اکنون که من این لغات را می نویسم ایران و آمریکا در یک وضعیت آتش بس نامطمئن قرار دارند. اما فراتر از آن¬که این وضعیت به آغاز دوباره درگیریها منجر شود یا به صلحی طولانیتر، به نظر میتوان برخی درسهای مهم را از آغاز آن فراگرفت. در این نوشتار میکوشم به این سوال پاسخ دهم که چرا ایران و آمریکا با یکدیگر وارد جنگ شدند؟

به گزارش اکوایران، اکنون که من این لغات را می­نویسم ایران و آمریکا در یک وضعیت آتش­بس نامطمئن قرار دارند. اما فراتر از آن­که این وضعیت به آغاز دوباره درگیری­ها منجر شود یا به صلحی طولانی­تر، به­نظر می­توان برخی درس­های مهم را از آغاز آن فراگرفت. در این نوشتار می­کوشم به این سوال پاسخ دهم که چرا ایران و آمریکا با یکدیگر وارد جنگ شدند؟ چرا آمریکا تصمیم گرفت یک تجاوز نظامی غیرقانونی (چه در قوانین داخلی خود آمریکا و چه در حقوق بین­الملل) را آغاز کند؟ و ما از این نکته چه درسی می­توانیم بیاموزیم؟

در آغاز، این نکته باید ذکر شود که هر تحلیل­گر منصفی باید بپذیرد که این جنگ علاوه بر غیرقانونی بودن و غیراخلاقی بودن، یک محاسبه استراتژیک نادرست نیز بود. ما شاهد این بودیم که بسته شدن تنگه هرمز به اخلال در بازار جهانی انرژی و برخی اثرات سوء به اقتصاد آمریکا منجر شد، آمریکا که مدت­ها بود مهمات اوکراین و اسرائیل را تأمین می­کرد به مشکل کمبود مهمات سلاح­های پیشرفته برخورد کرده بود، و ایران که درس­های مهمی از جنگ 12 روزه فرا گرفته بود در مسائلی مانند آمادگی برای ترور فرماندهان و حفاظت از توان پدافندی و آفندی خود بسیار بهتر از دور قبلی عمل کرده بود. درنهایت حمله آمریکا یک خطای استراتژیک بود چون آمریکا با این رویکرد وارد جنگ شده بود که در مدتی بسیار کوتاه جنگ تمام خواهد شد، چه با سقوط حکومت چه با تسلیم ناگهانی ایران. این خطای محاسباتی منجر شد که مشکلات پیش­گفته نیز گریبان آمریکا را بگیرند.

اما سوال این است که چرا آمریکا چنین اشتباهی مرتکب شد؟ هیچ کدام از این مسائل غیرقابل پیش­بینی نبودند. اگر دولت ترامپ از مشورت متخصصین و کارشناسان ایران سود جسته بود، بدیهی می­بود که همه این اتفاقات محتمل بودند. آشنایی با واقعیت­های ایران برای هرکسی پیش از جنگ نیز روشن می­کرد که سقوط حکومت جمهوری اسلامی رخ نخواهد داد و این حکومت تاب­آوری بسیار بیشتری دارد، و موقعیت جغرافیایی ایران آن را قادر خواهد کرد که تنگه هرمز را ببندد و بازگشایی آن برای آمریکا اگر نه غیرممکن بسیار پرهزینه و دشوار خواهد بود. (درواقع گزارش­ها حاکی از آن بودند که دَن کِین، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح ایالات متحده آمریکا، در روزهای منتهی به جنگ دقیقاً هشدار داده بود که همین اتفاق­ها رخ خواهند داد). پس اگر همه این پیامدها قابل پیش­بینی بودند، چرا رخ دادند؟ بسیاری افراد به این مسئله اشاره کرده­اند که از دهه 1980 تا امروز همه روسای جمهور آمریکا درنهایت تصمیم به حمله نظامی به ایران نگرفتند. چرا ترامپ تصمیم متفاوتی گرفت؟

