آقای دکتر! یکی از موقعیتهای ناپسند در زندگی روزمره، متحد شدن دو نفر و اقدام کردن علیه نفر سوم است. همان چیزی که در ادبیات فوتبالی به آن «تبانی کردن» میگویند، این موضوع در ورزش هم غیر اخلاقی تلقی میشود، فیفا با وضع چه قوانینی توانسته مقابل آن بایستد؟ اصلا مقابل چنین پدیدهای ایستادن شدنی است؟
چرا به این موضوع در بستر ورزش «غیراخلاقی» میگوییم، احتمالاً زمانی که افراد فعالیتی انجام میدهند که برخلاف آن چیزی باشد که ما به عنوان «روح ورزش» تعریف میکنیم. یا برخلاف آن چیزی باشد که -اگر بخواهم کمی در ادبیات گیمتئوری دربارهاش صحبت کنم،- طراح سیستم یا طراح موقعیت استراتژیک انتظار داشته است افراد بر اساس آن رفتار کنند.
اجازه بدهید کمی به عقب برگردم، چون ممکن است برخی از مخاطبان ما با گیمتئوری آشنایی کافی نداشته باشند. ابتدا این بخش را توضیح بدهم و بعد به موضوع اصلی برسم. گیمتئوری به مطالعه موقعیتهای استراتژیک میپردازد؛ موقعیتهایی که در آن بیش از یک عامل هوشمند، یعنی حداقل دو عامل هوشمند، در برابر یکدیگر قرار دارند و میتوانند فعالیتهایی انجام دهند یا استراتژیهایی را انتخاب کنند که حاصل تداخل این استراتژیها، یک پیامد مشخص است. این پیامد ممکن است برای برخی از آنها مطلوب و برای برخی دیگر نامطلوب باشد.
نکته مهم این است که خروجی آن موقعیت استراتژیک برای من، که در آن موقعیت قرار دارم، علاوه بر اینکه به رفتار خودم بستگی دارد، به رفتار سایرین نیز وابسته است. به همین دلیل به این موقعیتها، موقعیتهای مورد مطالعه در گیمتئوری میگوییم؛ یعنی موقعیتی که من میخواهم تصمیمی بگیرم، اما تصمیم من به تصمیم طرف مقابل نیز وابسته است. دقیقاً خروجیای که شما دریافت میکنید، علاوه بر اینکه تابع تصمیم خودتان است، تابع تصمیم طرف مقابل نیز هست.
اگر بخواهم یک مثال بسیار ساده بزنم، بازی سنگ، کاغذ، قیچی یکی از همین موقعیتهاست. در همه بازیهایی که دو یا چند نفر با یکدیگر انجام میدهند، معمولاً رفتاری که من انتخاب میکنم به این بستگی دارد که رقیبم چه رفتاری انجام میدهد. این وضعیت در موقعیتهای دنیای واقعی نیز وجود دارد. برای مثال، وقتی دو بنگاه میخواهند وارد یک بازار شوند، اینکه با یکدیگر تبانی کنند یا رقابت، یک موقعیت استراتژیک است. یا زمانی که من میخواهم از یک چهارراه با چراغ چشمکزن عبور کنم و خودروی دیگری نیز در مسیر عمود بر من در حال حرکت است، اینکه من چه تصمیمی بگیرم و آن راننده چه تصمیمی بگیرد، همگی از همین جنس موقعیتها هستند. اینها موقعیتهایی هستند که در زندگی روزمره بارها و بارها با آنها مواجه میشویم.
حالا اگر وارد بستر فوتبال و به طور کلی ورزش شویم، با موقعیتی روبهرو هستیم که در آن طراح مسابقه یا سیستم، انتظار دارد بازیگران به شیوه خاصی رفتار کنند. منظور من از «شیوه خاص» تاکتیک بازی نیست؛ بلکه منظور این است که تیمها حداکثر تلاش خود را برای پیروزی انجام دهند. این همان فلسفهای است که برای مثال در المپیک نیز وجود دارد؛ یعنی همه افراد در چارچوب مسابقه شرکت میکنند و تلاش میکنند با حداکثر توان خود برنده شوند.
بنابراین، اگر هدف من از طراحی این مکانیزم چنین چیزی باشد، اما نتیجه رفتار افراد به گونهای رقم بخورد که برخلاف این انتظار عمل کنند، به این معناست که در طراحی مکانیزم ایرادی وجود داشته است؛ ایرادی که یا میتوان آن را اصلاح کرد یا ممکن است امکان اصلاح آن وجود نداشته باشد.
اجازه بدهید یک مثال بزنم. کسانی که همسن و سال من هستند، احتمالاً جام جهانی اسپانیا در سال ۱۹۸۲ را به خاطر دارند. در آخرین بازی مرحله گروهی، آلمان و اتریش مقابل یکدیگر قرار گرفتند. در حالت عادی انتظار داریم دو تیم حداکثر تلاش خود را برای پیروزی انجام دهند، اما آن مسابقه که در شهر خیخون برگزار شد، بعدها به «افتضاح خیخون» (Disgrace of Gijón) معروف شد.
در آن گروه، الجزایر نیز حضور داشت و با توجه به نتایج بهدستآمده، اگر آلمان با یک گل اتریش را شکست میداد، آلمان و اتریش هر دو صعود میکردند و الجزایر حذف میشد. در آن دوره جام جهانی، تیمهای سوم گروهها به مرحله بعد صعود نمیکردند. از سوی دیگر، بازی الجزایر پیش از دیدار آلمان و اتریش به پایان رسیده بود و نتیجه آن مشخص شده بود؛ بنابراین نتیجه آن مسابقه دیگر تغییری نمیکرد.
اتفاقی که افتاد این بود که فکر میکنم در دقیقه ۱۱ آلمان به اتریش گل زد. این نخستین جام جهانی بود که بهطور جدی و با خاطرهای روشن آن را دنبال میکردم. پس از آن، عملاً آلمان و اتریش حدود ۸۰ دقیقه یک بازی بسیار ضعیف و بیرمق انجام دادند؛ مشابه چیزی که در این دوره نیز در برخی مسابقات مشاهده کردیم و باعث عصبانیت بسیاری از تماشاگران شد. در نهایت، همان مسابقه به «افتضاح خیخون» معروف شد و واکنشهای منفی گستردهای را در پی داشت.
