فرانسه، دومین اقتصاد بزرگ اتحادیه اروپا، با بحرانی روبه‌روست که ریشه‌های آن فراتر از اعتراضات خیابانی و اختلافات سیاسی است. بدهی عمومی فزاینده، کسری بودجه مزمن، نارضایتی نسل جوان و دشواری اصلاحات اقتصادی، این پرسش را مطرح کرده‌اند که آیا الگوی دولت رفاه فرانسه به پایان راه خود نزدیک شده است؟

دولت فرانسه بیش از نیم قرن است که نتوانسته بودجه‌ای متوازن داشته باشد. مخارج عمومی از درآمدها پیشی گرفته و بدهی‌ها انباشته شده‌اند؛ درحالی‌که پیرشدن جمعیت، هزینه‌های بازنشستگی و خدمات عمومی را افزایش داده است. در چنین شرایطی، هرگونه تلاش برای کاهش مخارج یا اصلاح نظام بازنشستگی با مقاومت اجتماعی مواجه می‌شود.

تجربه دولت امانوئل مکرون نمونه روشنی از این بن‌بست است. تلاش برای افزایش سن بازنشستگی از ۶۲ به ۶۴ سال در سال ۲۰۲۳، با مخالفت گسترده مردم همراه شد. سیاست‌مداران از یک سو برای جلب رضایت رأی‌دهندگان به وعده‌های رفاهی ادامه می‌دهند و از سوی دیگر، با محدودیت منابع مالی و افزایش هزینه استقراض روبه‌رو هستند.

این وضعیت را می‌توان یک «مارپیچ شوم» دانست: اصلاحات مالی هزینه سیاسی دارد و عقب‌نشینی از اصلاحات، هزینه اقتصادی بحران را بیشتر می‌کند. در همین حال، جریان‌های رادیکال چپ و راست با وعده‌هایی جذاب، اما گاه متناقض، به دنبال جذب رأی‌دهندگان هستند.

بااین‌حال، مسئله فقط عملکرد دولت‌ها نیست. در یک نظام دموکراتیک، انتخاب‌های سیاسی شهروندان نیز بر مسیر اقتصادی کشور اثر می‌گذارد. آیا می‌توان سطح بالایی از خدمات عمومی را برای همیشه حفظ کرد، بدون آنکه منابع مالی پایدار و متناسبی برای آن وجود داشته باشد؟

بحران فرانسه بار دیگر یک پرسش اساسی را پیش می‌کشد: مرز میان رفاه اجتماعی و تعهدات مالی ناپایدار کجاست؟