برای پاسخ این مسئله، باید به این موضوع توجه شود که دولت ترامپ دسترسی چندانی به تحلیل­های کارشناسی واقعی ندارد. ترامپ با برنامه مشخصی در سال 2025 برای دومین بار وارد کاخ سفید شد، برنامه­ای مکتوب و مدون که نام آن «پروژه 2025» بود. یکی از اصول این برنامه، پاکسازی دولت فدرال آمریکا از کارشناسان غیرحزبی بوروکراتیک بود، افرادی که مهم­ترین نزدیکان ترامپ مانند راسل ووت معتقد بودند که مانع اصلی اجرای برنامه­های او در دولت اول شدند – افرادی که ترامپ آنان را اعضای اصلی «دولت پنهان» در آمریکا می­دانست. بنابراین از سال 2025 پاکسازی وسیع این افراد صورت گرفت. این مسئله به­خصوص شامل بخش­هایی از دولت نیز می­شد که به سیاست خارجی مربوط می­شدند ازجمله کارشناسان وزارت خارجه، وزارت دفاع، و شورای امنیت ملی به­شکلی بسیار گسترده اخراج شدند و کسانی نیز جایگزین آنان نشدند. و گزارش­ها حاکی از این هستند که مشخصاً بخش­های مرتبط با منطقه خاورمیانه و ایران نیز بدتر از همه بخش­ها با اخراج روبرو شدند. بوروکرات­های کارشناس دولت فدرال آمریکا لزوماً متحدین ایران نبودند، ولی این افراد با واقعیات آشنا بودند و نظرات کارشناسی مستند به رئیس­جمهور می­دادند. ازجمله، پایش­ها و گزارش­های این افراد به­شکل مستمر از جنگ بین ایران و آمریکا جلوگیری کرده بود.

بنابراین اگر دولت ترامپ از نظر کارشناسی واقعی محروم شده بود، از چه کسانی یا چه مکان­هایی درباره ایران نظر کارشناسی دریافت می­کرد؟ به­نظر بدیهی است که یا مستقیماً از خود دولت اسرائیل یا از متحدین اسرائیل و نتانیاهو در آمریکا، یا از اپوزیسیون حامی جنگ در آمریکا، یا مجموعی از این گروه­ها. یعنی شکی نیست که فضای اطراف ترامپ از دشمنان ایران پر شده بود و این افراد منبع اطلاعاتی او درباره ایران بودند. البته در دولت دوم ترامپ مخالفین جنگ نیز حضور گسترده­ای دارند. اما این مخالفین یا درباره ایران اطلاعات دقیق کارشناسی ندارند (جی دی ونس معاون، استیو ویتکاف، یا رابرت کندی پسر وزیر بهداشت)، یا اگر هم دارند، ترامپ به نظر آنان اعتماد زیادی ندارد و درنهایت صدای آنان در صداهای حامی جنگ گم می­شود (مثلاً تولسی گبارد مدیرکل اطلاعات ملی آمریکا یا کین که پیشتر ذکر شد). همچنین همواره اطراف ترامپ پر از چهره­های غیرسیاسی حامی جنگ نیز بوده است – مثلاً مارک لوین مجری مشهور راست افراطی.

بنابراین ما شاهد وضعیتی هستیم که احتمالاً بخش عمده­ای از صداهای اطراف ترامپ به او می­گفتند که اگر او به ایران حمله کند، سقوط حکومت ایران یا تسلیم مطلق به­آسانی و به­سرعت به­دست خواهد آمد. برای تکمیل این پازل، باید توجه کرد که اولاً اسرائیل مشهور است که برای دستیابی به اهداف خود به آمریکا دروغ می­گوید. در کتاب جنگ نوشته باب وودوارد روزنامه­نگار افسانه­ای آمریکایی، از آنتونی بلینکن وزیر خارجه دولت بایدن و دیگر مقام­ها نقل قول شده که نتانیاهو همواره برای همراه کردن بایدن با برنامه­های خود وانمود می­کرد که اهداف نظامی بسیار در دسترس هستند و با سرعت تأمین می­شوند. در این کتاب مقام­های دولت بایدن می­گویند که اگر اسرائیل فکر کند هدفی در چند ماه به دست می­آید، به آمریکا می­گوید این هدف در سه هفته به­دست خواهد آمد. بنابراین این دروغ کاملاً در راستای سابقه نتانیاهو است که به ترامپ بگوید که در چند روز جنگ به اهداف خود خواهد رسید تا او را در دام بیاندازد.

همچنین باید به این موضوع توجه داشت که ترامپ شخصیتی بسیار تلقین­پذیر و به­قول غیررسمی «جوگیر» دارد. بسیاری افراد اشاره کرده­اند که تفکر ترامپ با توجه به آخرین فردی که با او صحبت کرده است کاملاً تغییر می­کند. در یک مثال دیگر از همین کتاب جنگ، ترامپ پس از صحبت با آندرِی دودا رئیس­جمهور وقت لهستان کاملاً رویکرد متفاوتی به مسئله اوکراین اخذ کرد و تا چند روز از اهمیت دفاع از اوکراین دربرابر روسیه سخن گفت و البته بعد از چند روز با توجه به تماس مجدد با حامیان پوتینیست خود در جنبش راست افراطی آمریکا به تنظیمات کارخانه بازگشت. تلقین­پذیری ترامپ نشان می­دهد که این مسئله که اطراف او را چه کسانی محاصره کرده­اند اهمیت بسیار بیشتری درمقایسه با سیاستمداران عادی دارد که در بسیاری از مسائل رویکردی مشخص دارند.

