اکوایران: چین از شرکایش حمایت اقتصادی می‌کند و از نظر دیپلماتیک از آنها دفاع می‌نماید، اما هنگامی‌که پای بقای آنها به میان می‌آید، حاضر نیست برایشان بجنگد. همچنین، اگرچه پکن مرتباً از اصولی مانند حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و حقوق بین‌الملل سخن می‌گوید، اما در عمل تمایل اندکی برای دفاع از این اصول، به‌ویژه زمانی که شرکای خودش آنها را نقض می‌کنند، نشان داده است.

توضیح اکوایران: نشریه فارن افیرز این یادداشت را در تاریخ 23 ژوئن 2026 منتشر کرده است. اکوایران در اینجا ترجمه کاملی از آن را در دو بخش جداگانه ارائه می‌دهد. متن حاضر ترجمه بخش دوم آن است. برای مطالعه بخش یکم این مقاله بر روی این پیوند کلیک کنید.

روسیه، ونزوئلا و محدودیت‌های شراکت چینی

بخش دوم: در اروپا نیز، هم‌زمان با ورود جنگ اوکراین به پنجمین سال خود، چین راهبردی مبتنی بر «حمایت حساب‌شده» از روسیه، مهم‌ترین شریک راهبردی خود، در پیش گرفته است. کمتر از یک ماه پیش از حمله روسیه به اوکراین، پکن و مسکو روابط خود را «شراکتی بدون محدودیت» توصیف کرده بودند. پس از آغاز جنگ، چین تجارت با روسیه را حفظ کرد، خرید نفت روسیه را افزایش داد، کالاهای دوکاربردی در اختیار مسکو قرار داد و از نظر دیپلماتیک نیز از آن حمایت کرد.

این حمایت‌ها به روسیه کمک کرد تا از نظر اقتصادی دوام بیاورد و صنایع دفاعی خود را بازسازی کند؛ اما همانند مورد ایران، چین از ارائه کمک‌های گسترده و مستقیم نظامی خودداری کرد. در نتیجه، روسیه برای تأمین نیرو و تسلیحات به کره شمالی روی آورد؛ موضوعی که به‌خوبی محدودیت‌های حمایت چین را آشکار می‌سازد.

بی‌میلی پکن به حمایت کامل از شرکایش در ژوئن ۲۰۲۳ و هنگام شورش گروه واگنر بیش از پیش نمایان شد. در آن زمان، نیروهای واگنر علیه کرملین دست به شورش زدند و موقعیت ولادیمیر پوتین را به‌شدت متزلزل کردند. با وجود روابط شخصی پررنگ میان شی جین‌پینگ و پوتین، نه دولت چین و نه شخص شی هیچ‌گونه حمایت علنی و صریحی از رئیس‌جمهور روسیه اعلام نکردند. وزارت خارجه چین تنها در بیانیه‌ای دو جمله‌ای اعلام کرد که این بحران «یک مسئله داخلی روسیه» است. به عبارت دیگر، هنگامی که نزدیک‌ترین شریک چین با یک بحران جدی داخلی روبه‌رو شد، پکن احتیاط را بر همبستگی ترجیح داد.

ونزوئلا نیز نمونه‌ای دیگر است. در ژانویه ۲۰۲۶، ایالات متحده نیکولاس مادورو را بازداشت کرد و با حمایت خود رهبری جدیدی را در کاراکاس مستقر ساخت. سال‌ها چین یکی از مهم‌ترین تکیه‌گاه‌های اقتصادی ونزوئلا بود؛ ده‌ها میلیارد دلار وام به این کشور داده و مقادیر عظیمی نفت ونزوئلا را خریداری کرده بود؛ اما هنگامی‌که دولت مادورو با جدی‌ترین تهدید خارجی خود روبه‌رو شد، پکن کاری فراتر از محکوم کردن این اقدام انجام نداد.

در تمام این نمونه‌ها، یک الگوی ثابت مشاهده می‌شود: چین از شرکایش حمایت اقتصادی می‌کند و از نظر دیپلماتیک از آنها دفاع می‌نماید، اما هنگامی‌که پای بقای آنها به میان می‌آید، حاضر نیست برایشان بجنگد. همچنین، اگرچه پکن مرتباً از اصولی مانند حاکمیت ملی، تمامیت ارضی و حقوق بین‌الملل سخن می‌گوید، اما در عمل تمایل اندکی برای دفاع از این اصول، به‌ویژه زمانی که شرکای خودش آنها را نقض می‌کنند، نشان داده است.

