اقتصاد ایران در سالهای اخیر بیش از آنکه با یک وضعیت روشن روبهرو باشد، در تعلیق زندگی کرده است؛ تعلیقی میان جنگ و صلح، توافق و شکست، گشایش و انسداد. مذاکرات ایران و آمریکا هر روز با نشانهای از پیشرفت و فردا با علامتی از توقف همراه میشود. همین «شلکن سفتکن» دیپلماتیک، برای اقتصاد فقط یک خبر سیاسی نیست؛ به زبان بازار، یعنی افزایش ریسک، تعویق تصمیم، کوتاهتر شدن افق سرمایهگذاری و گرانتر شدن آینده.
در ظاهر، نبود جنگ خبر خوبی است. و هست. هیچ اقتصاد عاقلی جنگ را انتخاب نمیکند. اما مسئله ایران این است که سالهاست در وضعیتی گرفتار شده که نه صلح کامل است و نه جنگ کامل؛ نه تحریمها واقعاً برداشته میشوند و نه اقتصاد میتواند خود را برای یک نظم جدید آماده کند. این وضعیت خاکستری، شاید در کوتاهمدت از جنگ کمهزینهتر به نظر برسد، اما در بلندمدت میتواند حتی از یک جنگ محدود هم مخربتر باشد؛ چون جنگ، هرچند ویرانگر، معمولاً نقطه شروع و پایان دارد، اما تعلیق سیاسی میتواند سالها مثل موریانه زیرساخت تصمیمگیری اقتصادی را بخورد.
هزینه اصلی این وضعیت، «عدمقطعیت» است. سرمایهگذار داخلی نمیداند باید توسعه بدهد یا نقد بماند. تاجر نمیداند باید موجودی وارد کند یا صبر کند. تولیدکننده نمیداند قیمتگذاری را بر اساس دلار امروز انجام دهد یا دلار بعد از توافق یا دلار بعد از شکست مذاکرات. بانک نمیداند ریسک اعتباری مشتریانش را چطور بسنجد. خانوار هم به جای برنامهریزی، به سمت خرید دارایی، ارز، طلا یا مصرف احتیاطی حرکت میکند. نتیجه این است که اقتصاد از مسیر تولید و سرمایهگذاری به سمت بقا، سفتهبازی و تصمیمهای کوتاهمدت هل داده میشود.
در چنین فضایی، حتی خبر خوب هم اثر کامل ندارد. وقتی بازار میشنود توافق نزدیک است، نرخ ارز ممکن است آرام شود، نفت واکنش مثبت نشان دهد، برخی داراییها اصلاح شوند و انتظارات تورمی برای چند روز پایین بیاید. اما چون تجربه عمومی این بوده که هر گشایشی میتواند موقت، مشروط یا برگشتپذیر باشد، فعال اقتصادی با احتیاط واکنش نشان میدهد. او نمیپرسد «آیا توافق میشود؟»؛ میپرسد «آیا توافق میماند؟ آیا بانکها وصل میشوند؟ آیا پول نفت برمیگردد؟ آیا بیمه، حملونقل، فاینانس و سرمایهگذار خارجی واقعاً وارد میشوند؟»
این تفاوت مهمی است. اقتصاد ایران فقط به اعلام توافق نیاز ندارد؛ به قابلاتکا بودن توافق نیاز دارد. یک توافق ضعیف، کوتاهمدت یا مبهم ممکن است بازار را برای چند هفته آرام کند، اما سرمایهگذاری بلندمدت را برنمیگرداند. سرمایهگذار برای ساخت کارخانه، توسعه صادرات، ورود تکنولوژی، مشارکت خارجی یا استخدام نیروی متخصص، افق سهماهه نمیخواهد؛ افق سهساله و پنجساله میخواهد. مشکل اقتصاد ایران این است که سیاست خارجی آن، افق کسبوکار را از سال به ماه، از ماه به هفته و گاهی از هفته به تیتر خبر روز کاهش داده است.
در این وضعیت، هزینه پنهان از هزینه آشکار مهمتر است. همه درباره نرخ دلار، تورم و صادرات نفت حرف میزنند، اما هزینه بزرگتر در جایی است که دیده نمیشود: پروژههایی که شروع نمیشوند، کارخانههایی که نوسازی نمیشوند، نیروهای متخصصی که مهاجرت میکنند، قراردادهایی که امضا نمیشوند، برندهایی که منطقهای نمیشوند، و شرکتهایی که به جای رشد، فقط در حال مدیریت بحراناند. اینها در حسابهای رسمی اقتصاد بهسادگی دیده نمیشوند، اما در بلندمدت همان چیزیاند که ظرفیت رشد کشور را پایین میآورند.
