از زمانی که مکانیزم اسنپبک فعال شد و مجموعهای از تحولات در عرصه بینالمللی رخ داد، مذاکرات بیشتر شبیه فرآیندی برای خرید زمان به نظر میرسید؛ فرصتی برای اینکه طرفین بتوانند زمان بیشتری در اختیار داشته باشند. در واقع بسیاری از بازیگران میدانستند که این مذاکرات در شرایطی ادامه دارد که فضای جنگی بر منطقه حاکم است.
وی بیان کرد: زمانی که جنگ ۱۲ روزه پایان یافت، در واقع تنها آتشبس اعلام شد و جنگ به شکل واقعی پایان نیافته بود. عملیات نظامی متوقف شد، اما اصل منازعه همچنان باقی ماند. به همین دلیل بسیاری انتظار داشتند که با کوچکترین تحول جدید، درگیریها دوباره از سر گرفته شود.
نیکنامی اشاره کرد: در واقع حدود یک ماه پیش از آغاز جنگ، مجموعه اتفاقاتی که در داخل ایران رخ داد، روند تحولات را به سمتی سوق میداد که وقوع جنگ تقریباً قابل پیشبینی بود. بسیاری از کارشناسان روابط بینالملل و حتی سیاستمداران چنین سناریویی را محتمل میدانستند. مسئله اصلی فقط زمان وقوع جنگ بود و گمانهزنیهای مختلفی درباره آن مطرح میشد. در نهایت نیز دیدیم که به دلیل برخی شرایط داخلی و منطقهای، زمان وقوع آن جلو افتاد. بنابراین اگر بخواهیم واقعبینانه به موضوع نگاه کنیم، وقوع این جنگ اتفاقی غیرطبیعی محسوب نمیشود.
وی ادعا کرد: به نظر من آتشبس بهتنهایی نمیتواند مسئله را حل کند. با توجه به شرایطی که اکنون میان ایران، آمریکا و اسرائیل وجود دارد، احتمال حرکت به سمت آتشبس بسیار زیاد است؛ بهویژه اینکه جنگ به نوعی حالت فرسایشی پیدا کرده و دونالد ترامپ نیز به اهدافی که برای این جنگ تعریف کرده بود، دست نیافته است. در همین حال، کشورهای اروپایی مانند فرانسه و ایتالیا نیز بهشدت در حال پیگیری تحقق آتشبس هستند.
این کارشناس مسائل بین الملل اشاره کرد: اما آتشبس معمولاً یک منازعه را به وضعیت «فروزن» یا منجمد تبدیل میکند؛ یعنی وضعیتی موقتی که با کوچکترین حادثهای میتواند دوباره شعلهور شود. اگر این جنگ بدون یک توافق صلح واقعی پایان یابد، ممکن است منطقه وارد چرخهای شبیه وضعیت لبنان شود؛ یعنی هر چند سال یکبار شاهد جنگ اول، دوم یا سوم ایران و اسرائیل باشیم، گاهی با مشارکت مستقیم آمریکا و گاهی به شکل غیرمستقیم. بنابراین آتشبس بدون رسیدن به یک توافق سیاسی پایدار، میتواند ایران را وارد چرخهای از درگیریهای تکرارشونده کند.
نیکنامی گفت: با این حال، پاسخ نهایی هر جنگی دیپلماسی است. تقریباً تمام جنگهای بزرگ تاریخ در نهایت از طریق مذاکره پایان یافتهاند. اما سطح تنش میان طرفین در این منازعه به حدی رسیده بود که رسیدن به جنگ تا حدی قابل پیشبینی به نظر میرسید. این مسئله صرفاً به شکاف ژئوپولیتیک یا شکاف ایدئولوژیک میان ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر محدود نمیشود.
وی اظهار داشت: آمریکا سه هدف اصلی را در قبال جنگ با ایران مطرح کرده بود. نخستین هدف، نابودی برنامه هستهای ایران بود. اگر واقعبینانه نگاه کنیم، ایالات متحده در این زمینه تنها به موفقیتهای محدودی دست یافته است. نخست اینکه حتی اگر تأسیسات هستهای بمباران شوند، دانش هستهای از بین نمیرود. دوم اینکه جغرافیای ایران نقش بسیار مهمی در این معادله ایفا کرده است.
این کارشناس اشاره کرد: به نظر من مهمترین برگ برنده ایران در این جنگ، نه فقط موشکها یا توان دفاعی، بلکه جغرافیای کشور است. بسیاری از تأسیسات هستهای ایران در عمق زمین قرار دارند. برای مثال تأسیسات فردو در عمق حدود ۸۰ متری زمین ساخته شده است، در حالی که بمبهای نفوذگر آمریکایی توان تخریب کامل چنین عمقی را ندارند. بنابراین حتی از نظر نظامی نیز نابودی کامل این زیرساختها بسیار دشوار است.