لئو اشترائوس، آن پیرِ فرزانه‌ی فلسفه سیاسی، در درس‌گفتارهای درخشان خود پرده از یک سوءتفاهمِ بزرگ برمی‌دارد. او به ما هشدار می‌دهد که ما با ترجمه‌ی «پلیس» به «دولت» (State)، نه تنها یک واژه، بلکه یک «جهان‌بینی» را گم کرده‌ایم.

مقدمه: خیانت در ترجمه، جنایت در فهم

واژگان بی‌گناه نیستند؛ آن‌ها حاملان روحِ تاریخ‌اند و زمانی که ما با بی‌مبالاتیِ مدرن، مفاهیمِ باستانی را در قالب‌های تنگِ امروزی می‌ریزیم، در واقع مرتکب یک «خیانتِ معرفتی» شده‌ایم. یکی از بزرگ‌ترین قربانیان این مسلخِ زبانی، واژه‌ی یونانی «پلیس» (Polis) است. ما قرن‌هاست که این واژه را به «دولت-شهر» ترجمه می‌کنیم و با این کار، خیالی خام را در ذهن می‌پرورانیم که گویی آتنِ عصرِ پریکلس، صرفاً نسخه مینیاتوری از دولت‌های بوروکراتیکِ امروزی بوده است. اما لئو اشترائوس، آن پیرِ فرزانه‌ی فلسفه سیاسی، در درس‌گفتارهای درخشان خود پرده از این سوءتفاهمِ بزرگ برمی‌دارد. او به ما هشدار می‌دهد که ما با ترجمه‌ی «پلیس» به «دولت» (State)، نه تنها یک واژه، بلکه یک «جهان‌بینی» را گم کرده‌ایم.

ما در عصرِ دولت‌های ملیِ غول‌پیکر، در عصرِ بوروکراسی‌های بی‌چهره و دموکراسی‌های توده‌ای زندگی می‌کنیم و گمان می‌بریم که قله‌ی تکاملِ سیاسی هستیم. اما اشترائوس ما را به سفری تکان‌دهنده به ریشه‌ها می‌برد تا نشان دهد آنچه ما «پیشرفت سیاسی» می‌نامیم، در واقع فرآیندِ تدریجیِ «کشتنِ روحِ شهروندی» و تبدیلِ انسانِ سیاسی به یک «حیوانِ مصرف‌کننده» در قفسِ بزرگِ دولت بوده است. این نوشتار، تلاشی است برای بازخوانیِ مرثیه‌ی اشترائوس بر پیکرِ «پلیس»؛ مرثیه‌ای برای جهانی که در آن انسان‌ها نه «عدد»، بلکه «شهروند» بودند.

پرده اول: «پلیس»؛ فراتر از دولت، گرم‌تر از جامعه

برای انسانِ مدرن که ذهنش با دوگانه‌های دکارتی شرطی شده است، فهمِ «پلیس» دشوار است. ما عادت کرده‌ایم که زندگی را به دو ساحتِ جداگانه تقسیم کنیم: ساحتِ «دولت» (که مسئول امنیت، مالیات و جاده‌سازی است) و ساحتِ «جامعه» (که محلِ کسب‌ و کار، تفریح و زندگی خصوصی است). اما اشترائوس به ما می‌گوید که برای درکِ پلیس، باید این عینکِ مدرن را از چشم برداریم.

در یونان باستان، چیزی به نام «دولت» در برابر «جامعه» وجود نداشت. پلیس، یک کلِ واحد و ارگانیک بود. پلیس، همزمان هم کلیسا بود، هم دانشگاه، هم باشگاهِ سیاسی و هم پادگانِ نظامی. اشترائوس با ظرافتِ خاصی اشاره می‌کند که نزدیک‌ترین واژه در تجربه‌ی حسیِ ما به پلیس، واژه‌ی سرد و خشکِ «State» نیست، بلکه واژه‌ی گرم و خون‌دارِ «میهن» (Country) یا همان «پاتریس» (Patris) است.