هرچه بدهی، همان را دریافت می‌کنی

در نگاه نخست، الگوی چین موفق به نظر می‌رسد. پکن شبکه‌ای گسترده از شرکا و نهادهای بین‌المللی ایجاد کرده است که برای آن مشروعیت و حمایت دیپلماتیک فراهم می‌کنند. بسیاری از این کشورها در سازمان‌های بین‌المللی از مواضع چین درباره تایوان یا سیاست‌های این کشور در سین‌کیانگ حمایت می‌کنند؛ اما این دستاوردها غالباً بیشتر نمادین هستند تا عملی.

آنها شاید به مشروعیت داخلی حزب کمونیست چین کمک کنند و در شکل دادن به گفتمان جهانی مؤثر باشند، اما به‌ندرت به همسویی واقعی یا اقداماتی پرهزینه به سود چین منجر می‌شوند.

چین ونزوئلا

ساعاتی پیش از بازداشت او، نیکلاس مادورو میزبان هیأتی از چین بود/عکس از صفحه فیس‌بوک نیکولاس مادورو.

هنوز مشخص نیست که پکن در یک بحران بزرگ تا چه اندازه می‌تواند روی دوستان خود حساب کند. حتی نشانه‌هایی وجود دارند که خود رهبران چین نیز نسبت به وفاداری شرکایش تردید دارند؛ برای نمونه، هنگامی‌که دولت ترامپ در اوج تنش‌های تجاری با چین تعرفه‌های گسترده‌ای اعمال کرد، پکن نگران بود که شرکایش با واشنگتن توافقات جداگانه‌ای امضا کنند و در ازای کاهش تعرفه‌ها، صادرات چین را محدود سازند. مقامات چینی در واکنش، تهدید به «اقدامات متقابل» کردند.

این واقعیت که چین احساس نیاز به هشدار دادن به شرکایش داشت، نشان می‌دهد که همسویی آنها نه قطعی است و نه خودکار. البته اتحادهای آمریکا نیز بدون تنش نیستند، اما پیوندهای نهادی و وابستگی‌های امنیتی عمیق، دست‌کم تاکنون، هماهنگی قابل‌اعتمادتری را تضمین کرده‌اند.  از سوی دیگر، مشارکت‌های چین اگرچه صدای دیپلماتیک آن را تقویت می‌کنند، اما به ندرت قدرت جمعی واقعی ایجاد می‌کنند.

کشورهای در حال توسعه و اقتصادهای نوظهوری که پکن می‌کوشد در برابر نظم تحت رهبری آمریکا گرد هم آورد، یک بلوک منسجم تشکیل نمی‌دهند. منافع ملی متفاوت و رقابت‌های درونی، به‌ویژه میان چین و هند، همچنان مانع هماهنگی واقعی هستند. نمونه بارز این موضوع، نهادهای مالی بریکس است. بانک توسعه تازه بریکس، بیش از یک دهه پس از تأسیس، هنوز تنها بخش کوچکی از وام‌های بانک جهانی را ارائه می‌دهد و همچنان به نظام مالی مبتنی بر دلار وابسته است. سازوکار ذخیره ارزی بریکس نیز عملاً در بحران‌های مالی نقش مؤثری ایفا نکرده است.

هزینه‌های نفوذ

گسترش نفوذ اقتصادی چین همچنین اصطکاک‌های تازه‌ای را ایجاد کرده است. نگرانی درباره بدهی‌ها، عدم توازن تجاری و هجوم کالاهای ارزان چینی، تردیدها را نسبت به پکن در کشورهایی که زمانی آن را شریک توسعه می‌دانستند، افزایش داده است. چین به‌تدریج با همان اتهاماتی روبه‌رو شده که زمانی متوجه آمریکا و قدرت‌های اروپایی بود: رفتار استثمارگرایانه، بهره‌برداری اقتصادی و بی‌توجهی به منافع محلی. این نگرانی‌ها باعث اعتراضات محلی و بازنگری یا لغو پروژه‌های چینی در کشورهای آسیایی و آفریقایی شده است.

چین ویتنام

مردم با در دست داشتن پرچم‌های ملی چین و ویتنام در هانوی از ورود شی جین‌پینگ، دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست چین و رئیس‌جمهور این کشور، استقبال می‌کنند/عکس از چاینا دیلی

افزون بر این، در همسایگی خود چین نیز اختلافات ارضی و بی‌اعتمادی تاریخی همچنان به اعتبار این کشور آسیب می‌زنند. رفتار تهاجمی چین در مرزهای دریایی و زمینی مورد مناقشه و استفاده از فشارهای اقتصادی علیه دیگر کشورها، ادعای پکن مبنی بر اینکه یک قدرت غیرهژمونیک و صلح‌طلب است را تضعیف کرده است.

