پیش از آنکه وارد موضوع فوتبال و جامجهانی شویم، برای همراستا شدن درباره موضوع «امر ملی»، میخواهم بدانم از نگاه جامعهشناسی امر ملی چه معنایی دارد؟
واقعیت این است که امر ملی موضوع مورد مناقشهای است و با بسیاری از مفاهیم دیگر همچون ملت-دولت، دولت ملی، ملت و هویت ملی درهمتنیده است. میتوان درباره این موضوع بحث نظری کرد که نیازمند مرور نظریههای ناسیونالیسم است؛ ولی صرف نظر از مباحث نظری پردامنه، برای پاسخ به چیستی امر ملی، باید پیرامون دولت (به معنای نظام سیاسی حاکم (ruling apparatus)و نه صرفا قوه مجریه که بخشی از آن است) صحبت کنیم. در پاسخی کوتاه به سوال شما ، ملت-دولت (nation-state) عمدتا با چهار مولفه تعریف میشود؛ ۱- سرزمین یا قلمرو territory)) ۲-مردم ساکن این قلمرو )که بعد از اعمال حاکمیت بر این قلمرو ملت (nation) نامیده میشوند(، ۳- حق حکمرانی این مردم بر آن سرزمین (sovereignty) و ۴- دولت ملی (national state) که در واقع تبلور تحقق حق حاکمیت ملت است و آن را نمایندگی میکند. با این توضیح هر رویدادی که به شکلی هویت یک ملت-دولت را نمایندگی کند، امر ملی تلقی میشود.

در ایران باتوجه به ناآرامیهایی که ما در سالهای اخیر پشت سر گذاشتیم، آیا میتوان گفت که از نگاه مردم ما با دولت ملی و به تبع آن امرملی سروکار داریم؟
دولت ملی کموبیش در بسیاری از نقاط دنیا و در برهههای مختلف دچار بحران میشود؛ یعنی این پرسش که آیا ما با یک دولت ملی مواجه هستیم و آیا میتوان دولت را نماینده این ملت تلقی کرد یا خیر و پاسخ این پرسش امری سیال و متغیر است. در طول تاریخ یک nation-state، دورههایی وجود دارد که دولت بیشتر میتواند نماینده ملت تلقی شود و دورههایی که تصویر دولت به مثابه تبلور خواست ملت دچار خدشه میشود و در نتیجه کل مفهوم nation-state دچار بحران میشود.
پاسخ کلی به این سؤال شما به این برمیگردد که درباره چه جامعهای و در چه برهه تاریخی صحبت میکنیم. اگر درباره ایران صحبت کنیم، به نظر میرسد که ما در برهههای مختلف، هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب، با بحران دولت ملی و در واقع nation-state بهعنوان یک واحد سیاسی مواجه بودهایم. این بحران خودش را در قالب مسئله نمایندگی کردن دولت از ملت نشان داده است.
از جمله در همین برهه کنونی، اتفاقاتی که در دیماه رخ داد، یا پیش از آن در سال ۱۴۰۱، ۱۳۹۸، ۱۳۹۶ و... را میتوان در همین چارچوب دید. گروههایی از جامعه این دولت را الزاما نماینده خودشان نمیدانند. این مسئله خودش را در میدانهای مختلف نشان میدهد؛ از جمله در ورزش، هنر، رسانه و حوزههای دیگر.
مثلاً یک دورهای میتوانیم جشنواره فیلم فجر را بهعنوان زمینی ببینیم که جامعه وارد آن میشود و دولت را به چالش میکشد؛ بهعنوان رویدادی که آن رویداد را متعلق به خودش نمیداند. گروههایی از مردم ممکن است یک بار در جشنواره فیلم فجر، یک بار در فوتبال و در حوزههای مختلف احساس کنند که دولتی که با آن مواجه هستند، دولت ملی نیست و در نتیجه شروع به مخالفت با پدیدهها و رویدادهایی میکنند که آن را نمایندهی دولت و نه دولت-ملت میدانند.