وقتی سربازی در لحظه‌ی مرگ می‌گوید «پاینده باد میهن»، او به وزارتِ راه و شهرسازی یا اداره‌ی مالیات فکر نمی‌کند؛ او به یک هویت، به یک سرنوشتِ مشترک و به خاکِ اجدادی‌اش می‌اندیشد. پلیس چنین چیزی بود. اما اشترائوس بلافاصله یک تمایزِ حیاتی را روشن می‌کند: پلیس صرفاً یک قطعه خاک یا یک اجتماعِ روستایی نیست. پلیس، ذاتاً «شهری» (Urban) است. سیاست در معنایِ کلاسیکِ آن، محصولِ روستا نیست؛ محصولِ «شهر» است. هسته‌ی اصلیِ سیاستِ یونانی، یک «پاتریسیاتِ شهری» بود؛ نخبگانی که فراغت و فضیلتِ لازم برای اندیشیدن به خیرِ عمومی را داشتند. این در تضادِ کامل با دولت‌های مدرنِ اروپایی قرار دارد که اغلب ریشه‌های فئودالی و روستایی دارند و بعدها تلاش کردند ادایِ شهرنشینی را درآورند. پلیس، خانه‌ی فضیلت بود، نه صرفاً خوابگاهِ شهروندان.

پرده دوم: بندبازی بر لبه‌ی تیغ؛ میانِ بربریت و استبداد

اشترائوس در یکی از درخشان‌ترین فرازهای تحلیلِ خود، جایگاهِ منحصر‌به‌فردِ «پلیس» را در تاریخِ بشریت مشخص می‌کند. او پلیس را در برابر دو فرمِ دیگر از سازماندهیِ اجتماعی قرار می‌دهد که تا پیش از یونان، سرنوشتِ محتومِ بشر بودند: «قبیله» (Tribe/Ethnos) و «امپراتوری» (Empire).

بیایید به «قبیله» نگاه کنیم. در قبیله (مانند قبایلِ ژرمن یا اقوامِ بدوی)، انسان‌ها آزادند. هیچ‌کس برده نیست و رئیسِ قبیله صرفاً بزرگ‌ترِ قوم است، نه مالکِ جانِ آن‌ها. اما این آزادی بهایی سنگین دارد: فقدانِ تمدن. در قبیله، هنر، فلسفه، معماری و آدابِ ظریفِ معاشرت رشد نمی‌کند. قبیله، آزادیِ در بربریت است. یعنی آزادی مطلق در می¬توان در آن مشاهده کرد. 

در سویِ دیگر، «امپراتوری»های عظیمِ شرقی (مانند ایرانِ هخامنشی یا مصرِ باستان) قرار داشتند. اشترائوس با انصافی فیلسوفانه اعتراف می‌کند که در امپراتوری، «تمدن» به اوج می‌رسد. هنرها شکوفا می‌شوند، علوم رشد می‌کنند و آدابِ درباری (مانند آنچه در پارسِ قدیم وجود داشت و اشترائوس به آن اشاره می‌کند) به نهایتِ ظرافت می‌رسند. اما این تمدن نیز بهایی هولناک دارد: فقدانِ آزادی. در امپراتوری، تنها یک نفر آزاد است (شاهنشاه) و بقیه، حتی اشراف، در نهایت رعیت و بنده‌ی او هستند. امپراتوری، تمدنِ در بندگی است.

معجزه‌ی یونان و شاهکارِ «پلیس» در همین نقطه رخ می‌دهد. پلیس تنها ساختاری در تاریخ بود که توانست این دو متضاد را آشتی دهد: تلفیقِ «آزادیِ قبیله» با «تمدنِ امپراتوری». شهرِ یونانی جایی بود که انسان می‌توانست همزمان هم آزاد باشد (یعنی برده‌ی یک دسپوت نباشد) و هم متمدن (یعنی در توحشِ قبیله‌ای نماند). این تعادلِ ظریف، تنها در قالبِ «پلیس» ممکن بود و دقیقاً همین تعادل است که در دولت‌های مدرن از دست رفته است. ما امروز یا در آزادی‌هایِ بی‌بندوبارِ شبه‌قبیله‌ای غرق شده‌ایم یا در بوروکراسی‌هایِ شبه‌امپراتوری که روحمان را می‌بلعند.

پرده سوم: تراژدیِ «اندازه»؛ نفرینِ توده‌ها

ما امروزه به وسعتِ جغرافیایی و انبوهِ جمعیتِ کشورهایمان افتخار می‌کنیم. از چین و هند تا ایالات متحده، «بزرگی» مترادفِ با «قدرت» شده است. اما اشترائوس با بازخوانیِ آرای ارسطو، این «بزرگی» را نه یک فضیلت، بلکه یک معضل بزرگ برای سیاستِ واقعی می‌داند.

