به گزارش اکوایران به نقل از خبرآنلاین، سخنان تازه جیدی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا، بار دیگر نشان داد که اختلاف اصلی در واشنگتن صرفاً بر سر اصل جنگ با ایران نبود؛ جنگ رخ داده بود و سطحی از درگیری نظامی جریان داشت. مسئله اصلی، عبور از این مرحله و رفتن به سمت گزینهای بسیار پرهزینهتر بود: اعزام نیروی زمینی آمریکا به ایران.
جیدی ونس در سخنانی صریح گفت: «ما در حال حاضر با جریانی روبهرو هستیم که میخواهند ترامپ صدها هزار نیروی زمینی را به ایران اعزام کند.» او در ادامه تأکید کرد: «ما به افرادی نیاز داریم که از داخل اردوگاه خودمان در برابر این دیدگاه بایستند و با آن مخالفت کنند.»
از نگاه اسرائیل و بخشی از اپوزیسیون خارج نشین، حمله زمینی میتوانست همان ضربه نهایی باشد که نهتنها توان نظامی ایران را از کار میاندازد، بلکه مسیر براندازی را هم هموار میکنددر این میان، تنها اشاره مستقیم ترامپ به گزینه پیادهنظام، مربوط به ادعای آمادهبودن طرح اشغال نظامی خارک و تهدید به اجرای آن بود؛ ادعایی که البته ساعاتی بعد با خبر لغو چنین گزینهای همراه شد. همین رفتوبرگشت نشان میداد که گزینه ورود زمینی، هرچند در سطح تهدید و فشار سیاسی مطرح شده بود، اما در عمل با موانعی جدی روبهرو بود.
این سخنان نشان میدهد که در پشت صحنه تصمیمسازی آمریکا، جریانهایی فعال بودهاند که میخواستند جنگ را از سطح حملات نظامی و فشار میدانی، به مرحلهای بسیار خطرناکتر بکشانند: حمله زمینی گسترده و حضور مستقیم نیروهای آمریکایی در خاک ایران.
از همینجا پرسش اصلی شکل میگیرد: چرا با وجود فشار تندروها، برخی محافل اسرائیلی و بخشی از اپوزیسیون ایرانی، گزینه حمله زمینی گسترده با مقاومت درون اردوگاه ترامپ روبهرو شد؟ پاسخ را باید نه در یک دلیل رسمی اعلامشده از سوی ترامپ، بلکه در مجموعهای از ملاحظات تحلیلی، نظامی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جستوجو کرد.
سناریوی خطرناک تندروها
در ماههای گذشته، طیفی از تندروهای آمریکایی، برخی محافل اسرائیلی و بخشی از اپوزیسیون ایرانی تلاش داشتند این گزاره را جا بیندازند که فشار نظامی اگر با ورود زمینی آمریکا همراه شود، میتواند به فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران منجر شود. از نگاه آنان، حمله زمینی میتوانست همان ضربه نهایی باشد که نهتنها توان نظامی ایران را از کار میاندازد، بلکه مسیر براندازی را هم هموار میکند.
این ایده برای حامیانش ظاهر سادهای داشت: آمریکا وارد میدان شود، ساختار نظامی ایران را از هم بپاشد، شوک سیاسی ایجاد کند و مسیر تغییر نظام را هموار سازد. اما مسئله اصلی این بود که چنین سناریویی بیش از آنکه یک برنامه عملیاتی روشن باشد، بر خوشبینی سیاسی و سادهسازی واقعیتهای ایران و منطقه تکیه داشت.