برگردیم به موضوع اصلی بحث؛ ما تا اینجا درباره دولت ملی و اینکه تا چه حد دولت در کشور ما میتواند ملی تلقی شود، فهمیدیم اما پرسش اینجاست که آیا فوتبال هم جزو امور ملی دسته بندی میشود؟
اگر بخواهیم تجربی به این سؤال پاسخ بدهیم و در سطح جهانی نگاه کنیم، به نظر میرسد که بله. بر اساس یک نگاه آماری، عمدتا تیمهای ورزشی بهطور کلی و فوتبال بهطور خاص، نمایندهی ملت-دولتها هستند.
رویدادهایی مثل جام جهانی و المپیک، عرصه تبلور ملت-دولتها هستند؛ جایی که انگار دولتهای ملی با یکدیگر رقابت میکنند و کشوری که برنده میشود، جشن و دستاورد ملی را تجربه میکند. البته این فقط مختص فوتبال و ورزش نیست. برای مثال وقتی یک کارگردان ایرانی جایزه اسکار میبرد، این اتفاق برای بخشهایی از مردم به عنوان یک دستاورد ملی تلقی میشود.
در مورد فوتبال هم اگر بخواهیم صحبت کنیم، ما دورههای زیادی داشتهایم که اتفاقاً تیم ملی فوتبال ایران، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، نماینده جامعه ایرانی و نمادی از ملت-دولت ایران تلقی شده است. پیروزیهای بزرگی که بهعنوان دستاورد ملی دیده شدهاند؛ بازی معروف سال ۱۳۷۶ ایران و استرالیا یک نمونه است. همچنین جام جهانی ۱۹۹۸ و بازی ایران و آمریکا از این نظر بسیار قابل توجه است.
سال ۱۳۷۶، یکی از اولین برهههایی بود که جامعه ایران خیابان را کشف کرد؛ چون خیابان همیشه برای مناسک خاصی استفاده میشد. مناسک سیاسی مثل راهپیماییها که طبیعتاً توسط دولت برنامهریزی و اجرا میشد؛ مثل راهپیمایی ۲۲ بهمن یا روز قدس. یا اگر خیابان صحنه حضور مردم میشد، معمولاً در قالب رویدادهای مذهبی بود؛ مثل مراسم محرم.
اما برای اولین بار، جامعه ایران خیابان را بدون اجازه از آن خود کرد و این موقعیت بسیار عجیبی بود. حتی پلیس هم نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد و کسی برای چنین اتفاقی آماده نبود. رقص و پایکوبی در فضای عمومی تابو بود و با آن برخورد میشد، اما از سوی دیگر بهانهی این جشن یک رخداد ملی بود و این مسئله، نهادهای نظامی و انتظامی را در برخورد مردد میکرد. اما ناگهان انگار خود مردم هم غافلگیر شدند و آن لحظه، ؛ لحظه تسخیر بدون اجازه خیابان بود
البته مردم در سالهای قبل و در رویدادهای مشهد و قزوین در دهه هفتاد هم خیابان را تاحدی کشف کرده بودند.
بله، اما در آن دوران رسانههای دیجیتال و شبکههای اجتماعی وجود نداشت و به دلیل محدودیت منابع خبری در آن دوران، ناآرامی های مشهد، قزوین و اسلامشهر در دههی ۷۰ بازتاب گستردهای در جامعه نداشت. به هر حال آذر ۷۶ سرآغازی بود، به نظر من، برای از آنِ خود کردن خیابان.
حالا از کجا رسیدیم به اینجا؟ سؤال شما این بود که اساساً فوتبال امر ملی هست یا نیست. در سطح جهانی، کشورها و مردم جشن میگیرند، احساس یکپارچگی میکنند؛ لحظهای است که مردم دوباره میتوانند خودشان را در قالب یک «ما»ی مشترک تصور کنند. اینها پتانسیلهای نمادین فوتبال هستند.
