زمانی که از انقلاب فرانسه صحبت میشود مدام ذهن درگیر به آن رویداد درگیر ماجراها و قضایاهای سیاسی میشود؛ این که اراده مردم در حاکمیت ملّی چیست و نقش روسو در این انقلاب چگونه بود و البته ژاکوبنها بنا به کدام مفاهیم سرها را در گیوتین بریده میکردند، بی جرم و جنایت!
اما در این جستار مختصر، سعی دارم انقلاب فرانسه را از نگاه اخلاقی بررسی کنم. انقلاب که نه نتیجه محصولات سیاسی که میتوان آن را محصول تحول در نظام اخلاقی دانست که کمتر متافیزیک آن نوشته شده است. میتواند رفتار انقلابیون فرانسه را گاه و بیگاه با کنش انقلابیون کشورهای دیگر نیز مقایسه کرد.
نخستین نافرمانی انسان را میتوان تعرض آدم و حوا به قوانین الهی دانست و خوردن آن میوه ممنوعه را نخستین عمل ارتکابی انسان به گناه دانست. با نگاهی الهیاتی به این مسئله و ارجاع به فهم و تفاسیر الهیاتی میتوان گفت که ذات خطا و در نگاه دینی گناه از دو بعد شخصیت انسان نشأت میگیرد. یکی از طبیعت آن و دیگری به مفهوم شخص در سرشت بشر باید فهمیده شود. همین سرشت بشر، تأکید بر شخص بود که نظام اخلاقی در جهان مدرن را دگرگون ساخت. تمامی ایدئولوژیهای سیاسی له و یا علیه همین «شخص» بوده است. به هر ترتیب تأکید بیش از حد به عقل گرایی توجه ویژه به شخص و مفاهیم وابسته به آن است. چنان که از لحاظ اخلاقی میتوان انقلاب فرانسه را محصول این نگرش دید. انقلاب فرانسه به نظر میتوان دومین نافرمانی بشر به جهان هستی تلقی گردد. انقلابی که در بی التفاتی به سنت، تاریخ و گذشته میخواست همه چیز را از نوع بسازد.
فضیلت و جنایت
انقلاب فرانسه همانطور که در بالا به آن اشارهای کردم انقلابی در حوزه اخلاق بود. منطق اخلاقی پیش از انقلاب را نمیتوان در میان خواستههای انقلابی در میان انقلابیون پیدا کرد. با نگاهی به بیانیهها و کنشهای انقلابیون فرانسه باید گفت که در این انقلاب علاوه بر تحولات سیاسی، تاریخ انسان مالک زبان جدیدی نیزشد که با ارجاع به آن درباره فضیلیت و جنایت میتوان اندیشید. این زبان جدید انقلابی تحولی در آرزوهای بشربود و ژاکوبنها، معلم مارکسیستهای لنینی را میتوان تجلی روح آن انقلاب دانست. سراسر این نگرش انقلابی قضاوت اخلاقی را در خود به شکل مشهود دارد. ما با عاملانی در سیاست مواجه هستیم که فقط خواست سیاسی ندارند بلکه فهم آنها نیاز به فهمیدن تحولی در نظام اخلاقی نیز هست.
آنگاه که آگاهی انقلابی از بی اعتقادی بر میخیزد
برخورد با انقلاب را باید از دو سو و با دو منطق دنبال کرد. نخست رویدادهای آن و دیگری بررسی دقیق تفاسیر و قرائتهای مختلف از آن انقلاب؛ مثلا زمانی که به متون الکسی توکویل و ادموند برک مراجعه میکنیم میتوان متوجه شد که انقلاب فرانسه تا چه حد تحت تأثیر تفاسیر آن است. آگاهی در انقلاب فرانسه از چیزی بر میخیزد که محصولش چیزی جز خلأ نمیتواند باشد. آگاهی انقلابی در این انقلاب از بی اعتقادی به پا میخیزد. بی اعتقادی به تمامی آنچه امر پیشینی فهم میشد. بیاعتقادی باعث پدید آمدن خلأ انسان آرزومند شد. این خلاء آرزو چیزی جز نابودی فردیت انسان را نمیتواند با خود داشته باشد. و نتیجه این نابودی نیز این شد که انسانها به رویکرد جمعی و اجتماع گرا روی آورند. انقلاب فرانسه بیشتر از آنکه ناشی از نبرد با حاکمیت مطلقه باشد، حاصل خلأ قدرت در مرکز است. امروز که انقلابیون در فرانسه مستقر و رفته اند و گاهی هم سر و کله اش پیدا میشود، می توان گفت هزینه و فایده انقلاب فرانسه اصلا مرقون به صرفه برای کشور و ملت و دولت فرانسه و در پی آن تاریخ بشری نبوده است.

نظریه انتقادی محصول انقلابی
انقلاب فرانسه منجر به شرایط امکان نظریه موسوم به انتقادی شد. همان چیزی که مارکس و مارکسیستها آن را به سیطرهای در علوم انسانی مبدل کردند. بسیاری از جملات قصار فوکو، این فیلسوف دلفریب چپنو (لطفاً با لحن خاص این را بخوانید) نهفته در همین فضای عدمی یعنی همان خلأ آرزو در انقلاب فرانسه است.
انقلاب فرانسه بر خلاف ادعای مارکس و بقیه السیف آن فرقه نه حرکت از سوی فئودالیسم به سوی سرمایه داری که حرکتی سیاسی به سوی اقتصاد دستوری بود؛ آنچه محصول انقلاب فرانسه بود دولت مداخلهگر و دولت قیمتگذار و دولت عاشق جیره بندی و کوپنی کردن همه ملزومات زندگی بود. اگر با این نظر وارد مطالعه مارکسیسم شویم و حتی اگر اعتباری برای آن قائل باشیم با همین شواهد و رخدادهایی که از سوی انقلابیون فرانسه انجام شد، نظریه انقلاب مارکس دود میشود و به هوا میرود و کلاً تعطیل میشود. مارکسیتها با استناد به انقلاب فرانسه دگرگونی انقلابی را ناگزیر میدانند؛ در این نظریه آنها هزینههای زندگی انسانها را به حساب تاریخ مینویسند.
به نقل توکویل آن شوری که در انقلاب فرانسه زبانه کشید و سپس فرو نشست شوری دین ستیزانه بود. وانگهی میتوان تنفر از کلیسا با تنفر کاهنان قدیمی از کاهنان جدید و یا برعکس مقایسه کرد. روح دین ستیزانه در فرانسه نیازمند روح جدیدی برای تبین متافیزیک خود بود؛ در این سفر روح بهترین چیز که میتواند متافیزیک روح جدید را توضیح دهد «انقلاب» بود؛ دینی نوین که در مارکسیسم به شکل مشهودی قابل فهم است. نفرت از اشرافیت و کلیسا در انقلاب فرانسه از بی عدالتیها و فساد جاری در میان آنها جاری نمیشد بلکه جملگی در فهم داستانی و اسطوره ای ریشه داشتند. یکی از دلایل ستیز با کلیسا را می توان از جامعه شناسی احساسات پرسید؛ چرا که نهاد دین یکی از منابع تولید احساسات در کنار سیاست است و انقلابیون فرانسه با ستیز با آن نهاد به دنبال مصادره به مطلوب کردن احساسات برای خود بودند. وگرنه مصادره اموال کلیسا به نام انقلاب کاری عاری از منطق بود. چرا که اموال کلیسا در فرانسه متعلق به پادشاه دانسته می¬شد و به طریقی کلیسا بخشی از پس انداز کشور بود که با انقلاب فرانسه از میان رفت.
ادامه دارد