از این زاویه، روایت ونس فقط یک موضعگیری معمولی نیست. ونس عملاً از وجود فشاری جدی در درون اردوگاه حامیان ترامپ سخن میگوید؛ فشاری که هدف آن سوق دادن کاخ سفید به سمت جنگ زمینی با ایران بوده است. این همان نقطهای است که پرسش اصلی را پیش میکشد: چرا ترامپ نهفقط حامی گزینه حمله زمینی گسترده نشد، بلکه در برابر فشار حامیان چنین ایدهای ایستاد؟
فشار اسرائیل برای کشاندن آمریکا به جنگ عمیقتر
اسرائیل میدانست که توان و مشروعیت ورود زمینی مستقیم به ایران را ندارد، اما میتوانست از آمریکا بخواهد این هزینه را بپردازد و در مقابل، پشتیبانی اطلاعاتی و عملیاتی ارائه کنداسرائیل نیز در این میان صرفاً نگران پرونده هستهای یا موشکی ایران نبود. از منظر بخشهایی از ساختار امنیتی و سیاسی اسرائیل، مسئله اصلی، تغییر موازنه قدرت در منطقه و حذف بلندمدت تهدید ایران بود. به همین دلیل، فشار برای کشاندن آمریکا به سطحی عمیقتر از درگیری، از جمله حمایت از عملیات زمینی محدود یا گسترده، در همین چارچوب معنا پیدا میکرد.
در همین زمینه، خبرگزاری آناتولی به نقل از روزنامه اسرائیلی «معاریو» گزارش داد که اسرائیل برای انجام یک عملیات زمینی «کوتاه و قدرتمند» علیه ایران، پیش از ورود واشنگتن به مذاکرات، به دولت ترامپ فشار وارد کرده است. در همان گزارش آمده بود که اسرائیل خود قصد اعزام نیروی زمینی به ایران را ندارد، اما در صورت تصمیم آمریکا برای چنین عملیاتی، آماده ارائه اطلاعات دقیق و کمکهای ممکن خواهد بود.
به بیان ساده، اسرائیل میدانست که توان و مشروعیت ورود زمینی مستقیم به ایران را ندارد، اما میتوانست از آمریکا بخواهد این هزینه را بپردازد و در مقابل، پشتیبانی اطلاعاتی و عملیاتی ارائه کند. اما چرا چنین فشارهایی با مقاومت ترامپ روبهرو شد؟
مانع اول؛ خاطره تلخ جنگهای زمینی آمریکا
آمریکا در عراق و افغانستان نشان داد که توان سقوط دادن یک حکومت را دارد، اما تبدیل آن سقوط به ثبات سیاسی، هزینهای بسیار سنگینتر و طولانیتر میطلبدنخستین دلیل، تجربه تلخ آمریکا از جنگهای طولانی در ویتنام، عراق و افغانستان بود. این تجربهها به واشنگتن آموختهاند که پیروزی در شروع جنگ، الزاماً به معنای پیروزی در پایان جنگ نیست.
ارتش آمریکا میتواند اهدافی را بمباران کند، زیرساختهایی را نابود کند و در روزهای نخست دست بالا را داشته باشد، اما اشغال یک کشور، کنترل خیابانها، مدیریت مقاومت داخلی و ساختن نظم سیاسی جدید، داستانی کاملاً متفاوت است. آمریکا در عراق و افغانستان نشان داد که توان سقوط دادن یک حکومت را دارد، اما تبدیل آن سقوط به ثبات سیاسی، هزینهای بسیار سنگینتر و طولانیتر میطلبد.
برای ترامپ، ورود زمینی به ایران میتوانست به معنای باز شدن دوباره پرونده همان «جنگهای بیپایان» باشد؛ جنگهایی که او بارها از آنها انتقاد کرده بود و بخش مهمی از پایگاه رأی او نیز نسبت به تکرار آنها حساس است.
مانع دوم؛ ایران جغرافیایی آسان برای اشغال نیست
ایران نه یک کشور کوچک با چند نقطه قابل کنترل، بلکه سرزمینی با شهرهای بزرگ، مناطق کوهستانی، مرزهای متعدد و ظرفیت بالای مقاومت پراکنده استایران از نظر جغرافیایی، جمعیتی و امنیتی، هدفی بسیار پیچیدهتر از یک عملیات محدود نظامی است. کشوری پهناور، کوهستانی، پرجمعیت و دارای عمق راهبردی بالا، که حمله زمینی به آن نه شبیه یک عملیات سریع، بلکه شبیه ورود به جنگی فرسایشی و چندلایه است.