نمونه مشابهی خارج از فوتبال نیز در المپیک لندن رخ داد. در مسابقات دوبل بانوان بدمینتون، به دلیل نتایجی که در مسابقات دیگر رقم خورده بود، به سود برخی تیمها بود که عمداً مسابقه خود را واگذار کنند تا در مرحله بعد با تیم قدرتمند چین روبهرو نشوند. اگر اشتباه نکنم، دو تیم از کرهجنوبی و اندونزی درگیر این ماجرا بودند. بازیکنان حرفهای بدمینتون سرویسهایی میزدند که حتی از تور عبور نمیکرد و هیچ رالی بیش از دو یا سه ضربه ادامه پیدا نمیکرد. داور مسابقه نیز تلاش کرد وارد ماجرا شود و مداخله کند. تصاویر آن همچنان در اینترنت موجود است. در آن تصاویر، درماندگی داور کاملاً مشهود است؛ او تلاش میکند مسابقه را به حالت عادی برگرداند، اما عملاً نمیتواند به بازیکنان بگوید «خوب بازی کنید»، زیرا فرض بر این بوده که مکانیزم مسابقه به گونهای طراحی شده است که همه برای پیروزی تلاش کنند.
به همین دلیل، من بیش از آنکه به جنبه اخلاقی موضوع نگاه کنم، به این فکر میکنم که آیا میتوان مکانیزم را به گونهای تغییر داد که حتی وقتی بازیکنان کاملاً استراتژیک رفتار میکنند، همچنان انگیزه داشته باشند بهترین بازی خود را ارائه دهند و برای پیروزی تلاش کنند.
یکی از نتایج این اتفاق آن بود که تصمیم گرفتند مسابقات دور سوم مرحله گروهی جام جهانی به صورت همزمان برگزار شود تا چنین موقعیتهایی تا حد زیادی از بین برود. همچنین، در مقطعی برای افزایش انگیزه تیمها جهت کسب پیروزی، سیستم امتیازدهی از «دو امتیاز برای برد، یک امتیاز برای مساوی و صفر امتیاز برای باخت» به «سه امتیاز برای برد، یک امتیاز برای مساوی و صفر امتیاز برای باخت» تغییر یافت تا انگیزه بیشتری برای برد ایجاد شود.
اتفاقاً اگر در ادامه بحث فرصت شود، توضیح خواهم داد که همین تغییر نیز مورد مطالعه قرار گرفته و اقتصاددانان بررسی کردهاند که آیا واقعاً این سیاست مؤثر بوده است یا خیر.
یکی از پژوهشگران برجسته این حوزه، استادی از دانشگاه اقتصاد لندن (LSE) است که اگر تلفظ نام ایشان را درست بیان کنم، فکر میکنم «ایگناسیو پالاسیوس-هوئرتا» خوانده میشود. البته اگر تلفظ را دقیق نگفته باشم، از دوستان عذرخواهی میکنم. ایشان چندین مطالعه مهم درباره فوتبال انجام دادهاند که یکی از آنها دقیقاً به همین موضوع مربوط است.
مطالعه بسیار جالبی انجام شده که در آن دو فصل از لیگ اسپانیا، با فاصله چند سال، با یکدیگر مقایسه شدهاند؛ یک فصل مربوط به زمانی است که سیستم امتیازدهی «۲، ۱، ۰» برقرار بوده و فصل دیگر مربوط به دوره اجرای سیستم «۳، ۱، ۰» است؛ اگر درست به خاطر داشته باشم، این تغییر در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوایل دهه ۱۹۹۰ میلادی رخ داده است. نتیجه این مطالعه نشان میدهد که این تغییر، برخلاف انتظار، تأثیر معناداری بر تهاجمیتر شدن مسابقات نداشته است.
توضیح این نتیجه نیز جالب است. درست است که سه امتیاز برای برد، انگیزه تیمها را برای پیروزی افزایش میدهد، اما در مقابل، هزینه باخت نیز بیشتر میشود. بنابراین، تیمها از یک سو انگیزه دارند تهاجمیتر بازی کنند تا پیروز شوند و از سوی دیگر، محافظهکارانهتر عمل میکنند تا شکست نخورند. در نهایت، حاصل این دو انگیزه متضاد آن است که تأثیر کلی این تغییر بر سبک بازی چندان چشمگیر نیست.
نکته مهم در مطالعات اقتصادی این است که باید اطمینان حاصل شود سایر شرایط ثابت هستند. این پرسش مطرح میشود که آیا تیمهای مورد مقایسه واقعاً قابل مقایسهاند یا خیر. برای کنترل این مسئله، در این پژوهش، مسابقات جام حذفی اسپانیا در همان دو دوره نیز بررسی شده است؛ زیرا در مسابقات حذفی دیگر تفاوتی میان سیستم دو یا سه امتیازی وجود ندارد و تنها پیروزی یا شکست اهمیت دارد. اگر دوستان علاقهمند باشند، میتوانند مقاله این استاد دانشگاه اقتصاد لندن را مطالعه کنند. البته درباره این موضوع، پژوهشهای متعدد دیگری نیز منتشر شده است و کسانی که علاقهمند هستند، میتوانند با مراجعه به مقالاتی که به این پژوهش ارجاع دادهاند، مطالعات بعدی را نیز دنبال کنند.
پس یعنی این تکنیک افزایش امتیازها هم جواب نداده است؟ ما در همین جام جهانی در مرحله گروهی بازیهای کسل کننده و محافظه کارانه برای گل نخوردن کم ندیدیم!