اشاره کردید که در دنیا هم عموما تیمهای فوتبال یک «دولت ملی» را نمایندگی میکنند، اما آیا دورانی هم بوده که مردم در کشورهای مختلف احساس کنند، تیم ملی، واقعا تیم مردم یا دست کم بخشی از مردم نیست؟
بله، نمونههای بسیاری وجود دارد. مثلاً در دوران فرانکو در اسپانیا، گروهی از مردم تیم ملی فوتبال اسپانیا را تیم ملی خودشان نمیدانستند. حتی بعد از پایان دوره فرانکو هم برای ایالتهایی مثل باسک و کاتالونیا چنین نگاهی وجود داشت که انگار باشگاههای «اتلتیک بیلبائو» و «بارسلونا»، تیم ملی ایالتهای باسک و کاتالونیاست. ملیگرایان افراطی کاتالونیا، تیم ملی اسپانیا را تیم ملی خودشان نمیدانستند و شاید این نگاه تا امروز هم با شدت کمتری وجود داشته باشد. یعنی حتی تیم ملی یک کشور هم ممکن است برای بخشی از مردم آن کشور، نماینده هویت ملی آنها تلقی نشود.
یکی از مثالهای برجسته، تیم ملی آرژانتین در جام جهانی ۱۹۷۸ که آرژانتین میزبان جام جهانی است و فوتبال برای دولت دیکتاتوری نظامی که با کودتا به قدرت رسیده و اعتراضات گسترده مخالفان را سرکوب کرده به عنوان ابزاری برای کسب مشروعیت اهمیت ویژهای پیدا میکند. در نهایت مسابقات با قهرمانی جنجالی آرژانتین به پایان میرسد اما شکاف عمیقی میان طرفداران تیم ملی و مخالفانی که این تیم را نماد دیکتاتوری ضد ملی و نه ملت آرژانتین میدانستند، شکل گرفت.
در دوره پینوشه هم در شیلی چنین نمونههایی داشتیم. تیم ملی شیلی بازیکنان چپگرا داشت؛ «کارلوس کاسلی» بازیکنی که مادرش در آن دوره دستگیر شده و توسط رژیم شکنجه شده بود، رسماً اعلام کرد که من برای دولت شیلی بازی نمیکنم، برای ملت شیلی بازی میکنم.
نمونههای دیگری هم وجود دارد؛ مثلاً بلژیک در گذشته با یک تقابل و جنگ هویتی میان بخش هلندیتبار و فرانسویزبان خود مواجه بوده است؛ هرچند امروز این مسئله کمتر شده است. در دورههایی، بخشی از جمعیت هلندیتبار، تیم ملی بلژیک را تیم ملی بخش فرانسویتبار میدانستند و آن را تیم ملی خودشان تلقی نمیکردند.
در فرانسه هم در سالهای اخیر و با شکلگیری جریان راست افراطی، بحثهایی درباره ترکیب تیم ملی مطرح شد. مثلا «ژان ماری لوپن» رهبر این جریان بارها حضور تعداد زیادی از بازیکنان عربتبار یا آفریقاییتبار در تیم ملی فرانسه را نقد کرده بود و گفته بود که این تیم ملی فرانسه واقعی نیست. از سوی دیگر برخی بازیکنان عربتبار و آفریقاییتبار با همراهی نکردن با سرود ملی فرانسه در مسابقات اعتراض خود را نشان دادهاند.
اما نکتهای که میخواهم از اینجا به آن برسم این است که هرچه جلوتر میآییم، وجه سیاسی و مبارزاتی فوتبال کمتر میشود. به همین دلیل هم مثالهایی که زدم بیشتر مربوط به سالهای گذشته بودند. امروز دیگر رقابت بارسلونا و رئال مادرید بیش از آنکه رقابتی هویتی میان جداییطلبان کاتالان و طرفداران پادشاهی در اسپانیا باشد، تبدیل شده به رقابت فوتبالی دو باشگاه قدیمی است که چند دهه است با هم بازی میکنند و رقابت دارند؛ رقابتی که بیشتر حول این میچرخد که چه کسی قهرمان میشود و مثلاً شکست قبلی را در زمین جبران کند.
