به گزارش اکو ایران به نقل از خبرآنلاین، جنگ سراسر غم و اندوه است؛ آوارگی و ویرانی است؛ گاهی خاک سیاه یتیمی است که بر سر کودکان طفل معصوم مینشیند و گاهی هم داغ سنگین پرپر شدن فرزندی است که پس از سالها نذر و نیاز به آغوش پدر و مادر رسیده بوده است. کودکانِ از همه جا بیخبری که چیزی از سیاست و جنگ لعنتی نمیدانند و معصومیت کلام و نگاهشان دل آدمی را به زندگی گرم میکند و فقدان و نبودنشان ذره ذره وجود مادر و پدر را ذوب کرده و ریشه امیدشان را میخشکاند.
با انتشار خبر وقوع انفجارهای مهیب در مدرسه ابتدایی میناب که به دلیل حمله متجاوزانه آمریکا و اسراییل در نخستین دقایق جنگ رخ داد، نه تنها والدین آن بچههای معصوم خود را هراسان و نگران به مدرسه رساندند بلکه تمام پدر و مادرهای ایرانی، ترسیده و وحشتزده به دنبال فرزندشان رفتند تا او را به خانه برگردانند؛ آن روز اما پای بیش از ۱۰۰ کودک مینابی هرگز به خانه نرسید و داغی ابدی بر قلب هزار پاره پدران و مادرانشان بیچارهشان نشست. دفتر و کتاب، کیف و کفشهای کوچکشان در گوشه حیاط مدرسه جامانده است؛ درست مثل داغ سنگین و بزرگی که از نبودنشان بر دلها نشسته است؛ چند جفت دمپایی لابلای کفشها دیده میشود که البته تعدادشان کم نیست و این دمپاییها حتما از زندگی فقیرانهشان حکایت دارد که البته شاید با همان دمپاییهای ساده و رنگاوارنگ پلاستیکی احساس خوشبختی میکردند اما آدم بزرگهای بیرحم و بیوجدان حتی به دلخوشی ساده و خوشبختی کوچک این زبانبستهها هم رحم نکردند.
او بیان میکند: بعد از دقایقی کوتاه رئیسم با من تماس گرفت و گفت به سرعت دو تا تیم خودت را آماده کن و به مدرسه بیایید. آماده شدیم و ۲ تیم ۴ نفره از بانوان امدادگر به مدرسه رفتیم. به سرعت با دیگر امدادگران خانم دست و پاهای قطع شده دانشآموزان و تکههای کنده شده از موی سرشان و تکههای بدنشان را جمع کردیم و در کیسه پلاستیکی گذاشتیم؛ گفتم زود اینکار را انجام بدهیم تا مادر و پدر بچهها آن صحنههای زجرآور و وحشتناک را نبینند و پیش از آمدنشان از محوطه خارج کردیم. خیلی دردناک بود؛ خیلی.
نمیدانم چطور آن صحنههای وحشتناک اولیه که در مدرسه دیدم را توصیف کنم؛ زبانم بند آمده بود؛ دود زیادی در فضا بود. سریع به داخل ساختمان مدرسه رفتیم و به ما گفتند از ساختمان فاصله بگیرید ساختمان در حال ریزش است؛ طبقه اول مدرسه دانشآموزان پسر بودند و طبقه دوم دانشآموزان دختر بودند. روز حادثه که به مدرسه رفتم به من گفتند بیا و پیکرها را شناسایی کن؛ متاسفانه سری روی پیکر معلمها نبود و هیچ لباسی روی بدنشان نبود که من شناسایی کنم؛ معلمهای مدرسه همه از دوستانم بودند و شب قبلش همدیگر را دیده بودیم و همه معلمها که حدود ۱۰ نفری میشدند در انفجار مدرسه شهید شدند. فقط یکی از معلمهای کلاس ششم مدرسه زنده مانده است. متاسفانه هنوز پیکر یکی از معلمها پیدا نشده است؛ زیر آوار هم که نبود؛ ۳ تا از معلمها سرشان قطع شده بود و سرها یک جا و جسدها جای دیگر است و هنوز مشخص نیست که پیکر این معلم مفقودی که اصالتا لر است، چه شده است.
دوباره امروز هم گفتند که بیا و دوباره پیکرها را ببین و شناسایی کن؛ امروز هم همان وضعیت بود؛ همان پیکرهای بی سر، سر قطع شده بود، حتی نمیشد با انگشتری که داشتند آنها را شناسایی کنم؛ قلب یکی از معلمهایی که سرش قطع شده بود میزد؛ معلم جوانی بود که معلوم نبود کیست اما با چشمم دیدم که قلبش میزد. مدیر مدرسه هم از دوستانم بود و او هم روز وقوع حادثه شهید شد.
به نظر شما دردناکترین صحنه در مدرسه میناب کدام بود؟
وضعیت دانشآموزان هم دردناکتر از وضعیت معلمها بود؛ نه سر داشتند، نه پا داشتند، تمام بدنشان سوخته بود، هیچ لباسی به تنشان باقی نمانده بود. یک چیزی میگویم و یک چیزی میشنوید؛ صحنههایی که در مدرسه میناب دیدم نفسهایم را بند آورده بود؛ توان حرکت نداشتم. در طول این ۱۷ سالی که امدادگر بودم در حوادث مختلفی مثل زلزله و سیل و ... حضور داشتم اما هیچ کدام تا این حد وحشتناک نبود. یکی از ناراحتکنندهترین چیزهایی که دیدم مادری بود که بین جمعیتی که دنبال بچههایشان آمده بود حضور داشت که هر ۳ فرزندش در آن مدرسه درس میخواندند و هر ۳ نفر در این حمله شهید شده بودند؛ نمیدانستیم چطور به او بگوییم که چه اتفاقی افتاده برای بچههای او افتاده است. کاش لااقل یک فرزندش زنده بود. برخی مادران دو فرزند دانشآموز خود را در این حادثه از دست دادند؛ برخی ۱ فرزندشان شهید شده بود و میگفتند همین ۱ بچه را خدا بعد از سالها به ما داده بود.