در فوتبال چند نکته مهم وجود دارد. یکی از آنها این است که زمانی که مسابقات در یک بازه زمانی کوتاه، مانند جام جهانی، برگزار میشوند، رفتار استراتژیک تیمها اهمیت بسیار بیشتری پیدا میکند. وقتی با یک لیگ روبهرو هستید که مثلاً ۳۰ هفته طول میکشد، احتمالاً تا هفته بیستوچهارم یا بیستوپنجم، تنها هدف تیمها باید کسب پیروزی باشد؛ زیرا هر برد آنها را در جدول بالاتر میبرد. البته ممکن است در هفتههای پایانی، تیمی که برای سقوط نکردن، ماندن در کورس قهرمانی یا کسب سهمیه مسابقات قارهای رقابت میکند، در دو یا سه هفته آخر، مساوی را به باخت ترجیح دهد.
اما در جام جهانی، چون مسابقات بسیار کوتاه است و هر تیم تنها سه بازی در مرحله گروهی انجام میدهد، این مسئله بهسادگی قابل حل نیست. شاید تنها راهحل این باشد که جام جهانی یک سال طول بکشد و تیمها در فاصلههای طولانیتر با یکدیگر بازی کنند، اما با محدودیتهایی که فیفا و تقویم مسابقات دارند، چنین چیزی امکانپذیر نیست. بنابراین، طبیعت این رقابتها به همین شکل است.
بحثهای دیگری نیز در این زمینه مطرح شده است. برای مثال، گاهی تیمها بهصورت کاملاً استراتژیک بازی میکنند تا مسابقه به وقت اضافه یا ضربات پنالتی کشیده شود. این خود بحث دیگری را ایجاد میکند که آیا تعیین نتیجه مسابقه با ضربات پنالتی روش مناسبی است یا خیر.
یکی از بزرگترین حسرتهای فوتبالی زندگی من به مسابقه برزیل و فرانسه در جام جهانی مکزیک برمیگردد؛ مسابقهای که به ضربات پنالتی کشیده شد و برزیل برابر فرانسه شکست خورد. اگر اشتباه نکنم، آن مسابقه یکی از زیباترین بازیهای تاریخ جام جهانی بود. همیشه برای من این پرسش وجود داشته که چرا باید سرنوشت چنین مسابقه زیبایی با یک پنالتی تعیین شود؛ پنالتیای که به تیر دروازه برخورد میکند، به دروازهبان برزیل میخورد و وارد دروازه میشود. اگر دروازهبان برزیل در آن صحنه اشتباه کرده بود و به سمت دیگری شیرجه میرفت، نتیجه کاملاً متفاوت میشد. به همین دلیل، همواره این پرسش مطرح بوده که آیا میتوان قواعد را به گونهای تغییر داد که چنین وضعیتهایی کمتر رخ دهد.
با این حال، باید توجه داشت که در مورد ورزشی به بزرگی فوتبال، احتمالاً تغییر قوانین به این سادگی امکانپذیر نیست. یکی از مهمترین جذابیتهای فوتبال این است که قواعد آن ساده و برای همه قابل فهم است. اگر قرار باشد جزئیات و پیچیدگیهای زیادی به قوانین اضافه شود، فهم بازی برای مخاطبان دشوار خواهد شد. حتی همین قانون آفساید را در نظر بگیرید؛ هنوز هم با وجود فناوری کمکداور ویدئویی (VAR)، زمان برده است تا شکل جدید اجرای آن برای مخاطبان جا بیفتد.
به نظر من، فناوری VAR خود بر رفتار بازیکنان نیز اثر گذاشته است. وقتی بازیکنان میدانند که تصمیمگیری درباره آفساید با چنین دقتی انجام میشود و حتی میلیمترها نیز بررسی میشوند، این موضوع بر تمرین مدافعان برای هماهنگی بیشتر در خط دفاع و همچنین بر برنامهریزی مربیان برای شکستن تله آفساید تأثیر میگذارد. در واقع، این هم یکی دیگر از همان موقعیتهای استراتژیکی است که درباره آن صحبت کردیم.
جمعبندی من در این بخش این است که میتوان درباره تغییر قوانین فکر کرد، اما این کار با چند محدودیت اساسی روبهرو است. نخست اینکه زیبایی فوتبال تا حد زیادی به سادگی قوانین آن وابسته است. اگر شما بخواهید برای نخستین بار کریکت یا راگبی تماشا کنید، چون قواعد آنها را نمیدانید، درک بازی برایتان دشوار خواهد بود. حتی سیستم امتیازدهی تنیس نیز برای کسی که با این ورزش آشنا نباشد، پیچیده به نظر میرسد. بنابراین، اگر مرتب قوانین فوتبال را تغییر دهیم، ممکن است بخشی از جذابیت آن برای مخاطبان از بین برود.
دوم اینکه، هرچند شما هنگام طراحی قوانین تلاش میکنید همه جوانب را در نظر بگیرید، اما هنگام اجرا هیچگاه مطمئن نیستید که تمام پیامدهای آن را پیشبینی کردهاید. به همین دلیل، اگر قوانین را یکباره تغییر دهید، ممکن است نتایجی حتی نامطلوبتر به همراه داشته باشد و برای مدتی فرصتهای تیمها و بازیکنان را از بین ببرد. به همین دلیل است که معمولاً تغییر قوانین را ابتدا در یک لیگ یا یک تورنمنت آزمایشی اجرا میکنند و اگر موفقیتآمیز بود، آن را به سایر مسابقات تعمیم میدهند.
و نکته آخر اینکه، شاید همین اتفاقات بخشی از جذابیت فوتبال باشد. مسابقه برزیل و فرانسه در جام جهانی مکزیک هنوز پس از سالها در ذهن من مانده است. یا امروز نیز بسیاری از مسابقات جام جهانی را به خاطر گلهایی به یاد میآوریم که با اختلاف میلیمتری آفساید مردود اعلام شدند. شاید همین لحظات، فارغ از تمام بحثهای نظری و تحلیلی که درباره آنها مطرح میکنیم، بخشی از خاطرهسازی و جذابیت ماندگار فوتبال باشند.