این روزها در فضای مجازی انتقاداتی به تیم فوتبال ایران وارد شده است اینکه یک تیم ورزشی ملی، مردم را نمایندگی بکند یا نه، فارغ از اینکه مردم دولتی را ملی بدانند یا نه این موضوع به عملکرد بازیکنان هم بستگی دارد؟
من از یک اسکوپ کلیتر شروع میکنم و بعد مسراغ فوتبال و بازیکنان فوتبال در ایران میآیم. میتوان در یک نگاه کلیتر درباره عملکرد سلبریتیها صحبت کرد. وقتی جامعه دچار التهاب سیاسی میشود و مرزبندیها پررنگ میشوند، یارگیریها اهمیت پیدا میکنند. در نتیجه، گروههایی از مردم به یک سلبریتی فشار میآورند که باید موضع خودت را مشخص کنی، باید واکنش نشان بدهی و جایگاهت را روشن کنی.
این مسئله در همه جای دنیا وجود دارد. در ایران هم فوتبال بخشی از صنعت سرگرمی جهان است؛ ما چه خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید، صنعت سرگرمی جهان در کنار موسیقی، سینما و حوزههای دیگر، فوتبال را هم شامل میشود. حجم سرمایهای که در فوتبال در جهان و در ایران طی ۳۰ یا ۴۰ سال اخیر وارد شده، بخشی از یک جریان جهانی است؛ بخشی مهم از فرهنگ و صنعت سرگرمی.
وقتی گفته میشود که فوتبال پتانسیلهای سیاسی خودش را از دست داده، بخشی از دلیل اصلی آن همین است. سلبریتیها اساساً در بسیاری از موارد کارکردشان سیاستزدایی از فرهنگ و جامعه است؛ یعنی سلبریتی تبدیل میشود به ابزاری برای سرگرم کردن. سرگرم کردن یعنی چه؟ یعنی درباره مسائل سیاسی صحبت نکنید. اما در برهههای خاصی که جامعه دچار التهاب سیاسی میشود، ناگهان توقع دیگری از همین سلبریتیها ایجاد میشود. از آنها انتظار میرود که موضع سیاسی بگیرند. در ایران نمونههای زیادی داشتهایم؛ مثلاً اصغر فرهادی تحت فشار قرار گرفته یا یک بازیگر به دلیل اینکه در صفحه اجتماعی خود به یک اتفاق واکنش نشان نداده، مورد انتقاد قرار گرفته است.
حتی در دورههایی که کشور درگیر جنگ بوده، چه جنگ ۴۰ روزه و چه جنگ ۱۲ روزه، این انتظار ایجاد شده که چون یک جنگ رخ داده، سلبریتیها هم بهعنوان چهرههای شناختهشده باید واکنش نشان دهند. در چنین شرایطی، هر دو طرف تلاش میکنند از این سلبریتیها یارگیری کنند و آنها را در جبهه خودشان قرار دهند.
اما نکته این است که نباید فراموش کنیم سلبریتی همیشه در یک چارچوب مشخص شکل گرفته است؛ چارچوبی که تا حد زیادی در خدمت سیاستزدایی بوده است. اساساً سلبریتی شده است چون کارکرد اصلیاش سرگرم کردن است و سرگرم کردن معمولاً به معنای فاصله گرفتن از امر سیاسی است.
در کنار این روند سیاستزدایی از طریق سرگرمی، در سالهای اخیر به واسطه گسترش فضای مجازی، جامعه ابزارهایی هم برای اعمال فشار بر سلبریتیها پیدا کرده است. نمونه آن همان موجهای لغو یا «cancel culture» در شبکههای اجتماعی است.
در بسیاری از کشورهای دنیا، این فشارها میتواند اثرگذار باشد، چون بخش زیادی از منفعت و جایگاه مالی سلبریتیها از مخاطبانشان میآید. مردم میتوانند بهراحتی یک خواننده را تحریم کنند، در کنسرتهایش شرکت نکنند، آلبومش را نخرند و باعث شوند که از بازار حذف شود. در سینما هم ممکن است مردم فیلمهای یک بازیگر را نبینند و روی موقعیت اقتصادی او اثر بگذارند.