حتی کشورهایی که معتقدند نظم جهانی به نفع آمریکا و متحدانش طراحی شده، همچنان روابط نزدیکی با واشنگتن حفظ می‌کنند. همسایگان چین عمدتاً عمل‌گرا هستند؛ آنها می‌خواهند روابط خود را گوناگون کنند، ریسک‌ها را کاهش دهند و از وابستگی به هر قدرتی، از جمله چین، اجتناب کنند.

تنهایی در رأس

همین الگو در میان قدرت‌های میانی هم‌پیمان آمریکا در آسیا و اروپا نیز دیده می‌شود. حتی با وجود کاهش اعتماد به ایالات متحده و گسترش روابط اقتصادی متحدان آمریکا با چین، پکن نتوانسته است این تعاملات را به هم‌سویی راهبردی تبدیل کند. برای کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی، آلمان و فرانسه چین یک شریک اقتصادی مهم و یک قدرت بزرگ تأثیرگذار است که باید با آن تعامل داشت، اما نه به‌عنوان یک شریک امنیتی بالقوه و نه به‌سان رهبری قابل‌اعتماد برای یک نظم جهانی پایدار.

چین اوگاندا

شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، در جریان دیداری با یووری کاگوتا موسونی، رئیس‌جمهور اوگاندا، در تالار بزرگ خلق در پکن، چین، در ۶ سپتامبر ۲۰۱۸ با او دست می‌دهد/عکس از EPA-EFE

بی‌میلی چین به حمایت کامل از شرکایش در زمان بحران، این پرسش را مطرح کرده است که پکن در مقابل چه انتظاری می‌تواند داشته باشد. هیچ جا محدودیت‌های راهبرد «اول چین» به اندازه یک درگیری احتمالی بر سر تایوان آشکار نخواهد شد.

پکن احتمالاً می‌تواند روی کمک‌های محدود و معامله‌محور مسکو و پیونگ‌یانگ حساب کند؛ از جمله تأمین کالاهای دومنظوره، اطلاعات، تجهیزات نظامی یا در مورد روسیه، تأمین انرژی؛ اما چنین کمک‌هایی بسیار کمتر از حمایت‌های برنامه‌ریزی‌شده، پرهزینه و هماهنگ عملیاتی خواهند بود که ایالات متحده به‌طور سنتی از متحدان پیمانی خود دریافت کرده است.

شراکت‌های چین عموماً فاقد پیوندهای نهادی رسمی، مانند برنامه‌ریزی مشترک، آماد یکپارچه و قابلیت همکاری نظامی، هستند؛ عناصری که برای اقدام نظامی جمعی در مقیاس بزرگ ضروری‌اند. در نتیجه، هرگونه حمایت از سوی روسیه یا کره شمالی احتمالاً موازی، فرصت‌طلبانه و محدود خواهد بود، نه هماهنگ و پایدار.

بیشتر شرکای دیگر چین نیز احتمالاً در صورت وقوع جنگ بر سر تایوان، بی‌طرفی اعلام خواهند کرد. تعداد اندکی از آنها حاضر خواهند بود هزینه‌های قابل‌توجهی به نفع چین بپردازند؛ از جمله نقض آشکار تحریم‌های آمریکا یا مشارکت نظامی در کنار نیروهای چینی.

در صورت مداخله آمریکا برای دفاع از تایوان، پکن تلاش خواهد کرد متحدان آمریکا در آسیا، مانند ژاپن، فیلیپین و کره جنوبی، را تحت فشار قرار دهد تا دسترسی واشنگتن به پایگاه‌ها یا سایر اشکال پشتیبانی عملیاتی را محدود کنند. بااین‌حال، اگر اتحادهای آمریکا عمدتاً پابرجا بمانند، این کشورها دلایل مهمی برای حمایت از واشنگتن خواهند داشت: تعهدات پیمانی، وابستگی به تضمین‌های امنیتی آمریکا و حضور نیروهای آمریکایی در خاک آنها.

در چنین شرایطی، چین عمدتاً به‌تنهایی بار یک درگیری بر سر تایوان را بر دوش خواهد کشید. حتی اگر پکن از ابتدا نیز انتظار کمک گسترده از شرکا را نداشته باشد، بدون یک ائتلاف قابل‌اعتماد، حفظ یک جنگ طولانی، مقاومت در برابر فشارهای اقتصادی و مدیریت خطرات ناشی از مداخله آمریکا دشوارتر خواهد شد. به این ترتیب، نظام شراکتی‌ای که برای حفظ انعطاف‌پذیری طراحی شده، ممکن است دقیقاً در لحظه‌ای که چین بیش از هر زمان دیگری به حمایت نیاز دارد، توان آن را برای بسیج متحدان محدود کند.