آقای دکتر! 48 تیمی شدن چه قدر توانست روی بهتر شدن کیفیت فوتبال اثرگذار باشد؟
این موضوع قطعاً تأثیرگذار است. البته شاید به دلیل اینکه سن برخی از مخاطبان از من کمتر باشد، لازم باشد یادآوری کنم که پیش از این هم چنین شرایطی وجود داشته است. زمانی که جام جهانی با ۲۴ تیم برگزار میشد، از برخی گروهها سه تیم به مرحله بعد صعود میکردند، زیرا برای تشکیل مرحله یکهشتم نهایی به ۱۶ تیم نیاز بود. اما از زمانی که تعداد تیمهای جام جهانی به ۳۲ تیم افزایش پیدا کرد، صعود دو تیم از هر گروه برای تکمیل جدول ۱۶ تیمی کافی بود.
به نظر من، این تغییر از منظر گیمتئوری و رفتار استراتژیک تیمها بسیار جالب است. من این را صرفاً از زاویه تحلیل گیمتئوری نمیگویم، بلکه به عنوان یک هوادار فوتبال هم معتقدم این تغییر حتماً بر رفتار استراتژیک بازیکنان و تیمها اثر میگذارد. وقتی این احتمال وجود داشته باشد که بهترین تیمهای سوم نیز بتوانند صعود کنند، طبیعی است که انگیزه و محاسبات تیمها تغییر کند.
برای مثال، ممکن است این موضوع حتی بر انگیزه تیم ما نیز تأثیر گذاشته باشد؛ اینکه تصور کنیم با سه تساوی هم امکان صعود وجود دارد. در جام جهانی قبلی، بسیار بعید بود که تیمی با سه تساوی بتواند از مرحله گروهی صعود کند و معمولاً باید دستکم یک پیروزی و یک تساوی، یعنی چهار امتیاز، به دست میآورد. اما این بار این تصور وجود داشت که شاید با سه تساوی نیز بتوان به عنوان یکی از بهترین تیمهای سوم راهی مرحله بعد شد. البته در نهایت مشخص شد که این محاسبه درست نبوده است، هرچند نمیتوان با قطعیت درباره آن قضاوت کرد، زیرا اگر نتیجه یکی از مسابقات دیگر تغییر میکرد، ممکن بود شرایط کاملاً متفاوت شود و ما نیز صعود کنیم.
به پنالتی اشاره کردید، این هم جزو موقعیتهای استراتژیک است، آیا با گیم تئوری میتوان به فرمولی برای گل شدن توپ رسید؟
در این زمینه مقالات متعددی منتشر شده است. همان استادی که پیشتر به او اشاره کردم، یعنی ایگناسیو پالاسیوس-هوئرتا، آثار متعددی در این حوزه دارد. به طور کلی، تعداد زیادی پژوهش درباره پنالتی در فوتبال انجام شده است. حتی یکی از اقتصاددانان برجسته حوزه اقتصاد آزمایشگاهی نیز در سالهای ابتدایی فعالیت علمی خود مقالهای درباره ضربات پنالتی در فوتبال منتشر کرده است.
دلیل جذابیت این موضوع آن است که ضربه پنالتی یک موقعیت استراتژیک خاص محسوب میشود. دروازهبان باید تقریباً همزمان با زننده ضربه تصمیم بگیرد که به کدام سمت شیرجه بزند. اگر منتظر بماند تا توپ زده شود و سپس واکنش نشان دهد، دیگر دیر شده و فرصت مهار توپ را از دست خواهد داد. به همین دلیل، پنالتی نمونهای کلاسیک از یک بازی همزمان در گیمتئوری است. البته در گیمتئوری بازیهای غیرهمزمان نیز وجود دارد، اما از منظر تحلیل استراتژیک، پنالتی یکی از جذابترین نمونههای بازی همزمان است.
به همین دلیل، پژوهشهای فراوانی درباره این موضوع انجام شده است که یک بازیکن باید چگونه رفتار کند تا احتمال موفقیت خود را افزایش دهد. فرض کنید مسی همیشه پنالتیهای خود را به سمت راست دروازهبان بزند. اگر این الگو تکرار شود، دروازهبانها آن را تشخیص میدهند و همواره به همان سمت شیرجه خواهند زد؛ در نتیجه، احتمال موفقیت مسی کاهش پیدا میکند. بنابراین، اگر بخواهد موفق بماند، باید استراتژی خود را تغییر دهد؛ گاهی توپ را به سمت چپ بزند، گاهی به سمت راست، گاهی به گوشههای پایین یا بالا و گاهی نیز ضربه چیپ به وسط دروازه بزند. در گیمتئوری به این نوع رفتار «استراتژی مختلط» گفته میشود؛ یعنی بازیکن انتخابهای خود را به گونهای ترکیب میکند که برای حریف قابل پیشبینی نباشد.
البته همه بازیکنان چنین تواناییای ندارند و احتمالاً به همین دلیل است که برخی پنالتیزنها از دیگران موفقتر هستند. برای مثال، در همین مسابقات اخیر، بازیکنی که آخرین پنالتی اسپانیا را زد، پیش از آن نیز پنالتیهای خود را به نقاط مختلف دروازه زده و در همه آنها موفق بوده است. این دقیقاً همان مفهوم استراتژی مختلط است؛ یعنی بازیکن رفتار خود را به گونهای انتخاب میکند که برای دروازهبان قابل پیشبینی نباشد.
این موضوع در اقتصاد نیز بسیار مطالعه شده است، اما بررسی آن یک دشواری مهم دارد. برای اینکه بتوان رفتار یک بازیکن را تحلیل کرد، باید تعداد زیادی مشاهده از عملکرد او در اختیار داشت. اگر فقط یک بار ببینیم بازیکنی توپ را به سمت چپ یا راست زده است، نمیتوان درباره الگوی رفتاری او نتیجهگیری کرد. این دقیقاً شبیه پرتاب تاس است؛ اگر تاس را فقط یک بار بیندازیم و عدد دو بیاید، نمیتوانیم درباره احتمال آمدن عدد دو قضاوت کنیم. باید صدها بار تاس پرتاب شود تا بتوان احتمال وقوع هر عدد را برآورد کرد. درباره پرتاب سکه نیز همین موضوع صادق است.
