بعد از ویدئوهایی که از نیما تکیدو، بلاگر معروف در فضای مجازی منتشر شد، عده زیادی از حضور جمعیت و اقبال این بلاگر از سوی نوجوان متعجب شدند، آیا این موضوع واقعا تا این حد تعجب برانگیز بود؟
امیرحسین جلالی ندوشن: آنچه بیش از همه برای من تعجبآور بود، نه وجود چنین پدیدهای، بلکه تعجب دیگران از آن بود. اینکه یک یوتیوبر یا یک اینفلوئنسر مجازی بتواند تعداد زیادی دنبالکننده داشته باشد، موضوع تازهای نیست. من بارها در فضای مجازی با این عبارت مواجه شدهام که نیما تکیدو؛ نامی که شاید هرگز نشنیده باشید، اما این تعداد دنبالکننده یا این میزان درآمد دارد.
واقعیت این است که واقعیت نسلی، واقعیت هویتی و ارزشهای فرهنگی نسل جدید، به نظر میرسد بخشی از نمود خود را در همین فرهنگ اینفلوئنسری نشان میدهد؛ فرهنگی که نوعی رفتار شبهاجتماعی را شکل داده و به ایجاد نوعی اجتماع پیرامون یک چهره، یک موضوع یا یک ایده کاملاً بهروز و معنادار برای این نسل منجر شده است.
البته این پدیده با هنجارها و شیوههای رسمی فاصله دارد. در نتیجه، نگاه رسمی یا نگاه گروههایی که این فضا را درک نکردهاند، هنگامی که چنین رفتاری در قالب یک رویداد عینی و بر روی صحنه بروز پیدا میکند، با تعجب مواجه میشود. در حالی که این مسئله صرفاً به ایران محدود نیست و پدیدهای جهانی است. به نظر من، آنچه بیش از همه تعجبآور است، ندیدن و نادیده گرفتن این واقعیت است.
علی اصغر سیدآبادی: من با آقای دکتر موافقم. اتفاقاً نکته بسیار عجیبی است؛ چون تقریباً میخواستم همین موضوع را مطرح کنم. این نخستین بار نیست که چنین اتفاقی رخ میدهد و با واکنش همراه با تعجب مواجه میشوند. تقریباً هر بار که رویدادی مشابه رخ داده، همین واکنش تکرار شده است.
نکته جالبتر این است که گاهی حتی افرادی که جامعهشناس هستند یا در این حوزه فعالیت و پژوهش میکنند نیز دچار همین تعجب میشوند و این موضوع، بهخودیخود، قدری عجیب است.
برخی به این پدیده نگاه آسیب شناسانه داشتند و برخی دیگر این موضوع را صرفا به مثابه یک پدیدار اجتماعی دیدند، نگاه شما به موضوع چیست؟
علی اصغر سیدآبادی: در این خصوص، فکر میکنم ابتدا باید ببینیم چه اتفاقی رخ داده و این رویداد چه معنایی دارد. به نظر میرسد تا حدی با اغراق، بزرگنمایی و توصیفهایی مواجه هستیم که الزاماً با واقعیت رخداده همخوانی ندارند.
ایشان یک دعوت انجام دادهاند و چند هزار نفر در آن محل حضور پیدا کردهاند. اما این چند هزار نفر چه کسانی هستند؟ به نظر من، این جمعیت از چند فیلتر یا غربال اجتماعی عبور کرده است. منظورم از غربالگری، غربالگری اجتماعی است، نه اینکه کسی آنها را انتخاب کرده باشد.
نخست اینکه این افراد در تهران زندگی میکنند. دوم اینکه، بهویژه آنهایی که سن کمتری دارند و بسیاری از آنها متولد دهه ۱۳۹۰ هستند، از میزان مشخصی از آزادی برخوردارند؛ به این معنا که امکان حضور در آن محل را داشتهاند، چه به تنهایی و چه با همراهی یکی از اعضای خانواده.
از سوی دیگر، از نظر مالی نیز باید حداقلی از توانایی را داشته باشند تا بتوانند این مسیر را طی کنند. تا جایی که اطلاع دارم، آن محل دسترسی مستقیم به مترو یا اتوبوس ندارد و احتمالاً افراد ناچار بودهاند با خودروی شخصی یا تاکسیهای اینترنتی به آنجا بروند. بنابراین، از نظر اقتصادی نیز امکان حضور برای آنها فراهم بوده است. افزون بر این، استفاده از پلتفرمهایی مانند یوتیوب نیز مستلزم دسترسی به اینترنت و تحمل هزینههای آن است.