کنترل چنین جغرافیایی نیازمند نیروی عظیم، خطوط تدارکاتی گسترده، پایگاههای امن، همراهی منطقهای و تحمل هزینههای انسانی و مالی سنگین است. ایران نه یک کشور کوچک با چند نقطه قابل کنترل، بلکه سرزمینی با شهرهای بزرگ، مناطق کوهستانی، مرزهای متعدد و ظرفیت بالای مقاومت پراکنده است.
همین واقعیت، گزینه حمله زمینی را از یک شعار ساده سیاسی به یک معادله بسیار دشوار نظامی تبدیل میکرد. آمریکا شاید بتواند حمله را آغاز کند، اما تضمینی وجود نداشت که بتواند آن را با هزینه قابل قبول به پایان برساند.
مانع سوم؛ توان موشکی، پهپادی و جنگ نامتقارن ایران
عامل بعدی، توان نظامی ایران، بهویژه در حوزه موشکی، پهپادی و جنگ نامتقارن بود. حتی اگر آمریکا در میدان کلاسیک از برتری نظامی برخوردار باشد، ایران امکان آن را دارد که هزینه جنگ را در جبهههای دیگر بالا ببرد؛ از هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در منطقه تا تهدید مسیرهای انرژی، فعالسازی متحدان منطقهای و کشاندن بحران به آبهای خلیج فارس.
برآوردهای مراکز مطالعاتی غربی نیز نشان میدهد که توان موشکی ایران یکی از مهمترین عناصر بازدارندگی تهران است. مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، CSIS، ایران را دارای یکی از بزرگترین و متنوعترین زرادخانههای موشکی در خاورمیانه توصیف کرده است؛ زرادخانهای که در محاسبات هرگونه جنگ گسترده با ایران نمیتوان آن را نادیده گرفت.
اهمیت این مؤلفه در آن است که حمله زمینی به ایران، صرفاً با محاسبه تعداد نیروها و تجهیزات آمریکا قابل سنجش نبود. ایران میتوانست با ابزارهای نامتقارن، دامنه جنگ را از خاک خود فراتر ببرد و هزینههای آن را برای آمریکا، اسرائیل و متحدان منطقهای واشنگتن افزایش دهد.
مانع چهارم؛ تنگه هرمز و کابوس اقتصادی جنگ
هزینه جنگ فقط در میدان نبرد پرداخت نمیشد؛ بازارهای مالی، قیمت سوخت، زنجیره تأمین، اقتصاد متحدان آمریکا و حتی مصرفکننده آمریکایی هم تحت فشار قرار میگرفتندتنگه هرمز یکی دیگر از دلایل مهم پرهیز از جنگ زمینی بود. اداره اطلاعات انرژی آمریکا، EIA، اعلام کرده که در سال ۲۰۲۴ روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت از تنگه هرمز عبور کرده؛ رقمی معادل حدود ۲۰ درصد مصرف جهانی مایعات نفتی.
این عدد نشان میدهد چرا هرگونه جنگ زمینی با ایران فقط یک پرونده نظامی نبود، بلکه میتوانست به سرعت به بحران انرژی، افزایش قیمت نفت، فشار تورمی، اختلال در حملونقل دریایی و آسیب به اقتصاد جهانی تبدیل شود.
در چنین وضعی، هزینه جنگ فقط در میدان نبرد پرداخت نمیشد؛ بازارهای مالی، قیمت سوخت، زنجیره تأمین، اقتصاد متحدان آمریکا و حتی مصرفکننده آمریکایی هم تحت فشار قرار میگرفتند. ترامپ که همواره نسبت به قیمت انرژی، تورم و پیامدهای اقتصادی جنگ حساس بوده، نمیتوانست این ریسک را نادیده بگیرد.