اما در فوتبال چنین دادههایی معمولاً در دسترس نیست. فرض کنید مسی قرار است مقابل جردن پیکفورد پنالتی بزند. ممکن است چنین موقعیتی تنها یک بار در کل دوران حرفهای این دو نفر رخ دهد. حتی در طول یک فصل نیز ممکن است رونالدو فقط یک یا دو بار مقابل یک دروازهبان مشخص پنالتی بزند. بنابراین، تعداد مشاهدات برای تحلیل دقیق رفتار بسیار محدود است.
در مقابل، در ورزشی مانند تنیس دادههای بسیار بیشتری وجود دارد. وقتی دو بازیکن بزرگی مانند نادال و فدرر مقابل یکدیگر قرار میگیرند، در یک مسابقه ممکن است بیش از صد موقعیت ثبت شود که در آن نادال سرویس زده و فدرر پاسخ داده است یا برعکس. بنابراین، پژوهشگر میتواند بررسی کند که نادال در زمین «اد کورت» یا «دیوس کورت» چه زمانی توپ را به سمت فورهند حریف زده، چه زمانی به بکهند او، چه زمانی نزدیک خط کناری بازی کرده و چه زمانی توپ را به مرکز زمین فرستاده است. در نتیجه، دادههای کافی برای تحلیل استراتژی مختلط بازیکنان وجود دارد.
علاوه بر این، در هر مسابقه شرایط متفاوتی نیز وجود دارد. ممکن است بازیکنی روز قبل از مسابقه از ناحیه شانه یا پا مصدوم شده باشد و حریف از این موضوع اطلاع داشته باشد و از آن در طراحی استراتژی خود استفاده کند.
در فوتبال نیز تا حدی چنین مطالعاتی انجام میشود، اما تعداد متغیرها بسیار زیاد است. برای مثال، اگر دروازهبان تیم ملی اسپانیا را بررسی کنیم، او بارها مقابل بازیکنان مختلف قرار گرفته است، اما هر موقعیت ویژگیهای خاص خود را دارد؛ اینکه زننده پنالتی چپپاست یا راستپا، دقیقه چندم مسابقه است، نتیجه بازی مساوی است یا تیم او پیش افتاده، پنالتی در چه شرایطی زده میشود و دهها عامل دیگر.
اقتصاددانان علاقه دارند همه این عوامل را تا حد امکان کنترل کنند. برای مثال، دروازهبانی که تیمش با نتیجه ۵ بر صفر جلو است، احتمالاً از نظر روانی شرایط متفاوتی با دروازهبانی دارد که در دقیقه پایانی مسابقه و در حالی که نتیجه دو بر دو است، باید با یک ضربه پنالتی روبهرو شود. فشار روانی این دو موقعیت به هیچوجه یکسان نیست و طبیعتاً تصمیمگیری دروازهبان نیز میتواند متفاوت باشد.
با وجود این دشواریها، مطالعات جالبی انجام شده است. یکی از نتایج آنها نشان میدهد که دروازهبانها بیش از حد به سمت چپ یا راست شیرجه میزنند، در حالی که از نظر استراتژی بهینه، در برخی مواقع بهتر است در جای خود باقی بمانند. برای این رفتار نیز توضیحی روانشناختی ارائه شده است. اگر دروازهبان در جای خود بایستد و گل بخورد، ممکن است متهم شود که هیچ تلاشی برای مهار توپ نکرده است. اما اگر به یکی از دو سمت شیرجه بزند، حتی اگر موفق نشود، دستکم این تصور ایجاد میشود که تلاش خود را انجام داده است. در حالی که از دیدگاه گیمتئوری، ممکن است استراتژی بهینه این باشد که در درصدی از مواقع، مثلاً حدود ۱۰ درصد، در جای خود بایستد. همه ما بارها دیدهایم که توپ دقیقاً به وسط دروازه زده شده، در حالی که دروازهبان بیدلیل به سمت چپ یا راست شیرجه رفته است.
اینها نمونههایی از چیزهایی است که میتوان با استفاده از گیمتئوری آموخت. چنین تحلیلهایی فقط به فوتبال محدود نمیشود؛ در والیبال، تنیس، بسکتبال و بسیاری از ورزشهای دیگر نیز کاربرد دارد. هرچه تعداد تکرار یک موقعیت در یک ورزش بیشتر باشد، مانند والیبال، نقش تحلیلگرانی که بتوانند رفتار استراتژیک حریف را بررسی کنند نیز پررنگتر میشود؛ زیرا آنها در واقع در حال تحلیل الگوهای رفتاری و استراتژیهای طرف مقابل هستند.
نکته جالب دیگر این است که این مطالعات تنها به ضربات پنالتی محدود نشدهاند. پژوهشگران حتی موقعیتهای شوتزنی در جریان بازی را نیز بررسی کردهاند؛ اینکه بازیکن توپ را به زاویه باز دروازه بزند یا به زاویه بسته، و اینکه این انتخابها چه الگوهای استراتژیکی دارند. در این زمینه نیز پژوهشهای فراوانی انجام شده است.
اگر دوستان علاقهمند باشند، با جستوجوی ساده نام پژوهشگرانی که اشاره کردم، میتوانند به این مقالات دسترسی پیدا کنند. این ادبیات پژوهشی نیز به مرور گسترش یافته است. برای مثال، برخی پژوهشگران همین مدلها را در فوتبال زنان آزمودهاند تا ببینند آیا الگوهای رفتاری مشابهی وجود دارد یا خیر. همچنین چندین مقاله در نقد و بررسی نتایج یکدیگر منتشر شده است؛ به این صورت که پژوهشگری ادعایی را مطرح کرده و پژوهشگر دیگری نشان داده است که شواهد بهدرستی تحلیل نشده یا اگر دادههای بیشتری در نظر گرفته شود، نتیجه اولیه قابل دفاع نخواهد بود. این روند، همان مسیر طبیعی پیشرفت پژوهش علمی است.