بر این اساس، نمیتوان این جمع را نماینده یک نسل یا نماینده همه نوجوانان دانست. این افراد بخشی از نوجوانان هستند و واقعیتی را بازنمایی میکنند، اما نمایندگی کل یک نسل را بر عهده ندارند.
از سوی دیگر، نمونههای مشابهی از گردهماییهای بزرگ نیز وجود دارد. برای مثال، در یک مسابقه فوتبال ممکن است حدود صد هزار نفر حضور پیدا کنند که احتمالاً ۷۰ تا ۸۰ درصد آنها نیز در همین گروههای سنی قرار دارند. با این حال، اهمیت این رویداد در جای دیگری است؛ اینکه فردی که بخش بزرگی از جامعه او را نمیشناسد، فراخوانی منتشر میکند و چند هزار نفر به آن پاسخ میدهند. این موضوع را نیز نباید دستکم گرفت.
اما تأکید بر اهمیت این پدیده به معنای آن نیست که این جمع را نماینده یک نسل بدانیم یا تصویری یکپارچه و همسان از همه نوجوانان و جوانان ارائه کنیم. اگر بخش عمده این افراد متولد دهه ۱۳۸۰ و بخشی دیگر متولد دهه ۱۳۹۰ باشند، باز هم این نسل، مانند همه نسلهای دیگر، جمعیتی متنوع است. بخشی از آنها ممکن است هیچ علاقهای به این شخص یا این فضا نداشته باشند، بخشی علاقهمند باشند اما امکان حضور پیدا نکرده باشند و گروههای دیگری نیز اساساً ترجیح متفاوتی داشته باشند.
به نظر من، در تحلیل چنین پدیدههای تکینهای، معمولاً این خطا رخ میدهد که ویژگیهای یک گروه محدود به کل یک نسل تعمیم داده میشود. اکنون نیز تا حدی با همین وضعیت روبهرو هستیم. در بسیاری از تحلیلهایی که میبینم، چنین القا میشود که گویی همه نوجوانان یا همه جوانان به همین شکل هستند، در حالی که چنین نیست.
برای نمونه، آماری را درباره میزان استفاده از یوتیوب بررسی میکردم. بر اساس یکی از پژوهشها، حدود ۵۰ درصد از جامعه آماری مورد مطالعه از یوتیوب استفاده میکنند و یوتیوب از نظر میزان استفاده، پس از تلگرام، اینستاگرام و واتساپ، در رتبه چهارم قرار دارد. البته باید توجه داشت که جامعه آماری این پژوهش، جوانان و دانشجویان بوده است. همچنین هرچه سن افراد بالاتر میرود، میزان استفاده از یوتیوب کاهش پیدا میکند. سن ورود به این پلتفرم نیز حدود ۹ یا ۱۰ سالگی است؛ یعنی از کودکان ۹ و ۱۰ ساله تا جوانان از آن استفاده میکنند، اما در سنین میانسالی این میزان کاهش مییابد.
بنابراین، تأکید من این است که جمعیتی که در آن محل حضور داشتند، الزاماً نماینده یک نسل نیستند. این نسل از نظر طبقه اجتماعی، وضعیت اقتصادی، موقعیت جغرافیایی و سایر متغیرهای اجتماعی، از گروههای متنوعی تشکیل شده است؛ تنوعی که گاهی در این تحلیلها نادیده گرفته میشود.
و رویکردتان به مساله چیست؟ آیا آن را آسیب میدانید؟
علی اصغر سیدآبادی: نه، من در این بخش لزوماً آسیب نمیبینم. ببینید، اولاً من محتوای کانال، صفحه یوتیوب یا اینستاگرام ایشان را بهطور دقیق دنبال نکردهام. بنابراین، قضاوت درباره این موضوع تا حد زیادی به این بستگی دارد که چه محتوایی تولید میشود و این محتوا چه نسبتی با مخاطبانش برقرار میکند.
اگر کسی محتوایی تولید کند که به سوءاستفاده از مخاطب بینجامد، طبیعتاً میتوان با نگاه آسیبشناسانه به آن پرداخت. اما چون من اساساً این بخش را بررسی نکردهام و در حوزه تخصصی و کاری من نیز نیست، نمیخواهم درباره آن اظهار نظر کنم.