مانع پنجم؛ افکار عمومی آمریکا آماده جنگ تازه نبود
ممکن است تصور کنند فشار نظامی خارجی، جامعه را علیه ساختار سیاسی بسیج میکند، اما در عمل حمله زمینی میتواند بخشی از جامعه، حتی بخشی از منتقدان داخلی، را در موقعیت دفاع از تمامیت سرزمینی قرار دهدیکی از مهمترین موانع سیاسی در برابر حمله زمینی به ایران، افکار عمومی آمریکا بود. بر اساس نظرسنجی AP-NORC، ۶۲ درصد آمریکاییها با استقرار نیروی زمینی آمریکا در ایران مخالف بودند. همین نظرسنجی نشان داد شش نفر از هر ده بزرگسال آمریکایی معتقد بودهاند اقدام نظامی آمریکا علیه ایران «بیش از حد» پیش رفته است.
نظرسنجی YouGov نیز تصویر مشابهی ارائه داد و نشان داد تنها ۱۵ درصد آمریکاییها با اعزام نیروی زمینی به ایران موافق بودهاند، در حالی که ۶۲ درصد با آن مخالفت کردهاند. این دادهها نشان میدهد مخالفت با جنگ زمینی فقط موضع منتقدان سیاسی ترامپ نبود، بلکه در سطح افکار عمومی آمریکا نیز پشتوانه جدی داشت.
چنین فضایی برای ترامپ یک هشدار جدی بود. او نمیتوانست بهسادگی وارد جنگی شود که نهتنها دموکراتها، بلکه بخش مهمی از مستقلها و حتی بخشی از جمهوریخواهان نیز نسبت به آن تردید یا مخالفت داشتند.
مانع ششم؛ نبود اجماع جهانی و نگرانی متحدان آمریکا
ممکن است برخی دولتها با فشار سیاسی یا تحریم علیه ایران همراهی کنند، اما همراهی با اشغال زمینی یک کشور بزرگ، مسئله دیگری است. حتی متحدان اروپایی آمریکا نیز در برابر چنین سناریویی با احتیاط جدی برخورد میکردند.
حمله زمینی به ایران میتوانست واشنگتن را با موجی از مخالفت جهانی، اعتراضات داخلی و بحران مشروعیت بینالمللی روبهرو کند. تجربه جنگ عراق نیز هنوز در حافظه سیاسی اروپا و آمریکا زنده است؛ تجربهای که نشان داد ورود نظامی بدون اجماع معتبر جهانی، میتواند هزینه دیپلماتیک و اخلاقی سنگینی برای واشنگتن ایجاد کند.
برای ترامپ، ورود به جنگی که نه در داخل آمریکا پشتوانه جدی داشت و نه در خارج از آمریکا اجماع مطمئن، یک ریسک سیاسی سنگین بود.
مانع هفتم؛ پرسش بیپاسخ درباره روز بعد از جنگ
مخالفت با جنگ زمینی فقط از سوی منتقدان ترامپ یا جریانهای ضدجنگ مطرح نبوده، بلکه حتی در درون اردوگاه ترامپ هم کسانی ضرورت ایستادن مقابل ایده اعزام نیروی زمینی به ایران را احساس کردهاندحتی اگر فرض شود آمریکا بخشی از خاک ایران را اشغال میکرد یا ضربه سنگینی به ساختار سیاسی وارد میآورد، پرسش اصلی باقی میماند: بعد از آن چه؟
چه نیرویی قرار بود کشور را اداره کند؟ آیا اپوزیسیون ایرانی توان ایجاد دولت جایگزین پایدار داشت؟ آیا خطر تجزیه، جنگ داخلی، خلأ قدرت، موج مهاجرت و گسترش ناامنی وجود نداشت؟ پاسخ روشن و کمهزینهای برای این پرسشها وجود نداشت.
اتفاقاً همینجا یکی از ضعفهای جدی سناریوی حامیان حمله زمینی آشکار میشد. آنان از «براندازی سریع» سخن میگفتند، اما کمتر توضیح میدادند که پس از فروپاشی احتمالی نظم موجود، چه نیرویی قرار است امنیت، اداره کشور، انسجام سرزمینی و خدمات عمومی را تضمین کند.