از منظر اقتصاد کلان، تداوم بلاتکلیفی چند کانال تخریبی دارد. نخست، انتظارات تورمی را زنده نگه میدارد. حتی اگر درآمد نفتی کمی بهتر شود یا ارز موقتاً آرام بگیرد، مردم و بنگاهها به دلیل بیاعتمادی به آینده، قیمتها را با حاشیه احتیاط بالا تنظیم میکنند. دوم، کسری بودجه را تشدید میکند، چون دولت در شرایط تحریم و نااطمینانی، هم درآمد پایدار کمتری دارد و هم هزینههای جبرانی بیشتری. سوم، تجارت خارجی را گران میکند؛ چون حملونقل، بیمه، اعتبار اسنادی، نقلوانتقال پول و ریسک طرف معامله همگی با پریمیوم ایران محاسبه میشوند. چهارم، سرمایهگذاری مولد را عقب میاندازد و سرمایه را به سمت داراییهای امنتر یا بازارهای غیرمولد میبرد.
از این زاویه، مسئله فقط تحریم نیست؛ «قابل پیشبینی نبودن تحریم» است. اگر اقتصاد بداند برای پنج سال آینده در یک وضعیت سخت اما ثابت قرار دارد، میتواند خود را تا حدی با آن تنظیم کند. اما وقتی هر چند هفته یکبار احتمال توافق، جنگ، تشدید تحریم، آزادسازی منابع، بسته شدن مسیرهای تجاری یا تغییر سیاست ارزی مطرح میشود، هیچ مدل اقتصادی قابل اتکایی شکل نمیگیرد. اقتصاد با شوک کنار میآید؛ با شوک دائمی سختتر.
مذاکرات امروز ایران و آمریکا اگر به توافقی پایدار برسد، میتواند بخشی از فشار را کم کند: فروش نفت راحتتر، دسترسی به منابع ارزی بهتر، هزینه واردات پایینتر، انتظارات تورمی آرامتر و امکان تنفس برای کسبوکارها. اما نباید دچار خوشبینی ساده شد. رفع تحریم، اگر هم رخ دهد، بهتنهایی توسعه نمیآورد. اقتصاد ایران همزمان به اصلاح نظام بانکی، شفافیت مالی، ثبات سیاستگذاری، کاهش مداخلههای ناگهانی، بهبود محیط کسبوکار و بازسازی اعتماد داخلی نیاز دارد. توافق میتواند پنجرهای باز کند، اما اگر داخل خانه آماده نباشد، هوای تازه هم به سرعت از دست میرود.
سناریوی شکست مذاکرات اما خطرناکتر است. در آن صورت، اقتصاد وارد دور تازهای از فشار ارزی، تورم انتظاری، محدودیت تجاری و خروج سرمایه انسانی میشود. تفاوت امروز با گذشته این است که جامعه و بنگاهها خستهتر شدهاند. ظرفیت تحمل شوکهای جدید پایینتر است. خانوارها با تورم مزمن فرسوده شدهاند و شرکتها با سرمایه در گردش گران، بازار کوچکشده و افق نامطمئن دستوپنجه نرم میکنند. شکست مذاکرات در چنین شرایطی فقط یک رویداد سیاسی نیست؛ میتواند موج تازهای از احتیاط، انقباض و بیاعتمادی اقتصادی ایجاد کند.
بنابراین مسئله اصلی این نیست که مذاکرات «میشود» یا «نمیشود». مسئله این است که اقتصاد ایران دیگر توان زندگی طولانی در وضعیت «شاید بشود» را ندارد. این بلاتکلیفی، نوعی مالیات نامرئی بر همه فعالیتهای اقتصادی است؛ مالیاتی که از جیب سرمایهگذار، کارآفرین، کارگر، مصرفکننده و نسل آینده پرداخت میشود. هر روز تأخیر در رسیدن به یک چارچوب روشن، یعنی تصمیمهای بیشتری عقب میافتد، منابع بیشتری هدر میرود و فرصتهای بیشتری از دست میرود.
برای ایران، توافق خوب فقط توافقی نیست که چند میلیارد دلار آزاد کند یا چند بشکه نفت بیشتر بفروشد. توافق خوب آن است که افق را قابل پیشبینی کند. اقتصاد ایران بیش از هر چیز به «ثبات انتظارات» نیاز دارد. بدون آن، حتی پول نفت هم ممکن است صرف واردات، جبران کسری و کنترل موقت بازار شود، نه بازسازی ظرفیت تولید و رشد پایدار.
در نهایت، هزینه واقعی این سالها را نباید فقط در نرخ ارز و تورم دید. باید در کسبوکارهایی دید که بزرگ نشدند، در جوانانی که رفتند، در سرمایههایی که خوابیدند، در صنعتی که نوسازی نشد و در جامعهای که یاد گرفت آینده را نه بسازد، بلکه از آن بترسد. جنگ ویران میکند؛ اما بلاتکلیفی طولانی، اقتصاد را آرامآرام از درون تهی میکند. و شاید این همان هزینهای باشد که ایران بیش از هر چیز باید از آن بترسد.