اما فینفسه، جمع شدن نوجوانان را آسیب نمیبینم. همانطور که آقای دکتر ندوشن نیز اشاره کردند، ما با خلأ و کمبود فضای عمومی برای نوجوانان مواجه هستیم. این نوجوانان کجا باید دور هم جمع شوند؟ غیر از ورزشگاه، که آن هم مستلزم پرداخت هزینه است. حتی در تهران نیز اگر کسی بخواهد برای تماشای یک مسابقه به ورزشگاه آزادی برود، باید هزینه قابلتوجهی بپردازد و طبیعی است که همه توانایی چنین کاری را ندارند؛ هرچند جمعیت زیادی به ورزشگاه میروند.
پرسش این است که چه فضای عمومی در اختیار نوجوانان قرار دادهایم تا بتوانند در آن گرد هم بیایند؟ چه فضاهایی فراهم کردهایم که بتوانند با هزینه اندک کنار یکدیگر باشند؟ حتی کافهها نیز فضایی طبقاتی محسوب میشوند و همه نوجوانان امکان استفاده مستمر از آنها را ندارند. شاید تنها ۱۰ تا ۱۵ درصد از این نسل بتوانند بهطور مداوم چنین هزینهای را پرداخت کنند.
این یک روی سکه است. روی دیگر آن این است که این گردهمایی پس از چند رخداد هولناک اتفاق افتاده است. جامعه تجربه دو جنگ را پشت سر گذاشته، دیماه را تجربه کرده و پس از آن نیز با شرایط دشواری روبهرو بوده است. به نظر من، بهویژه پس از دیماه، پدیدهای که رخ داد این بود که نوجوانان، از یک سو با ترس و از سوی دیگر با نوعی عذاب وجدان برای ادامه زندگی و انجام فعالیتهای عادی روزمره مواجه بودند. طبیعی است که در نخستین فرصتی که به دست آورند، بخواهند دور هم جمع شوند.
نکته دیگر این است که هرچند این افراد با فراخوان یک شخص مشخص در آن محل حضور پیدا کردند، اما به نظر من مهمتر از خود آن شخص، نفسِ با هم بودن و کنار هم قرار گرفتن است. در واقع، این یک تجربه جمعی از شادی یا یک تجربه جمعی از کنار هم بودن است و همین، برای نوجوانان اهمیت دارد.
میتوان فضاهایی فراهم کرد تا نوجوانان بر اساس علایق گوناگون گرد هم بیایند؛ بر محور علاقههای علمی، هنری یا هر علاقه دیگری. یکی از این علاقهها نیز همین است و باید آن را به رسمیت شناخت. این پدیده را باید به رسمیت شناخت، زیرا در نهایت، مرجعیت تغییر کرده است؛ یا دقیقتر بگویم، متنوعتر شده است.
اگر در گذشته مرجعیتهای رسمی محدودی وجود داشت، آن مرجعیتها همچنان حضور دارند، اما بخشی از نفوذ و انحصار خود را از دست دادهاند و در مقابل، مرجعیت متکثر شده است. از سوی دیگر، اعتبار و شهرت نیز همگانیتر شده است. امروز هر فردی میتواند به واسطه فضای مجازی، فناوری و حتی با برخورداری از یک استعداد نسبی، خود را به آنچه جامعهشناسان حوزه مطالعات سلبریتی از آن با عنوان «میکروسلبریتی» یاد میکنند، تبدیل کند.
در گذشته، دروازههای ورود به دنیای سلبریتیها بسیار محدود و تقریباً بسته بود و در نهایت تعداد اندکی به جایگاه سلبریتی میرسیدند و همه نیز همان افراد را میشناختند. اما امروز تعداد چهرههای شناختهشده آنقدر افزایش یافته که حتی امکان شمارش آنها وجود ندارد و بسیاری از آنها را نیز نمیشناسیم. بنابراین، اکنون با طیفی متنوع از سلبریتیها روبهرو هستیم و دیگر نمیتوان با منطق و الگوهای گذشته این پدیده را تحلیل کرد.
امیرحسین جلالی ندوشن: قطعاً نگاه آسیبشناسانه لازم است، اما نه آسیبشناسی نوجوانان؛ بلکه بیش از آن، باید آسیبشناسی نهادی، سازمانی و فرهنگی انجام شود.