ارسطو قاعده‌ای داشت که شاید برای ذهنِ کمی‌گرایِ مدرن خنده‌دار به نظر برسد، اما حقیقتی عمیق در آن نهفته است: «پلیس باید آن‌قدر کوچک باشد که بتوان آن را با یک نگاه دید.» چرا؟ آیا ارسطو کوته‌بین بود؟ خیر. اشترائوس توضیح می‌دهد که مسئله، مسئله‌ی «دیدن» فیزیکی نیست؛ مسئله، «شناخت» و «اعتماد» است.

سیاستِ آزاد، یعنی مشارکتِ شهروندان در انتخابِ سرنوشتِ خود. اما این مشارکت نیازمندِ «اعتماد» است. من باید بدانم چه کسی را انتخاب می‌کنم تا بتوانم به او اعتماد کنم. اشترائوس می‌گوید: «شهر جایی است که هر کس، یا دیگری را می‌شناسد یا دوستِ او را.» این «زنجیره‌ی شناخت»، شیرازه‌ی جامعه‌ی مدنی است. وقتی جامعه کوچک است، فضیلت و رذیلت پنهان نمی‌مانند. شهروندِ نالایق نمی‌تواند پشتِ تبلیغاتِ تلویزیونی پنهان شود، زیرا همسایگانش او را می‌شناسند.

اما در دولت‌های مدرن چه اتفاقی افتاد؟ با گسترشِ مرزها و انفجارِ جمعیت، «شناختِ چهره‌به‌چهره» از بین رفت. ما در کلان‌شهرهایی زندگی می‌کنیم که همسایه‌ی دیواربه‌دیوارمان را نمی‌شناسیم، اما می‌خواهیم برای سرنوشتِ پنجاه میلیون نفر تصمیم بگیریم. نتیجه چیست؟ مرگِ اعتماد و تولدِ «بیگانگی». اشترائوس یادآوری می‌کند که تا پیش از عصرِ مدرن و به طور خاص تا پیش از بحث‌های «فدرالیست‌ها» در آمریکا، تمامِ فیلسوفانِ سیاسی (حتی منتسکیو) هم‌نظر بودند که «جمهوری» فقط در مقیاسِ کوچک ممکن است. آن‌ها می‌دانستند که اگر مقیاس بزرگ شود، جمهوری یا به هرج‌ومرج کشیده می‌شود یا به استبداد. دولت‌های مدرن، با عبور از این مرزِ طلایی، سیاست را از یک امرِ انسانی و ملموس، به یک فرآیندِ مکانیکی، انتزاعی و بوروکراتیک تبدیل کردند. ما دیگر «شهروند» نیستیم؛ ما اعدادی در بایگانیِ عظیمِ دولتیم که هر چهار سال یک‌بار، تکه کاغذی را به صندوق می‌اندازیم و نامش را آزادی می‌گذاریم.

پرده چهارم: کالبدشکافیِ یک جنایت؛ جداییِ دولت و جامعه

اشترائوس در عمیق‌ترین لایه‌ی تحلیلِ خود، به ریشه‌یابیِ بیماریِ انسانِ مدرن می‌پردازد: اسکیزوفرنیِ سیاسی. در «پلیس» یونانی، انسان یکپارچه بود. زندگیِ اقتصادی، زندگیِ خانوادگی، مذهب و سیاست، همگی در هم تنیده بودند. هدفِ شهر، تربیتِ انسان بود و هیچ‌چیز خارج از حیطه‌ی نظارتِ اخلاقیِ شهر قرار نداشت. اما مدرنیته با تیغِ جراحیِ لیبرالیسم، این کالبدِ واحد را دوپاره کرد.

۱. تولدِ دولت (The State): نهادی که از محتوا خالی شد و صرفاً به یک ماشینِ ابزاری تبدیل گشت. وظیفه‌ی دولتِ مدرن دیگر «تربیتِ انسانِ بافضیلت» نیست؛ بلکه صرفاً تأمینِ امنیت، پاسداری از مرزها و اجرای قراردادهاست. دولت تبدیل به «نگهبانِ شب» شد.

۲. تولدِ جامعه (Society): نهادی که به حیاط خلوتِ شهوات و منافعِ خصوصی تبدیل شد. جامعه، عرصه‌ی بازار، رقابت، ثروت‌اندوزی و لذت‌جویی شد. جایی که افراد، فارغ از دغدغه‌ی خیرِ عمومی، به دنبالِ «سعادتِ شخصیِ» خود می‌دوند.

