جنگ نامطلوب است. گویا این جمله باید بدیهی و مورد پذیرش همگان باشد. چه کسی میتواند منکر این بشود که جان باختن انسانها، وارد آمدن آسیبهای جسمی به آنان، آواره شدنشان و از میان رفتن داراییهایشان نامطلوب است؟ بااینحال، نه در طول تاریخ همواره همگان جنگ را ناپسند تلقی کردهاند و نه ذکر استدلال بهنفع نامطلوبیت جنگ کار آسانی است.
دستکم تا آنجا که میراث تصویری و مکتوب بشر گواهی میدهند، جنگ بسیار تحسین شده است. «سلاح» همواره برای قدرتمندان جنبۀ نمادین داشته، چنانکه هنوز در عصر دولتهای ملی تصویر سلاح بر روی پرچمها یا نمادهای رسمی بسیاری از کشورها نقش بسته است. درونمایۀ بخش مهمی از میراث هنری بشر رویدادهای مرتبط با جنگ است. بسیاری از حماسههای بزرگ و کهن بشری در اصل روایت جنگ هستند و پیشامدهای غیر از جنگ در زمینهای از جنگ جریان دارند. در دوران نزدیکتر به ما هم برای مثال جنگوصلح تولستوی با توصیف مجلس بزمی اشرافی در سنتپیترزبورگ آغاز میشود که در آن گفتوگوهایی دربارۀ ناپلئون و جنگ ردوبدل میشوند؛ اما داستان با توصیف یورش ناپلئون به مسکو به اوج میرسد و نویسنده آن مجلسهای بزم سنتپیترزبورگ را به حاشیه میبرد و حتی ناآگاهی آنان را از آنچه در مسکو جریان دارد، تحقیر میکند.
البته اسناد بر جای مانده از گذشتگان نباید ما را دچار سوگیری شناختی کنند. سخن این نیست که مردمان اجتماعات کهن بشری جز جنگ و خونریزی و اندکی هم عشقبازی کار دیگری نداشتند. بااینحال از دادوستد، کشاورزی و آهنگری نمیتوان حماسه سرود و تاریخ نگاشت؛ یا اگر هم چیزی در این باب نوشته شود، گویا چندان جذاب از کار در نمیآید. به کار پروپاگاندای دولتها هم نمیخورد. در قرن بیستم تاریخنگاران «مکتب آنال» در فرانسه (از قبیل فرنان برودل، مارک بلوخ، ژرژ دبی و...) کوشیدند از تمرکز سنتی بر تاریخ سیاسی و نظامی فاصله بگیرند و تا جای ممکن تصویری از روندهای درازمدت زندگی گذشتگان بهدست دهند که بر فعالیتهای شغلی، عادات غذایی، پوششها، جشنها و سوگواریها، بهداشت و درمان و... تمرکز دارد. کاری بیاندازه دشوار که نیاز به بررسی و تفسیر اسنادی دارد که اغلبشان اصلاً با هدف ثبت در تاریخ بر جای گذارده نشده بودند.
میتوان انتظار داشت که کسانی که مستقیماً از جنگ زیان میبینند، نگاه دیگری به آن داشته باشند. آسیبدیدگان اما فرصت چندانی برای بر جای گذاردن روایت خود نداشتند. اگر در طرف مغلوب جنگ جای میگرفتند که مجالی برای نوشتن تاریخ برایشان باقی نمیماند؛ اگر هم در طرف پیروز بودند، باز فرمانروایانشان دلیلی برای اندوه نمیدیدند. پس در اینجا به یک سرنخ میرسیم: کسانی که بیشترین آسیبها از جنگ متوجه آنان بود، امکان سخن گفتن و روایتگری نداشتهاند. کتبیههای بر روی سنگها به دستور زارعانی کنده نمیشدند که جوانانشان را از روستاها بیرون میکشیدند، به جنگها میبردند و دیگر هیچگاه باز نمیگشتند.
تا این اندازه میتوان نتیجه گرفت که نامطلوبیت جنگ برای مردمان جهان در طول تاریخ بههیچعنوان امری بدیهی نبوده است. در مورد روزگار خودمان چه چیزی میتوان گفت؟ موضوع بخش زیادی از بازیهای رایانهای جنگ است. فیلمها و سریالهای پرمخاطب، جنگهای خیالی در فضا، سرزمینهای افسانهای یا درون شهرها میان گروههای مافیایی را به تصویر میکشند. آیا میتوان از این حقایق نتیجه گرفت که انسان اساساً کششی طبیعی به سوی جنگ دارد؟
چهبسا پژوهشگران علوم طبیعی یافتههایی در دست داشته باشند که نشان میدهند انسان مانند هر جانور دیگری در طبیعت گرایش ذاتی به رقابت خشن و چیرگی و تسلط بر دیگران دارد. ما در اینجا وارد مباحث زیستشناختی نمیشویم و چنین دیدگاهی را رد یا تأیید نمیکنیم. صرفاً میگوییم که انسان یگانه گونهای در میان جانداران است که اسیر کامل طبیعت نیست. اگر قرار بود انسان دقیقاً مطابق ویژگیهای زیستی خود عمل کند، چیزی به نام همکاری، تقسیمکار اجتماعی و سرانجام تمدن پدید نمیآمد.
تمدن محصول مهار غرایز «طبیعی» است. پس حتی اگر بپذیریم که جنگ در طبیعت انسان قرار دارد، باز هم مشکلی برای مخالفت با جنگ نخواهیم داشت، چراکه تمدن اساساً پدیدهای طبیعی نیست. اشتغال به کارهای مفید و دادوستد محصولات در بازار است که تمدن را میسازد. فلسفههایی که جنگ را موعظه میکنند و آن را باشکوه جلوه میدهند، محصول اذهان بیمارند. تخریب محصولات کار انسانها، جان باختن جوانانی که بدنۀ اصلی نیروی کار یک جامعه را تشکیل میدهند و از میان رفتن کالاهایی که نیازهای اساسی انسانها را پاسخ میدهند، مغایر با تمدن است و تمدن وجه تمایز انسان با دیگر جانوران است. چگونه ممکن است پدیدهای که دقیقاً وجه تمایز انسان با دیگر جانداران را از میان میبرد باشکوه باشد و به عظمت مشارکتکنندگان در آن بیفزاید؟!
سخن دربارۀ این یا آن جنگ مشخص نیست. ما حتی منکر نمیشویم که جنگ در مواردی اجتنابناپذیر است. اما پدیدۀ جنگ بهطورکلی، محصول فاصلهگیری از «روحیۀ سرمایهداری» (به تعبیر ماکس وبر) و تحقیر فرهنگ بورژوائی و سودجویی در بازار است. هرگونه بحث اقتصادی فرض را بر این میگیرد که طرفهای مبادله در بازار قصد توسل به زور برای به دست آوردن کالایی را که میخواهند داشته باشند، ندارند. مخالفان مناسبات بازارمحور از یک طرف، سودجویی سرمایهداران را عامل بروز جنگ معرفی میکنند، و از طرف دیگر، آشفتگی نمودارهای بازارهای سهام هنگام بروز جنگ را نشانهای تحقیرآمیز از ترس سودجویان از عظمتطلبی خودشان میدانند. عظمتطلبی که تاوان آن را دیگران باید بپردازند.