ببینید، نباید تصور کنیم اگر به یکی از نیازهای افراد پاسخ ندهیم، آنها دست روی دست میگذارند و هیچ کاری نمیکنند. اصولاً یک فرد گرسنه، به هر حال، به دنبال غذا خواهد رفت؛ حتی اگر ما او را از آن محروم کنیم. در غیر این صورت، از بین میرود.
این رویدادها، پیش از هر چیز، همین موضوع تعجب را نشان میدهند؛ البته روی دیگر آن، ذوقزدگی است. فرض کنید اگر تعدادی نوجوان با پرچم ایران به میدان آزادی بروند و برای دفاع از نیروهای نظامی شعار بدهند، احتمالاً عدهای دچار ذوقزدگی میشوند. بنابراین، روی دیگر تعجب، ذوقزدگی است. به عبارت دیگر، ما درکی از فرهنگ، نیازها و وضعیت موجود نداریم.
آسیبشناسی حتماً لازم است، اما آسیبشناسیای که امروز میبینم، بیشتر به تحقیر منجر میشود؛ به این معنا که نوجوانان، یا این چهرهها و این فضا، بهصورت یک علف هرز یا زائدهای معرفی میشوند که از گوشهای از این فرهنگ سر برآورده و باید با آن برخورد کرد.
البته باید بگویم که قطعاً آسیب نیز وجود دارد و این واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت. اما در کنار درک یک نسل، نیازهای آن نسل و حتی کنشهای خشونتآمیز یا غیراجتماعی برخی از افراد آن، نباید به گونهای گفتوگو کنیم که مسئولیتهای فردی و مسئولیتهای تربیتی هر یک از ما، بهعنوان شهروند، و همچنین مسئولیت خانوادهها نادیده گرفته شود. با این حال، زاویه نگاه من با این نوع رویکرد متفاوت است.
آقای دکتر! منظورتان از خشونت چیست؟ عدهای نوجوان رفتند تا بلاگر محبوبشان را ببینند، بر چه اساسی از خشونت میگویید؟
بر اساس آنچه دیدهام، عدهای با زور وارد شدند و سپس با نوعی نگاه مالکانه تلاش میکردند آن شخص را متعلق به خود بدانند. همانطور که در مقدمه نیز اشاره کردید، گویا آقای نیما نیز آسیب دیده است. تصاویر و گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد ایشان ناچار شده از داخل آبنما فرار کند.
شاید بهتر باشد نام این وضعیت را خشونت نگذاریم؛ بلکه آن را نوعی بینظمی، بیقاعدگی و آشفتگی بدانیم. اما اگر بخواهم صریح صحبت کنم، باید بپرسم تا چه اندازه عرصه برای اجتماعی شدن، شادمانی جمعی، حضور در خیابان و حضور گروهی در اختیار این نسل قرار گرفته است؟ خیابان در اختیار چه کسی است؟ عرصه اجتماعی در اختیار چه کسی است؟ منظورم الزاماً یک گروه یا یک دسته خاص نیست. پرسش این است که کدام هنجارها خیابان و عرصههای اجتماعی را هدایت میکنند؟
آقای سیدآبادی اشاره کردند که این تعجبها موضوع تازهای نیست. مگر فراموش کردهایم زمانی را که تعدادی نوجوان به روی یکدیگر آب پاشیدند؟ پس از آن، عملاً آبپاشی ممنوع شد. حتی نزدیک بود تفنگ آبپاش بهنوعی در زمره ابزارهای مجرمانه قرار بگیرد. اگر با نگاه تاریخی به این موضوع بنگریم، امروز بیش از آنکه دچار تعجب شویم، دچار حیرت خواهیم شد. گروهی از نوجوانان به یکدیگر آب میپاشند و این رفتار، هنجارشکنی تلقی میشود؛ تازه این، احتمالاً ملایمترین و محترمانهترین عنوانی است که برای آن به کار رفته یا خواهد رفت.
به بیان دیگر، شما در جامعهای زندگی میکنید که افراد احساس میکنند این نخستین و آخرین فرصت آنهاست. اگر من بدانم که میتوانم یک بار دیگر هم آقای تکیدو را ببینم، یا دوباره پنج هزار یا ده هزار نفر بتوانند دور هم جمع شوند، شادی کنند و هر هفته، پنجشنبه یا جمعه، فضایی برای چنین گردهماییهایی وجود داشته باشد، آن هم بدون ترس، اما و اگر، محدودیت یا ممنوعیت، دیگر دلیلی ندارد تصور کنم این تنها فرصت زندگی من است.