اشترائوس با تیزبینیِ بی‌نظیری، پارادوکسِ این وضعیت را آشکار می‌کند: در این نظمِ جدید، «دولت» به ظاهر برتر است (چون نماینده‌ی امرِ عمومی است)، اما در واقع نوکرِ «جامعه» است (چون هدفش فقط فراهم کردنِ بستر برای منافعِ خصوصیِ جامعه است). نتیجه‌ی این جدایی چیست؟ سقوطِ مفهومِ «امرِ سیاسی». در یونان، سیاست والاترین فعالیتِ بشری بود، زیرا معطوف به خیرِ مطلق بود. اما در دنیای مدرن، سیاست به سطحِ «مدیریتِ تدارکات» تنزل یافته است. سیاستمدارانِ ما دیگر فیلسوف-شاهانی نیستند که نگرانِ روحِ شهروندان باشند؛ آن‌ها تکنسین‌هایی هستند که نگرانِ نرخِ تورم و قیمتِ بنزین‌اند. انسانِ مدرن در این شکاف گیر افتاده است: او از یک طرف «شهروند» (Citizen) است که باید مالیات بدهد و قانون را رعایت کند، و از طرفِ دیگر «بورژوا» (Bourgeois) است که فقط به فکرِ سودِ شخصیِ خویش است. و اشترائوس، هم‌صدا با روسو، معتقد است که این دوگانگی، صداقت و یکپارچگیِ روحِ انسان را نابود کرده است.

پرده آخر: مرثیه‌ای برای فضیلت

آنچه اشترائوس در این درس‌گفتار بیان می‌کند، صرفاً یک کلاسِ تاریخِ فلسفه نیست؛ بلکه یک سیلیِ محکم به صورتِ خوش‌خیالیِ مدرن است. ما گمان می‌کنیم که با اختراعِ «دولت ملی» و «جامعه‌ی مدنی»، از یونانیان پیشی گرفته‌ایم. اما اشترائوس نشان می‌دهد که ما در واقع چیزی گران‌بها را در ازایِ به دست آوردنِ امنیت و ثروت، فروخته‌ایم.

ما «پلیس» را کشتیم؛ آن رحمِ گرم و پرورش‌دهنده‌ای که در آن «انسان» و «شهروند» یکی بودند. ما به جایِ آن، «لویاتانِ» سردِ دولت را نشاندیم که ما را از گرگ‌های بیرونی حفظ می‌کند، اما روحمان را در انزوایِ درونی رها می‌سازد. دولت‌های مدرن، با آن وسعتِ جغرافیاییِ مهارنشدنی و آن تفکیکِ شومِ میانِ عرصه عمومی و خصوصی، امکانِ ظهورِ «دوستیِ سیاسی» (Political Friendship) را از بین برده‌اند. ما دیگر «هم‌شهری» نیستیم؛ ما غریبه‌هایی هستیم که تصادفاً در یک محدوده‌ی جغرافیاییِ مشترک، زیرِ سایه‌ی یک قانونِ مشترک زندگی می‌کنیم تا مزاحمِ کسب‌ و کارِ یکدیگر نشویم.

شاید راهِ بازگشتی به آتن نباشد. شاید رویایِ «پلیس» در عصرِ اینترنت و جهانی‌سازی، محال به نظر برسد. اما خوانشِ اشترائوس دست‌کم این فضیلت را دارد که توهمِ ما را می‌شکند. او به ما یادآوری می‌کند که این «آرامشِ بوروکراتیک» که در آن زندگی می‌کنیم، نامش «سعادت» نیست. سعادت، نیازمندِ فضیلت است و فضیلت، نیازمندِ شهری است که در آن انسان‌ها یکدیگر را ببینند، بشناسند و به هم اعتماد کنند. تا زمانی که دولت‌های ما صرفاً ماشین‌های اداری باشند و جوامعِ ما صرفاً بازارهای مکاره، روحِ شهروندی همچنان سرگردان و بی‌خانه خواهد ماند.«پلیس» مرده است و ما بر جنازه‌ی آن، برج‌هایی از فولاد و شیشه ساخته‌ایم، بی‌آنکه بدانیم پایه‌های این برج‌ها در مردابی از بی‌معنایی فرو رفته است. این است تراژدیِ سیاستِ مدرن: ما خانه‌ای بزرگ‌تر ساختیم، اما خانواده را متلاشی کردیم.