برای کسانی که علاقهمند هستند، کتابی نیز از ایگناسیو پالاسیوس-هوئرتا با عنوان The Beautiful Game Theory: How Soccer Can Help Economics منتشر شده است. اگر عنوان را درست به خاطر داشته باشم، کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده و تا جایی که اطلاع دارم، ترجمه فارسی ندارد. کتاب بسیار روان و جذابی است. تفاوت آن با بحثی که ما تاکنون داشتیم این است که ما درباره استفاده از اقتصاد برای تحلیل فوتبال صحبت کردیم، اما این کتاب مسیر معکوس را طی میکند و این پرسش را مطرح میکند که مشاهده موقعیتهای استراتژیک در فوتبال چگونه میتواند به ما در فهم بهتر اقتصاد و رفتارهای اقتصادی کمک کند.
پیش از آنکه به کتابی که اشاره کردید بپردازم، پرسش دیگری درباره آنالیز فوتبال داشتم که شما به آن اشاره کردید، آیا میتوان گفت اگر تیمی آنالیز خوبی داشته باشد اما لزوما تیم خوبی از نظر فردی نباشد یا کیفیت بازیکنانش نسبت به حریف پایینتر باشد اما صرفا به دلیل تحلیل درست بتواند پیروز رقابتها شود؟
من فکر میکنم این موضوع قطعاً اهمیت دارد. احتمالاً همه ما پیش از دیدار نیمهنهایی معتقد بودیم که فرانسه از اسپانیا تیم قدرتمندتری است، اما در نهایت این اسپانیا بود که توانست فرانسه را شکست دهد. البته شرایط روز مسابقه، آمادگی بازیکنان و عوامل مختلف دیگر نیز در این نتیجه نقش دارند.
اما اصل ماجرا این است که اگر یک تیم استراتژی مناسبی داشته باشد، ممکن است بتواند تیمی را شکست دهد که از نظر توانایی فردی بازیکنان، نفر به نفر، از آن قویتر است.
البته به نظر من، اگر بخواهیم صرفاً به عنوان یک علاقهمند به فوتبال به موضوع نگاه کنیم، در نهایت باید نتیجه نهایی مسابقه را ملاک قرار دهیم. تیمی که در پایان برنده شده است، به احتمال زیاد استراتژی بهتری داشته، بازیکنانش عملکرد بهتری ارائه کردهاند و البته احتمالاً تا حدی نیز شانس با آنها همراه بوده است.
به شانس اشاره کردید، شانس در موقعیتهای استراتژیک چه نقشی ایفا میکند؟
ببینید، در گیمتئوری شانس هم قابل مدلسازی است. شانس مفهومی نیست که خارج از چارچوب تحلیل قرار بگیرد؛ فقط باید مشخص کنیم چگونه میتوان آن را مدل کرد. در عین حال، بخشی از چیزهایی که ما در زندگی روزمره «شانس» مینامیم، در واقع نتیجه رفتار استراتژیک هستند.
برای مثال، اینکه دمبله در دیدار فرانسه و اسپانیا کمتر دیده میشود، لزوماً ناشی از بدشانسی نیست؛ بلکه ممکن است نتیجه برنامهریزی و استراتژی مربی اسپانیا برای مهار او باشد. بنابراین، نمیتوان گفت او صرفاً آن روز شانس نیاورده است. اما در مقابل، اگر توپی با اختلافی میلیمتری به تیر دروازه برخورد کند و به بیرون برود، آن بخش را میتوان در حوزه شانس قرار داد. برای نمونه، در دیدار دیشب آرژانتین و انگلیس، زمانی که نتیجه یک بر یک بود، اگر اشتباه نکنم، بازیکن آرژانتین ضربهای زد که به تیر دروازه برخورد کرد و گل نشد. چنین اتفاقی را میتوان مصداق شانس دانست.
یا فرض کنید کیفیت زمین مسابقه مناسب نیست و توپ مقابل دروازهبان به زمین برخورد میکند و تغییر مسیر میدهد. البته حتی در چنین شرایطی نیز ممکن است مربی به این مسئله توجه کند و به بازیکنانش بگوید که به دلیل وضعیت نامناسب زمین، سعی کنند ضربات خود را به گونهای بزنند که توپ مقابل دروازه به زمین برخورد کند و از این ویژگی به نفع خود استفاده کنند. بنابراین، حتی بخشی از آنچه شانس به نظر میرسد، میتواند وارد حوزه تصمیمگیری استراتژیک شود.
اما نکته دیگری هم وجود دارد که یکی از آموختههای اقتصاد است. انسانها به طور طبیعی ریسکگریز هستند. ما معمولاً ریسک را دوست نداریم، بهویژه زمانی که پیامدهای آن برایمان شناختهشده باشد. به همین دلیل خانه، خودرو یا سلامت خود را بیمه میکنیم. با این حال، در برخی موقعیتها از ریسک لذت میبریم. برای مثال، بعضی افراد از نوسانات بازار سهام هیجان میگیرند و خرید و فروش سهام برای آنها صرفاً یک فعالیت اقتصادی نیست، بلکه همان بالا و پایین شدن قیمتها برایشان آدرنالین ایجاد میکند. بنابراین، اگرچه انسانها ذاتاً ریسکگریز هستند، اما در برخی موقعیتها ریسکِ محاسبهشده را دوست دارند.
به نظر من، یکی از عواملی که ورزش را جذاب میکند، همین عنصر ریسک و شانس است. اگر در مسابقات بسکتبال المپیک همیشه آمریکا قهرمان شود، یا در کشتی همیشه کشتیگیر ایرانی مدال طلا بگیرد، یا در فوتبال همیشه برزیل قهرمان جهان شود، بهتدریج جذابیت این رقابتها کاهش پیدا میکند.