وقتی برخی از این ویدئوها را میدیدم، احساس میکردم حال و هوای این افراد شبیه کسی است که گمان میکند اگر اکنون حق خود را نگیرد، دیگر هرگز فرصت دیگری نخواهد داشت. در حالی که اگر کسی به جایی برود و ببیند آنجا شلوغ است، معمولاً میگوید هفته آینده دوباره میآیم. منظورم ذهنیت عمومی است. اگر امروز کالایی موجود نباشد، فردا برای خرید آن مراجعه میکنیم؛ مگر اینکه تصور کنیم با کالایی نایاب روبهرو هستیم و اگر همین حالا نتوانیم آن را از آنِ خود کنیم، دیگر هیچ فرصتی نخواهیم داشت. طبیعی است که در چنین شرایطی، افراد به رفتارهایی مانند خشونت، خودخواهی و واکنشهای مشابه نیز روی میآورند.
البته این مسئله فقط به زیست نوجوانان محدود نمیشود. ما در میانه جنگ، تحریم، محدودیت و بیش از همه، انسداد افق آینده قرار داریم. پیمایشهایی که انجام شده و اطلاعات محدودی از آنها منتشر شده است، نشان میدهد حدود ۵۰ درصد مردم این جامعه تصمیمهای مهم مربوط به آینده خود، از جمله خرید کالاهای بادوام، را متوقف کردهاند؛ یا به دلیل نداشتن توان مالی، یا به این دلیل که اگر هم پولی دارند، ترجیح میدهند منتظر بمانند و ببینند آینده چه خواهد شد.
حتی تصمیمهای مهمی مانند ازدواج، تغییر محل زندگی، تغییر شغل و تا خرید کالاهای بادوامی مانند یخچال و تلویزیون نیز به حالت تعلیق درآمده است. چرا؟ چون جامعه تصوری از آینده ندارد؛ اگر نگوییم آیندهای را متصور نیست، دستکم تخیلی از آینده ندارد. جامعهای که فاقد تخیل نسبت به آینده باشد، به جامعهای تبدیل میشود که میخواهد همه چیز را در لحظه به دست آورد.
این همان وجه آسیبشناسانه مسئله است. اما آسیبشناسی آن متوجه کسی نیست که چنین ذهنیتی دارد، بلکه این ذهنیت، ذهنیتی جمعی و تودهای است و همه، به نوعی، در آن سهیم و همراه هستند. بنابراین، با یک مسئله اجتماعی، عمومی و همگانی روبهرو هستیم.
در صحبتهایتان به یک تحقیر نسلی اشاره کردید، از نگاه شما علت اینکه نسلهای قبل عمدتا به نسل جدید با دیده تحقیر مینگرد چیست؟
امیرحسین جلالی ندوشن: ببینید، آقای شایگان زمانی گفتند که «نسل ما گند زد». من با این تعبیر، به آن شکلی که ایشان مطرح کردند، همراه نیستم؛ نه از سر دفاع از نسل ایشان، بلکه به این دلیل که اساساً فکر میکنم باید از این نگاههای صفر و یکی فاصله بگیریم.
هر نسلی دستاوردهای خود را دارد. نسلهای گذشته نیز آوردههای ارزشمندی داشتهاند و در عین حال، مانند هر کارنامه انسانی، خطاهایی نیز داشتهاند. ما نباید از پذیرش خطا بترسیم و نباید از اذعان به خطا هراس داشته باشیم. همانطور که امروز نباید در برابر تحقیر یک نسل، به تحقیر نسل دیگری روی بیاوریم.
به بیان دیگر، هیچیک از ما نه آپولو به فضا فرستادهایم و نه قرار است چنین کاری انجام دهیم. بنابراین باید واقعبین باشیم.
از سوی دیگر، نگاههای محافظهکارانه در جامعه نیز باید درک شوند. جامعهای که ساختار آن بر مبنای شرایطی خاص شکل گرفته و به دلایل مختلف، از جمله ترسهای خود، نتوانسته تحولات نسلی و تغییرات پیرامونش را به اندازه کافی درک و همراهی کند، ناگزیر میشود برخی تغییرات را با اجبار بپذیرد. این اتفاق در موضوعات دیگر نیز رخ داده است.
