توضیح اکوایران: مقالهٔ پیشرو ترجمهٔ کاملی از مقالهای در نشریه فارزن افرز به قلم جرمی آدلمن است که با عنوان «چرا سرمایهداری پایدار میماند: چگونه تنشها و مقاومتها میتوانند به بازآفرینی منجر شوند» در تاریخ 21 آپریل 2026 منتشر گردید. اکوایران این مقاله را در دو بخش جداگانه منتشر میکند. در اینجا بخش دوم و پایانی مقاله منتشر میشود. برای مطالعه بخش یکم به پیوند زیر مراجعه گردد:
بخش دوم:
آرمانی از دسترفته
سرمایهداری بیتردید ثروت عظیمی تولید کرد، هرچند اغلب با خشونتی گسترده همراه بود. میان جنگهای ناپلئونی و جنگهای تجاری ترامپ، تولید ناخالص داخلی سرانه جهانی ده برابر شد. امید به زندگی سه برابر گردید. بااینحال، خشونت خط پیوسته سرمایهداری بود. بکرت مینویسد: «انقلاب سرمایهداری مستلزم میزان شگفتآوری از اجبار و خشونت بود؛ سلب مالکیتهای گسترده، بسیجهای عظیم نیروی کار اجباری، خشونت در کارخانهها و مزارع، نابودی شدید اقتصادهای غیرسرمایهداری و استخراج گسترده منابع برای سود خصوصی.»
بکرت سرمایهداری را نظامی ناآرام و همواره در حال گسترش میداند که پیوسته انسانها را از کنترل بر ابزارها و اهداف تولید جدا میکند. فشارهای سرمایهداری دهقانان را از زمینها راند و به بردگی میلیونها نفر انجامید. در دوران انقلاب صنعتی، جمعیت بردگانی که قهوه، پنبه، شکر و دیگر کالاها را در برزیل، کوبا و ایالات متحد تولید میکردند، از یک میلیون نفر در سال ۱۷۷۰ به شش میلیون نفر در ۱۸۶۰ رسید؛ عددی بسیار بیشتر از کارگران کارخانههای اروپا در همان زمان. بکرت اشاره میکند: «دوران طلایی انقلاب صنعتی، در واقع دوران طلایی بردهداری نیز بود.»
کتاب «سرمایهداری: یک تاریخ جهانی» اثر اسون بکرت
همین دوره شاهد ظهور یکی از آموزههای تعیینکننده مدرن نیز بود. لیبرالیسم که تقریباً در قرن نوزدهم شکل گرفت، با دوگانگی سرمایهداری، یعنی خشونت فراگیر و شکوفایی انکارناپذیر، درهم تنیده است. تا قرن نوزدهم، زمانیکه قدرتهای غربی سرمایهداری را در سرتاسر جهان گسترش میدادند، سازوکارهایی برای توجیه اجبار بهعنوان آزادی ابداع کردند. در چین، هند و بخشهایی از آفریقا، قدرتهای اروپایی بهطور رسمی و غیررسمی جوامع را به پذیرش نیروهای بازار آزاد واداشتند. در بسیاری موارد، این پوششی برای رفتارهای هولناک بود، مانند تقسیم آفریقا میان خود و تحمیل معاهدات ناعادلانه بر چین. نظریهپردازان لیبرال این اقدامات را با «طبیعیسازی» سرمایهداری توجیه کردند؛ بدین معنا که آن را نظامی مبتنی بر اصول بیطرف و «دست نامرئی» معرفی کردند، درحالیکه در واقع طبقهای حرفهای از کارگزاران بهدقت آن را مدیریت میکرد.
یک تصویرسازی تیره از لیبرالیسم
تا قرن بیستم، در بسیاری از محافل این باور رایج شد که لیبرالیسم و سرمایهداری جداییناپذیرند. با گسترش مصرف انبوه و تعمیق بازار کالاهایی مانند خودروها و کالاهای بادوام، لیبرالهای دوران جنگ سرد ترکیبی غربی از آزادی خرید و آزادی رأی را در رقابت ایدئولوژیک با کمونیسم و جریانهای رادیکال جهان سوم تبلیغ کردند. سقوط دیوار برلین و گرایش بسیاری از کشورها در «جنوب جهانی» به آزادسازی بازارها، بسیاری از لیبرالها را متقاعد کرد که پیروز شدهاند.
