بخش مهمی از بحثهای اقتصادی درباره نابرابری بر این پرسش متمرکز است که دولتها تا چه اندازه باید از طریق مالیاتهای تصاعدی و پرداختهای حمایتی، فاصله درآمدی میان افراد را کاهش دهند. این رویکرد عمدتا بر توزیع درآمد پس از ورود افراد به بازار کار متمرکز است؛ یعنی زمانی که تفاوت درآمدها شکل گرفته و دولت میکوشد بخشی از آن را تعدیل کند.
اما یک پرسش بنیادیتر نیز وجود دارد: آیا بهتر نیست سیاستگذار پیش از شکلگیری این تفاوتها، فرصتهای اقتصادی افراد را بهبود دهد؟
این پرسش به تمایز میان «برابری نتایج» و «برابری فرصتها» مربوط است. در رویکرد نخست، هدف کاهش فاصله میان درآمدهای نهایی افراد است؛ در رویکرد دوم، تأکید بر آن است که کودکان، صرفنظر از وضعیت اقتصادی خانوادهای که در آن متولد میشوند، از فرصت مناسبی برای رشد و پیشرفت برخوردار باشند.
بر اساس متن پژوهش، ۸۷.۵ درصد پاسخدهندگان در یک نظرسنجی، برابری فرصتها را به برابری نتایج ترجیح دادهاند. نویسندگان با تکیه بر این تمایز، چارچوبی برای تحلیل سیاستهای مالیاتی و سرمایهگذاریهای عمومی ارائه میکنند که در آن، آموزش پیش از ورود به بازار کار نیز بخشی از مسئله طراحی سیاست بهینه دولت است.
ریشه نابرابری کجاست؟
این چارچوب، تفاوت درآمد افراد را به دو منشأ اصلی تقسیم میکند. نخست، شرایط خانوادگی و محیطی است که فرد در آن رشد میکند؛ عواملی مانند درآمد والدین و امکانات دوران کودکی که خارج از کنترل فرد قرار دارند. دوم، انتخابهای شخصی در بازار کار است؛ از جمله میزان تلاش، ساعات کار و تصمیمهای مربوط به عرضه نیروی کار.
این تفکیک، دو اصل را در سیاستگذاری برجسته میکند. اصل نخست، جبران محرومیتهایی است که از شرایط اولیه زندگی ناشی میشوند. اصل دوم، احترام به تفاوتهایی است که از انتخابها و تلاشهای شخصی افراد سرچشمه میگیرند.
از این منظر، سیاستگذار باید میان نابرابری ناشی از فرصتهای نابرابر و تفاوتهای ناشی از انتخابهای فردی تمایز قائل شود. مالیات بر درآمد، بهتنهایی، ممکن است هر دو گروه را تحت تأثیر قرار دهد؛ درحالیکه سرمایهگذاری هدفمند در آموزش میتواند مستقیما به کودکانی کمک کند که به دلیل شرایط خانوادگی از امکانات کمتری برخوردارند.
به همین دلیل، آموزش عمومی در این چارچوب از مزیت هدفگیری برخوردار است: این سیاست بهجای تعدیل درآمدها پس از شکلگیری، میکوشد بخشی از عوامل اولیه ایجاد نابرابری را تغییر دهد.
سرمایهگذاری بیشتر برای کودکان محروم
نویسندگان با تنظیم مدل خود بر اساس دادههای اقتصاد آمریکا و هزینههای آموزش عمومی در دوره تحصیل از مهد کودک تا پایان دبیرستان، ترکیب بهینهای از سیاستهای آموزشی و مالیاتی را بررسی کردهاند.
نتایج مدل نشان میدهد که در الگوی بهینه، هزینه عمومی آموزش به ازای هر کودک در پایینترین بخش توزیع وضعیت اقتصادی خانوادگی، حدود ۲۱ هزار دلار است. این میزان با بهتر شدن شرایط خانوادگی کاهش مییابد و در بالاترین بخش توزیع به صفر میرسد.
منطق این نتیجه آن است که سرمایهگذاری عمومی باید متناسب با میزان محرومیت اولیه افراد تخصیص یابد. کودکانی که در خانوادههای برخوردارتر رشد میکنند، بهطور متوسط به حمایت عمومی کمتری برای جبران کمبود فرصتها نیاز دارند؛ در مقابل، سرمایهگذاری بیشتر در آموزش کودکان محروم میتواند توانایی کسب درآمد آنها را در آینده افزایش دهد.
البته این رقم، نتیجه مدل کالیبرهشده برای اقتصاد آمریکاست و نباید آن را بدون بررسی شرایط اقتصادی، ساختار آموزشی و هزینههای عمومی به کشورهای دیگر تعمیم داد.
