​در اساطیر یونان، سیزیف محکوم بود تخته‌سنگی را تا قله بالا ببرد؛ اما در آستانه قله، سنگ رها می‌شد و به دامنه بر می گشت.

روابط ایران و آمریکا، روایتی از همین مجازات است: تکرار فرساینده میان امید و شکست.

هر بار که یک مسیر تفاهم باز می‌شود، یک حمله نظامی یا تصمیم سیاسی، همه‌چیز را به نقطه صفر بر میگرداند.

برجام در سال 1394 قرار بود پایان تحریم‌ها باشد، اما خروج آمریکا در سال 1397، جای اعتماد را به «ترس از بدعهدی» داد.

محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین معتقد بود مذاکره زیر فشار ممکن نیست و تنها راه، احترام است. در مقابل، علی لاریجانی دبیر شهید شعام تأکید داشت که مذاکره نباید صرفا ابزاری برای خرید زمان یا تعویق جنگ باشد؛ بلکه باید منافع واقعی ملی را تأمین کند.

اما آنچه که این بن‌بست را به بحرانی فرساینده تبدیل کرد، ورود مستقیم به میدان جنگ بود. نخست، جنگ ۱۲ روزه در خرداد ۱۴۰۴؛ جایی که انفجارها به صدای دیپلماسی چیره شدند.

بعد از آن نیز آتش‌بسی که برقرار شد، تنها یک مکث کوتاه بود، نه پایان تنش. خیلی زود، جنگ ۴۰ روزه آغاز شد تا ثابت کند آتش‌بس، لزوما به معنای حل مسئله نیست؛ بلکه میتواند فرصتی برای بازچینش نیروها باشد.

حالا چرخه کامل شده است: مذاکره آغاز می‌شود، جنگ آن را قطع می‌کند و آتش‌بس‌های موقت، راه را برای حملات تازه‌تر باز میکنند؛ مثل حملات اخیر به شهرهای جنوبی کشور که سایه جنگ را سنگین‌تر از همیشه کرده. روندی که بارها در دیگر کشورهای منطقه از جمله لبنان دیده ایم.

حال اینجا یک سوال بزرگ باقی میماند: چرا هر بار، درست در لحظه‌ای که امید به تفاهم شکل می‌گیرد، یک تنش تازه آن را از بین می‌برد؟

پاسخ شاید در میدان جنگ نباشد؛ بلکه پاسخ در این سوال نهفته که آیا اصلا اراده‌ای برای پرداخت هزینه توافق وجود دارد یا نه؟ و یا داخل دو کشور آماده یک توافق بزرگ هستند؟