ما معمولاً به قول انگلیسیها طرفدار Underdog هستیم؛ یعنی دوست داریم تیم یا بازیکنی که روی کاغذ ضعیفتر است، شگفتی خلق کند. برای مثال، در دیدار مراکش و فرانسه، من ترجیح خاصی میان دو تیم نداشتم، اما دوست داشتم مراکش پیروز شود؛ نه به این دلیل که طرفدار آن تیم بودم، بلکه چون دلم میخواست اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد و ببینم اگر مراکش به فینال برسد چه خواهد شد. همین عنصر پیشبینیناپذیری یکی از جذابیتهای فوتبال است.
اتفاقاً ورزش همواره تلاش میکند این ویژگی را حفظ کند. ورزشی که در آن همیشه بهترین بازیکن یا بهترین تیم بدون هیچ تردیدی برنده شود و عنصر ریسک و شانس تا حد زیادی حذف شود، به مرور جذابیت خود را از دست خواهد داد.
برای مثال، اگر در تنیس فدرر هر سال هر چهار گرنداسلم را ببرد، احتمالاً جذابیت مسابقات برای تماشاگران کاهش پیدا میکند. اما وقتی یک سال فدرر قهرمان میشود، سال دیگر نادال و سال بعد جوکوویچ، رقابت برای مخاطبان هیجانانگیزتر خواهد بود. همین موضوع درباره لیگ فوتبال نیز صدق میکند. اگر همیشه پرسپولیس قهرمان لیگ شود، شاید در ابتدا برای هواداران این تیم خوشایند باشد، اما حتی برای آنها نیز پس از مدتی عادی خواهد شد. انسانها هیجان را دوست دارند؛ دوست دارند تا روز آخر لیگ مشخص نباشد چه تیمی قهرمان میشود و حتی در دقیقه ۸۵ یک گل بتواند سرنوشت یک فصل را تغییر دهد.
به همین دلیل، من فکر میکنم عنصر شانس باید بخشی از این بازی باقی بماند و حذف کامل آن لزوماً اتفاق مثبتی نیست. شاید به همین دلیل است که بسیاری از ما از بازیهایی که عنصر شانس در آنها وجود دارد، مانند بازیهایی که بر پایه تاس طراحی شدهاند، لذت میبریم. وجود این عامل باعث میشود همیشه کسی که بهترین تحلیل را دارد، برنده قطعی نباشد.
شاید یکی از دلایلی که شطرنج در جمعهای خانوادگی کمتر مورد استقبال قرار میگیرد نیز همین باشد. اگر سطح مهارت یکی از بازیکنان بهطور محسوسی بالاتر باشد، تقریباً همیشه او برنده خواهد شد و در نتیجه، بازی برای دیگران جذابیت خود را از دست میدهد. به همین دلیل، جالب است که خود شطرنجبازان گاهی برای جذابتر شدن بازی، به صورت توافقی به بازیکن ضعیفتر امتیاز میدهند؛ برای مثال، بازیکن قویتر یکی از رخهای خود را از ابتدا کنار میگذارد تا احتمال پیروزی حریف نیز افزایش پیدا کند و هیجان رقابت حفظ شود.
پس میتوان نتیجهگیری کرد که اگر همه فوتبال لزوما با دودوتا چهارتا و تحلیل و دیتا پیش برود، احتمالا دیگر جذابیت چندانی نداشته باشد، اینکه همه تیمها به پیشرفتهترین تحلیلها و دادهها دست پیدا کنند؛ مزیت رقابتی از بین میرود!
بله، اما میخواهم بگویم که در فوتبال، هرچقدر هم داده و اطلاعات در اختیار داشته باشید، در نهایت عنصر شانس همچنان نقش خود را ایفا میکند. با این حال، برای یک تماشاگر غیرحرفهای که با مفاهیم استراتژی آشنا نیست، بسیاری از اتفاقاتی که در واقع حاصل برنامهریزی و تحلیل تیمهاست، ممکن است به اشتباه به شانس نسبت داده شود.
برای مثال، سالها این موضوع مطرح بود که در نخستین حضور ایران در جام جهانی، یعنی جام جهانی ۱۹۷۸، کادر فنی تیم ملی بررسی کرده بود که دروازهبان یکی از حریفان، اگر اشتباه نکنم اسکاتلند، معمولاً توپ را در مهار اول کامل در اختیار نمیگیرد و آن را در دو ضرب جمع میکند. به همین دلیل، به بازیکنان گفته بودند که پس از شوتزنی، سریع به سمت دروازه حرکت کنند تا اگر توپ از دست دروازهبان خارج شد، از ضربه دوم استفاده کنند. اگر درست به خاطر داشته باشم، یکی از گلهای ایران نیز به همین شکل به ثمر رسید.
یک تماشاگر ممکن است این صحنه را صرفاً به حساب شانس بگذارد و بگوید دروازهبان نتوانست توپ را مهار کند و توپ تبدیل به گل شد، اما کسی که نگاه حرفهایتری دارد، میداند که این اتفاق میتواند حاصل مطالعه، تحلیل و برنامهریزی قبلی باشد. در واقع، هرچه تحلیل حرفهایتر باشد، سهم عواملی که ما به اشتباه شانس مینامیم، کمتر میشود.
البته باید توجه داشت که هر دو تیم چنین تحلیلهایی را انجام میدهند. هر دو تیم مربی، کادر فنی و تحلیلگر دارند و همین موضوع رقابت را جذابتر میکند.
با این حال، یکی از آرزوهای من این بود که چهار تیم اول ردهبندی فیفا همزمان به مرحله نیمهنهایی برسند. البته این دوره شرایط متفاوتی رقم خورد؛ قرعه مسابقات، نتایج بازیها، حذف برخی تیمها و اتفاقاتی که برای تیمهایی مانند بلژیک و دیگر مدعیان رخ داد، در کنار شگفتیهایی مانند مراکش، باعث شد مسیر مسابقات به شکل دیگری پیش برود.
معمولاً در هر جام جهانی، در مراحل پایانی یک یا دو تیم حضور دارند که به عنوان شگفتی مسابقات شناخته میشوند، اما واقعیت این است که این دوره شرایط متفاوتی رقم خورد.