آموزش چگونه میتواند نیاز به بازتوزیع را کاهش دهد؟
یکی از نتایج مهم پژوهش آن است که سرمایهگذاری در آموزش و مهارتآموزی، صرفا هزینهای برای کاهش نابرابری نیست؛ بلکه میتواند ترکیب مطلوب سیاستهای مالیاتی و حمایتی دولت را نیز تغییر دهد.
اگر کودکان محروم در سالهای اولیه زندگی به آموزش باکیفیتتری دسترسی داشته باشند، ظرفیت کسب درآمد آنها در بزرگسالی افزایش مییابد. در این صورت، بخشی از فاصله درآمدی که پیشتر از تفاوت فرصتهای اولیه ناشی میشد، کاهش پیدا میکند و دولت برای دستیابی به اهداف توزیعی خود به بازتوزیع کمتری نیاز خواهد داشت.
بر اساس نتایج مدل، چنین سرمایهگذاریهایی امکان کاهش نرخهای نهایی مالیات بر درآمد در سطوح مختلف درآمدی و همچنین کاهش قابلتوجه پرداختهای نقدی به افراد خارج از بازار کار را فراهم میکنند. بنابراین، سیاست پیشنهادی به معنای کنار گذاشتن مالیاتهای تصاعدی یا حمایتهای اجتماعی نیست؛ بلکه بر ترکیبی متفاوت از سیاستها تأکید دارد که در آن، سرمایهگذاری پیشینی در توانمندی افراد سهم بیشتری پیدا میکند.
سهم آموزش در کاهش نابرابری چقدر است؟
برآوردهای پژوهش نشان میدهد که سیاستهای موسوم به «پیشاتوزیعی» یا Predistribution، حدود ۳۱.۵ درصد از کاهش کل ضریب جینی را توضیح میدهند. ضریب جینی یکی از شاخصهای رایج سنجش نابرابری درآمدی است و کاهش آن، در حالت معمول، به معنای توزیع برابرتر درآمدهاست.
اهمیت این سیاستها در بخشهای پایین توزیع درآمد حتی بیشتر است. بر اساس متن پژوهش، سهم آنها در کاهش برخی شاخصهای نابرابری، از جمله نسبت درآمد صدک 90 به صدک دهم و نسبت درآمد صدک 50ام به صدک دهم، بین ۷۲ تا ۸۰ درصد برآورد شده است. این نسبتها نشان میدهند فاصله درآمدی در بخشهای مختلف توزیع تا چه اندازه کاهش یافته است.
پژوهش همچنین با استفاده از دادههای پیمایش طولی ملی جوانان آمریکا، سهم انتخابهای کاری افراد را در تغییرات درآمدی بررسی میکند. برآوردها نشان میدهد که انتخابهای شخصی مرتبط با کار، حدود ۱۸.۵ تا ۴۴.۷ درصد از تفاوت درآمدها را توضیح میدهند. در سناریویی که سهم این انتخابها ۴۴.۷ درصد در نظر گرفته میشود، سیاستهای پیشاتوزیعی نزدیک به نیمی از کاهش نابرابری مرتبط با رفاه را به خود اختصاص میدهند.
این نتایج بر اهمیت تفکیک میان منشأهای مختلف نابرابری تأکید دارند؛ زیرا سیاستی که فرصتهای اولیه را بهبود میدهد، میتواند بدون هدف قرار دادن تفاوتهای ناشی از تلاش و انتخاب شخصی، بخش مهمی از نابرابری درآمدی را کاهش دهد.
از بازتوزیع درآمد به توزیع فرصت
پیام اصلی پژوهش این است که برای کاهش پایدار نابرابری، زمان و محل مداخله دولت اهمیت دارد. مالیات و پرداختهای حمایتی میتوانند پس از شکلگیری تفاوت درآمدها، بخشی از آنها را تعدیل کنند؛ اما سرمایهگذاری در آموزش عمومی و مهارتهای کودکان، از همان ابتدا بر فرصتهای کسب درآمد اثر میگذارد.
از این منظر، سیاستگذاری مؤثر به انتخاب میان آموزش و مالیات محدود نمیشود. مسئله، طراحی ترکیبی از این دو است که هم محرومیت ناشی از شرایط خانوادگی را کاهش دهد و هم انگیزه تلاش و کار را حفظ کند.
این پژوهش نشان میدهد که یک نظام اقتصادی برابرتر لزوما به معنای اتکای بیشتر به بازتوزیع پس از کسب درآمد نیست. گاهی فراهم کردن فرصتهای بهتر در ابتدای زندگی، میتواند هم نابرابری را کاهش دهد و هم نیاز به مداخلههای بازتوزیعی گستردهتر در آینده را کمتر کند.