اما نباید به نسخهای برسیم که بر اساس آن، هر گروهی در جامعه برای رسیدن به خواستههای خود ناچار باشد به زور متوسل شود. این منطق، فقط به این موضوع محدود نمیماند. اگر من چیزی را با زور از آقای سیدآبادی بگیرم، فرد دیگری نیز پیدا خواهد شد که چیزی را با زور از من بگیرد. منطق زور، منطق مطلوبی نیست؛ منطق گفتوگو است که میتواند راهگشا باشد.
من با شما موافقم که نسل گذشته خطاهای بزرگی داشته و نباید تصور کند که همه عملکردش درست بوده است. اما همانگونه که نباید از پذیرش خطا ترسید، باید هم خطاهای نسل جدید را بهعنوان خطا دید و هم نسل گذشته بتواند اشکالات خود را در آیینه نگاه نسل جدید مشاهده کند.
در عین حال، هرچند این موقعیتها برای نگاههای محافظهکارانه ممکن است ترسناک باشند و من میتوانم به آنها بگویم که نباید بترسند، واقعیت این است که اگر با افرادی مشورت کنند که کمتر از آنها دچار هراس هستند، اما همچنان مانند آنها نگران جامعه و آیندهاند، میتوانند دریابند که چه باید بکنند و چه نباید بکنند.
ما همواره افرادی را داریم که در مرز میان نسلها و گروهها ایستادهاند؛ نه آنقدر محافظهکار هستند که هر تغییری را نفی کنند و نه چنان از گذشته گسستهاند که همه دستاوردهای آن را انکار کنند.
به گمان من، ماجرای آقای تکیدو، که آقای سیدآبادی حتماً از منظر خود به ابعاد آن خواهند پرداخت، واجد درسهای مهم اجتماعی است؛ از جمله اینکه این نسل به هویت و به تعلق گروهی نیاز دارد.
اجازه بدهید به عنوان سخن پایانی این نکته را عرض کنم. نظریههایی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفتند، از جمله دیدگاههای افرادی مانند اریک فروم، که آثارش در ایران بسیار خوانده شده است، و نیز اندیشمندانی مانند فروید و دیگر نظریهپردازان اجتماعی، بر این باور بودند که جامعه میتواند تودهوار شود و اساساً گرد هم آمدن انسانها واجد نوعی تودهوارگی است.
این نکته اهمیت دارد، زیرا چنین وضعیتی بخشی از طبیعت گردهماییهای انسانی است؛ بهویژه در میان نسلهای بسیار سیال، مانند نوجوانان. نوجوانی، بهطور کلی، دوره سیالیت هویت است.
با این حال، نظریههای جدیدتر حتی در وضعیتهای تودهوار نیز میل به هویت، همگروه شدن، با هم بودن و معنا ساختن را مشاهده میکنند. از این منظر، من این نوجوانان را حامل نوعی صدا میبینم؛ صدایی که به شیوه خود میکوشند آن را به پدر و مادرها، به والدین و به جامعه منتقل کنند؛ اینکه «ما میخواهیم صدای خودمان را داشته باشیم.»
در نتیجه، نباید آنها را صرفاً یک توده دید و تحقیر کرد. باید پذیرفت که هرچند این گردهماییها واجد ویژگیهای تودهوار هستند، اما در همان کنشهای به ظاهر تصادفی نیز نوعی زایندگی و خلاقیت اجتماعی وجود دارد که به شکلی از ناخودآگاه جمعی آنان سرچشمه میگیرد.
علی اصغر سیدآبادی: نکته جالبتر این است که میدانید دهه هشتادیها یا این نسل، در مقطعی نهتنها با تحقیر نسلی مواجه نبودند، بلکه برعکس، موضوع ستایش نسلی بودند. البته این ستایش نیز در قالب یک بازنمایی عجیب و غریب صورت میگرفت. پس از جنبش مهسا یا اعتراضات ۱۴۰۱، بخشی از رسانهها و بخشی از افکار عمومی، در حالی که این نسل را یکدست و همگن فرض میکردند، آنها را در جایگاه قهرمانانی قرار میدادند که قرار است همه رؤیاهای تحققنیافته نسلهای پیشین را به سرانجام برسانند. در واقع، از آنها ستایش میشد و چنین تصویری از آنها ارائه میشد، در حالی که خود این نوجوانان و جوانان، صرفاً مشغول زندگی و کار خود بودند.