اما اگر درباره ایران صحبت کنیم، ابزارهای جامعه برای اعمال چنین فشارهایی محدودتر است. دلیلش این است که همه میدانیم منابع مالی و سازوکارهایی که در سینما، موسیقی و حوزههای دیگر باعث رشد ناگهانی برخی ستارهها میشوند، همیشه صرفاً از انتخاب مستقیم مخاطب نمیآیند. گاهی جریانهایی بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم در تأمین مالی و ساختن این ستارهها نقش دارند.
منظورتان چه پولهایی است؟
خیلیها میدانند که در سینمای ایران، در نهایت بخشی از این منابع به پول نفت و پولهایی برمیگردد که از طریق رانت وارد این حوزه میشوند و در سینما توزیع میشوند. در موسیقی حتی وضعیت پیچیدهتر است.
در فوتبال ایران هم اساساً منبع اصلی تأمین مالی، نهادهای دولتی و فرادولتی است. تعداد تیمهای دولتی کم نیست؛ از سپاهان اصفهان گرفته تا فولاد خوزستان و ذوبآهن اصفهان و حتی باشگاههای به اصطلاح بخش خصوصی مثل تراکتور.
چند هزار میلیارد تومانی که هر سال به فوتبال تزریق میشود، بخش مهمی از آن از همین مسیر میآید. از طرف دیگر، ما یک فوتبال حرفهای به معنای واقعی نداریم؛ یعنی سهم تماشاگر، چه تماشاگری که به استادیوم میرود و چه مخاطبی که بخواهد برای تماشای پخش تلویزیونی فوتبال هزینه کند، در اقتصاد فوتبال ایران ناچیز است.
این مسئله باعث میشود که حیات و ممات اقتصادی فوتبالیستهای ما تا حد زیادی به ساختار حاکمیتی وابسته باشد. بنابراین از این منظر هم موقعیت آنها برای واکنش سیاسی یا اظهارنظر درباره تحولات روز جامعه، نسبت به بسیاری از کشورهای دیگر محدودتر است.
در نتیجه، در ایران دست بخش هایی از جامعه برای استفاده از فوتبال بهعنوان ابزاری برای بیان خودش و اینکه به حاکمیت بگوید «من را ببین، من را به رسمیت بشناس» محدودتر است.
به همین دلیل، در دورههایی شاهد شکلگیری فضاهای دوقطبی هستیم؛ برخی از مردم احساس میکنند تیم ملیشان آنها را نمایندگی نمیکند. اما این وضعیتها معمولاً موقتی و گذرا هستند. تقابل اقشار ناراضی جامعه با حاکمیت به اشکال مختلف ادامه پیدا میکند و در هر میدانی که امکان ابراز وجود داشته باشد، جامعه تلاش میکند خودش را نشان دهد؛ فوتبال هم یکی از همین میدانهاست.
در سال ۱۴۰۱ هم وقتی حساسیت نسبت به فوتبال بالا رفت، بحثهایی شکل گرفت که آیا این تیم ملی هست یا نیست، آیا بازیکنان سرود را خواندهاند یا نه و مسائل دیگری از این دست. اما بعد از مدتی، این حساسیت کاهش پیدا کرد. زندگی روزمره ادامه پیدا میکند چرا که جامعه همچنان به صنعت سرگرمی نیاز دارد. دوباره فوتبال به جایگاه اصلی خودش برمیگردد؛ یعنی سرگرم کردن مردم، تا زمانی که یک التهاب سیاسی جدید شکل بگیرد.
فوتبال بهطور کلی یک پتانسیل برای نمادین شدن دارد؛ البته ورزشها همه پتانسیل یکسانی ندارند و این موضوع بستگی به شرایط هر جامعه دارد. مثلاً در پاکستان شاید کریکت پتانسیل نمادین بیشتری از فوتبال داشته باشد. یا در آمریکا احتمالاً قهرمانی تیم بسکتبال یا تیم هاکی روی یخ در المپیک، دستاورد ملی بزرگتری محسوب شود تا فوتبال. بنابراین این یک نکته مهم است که چه ورزشی در یک جامعه ظرفیت تبدیل شدن به نماد ملی را دارد.