برای ترامپ، پذیرش چنین سناریویی یعنی قبول مسئولیت «روز بعد از جنگ»؛ روزی که میتوانست بسیار دشوارتر، پرهزینهتر و خطرناکتر از روز آغاز حمله باشد.
مانع هشتم؛ حمله خارجی و بازگشت حس ملی ایرانیان
در کنار همه این محاسبات نظامی و اقتصادی، یک عامل اجتماعی ـ سیاسی مهم نیز وجود داشت: واکنش جامعه ایران به حمله زمینی خارجی. ایران جامعهای متکثر و دارای شکافهای سیاسی و اجتماعی است، اما حمله زمینی یک قدرت خارجی میتواند بسیاری از این شکافها را موقتاً به حاشیه ببرد و حس دفاع از سرزمین را تقویت کند.
این همان نقطهای است که محاسبه حامیان براندازی از طریق حمله خارجی را با خطا روبهرو میکند. آنان ممکن است تصور کنند فشار نظامی خارجی، جامعه را علیه ساختار سیاسی بسیج میکند، اما در عمل حمله زمینی میتواند بخشی از جامعه، حتی بخشی از منتقدان داخلی، را در موقعیت دفاع از تمامیت سرزمینی قرار دهد.
برای هر قدرت خارجی، رویارویی با یک حکومت یک چیز است و ورود به جنگ زمینی با ملتی که حمله خارجی را تهدیدی علیه خاک و موجودیت ملی خود میبیند، چیز دیگر. از همین منظر، حمله زمینی به ایران میتوانست بهجای تسریع فروپاشی، نوعی انسجام دفاعی و ملی ایجاد کند؛ انسجامی که هزینه سیاسی و انسانی جنگ را برای آمریکا بهمراتب سنگینتر میکرد.
چرا سخنان ونس مهم است؟
به همین دلیل، سخنان ونس اهمیت ویژهای دارد. او نشان میدهد که مخالفت با جنگ زمینی فقط از سوی منتقدان ترامپ یا جریانهای ضدجنگ مطرح نبوده، بلکه حتی در درون اردوگاه ترامپ هم کسانی ضرورت ایستادن مقابل ایده اعزام نیروی زمینی به ایران را احساس کردهاند.
پیشتر نیز ونس گفته بود آمریکا علاقهای به اعزام نیروی زمینی به ایران و ورود به یک درگیری فرسایشی ندارد. حالا سخنان تازه او درباره فشار برای اعزام صدها هزار نیروی زمینی، معنای روشنتری به این موضع میدهد: درون اردوگاه حامی ترامپ نیز نزاعی جدی میان طرفداران تشدید جنگ و مخالفان ورود به باتلاق زمینی ایران وجود داشته است.
از این منظر، اظهارات ونس را میتوان نوعی اعتراف سیاسی دانست: اینکه ایده اعزام گسترده نیروی زمینی به ایران واقعاً در فضای فشار و لابیگری مطرح بوده، اما در نهایت در برابر محاسبات سیاسی، نظامی، اقتصادی و افکار عمومی آمریکا عقب نشسته است.
گزینهای که آغازش آسانتر از پایانش بود
در نهایت، ترامپ گزینهای را پس زد که ظاهراً از نگاه تندروها «قاطع» و «کارساز» به نظر میرسید، اما در عمل میتوانست آمریکا را وارد یکی از پرهزینهترین جنگهای تاریخ معاصر خود کند.
حمله زمینی به ایران نه فقط یک تصمیم نظامی، بلکه تصمیمی برای ورود به جنگی نامعلوم، منطقهای و فرسایشی بود؛ جنگی که آغاز آن بسیار آسانتر از پایان دادنش بود.
به همین دلیل، مقاومت ترامپ در برابر فشار حامیان حمله زمینی را باید بیش از آنکه یک عقبنشینی ساده دانست، نوعی محاسبه هزینه و فایده تلقی کرد. جنگ زمینی با ایران میتوانست همان گزینهای باشد که تندروها آن را راهحل سریع معرفی میکردند، اما برای کاخ سفید، بهمعنای ورود به میدانی بود که خروج از آن هیچ تضمینی نداشت.