اکنون، همان نسل و همان افراد، به دلیل رخدادی مانند این ماجرا، مورد تحقیر قرار میگیرند. البته بخشی از حاضران احتمالاً متولد دهه ۱۳۹۰ بودهاند، اما با توجه به سن افراد، به نظر میرسد تعداد زیادی از آنها همان دهه هشتادیها باشند؛ همان نسلی که چند سال پیش ستایش میشد و امروز به خاطر رفتاری که انجام داده، تحقیر میشود.
اما به نظر من، این تحقیر نسلی یکطرفه نیست. از سوی دیگر نیز نوعی تحقیر نسبت به نسلهای گذشته وجود دارد. نسلهای متولد دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، یا به طور کلی نسلهای پیشین، بارها مورد تحقیر قرار گرفتند؛ با این استدلال که آنها مسئول و عامل رخدادهای تاریخی مشخصی بودهاند، در حالی که مسئولیت افراد دیگری که نقش مستقیمتری در آن وقایع داشتهاند، نادیده گرفته میشود.
به نظر من، این پدیده امروز وجود دارد و صرفاً از بالا به پایین نیست.
نکته بعدی این است که معمولاً درباره این نسلها از اصطلاحاتی مانند «نسل زد» یا «نسل آلفا» استفاده میشود. من چندان با این دستهبندیها، دستکم به شکلی که درباره جامعه ایران به کار میروند، موافق نیستم؛ زیرا این نامگذاریها عمدتاً بر اساس نسبت افراد با فناوری و رسانه انجام شدهاند، در حالی که آنچه در ایران رخ داده، صرفاً یک تحول فناورانه یا رسانهای نیست.
تحول اصلی در ایران، در سطح خانواده رخ داده است. خانواده ایرانی امروز، نسبت به گذشته، خانوادهای مدنیتر و دموکراتیکتر شده است. اگر در گذشته تصمیمگیر اصلی خانواده پدر بود، امروز تصمیمگیری بیشتر بهصورت جمعی انجام میشود و فرزندان نیز در این فرآیند نقش دارند. البته منظورم این نیست که همه خانوادهها چنین وضعیتی دارند، بلکه درباره یک روند اجتماعی سخن میگویم.
اگر در گذشته، برای مثال، در حدود ۷۵ درصد خانوادهها تصمیمگیر اصلی پدر بود، امروز این نسبت بهطور قابل توجهی کاهش یافته است. سهم مادر نیز تغییر کرده، اما مهمتر از همه این است که امروز تصمیمگیری جمعی در بسیاری از خانوادهها در جایگاه نخست قرار گرفته است.
از سوی دیگر، در میان نهادهای اجتماعی نیز تنها نهادی که همچنان بیش از ۵۰ درصد اعتبار و تأثیرگذاری دارد، خانواده است. در حالی که معمولاً نوجوانی را دوره تنش میان نوجوان و خانواده میدانند، در ایران امروز، وقتی از نوجوانان پرسیده میشود، معتبرترین نهاد اجتماعی از نگاه آنها خانواده است و سایر نهادها، عموماً کمتر از ۲۰ یا حتی ۱۵ درصد اعتبار دارند.
نکته دیگر، تجربه سیاسی این نسل است. منظورم از «ما»، همین نوجوانان و نسل جدید است. تجربه سیاسیای که این نسل در چند سال اخیر از سر گذرانده، تجربهای کمنظیر است؛ تجربه چند جنگ، چند جنبش، چند شکست بزرگ و چند موفقیت مهم. مجموعه این تجربهها، خواهناخواه، بر شکلگیری هویت و تجربه نسلی آنها تأثیر گذاشته است.
بنابراین، به نظر من نمیتوان صرفاً بر اساس نسلبندیهایی که در کشورهای دیگر رایج است، درباره نسلهای ایران قضاوت یا آنها را تحلیل کرد.
در پاسخ به این پرسش که آیا با نوعی تحقیر دوطرفه مواجه هستیم، باید بگویم بله، گاهی چنین است. البته به نظر من، شدت این پدیده در حال کاهش است. تحقیر نسلهای جوان از سوی نسلهای بالاتر، همواره با نوعی ستایش نیز همراه بوده است. همین دهه هشتادیهایی که امروز مورد انتقاد قرار میگیرند، چند سال پیش موضوع ستایش بودند.