نکته دوم این است که در برهههای مختلف، بهخصوص زمانی که فضای جامعه ملتهب سیاسی و اجتماعی میشود و اعتراضاتی شکل میگیرد، این جنبههای نمادین فوتبال برجستهتر میشوند. به همین دلیل است که چنین توقعی از بازیکنان شکل میگیرد که شما باید موضعگیری کنید، باید واکنش نشان دهید.
اما مسئله فقط این نیست که جامعه در چنین دورههایی سراغ ورزشکاران و فوتبالیستها میرود و از آنها توقع موضعگیری دارد؛ خود حاکمیت هم سراغ ورزشکاران میرود. این بحران از هر دو طرف وجود دارد.
مردم، به واسطه اینکه در فضای سیاسی ابزارهای لازم برای اینکه خودشان را بیان کنند ندارند، به سمت فضاهایی میروند که معمولاً کمتر سیاسی به نظر میرسند و آنها را تبدیل به میدان زورآزمایی و ابراز وجود میکنند؛ سینما، موسیقی، فوتبال و حوزههای دیگر. اما حاکمیت هم در چنین شرایطی دچار بحران میشود. مثلاً بعد از اتفاقات دیماه، حاکمیت هم تلاش میکند از جنبههای نمادین فوتبال استفاده کند تا نوعی حس همبستگی ملی را تبلیغ و تقویت کند.
در دوره جنگ هم این مسئله تشدید میشود. جنگ، جنگ دشمن خارجی علیه ملت ایران و علیه این ملت-دولت تعریف میشود و در چنین شرایطی حاکمیت تلاش میکند خود را نماینده کامل و تاموتمام این «نیشن استیت» معرفی کند.
از طرف دیگر، مخالفان هم ممکن است به شکل افراطی تلاش کنند جمهوری اسلامی را از مفهوم ایران جدا کنند؛ یعنی در روایت آنها، نظام سیاسی حاکم بر ایران در مقابل ملت ایران قرار میگیرد. مثلاً در بحث حمله آمریکا و اسرائیل، ممکن است روایتی شکل بگیرد که حمله به زیرساختهای انرژی یا زیرساختهای کشور را حمله به حاکمیت تلقی کند، اما واقعیت این است که این آسیبها در نهایت توسط مردم تجربه میشود. وقتی فرودگاهها آسیب میبینند یا نیروگاهها دچار مشکل میشوند، این مردم هستند که تبعات آن را تحمل میکنند.
چون هر دو طرف با بحران رابطه میان حاکمیت و ملت مواجه هستند، هر دو تلاش میکنند به سراغ ابزارهای نمادین بروند؛ فوتبال یکی از همین ابزارهاست. هرچه یک طرف تلاش بیشتری کند این تقابل را به حوزه فوتبال بکشاند، واکنش طرف مقابل هم شدیدتر میشود. به میزانی که حاکمیت، بهخصوص در سالهای اخیر و بعد از بحرانهای اجتماعی، بر جنبه نمادین تیم ملی فوتبال ایران بهعنوان نماینده هویت ایرانی و ملی تأکید بیشتری میکند، واکنش مخالفان هم بیشتر میشود و آنها هم تلاش میکنند این نماد را به چالش بکشند.
البته فوتبال همیشه جنبههای نمادین داشته است. برای مثال، در جام جهانی ۱۹۸۶، گلی که مارادونا به انگلیس زد، به دلیل زمینه تاریخی جنگ بر سر جزایر مالویناس میان دو کشور، چنان معنای نمادینی پیدا کرد که از یک رویداد ورزشی فراتر رفت. اما امروز رقابت آرژانتین و انگلیس بیشتر از اینکه حول مناقشه سیاسی بر سر یک جزیره باشد، بیشتر به یک رقابت فوتبالی تبدیل شده است؛ جایی که شاید بخشی از انگیزه انگلیسیها، جبران شکست سال ۱۹۸۶ باشد.