آیا چین می‌تواند نقش آمریکا در جهان را تقلید کند؟

بحران‌های اخیر در خاورمیانه و آمریکای لاتین محدودیت‌های توانایی پکن برای حفاظت از منافع خارجی خود را آشکار کرده‌اند. این تحولات باعث شده‌اند کارشناسان اندیشکده‌ها و دانشگاهیان چینی درباره این موضوع بحث کنند که آیا چین باید سیاستی مداخله‌گرایانه‌تر و فعال‌تر در خارج از کشور اتخاذ کند یا خیر؛ اما در مجموع، رهبران چین همچنان معتقدند که ایفای نقشی گسترده‌تر در جهان، به‌ویژه پذیرش مسئولیت‌های امنیتی بزرگ‌تر، سرانجام موجب فرسایش قدرت چین خواهد شد.

آمریکا چین

تنش‌ها در روابط آمریکا و چین چه ترامپ پیروز می‌شد و چه بایدن، ادامه می‌یافتند/عکس از خبرگزاری فرانسه

چه چیزی می‌تواند این رویکرد را تغییر دهد؟

ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم به دلیل ضرورت، رهبری جهانی را بر عهده گرفت؛ آسیا و اروپا ویران شده بودند و تنها واشنگتن توانایی بازسازی و تثبیت نظام بین‌المللی را داشت.

برای اینکه چین نیز نظم بین‌المللی تازه‌ای را تضمین کند و راهبرد جهانی خود را به‌طور اساسی تغییر دهد، احتمالاً به بحرانی در مقیاسی مشابه نیاز خواهد بود؛ جهانی چنان بی‌ثبات که پکن احساس کند چاره‌ای جز پذیرش هزینه‌های تثبیت آن ندارد. تا زمانی که چنین شوکی رخ ندهد، بعید است رویکرد چین در آینده نزدیک دگرگونی بنیادی پیدا کند.

به‌جای انتقال ساده رهبری جهانی از آمریکا به چین، نظام بین‌الملل وارد عصری بدون رهبر می‌شود؛ عصری که در آن قدرت‌های بزرگ بیش از آنکه به حفظ نظم جهانی علاقه‌مند باشند، به حفظ آزادی عمل خود اهمیت می‌دهند.

در چنین جهانی، قدرت‌های بزرگ نه در حال ساختن اتحادهای پایدار هستند، نه وابستگی متقابل عمیق ایجاد می‌کنند و نه در تأمین کالاهای عمومی جهانی سرمایه‌گذاری می‌کنند. آنها روابط اقتصادی و امنیتی را بیشتر به‌عنوان آسیب‌پذیری می‌بینند تا دارایی، و روابط معامله‌محور را بهترین راه پیشبرد منافع ملی خود می‌دانند.

تجربه چین هم جذابیت و هم محدودیت‌های این منطق را نشان می‌دهد. پکن با پرهیز از تعهدات و مسئولیت‌های الزام‌آور، استقلال خود را حفظ کرده و میزان ریسک‌پذیری‌اش را کاهش داده است؛ اما همزمان نتوانسته است نفوذ جهانی خود را به قدرت جمعی واقعی تبدیل کند.

روابط چین همچنان کم‌عمق باقی مانده‌اند، شرکای آن در حال موازنه‌گری و تنوع‌بخشی هستند و توانایی پکن برای بسیج یک ائتلاف در زمان بحران نامطمئن به نظر می‌رسد.

واشنگتن شاید به این تجربه توجه کند. برخی در آمریکا استدلال می‌کنند که کاهش تعهدات جهانی، عقب‌نشینی از حمایت از متحدان و اجرای سیاست «اول آمریکا» در نهایت به سود این کشور خواهد بود؛ اما تجربه چین خلاف این را نشان می‌دهد. سیاست خارجی‌ای که بر روابط معامله‌محور و تعریف محدود منافع ملی بنا شده باشد، ممکن است در کوتاه‌مدت جذاب به نظر برسد، اما در بلندمدت به بهای از دست رفتن حمایت قابل‌اعتماد شرکا و ایجاد جهانی پراکنده‌تر و بی‌ثبات‌تر تمام می‌شود.

بدون وجود یک قدرت بزرگ که دست‌کم تلاش کند هدایت نظام بین‌الملل را بر عهده بگیرد، مدیریت بحران‌ها دشوارتر و سازمان‌دهی پاسخ‌های جمعی پیچیده‌تر خواهد شد؛ وضعیتی که در نهایت حتی قدرتمندترین کشورها را نیز ناامن‌تر می‌کند؛ بنابراین، درس این تجربه برای ایالات متحده روشن است: در برابر وسوسه پیروی از الگوی چین مقاومت کند.

 

پایان