به مرور، افراد متوجه میشوند که نه آن ستایشها کاملاً درست بوده و نه این تحقیرها. نه قرار بود آن نسل همه مسائل را حل کند و نه امروز باید همه مشکلات به آن نسبت داده شود. همین وضعیت درباره نسلهای پیشین نیز وجود دارد. البته اکنون شدت این تقابل کمتر شده است. اگر دو یا سه ماه پیش را با امروز مقایسه کنیم، میبینیم که این فضای تقابلی تا حدی فروکش کرده است و شاید بتوان امیدوار بود که این روند، به شکلگیری گفتوگویی سازنده میان نسلها منجر شود.
رویکرد مقامهای دولتی بعد از این رویداد، بستن صفحه یوتیوب و اینستاگرام این بلاگر بود، مشابه رویکردی که این روزها درباره برخی کافههای مرکز شهر اتخاذ میشود، البته که برای مورد دوم دلایل دیگری غیر از تجمع عنوان میشود، از نگاه شما این رویکرد چه تبعاتی برای نسل جدید خواهد داشت؟
به نظر من، واکنش نسل جدید متفاوت است. البته نمیخواهم این برداشت را به همه تعمیم بدهم، اما به گمانم این نسل واکنش تقابلی آشکاری نشان نمیدهد؛ بلکه صرفاً به مسیر خود ادامه میدهد.
برای مثال، من یک شب پس از بسته شدن کافههای خیابان سنایی به آنجا رفتم. چهار یا پنج کافه تعطیل شده بودند؛ به دلایلی که ما از آن اطلاع دقیقی نداریم. گفته شد یکی از دلایل، قرار دادن صندلی در پیادهرو بوده است. اما همان شب، مقابل ده کافه دیگر، جوانان جمع شده بودند؛ گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است و همان شیوهای از حضور و معاشرت را ادامه میدادند که احتمالاً به تعطیلی آن کافهها منجر شده بود.
از این منظر، به نظر من این نوع برخوردها تأثیری ندارد. البته درباره دلیل بسته شدن صفحه آقای تکیدو اطلاعی ندارم و به همین دلیل نیز از نظر حقوقی نمیتوانم قضاوتی داشته باشم؛ نه در حوزه تخصص من است و نه اطلاعات کافی درباره آن دارم.
اما آنچه میدانم این است که بستن، بازداشت کردن یا برخوردهای مشابه، در مسائل اجتماعی تأثیری ندارد. این اقدامات، مصداق «آب در هاون کوبیدن» است و حتی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد و فاصله میان این نسل و نهادهای رسمی را بیشتر کند.
به نظر من، این نسل با کسی درگیر نیست، بلکه صرفاً زندگی خود را میکند. گاهی سبک زندگی بهعنوان نوعی مبارزه تعریف میشود؛ یعنی دو طرف میخواهند با یکدیگر درگیر شوند. اما تصور من این است که نسل جدید اساساً چنین نگاهی ندارد. آنچه انجام میدهد، از نظر خودش صرفاً شیوه زندگیاش است و آن را ادامه میدهد. فارغ از اینکه دیگران چه واکنشی نشان دهند، این نسل به شیوه خود زندگی میکند.
به همین دلیل، به نظر من باید این تنوع و تکثر را به رسمیت شناخت. اگر هم کسی قصد دارد ایدهای را ترویج یا تبلیغ کند، باید مسیرهای دیگری را دنبال کند. مسیری که تاکنون سالها آزموده شده، به نتیجه مطلوب نرسیده است؛ بلکه حتی ممکن است به نتایج نامطلوبی مانند افزایش نارضایتی و عصبانیت منجر شود.
البته من موضوع تعطیلی کافهها را با این مسئله یکسان نمیدانم. به گمانم پشت ماجرای کافهها عوامل پیچیدهتری وجود دارد و احتمالاً بخشی از آن نیز به مسائل اقتصادی این کسبوکارها مربوط میشود. به همین دلیل، نمیخواهم بیش از این وارد آن بحث شوم. ضمن اینکه مخاطبان کافهها نیز احتمالاً با مخاطبان یک صفحه یوتیوب تفاوت دارند؛ بنابراین شاید این مقایسه، از همه جهات، دقیق نباشد.
اما آنچه مدنظر من است، رویکردی است که در مواجهه با چنین پدیدههایی دنبال میشود؛ رویکردی که نخستین راهحل آن، توقیف، بستن یا پلمب کردن است. به نظر من، این شیوه پاسخگو نیست و نمیدانم چرا باید روشی که بارها آزموده شده و نتیجهای نداشته است، دوباره تکرار شود.