بنابراین جنبههای نمادین فوتبال کم و زیاد میشوند و ثابت نیستند. به همین دلیل است که میگویم امر ملی یک امر سیال است. در مقطعی، جنبه نمادین فوتبال برجسته میشود و تقابل هویتی پیرامون تیم ملی شکل میگیرد، اما این وضعیت لزوماً دائمی نیست. امروز طرفداران فوتبال در آرژانتین به سه ستارهای که به نشانهی سه بار قهرمانی در جام جهانی روی پیراهن تیم ملی نقش بسته افتخار میکنند. بسیاری از مردم جهان و شاید تا حدی نسلهای جدیدتر در خود آرژانتین احتمالا چیز زیادی در مورد زمینه و زمانهای که این قهرمانی مشکوک به تبانی و تقلب به دست آمد ندانند.
در مورد ایران هم جالب است که اگرچه روایتهای دو طرف کاملاً متضاد است؛ یک طرف تیم ملی را نماد کامل هویت ایرانی میداند و طرف دیگر معتقد است این تیم نسبتی با ملت ایران ندارد، اما هیچکدام از این دو روایت به شکل کامل و مطلق پذیرفته نشدهاند.
حتی برخی از تماشاگرانی که امروز به ورزشگاه میروند، ممکن است تلاش کنند این پیام را منتقل کنند که شما نماینده ایران نیستید. اما مسئله به این سادگی و شفافیت نیست. همان فرد ممکن است هنگام گل زدن تیم ملی هم احساسات متفاوتی داشته باشد. حتی کسانی که امروز از تیم ملی انتقاد میکنند، احتمالاً درون خودشان با نوعی احساس دوگانه مواجهاند؛ چون نمیتوانند بهطور کامل خودشان را از این نماد جدا کنند.
به همین دلیل این سیالیت باقی میماند و احتمالاً بعد از مدتی تبوتاب کاهش پیدا میکند. دوباره مردم به شرایط عادی برمیگردند، بازیهای تیم ملی را دنبال میکنند و نتیجه برایشان اهمیت پیدا میکند.
البته تقابل جامعه با حاکمیت همچنان ادامه خواهد داشت؛ اما هرچه جامعه بتواند میدانهای دیگری برای بیان خودش پیدا کند، کمتر نیاز دارد که از فوتبال بهعنوان ابزار بیان استفاده کند. اگر در ایران احزاب سیاسی فعال و واقعی وجود داشتند، مردم میتوانستند به جای استفاده از فوتبال برای بیان خواستههایشان، رأی بدهند یا از جریان سیاسی مورد نظرشان حمایت کنند.
اما وقتی این میدانها محدود هستند، جامعه در برهههای مختلف وارد فوتبال میشود. دولت تلاش کرده فوتبال را کنترل کند، اما در دورههای بحرانی این تلاش شدیدتر میشود. فوتبال، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، همیشه برای حاکمیت اهمیت داشته و همواره نوعی نگاه خاص به آن وجود داشته است.
از چه نظر میگویید نگاه خاص وجود دارد؟
تجمع چند ده هزار نفر از مردم، صرفنظر از اینکه این تجمع برای چه موضوعی شکل گرفته باشد، خودش میتواند به یک مسئله تبدیل شود. مثل ورزشگاه آزادی که در خارج از بافت شهری قرار داشت.
اما ورزشگاه آزادی را برای المپیک ساخته بودیم و اصلا دهکده المپیک هم در اطراف آن به همین دلیل ساخته شد.
میتوانست در داخل شهر ساخته شود؛ برای مثال در لندن باشگاهها چندین ورزشگاه کوچک و بزرگ در داخل شهر دارند. مثلاً همه استودیوها صرفاً مسئله جابهجایی جمعیت و محدودیتهای ترافیکی و حملونقل عمومی نیست. یک نگاه امنیتی هم وجود دارد. یا مثلاً استادیوم امجدیه یا شیرودی در مرکز شهر بعد از انقلاب به تدریج کنار گذاشته شد.