بنابراین، به­شکل خلاصه می­توان گفت که ترامپ جنگ علیه ایران را شروع کرد چون اطراف او را افرادی پر کرده بودند که به او به دروغ یا دراثر توهم می­گفتند که جنگ با ایران بسیار کم­هزینه و سریع خواهد بود. بخشی از این موقعیت محصول اشتباه خود ایران است. درنهایت ایران که همواره حاضر نبوده با آمریکا تماس مستقیم برقرار کند و تمایلی هم به لابی­گری و کنش­گری جدی در حلقه­های نزدیک به ترامپ نشان نداده است، همواره اجازه داده است که روایت ایران (و روایت صحیح) به گوش ترامپ نرسد. قطعاً دستیابی به این هدف برای ایران بسیار دشوار می­بود، اما می­توان به ایران انتقاد کرد که همواره به دشمنان خود اجازه داده است که در شکل دادن به ذهنیت ترامپ یک مونوپولی داشته باشند.

هنگامی که من به تاریخ روابط ایران و ترامپ نگاه می­کنم، نمی­توانم از احساس حسرت درباره آن­چه که می­توانست باشد و آن­چه که شد خودداری کنم. آیا این مسئله کاملاً غیرقابل پیشگیری بود که ترامپ از برجام خارج شود؟ آیا اگر ترامپ به میزان اهمیت شهید سلیمانی آگاه بود و می­دانست که ترور او تا چه حد مسیر بازگشت به دیپلماسی با ایران را دشوار خواهد کرد، آیا دستور ترور او را می­داد؟ آیا ممکن بود یک تماس مستقیم با ترامپ جلوی آن ترور را بگیرد و از افتادن اولین دامینو که امروز به جنگ منجر شد جلوگیری کند؟ شاید من اشتباه می­کنم اما من چند چیز را می­دانم: اولاً بسیاری دولت­های دیگر با همین تماس­ها و فعالیت­ها جلوی اتفاقات بدی را گرفته­اند (ازجمله متحدین ما چین و روسیه). ثانیاً گزارش مفصلی که نیویورکر از ترور شهید سلیمانی منتشر کرده بود بر این نکته تأکید کرده­ است که حلقه اول مشاورین ترامپ در آن زمان مخصوصاً پیامدهای احتمالی این ترور را کوچک جلوه دادند. ثالثاً و مهم­تر از همه این­که ما هرگز گزینه ارتباط سریع و مستقیم با ترامپ و حضور معنادار در فضای اطلاعاتی او را امتحان نکرده­ایم که مطمئن باشیم این روش جواب نخواهد داد.

ویلیام یوری یک کارشناس روابط بین­الملل است که مفهوم «کنترل بحران» را به این رشته وارد کرده است. هدف یوری جلوگیری از درگیری ناخواسته اتمی بین آمریکا و شوروی در مواقع بحرانی بود و او ارتباط مستقیم و دسترسی به اطلاعات مشترک را برای کنترل بحران ضروری می­دانست. یوری به­شکل قانع­کننده­ای نشان می­دهد که آمریکا و شوروی در طول جنگ سرد بارها ازطریق ارتباط مستقیم بین رهبران خود (ازجمله ازطریق خط فوری یا همان تلفن سرخ مشهور) و ازطریق اشتراک اطلاعات و شکل دادن به منابع اطلاعاتی همدیگر به­شکل سیستماتیک از گسترش بحران­های مختلف و آغاز جنگ بین دوابرقدرت پیشگیری کردند. رهبران آمریکا و شوروی آگاه بودند که عدم دسترسی به اطلاعات دقیق درباره رقیب استراتژیک به فاجعه ختم خواهد شد.

درسی که ما از آغاز جنگ رمضان باید بیاموزیم این است که اگر قصد داریم از جنگ­های بعدی پیشگیری کنیم، باید دولت­های ایران و آمریکا از واقعیت­های هر دو طرف اطلاعات دقیق داشته باشند. لازم است که ما شناختی دقیق و کارشناسانه از دولت آمریکا داشته باشیم اما این کافی نیست. لازم است که دولت آمریکا نیز از ما شناخت کارشناسانه و دقیق داشته باشد. ما چگونه می­توانیم چنین امری را محقق کنیم؟ ما راه بسیار پیچیده و دشواری برای این امر پیش­رو داریم، مسیری که ترسیم دقیق آن در حوصله این مقاله نیست و ما را ملزم خواهد کرد که از خیر بسیاری از تابوهای خود نیز بگذریم، ازجمله ایجاد کانال­های مستقیم و مستمر بین رهبران دو کشور و ورود جدی و کارشناسانه به لابی­گری و دیپلماسی عمومی درفضای آمریکا، اما بدون شک اولین گام این است که وجود این مشکل بزرگ را به­رسمیت بشناسیم و برای رفع آن تصمیم بگیریم.

نوشته علی نظیف‌­پور