نروژ نیز در مسابقه قبلی تیم بسیار خوبی نشان داد. حتی به نظر من، اگر به جای انگلیس با هر تیم دیگری روبهرو میشد، احتمال زیادی داشت که پیروز شود. به اعتقاد من، انگلیس با بازی بسیار هوشمندانه توانست این تیم را مهار کند.
پس بلوف زدن و حتی نشان ندادن ترکیب اصلی تیم هم میتواند از جمله اصول گیم تئوری باشد؟
اینها نیز همگی بخشی از رفتارهای استراتژیک هستند و هر رفتار استراتژیکی قابلیت مطالعه و تحلیل دارد. برای مثال، اینکه مربی تصمیم بگیرد بهترین بازیکن خود را از دقیقه ۶۰ وارد زمین کند یا از ابتدا به میدان بفرستد، همگی تصمیمهای استراتژیک محسوب میشوند.
حتی برخی رفتارهایی که ممکن است از آنها با عنوان «بازی کثیف» یاد کنیم نیز میتوانند در چارچوب تحلیل استراتژیک قرار بگیرند. برای مثال، اگر تیمی بداند یکی از بازیکنان حریف از نظر روحی ثبات کمتری دارد، ممکن است تلاش کند با یک خطای ساده، یک درگیری لفظی یا ایجاد فشار روانی، تمرکز او را بر هم بزند. اینها رفتارهایی هستند که ممکن است در جریان مسابقه رخ دهند.
البته بسیاری از این رفتارها را میتوان برخلاف اخلاق ورزشی و روح بازی جوانمردانه دانست و من نیز با این برداشت موافقم، اما واقعیت این است که برخی تیمها ممکن است از چنین ابزارهایی برای کسب برتری استفاده کنند.
برای مثال، در دیدار دیشب آرژانتین و انگلیس، حجم درگیریها و تنشها بسیار زیاد بود. بازیکنان دو تیم حرفهای هستند و بارها مقابل یکدیگر بازی کردهاند، اما شدت تنش در این مسابقه توجه مرا جلب کرد. از بیرون که به مسابقه نگاه میکردم، برایم مشخص نبود که آیا یکی از تیمها عمداً تلاش میکرد این تنش را به مسابقه منتقل کند تا حریف را از نظر روانی عصبی و بیتمرکز کند، یا اینکه ذات و حساسیت این دیدار باعث چنین فضایی شده بود.
در ابتدای مسابقه تصور میکردم این تنش صرفاً ناشی از اهمیت بازی است، اما هرچه مسابقه جلوتر رفت، بیشتر احساس کردم که شاید این رفتارها بخشی از یک برنامه و تکنیک از پیش طراحیشده بوده باشد.
البته درباره دیدارهای انگلیس و آرژانتین باید یک نکته را هم در نظر گرفت؛ سایه ماجرای «دست خدا» همچنان بر این تقابل سنگینی میکند. به گمان من، این مسابقه تا نسلهای آینده نیز به یک دیدار کاملاً عادی تبدیل نخواهد شد و آن پیشینه تاریخی همچنان بر فضای رقابت میان دو تیم تأثیر خواهد گذاشت.
بازگردیم به کتابی که از آن مثال زدید و مسیری که برای فهم فوتبال و گیم تئوری داشتیم را برعکس طی کنیم، فوتبال چه چیزی به اقتصاد میآموزد؟
قطعاً میتوان از فوتبال نکات زیادی آموخت و اساساً کتاب پالاسیوس-هوئرتا نیز تلاش میکند همین موضوع را نشان دهد. البته باید توجه داشته باشیم که یک مسابقه فوتبال، یک موقعیت استراتژیک ۹۰ دقیقهای است و در بسیاری از موارد، موقعیتهایی که با آنها مقایسه میکنیم، مربوط به بازیکنان حرفهای است؛ افرادی که سالها برای حضور در چنین شرایطی آموزش دیدهاند، درباره این موقعیتها فکر کردهاند و تصمیمهای خود را در همان چارچوب اتخاذ میکنند.
البته شاید برایتان جالب باشد که برخی از پژوهشها درباره ضربات پنالتی، نه روی بازیکنان حرفهای، بلکه روی بازیکنان غیرحرفهای انجام شده است. پژوهشگران در قالب آزمایشهای کنترلشده، برای مثال روی نوجوانان، موقعیت پنالتی را شبیهسازی کردهاند. این افراد بازیکنان حرفهای نیستند؛ بنابراین مغز آنها مانند یک فوتبالیست حرفهای برای چنین تصمیمگیریهایی آموزش ندیده و تجربه کافی نیز در اختیار ندارند. نتایج این مطالعات نیز منتشر شده و قابل بررسی است.
در مجموع، از قرار دادن افراد در موقعیتهای استراتژیک و مشاهده نحوه تصمیمگیری آنها، میتوان نکات ارزشمندی درباره سایر موقعیتهای استراتژیک نیز آموخت.
برای مثال، میتوان بررسی کرد که بازیکنان حرفهای در پنج یا ۱۰ دقیقه پایانی مسابقه چگونه تصمیم میگیرند و آیا از این الگوهای رفتاری میتوان برای تحلیل رفتار سرمایهگذاران در پنج یا ۱۰ دقیقه پایانی پیش از بسته شدن بازار سهام استفاده کرد یا خیر.
یا میتوان این پرسش را مطرح کرد که بازیکنان فوتبال درباره همکاری درون تیمی چگونه تصمیم میگیرند. چه شرایطی باعث میشود بازیکنان بیشتر به یکدیگر کمک کنند و چه شرایطی آنها را به رفتارهای فردگرایانه و خودخواهانه سوق میدهد؟ سپس میتوان بررسی کرد که آیا این یافتهها در محیطهای کاری نیز کاربرد دارند یا خیر؛ برای مثال، آیا میتوان از آنها برای شناخت بهتر رفتار اعضای یک تیم در یک شرکت یا کارخانه استفاده کرد و فهمید که در چه شرایطی همکاری میان اعضای یک تیم تقویت یا تضعیف میشود.