حساسیت روی فوتبال بعد از انقلاب به دلایل متعدد نسبت به قبل از انقلاب نیز پررنگتر شده است. برای مثال دخالتها در انتخابات فدراسیون، ادارهی باشگاهها و حتی انتخاب سرمربی و دعوت یا عدم دعوت از بازیکنان. برگزاری بسیاری از مسابقات فوتبال منوط به صدور مجوز از نهادهای امنیتی است.
این در حالی است که در منطق حاکمیت، انگیزههای مالی این ساختار نیز در برهههای مختلف وجود دارد، زیرا خود حاکمیت تأمین مالی فوتبال ایران را بر عهده دارد و از این جهت، انتظار دارد که بازیکنان نیز همراهی کنند و در بزنگاهها موضعگیری داشته باشند.
این موضوع تا حدی قابل فهم است، زیرا فوتبالیستها نیز درک کردهاند که این برهههای موقت و زودگذرِ التهاب سیاسی نباید باعث شود جریان مالیای که از آن منتفع میشوند دچار اختلال شود. به همین دلیل، اگر موضعگیریهایی هم وجود دارد، معمولاً در حاشیه است؛ مربوط به فوتبالیستهایی است که یا دوران حرفهای فوتبالشان تمام شده و دیگر منفعت مالی اصلی خود را از این حوزه نمیگیرند، یا بازنشسته شدهاند و تنها یک اعتبار اجتماعی برایشان باقی مانده است. این افراد میتوانند در سالهای پایانی فعالیت یا پس از پایان دوران حرفهای خود، موضعگیری سیاسی نیز داشته باشند.
در صحبتهایتان تاکید کردید که طرفداری یا عدم طرفداری از تیم ملی فوتبال میتواند گذرا باشد، یعنی در آینده ممکن است نگاهی که حالا به تیم فوتبال ایران از سمت بخشی از جامعه وجود دارد، تغییر کند و همراهتر شود؟
ببیند چند نکته درباره جام جهانی حاضر وجود دارد. اگر تیم ملی ایران در این رقابتها حضور نداشت، بخش زیادی از مردم ایران در موقعیتی قرار میگرفتند که احتمالاً دیگر آن میزان شوق و ذوق دورههای گذشته را برای جام جهانی نداشتند. در جامهای جهانی قبلی، مردم با انتظار بیشتری منتظر آغاز مسابقات بودند، اما در چنین شرایطی، تب فوتبال نیز مانند گذشته شکل نمیگرفت و اساساً تفاوت زیادی در میزان توجه عمومی ایجاد میشد.
دلیل این موضوع نیز روشن است. جامعه یک دوره بحرانی چندماهه را پشت سر گذاشته است؛ در یک سال، دو جنگ تجربه شده، مردم با استرس به خواب رفتهاند و همچنان نگران آینده هستند. وضع اقتصادی بسیار دشوار و فشار بیکاری و تورم سنگین است. مجموع این عوامل باعث میشود که مردم اشتیاقی برای فوتبال نداشته باشند. در نتیجه در کنار حامیان و مخالفان تیم ملی (همچون وضعیت مشابه در سال ۱۴۰۱)، بخش دیگری از جامعه تا حدی نسبت به فوتبال بیتفاوتاند،. این وضعیت در آن زمان موقتی بود. به نظر میرسد در نهایت دوباره به وضعیت عادی بازمیگردد، هرچند کشمکش بخشهای ناراضی جامعه و حاکمیت همچون گذشته همچنان به شکلهای مختلف ادامه پیدا میکند و هر از گاه به عرصه فوتبال هم کشیده میشود.
در نتیجه در مورد انتظار موضعگیری سیاسی از ستارههای ورزشی و هنری باید توجه داشت که امروزه کسب ثروت از والاترین ارزشها در جامعه امروز ما است و یک فوتبالیست نیر از طریق فوتبال کسب درآمد میکند. او فرصت محدودی دارد؛ اگر مصدومیت جدی مانع نشود، حدود ۱۵ سال میتواند فوتبال بازی کند. بنابراین طبیعی است که نخواهد این دوره محدود را با ورود به موضعگیریهای سیاسی به خطر بیندازد.