اما درخشش پایان جنگ سرد بهزودی فروکش کرد. مجموعهای از شوکها، از بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ گرفته تا خشم ناشی از نجات بانکهای بزرگ در حالی که میلیونها نفر شغل و خانه خود را از دست دادند، لیبرالیسم را بیاعتبار کرد. موجهای مهاجرت از آفریقا و خاورمیانه به اروپا و از آمریکای لاتین به آمریکای شمالی، نهتنها نظامهای مهاجرتی را تحت فشار قرار داد، بلکه ارزشهای لیبرال چندفرهنگی و جهانوطنی را نیز به چالش کشید. ظهور چین، به بهای از دست رفتن مشاغل صنعتی در اقتصادهای پیشرفته، جهانیسازی را به واژهای منفی تبدیل کرده است؛ و دولتهای پوپولیست و ملیگرا در سرتاسر جهان بهتدریج دستاوردهای دموکراتیک گذشته را تضعیف کردهاند. لیبرالیسم که زمانی ایدئولوژی پیروز قرن بیستم بود، اکنون در حال افول به نظر میرسد.
تابلوی «یک مزرعه قدیمی» منتسب به جان رز. قرن هجدهم میلادی/عکس: ویکیپدیا
در سالهای اخیر، بسیاری از منتقدان چپ و راست به هم نزدیک شدهاند: لیبرالیسم، به باور آنان، آرمانی از دسترفته است. بکرت تأکید میکند که سرمایهداری همواره در پی کالاییسازی هرچه بیشتر جهان و تجربه انسانی است؛ ویژگیای که تضمین میکند مسیر تاریخ سرمایهداری همواره به سوی تضعیف کرامت و محدود شدن آزادی گرایش داشته است. صرفنظر از اشکال گوناگون مقاومت در برابر گسترش قدرت سرمایهداری، پیروزیها همواره گذرا بودهاند و سرانجام به شکست، تسلیم یا انقیاد انجامیده است. اگرچه دهقانان در برابر محصورسازی مقاومت کردند، بردگان در کارائیب مزارع نیشکر را به آتش کشیدند و معدنکاران بریتانیایی با پلیس درگیر شدند، اما در نهایت منطق سود پیروز شد. حتی استعمارزدایی که شاید مهمترین پدیده قرن بیستم باشد، نیز از نگاه بکرت محل تردید است. او مینویسد: «جوامع پسااستعماری، بدون استثنا، به پیشبرد ویژگیهای اصلی پروژه استعماری ادامه دادند.» از برداشت شکر تا استخراج داده، روایت بکرت مجال اندکی برای مسیرهای جایگزین باقی میگذارد، جز کالاییسازی بیوقفه جهان و انسانها در خدمت تولید سود برای عدهای اندک.
گذشتهای قابل استفاده
در این روایت، لیبرالیسم بهمثابه سوپاپ اطمینانی برای یک نظام بهرهکش عمل کرده است. این نظام توهمی از شمول و مشارکت ارائه میداد، درحالیکه سرمایهداری قدرت و ثروت را در میان نخبگانی محدود متمرکز میکرد. بهسختی میتوان این سابقه را انکار کرد. بسیاری از سرمایهداران تعهدی متزلزل به ارزشهای لیبرال داشتهاند. بنگاههای بزرگ آلمانی از نابودی جمهوری وایمار بهدست نازیها ابراز تأسف نکردند. سرمایهداران بزرگ آرژانتینی نیز در دوران دیکتاتوری نظامی دهه ۱۹۷۰ کشورشان با ژنرالها همراهی کردند.
دیدگاه بکرت با روایت متعارف، بهویژه در کشورهای غربی، درباره پیوند بنیادین سرمایهداری با آزادی در تعارض است. آن دیدگاه بر این باور است که لیبرالیسم سرمایهداری را دگرگون کرده است. اعتقاد به حقوق فردی، خودمختاری شخصی و حق مالکیت، انسانها را از سلطه دولتهای سرکوبگر و نخبگان ممتاز رها کرد. این باور، قدرت دولت را محدود ساخت. بدین ترتیب، لیبرالیسم، هرچند بهتدریج و نابرابر، سرمایهداری را مهار کرد. مشهورترین مدافع این دیدگاه خوشبینانه، اقتصاددان میلتون فریدمن بود که استدلال میکرد آزادی و رفاه بهطور جداییناپذیری به هم پیوند خوردهاند؛ انتخاب فردی شرط شکوفایی سرمایهداری است و شکوفایی سرمایهداری نیز به نوبه خود انسانها را آزاد میکند. فریدمن و پیروانش تأکید داشتند که نهادها و سیاستهایی که انتخاب فردی را محدود میکنند، روح سرمایهداری را خفه خواهند کرد. فروپاشی نهایی اتحاد شوروی نیز بهنظر میرسید دیدگاه فریدمن را تأیید میکند. بسیاری از لیبرالها با غرور اعلام کردند که سرمایهداری تنها گزینه موجود است؛ تنها شکل سازماندهی اقتصادی که قادر به حفظ آزادی فردی است.
تابلوی «صنف پارچهفروشان» اثر رامبرانت نقاش هلندی/عکس: ویکیپدیا
بااینحال، برای اذعان به درهمتنیدگی سرمایهداری و لیبرالیسم نیازی به پذیرش این دیدگاه خوشبینانه افراطی نیست. سرمایهداری به شیوههایی انعطافپذیر تکامل یافته است، بهویژه در جوامع لیبرال که فرصتهایی برای اقشار کمبرخوردار فراهم کردند تا سهم بیشتری از کیک اقتصادی مطالبه کنند و شهروندان نیز خواستار قدرت سیاسی بیشتر شوند. لیبرالیسم سیاسی با گشودن فضاهایی برای بحث و رقابت، به انعطافپذیر شدن نظامهای سرمایهداری کمک کرد؛ برای مثال، در نظامهای لیبرال در کانادا و اروپا بود که جنبشهای کارگری سازمانیافته بیشترین نفوذ را داشتند و جوامع سرمایهداری سریعتر از جنگها بازیابی شدند. در سه دهه پس از ۱۹۴۵، اروپای غربی شاهد بازسازی بسیار سریع از ویرانیهای جنگ جهانی دوم و شکلگیری رشدی فراگیر بود. جوامع روستایی که اصلاحات عمیق ارضی را دنبال کردند نیز نرخهای رشد بالایی داشتند: در ژاپن و کره جنوبی، تجزیه املاک بزرگ از طریق اصلاحات ارضی به رشد پس از جنگ کمک کرد. در مقابل، در آمریکای لاتین دهه ۱۹۷۰، لغو اصلاحات ارضی دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ توسط رژیمهای خودکامه، رشد را کند و به سیاستهای ریاضتی منجر شد.
دستاوردهای سرمایهداری در جوامع پسااستعماری
همچنین در چارچوب رژیمهای لیبرال پس از جنگ در اروپا بود که امپراتوریها شروع به فروپاشی کردند و روند استعمارزدایی شتاب گرفت. برچیدن امپراتوریها و گسترش حق تعیین سرنوشت، بهنوبه خود شرایطی را ایجاد کرد که تقسیم کار بینالمللی را پس از ۱۹۴۵ دگرگون ساخت. تحول در زندگی روزمره و ظهور مراکز خرید و سبکهای مصرفی در شهرهای در حال شکوفایی مانند بانکوک و نایروبی، تصویر سادهانگارانهای را که سرمایهداری را صرفاً عامل شکست و رنج بیپایان میداند، به چالش میکشد؛ حتی اگر میلیونها نفر در تایلند و کنیا همچنان برای تأمین معاش خود با مشکل مواجه باشند. در سال ۱۹۹۰، بیش از دو میلیارد نفر در فقر مطلق زندگی میکردند. تا سال ۲۰۲۵، این رقم به حدود ۸۰۰ میلیون نفر کاهش یافت. این کاهش عمدتاً در جوامع پسااستعماری، بهویژه در آسیا، رخ داد؛ جایی که سهم تولید صنعتی جهانی از حدود ۴ درصد در سال ۱۹۷۰ به ۴۰ درصد در سال ۲۰۱۶ رسید. انتقال توزیع ثروت از منطقه آتلانتیک شمالی، همزمان با ورود جوامع بیشتر به بازار جهانی، تنها در صورتی میتواند «شکست» تلقی شود که رهایی از سلطه استعماری گذشته بهعنوان یک فاجعه دیده شود. توان سازگاری سرمایهداری لیبرال اقتصاد جهانی را بازآرایی کرد تا این تغییر ممکن شود.
تنشهای درونی سرمایهداری به آن انرژی بخشیده، گونههای متعددی ایجاد کرده و جهان را به شبکهای از وابستگی متقابل تبدیل کرده است. دو قرن اخیر گواه توانایی سرمایهداری در ترکیب اجماع و تعارض برای بازسازی خود است. نه دیدگاه بدبینانه بکرت و نه خوشبینی فریدمن، به پیچیدگی این سابقه حق مطلب را ادا نمیکنند. هر دو آنچه را که واقعاً سرمایهداری را بهویژه در دورههای ظاهراً لیبرال آن متمایز میکند، نادیده میگیرند. اگر کارنی درست بگوید و لحظه کنونی نشاندهنده گسستی با گذشته باشد، باز همین گذشته در همین درهمتنیدگی متناقض لیبرالیسم و سرمایهداری، آزادی و سلسلهمراتب، منبعی است که جوامع میتوانند برای نوسازی خود به آن رجوع کنند.
پایان