توضیح اکوایران: نشریه فارن افیرز این یادداشت را در تاریخ 20 می 2026 منتشر کرده است که اکوایران ترجمه کاملی از آن را ارائه میدهد.
جنگهای مشابه، پایانهای مشابهی دارند
کمتر از سه ماه طول کشید تا دولت دونالد ترامپ تمام پنج سال سیاست دولت لیندون جانسون در ویتنام را با سرعت طی کند: ورود، تشدید، بنبست فرساینده و مذاکرات. اکنون، دولت ترامپ وارد قلمرو دولت ریچارد نیکسون شده است: نخست تهدیدهای پرطمطراق، سپس درک تدریجی ضرورت خروج از بحران از طریق توافقی ناخوشایند. اگر این روند ادامه یابد، مداخله در ایران باید ظرف چند ماه دیگر پایان یابد؛ زمانی که سرزنشها و تسویهحسابهای سیاسی نیز آغاز شدهاند.
البته هیچ قیاس تاریخیای کامل نیست و تفاوتهای آشکار بسیاری میان درگیری ایران و جنگ ویتنام وجود دارد: مناطق متفاوت، ایدئولوژیهای متفاوت، بازه زمانی بسیار کوتاهتر، نبود نیروهای زمینی یا سربازی اجباری آمریکا، عدم تغییر دولت، فناوری نظامی پیشرفته و موارد دیگر. بااینحال، شباهتهای قابلتوجهی در ساختار دو درگیری وجود دارد. همین موضوع درباره جنگ اوکراین نیز صدق میکند که ساختاری مشابه جنگ کره دارد؛ و چون ساختارها انتخابهای سیاستگذاران را محدود میکنند، شناخت این الگوها سرنخهایی درباره چگونگی پایان این جنگها ارائه میدهد.
جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران احتمالاً همانند جنگ ویتنام در سال ۱۹۷۳ با یک توافق مصالحهآمیز و ناپایدار پایان خواهد یافت؛ توافقی که برخی مسائل را حل میکند، اما مسائل مهم دیگر را بیپاسخ میگذارد. همانطور که سرنوشت نهایی ویتنام جنوبی به آینده موکول شد، در اینجا هم سرنوشت نهایی به زمان دیگری واگذار خواهد شد.
در مقابل، جنگ اوکراین، همانند جنگ کره، احتمالاً با توافقی پایان مییابد که چیزی شبیه خطوط فعلی درگیری را تثبیت میکند؛ مرزهایی منجمد که در قالب آتشبسی بلندمدت و بسیار باثباتتر از انتظار اغلب ناظران، برای مدت نامحدود تحت نظارت باقی خواهند ماند.
نیمی از مسیر با جانسون
در نوامبر ۱۹۶۳، رهبران هر دو کشور ویتنام جنوبی و ایالات متحده ترور شدند و این امر ناگهان جانسون را مسئول دو کشور بحرانزده کرد.
در ویتنام، نیروهای شمالیِ باانگیزه و خوشفرمانده، همراه با نیروهای چریکی همپیمانشان در جنوب، بهطور پیوسته علیه رژیم ناتوان ویتنام جنوبی پیشروی میکردند. اگر واشنگتن اقدامی برای معکوس کردن این روند انجام نمیداد، به نظر میرسید سایگون سرانجام سقوط خواهد کرد و کشور تحت کنترل کمونیستها متحد میشود.
اعدام در سایگون: ژنرال نگوین نگوک لوان ویتنام جنوبی، ناخدای ویتکنگ را در خلال حمله عید تت (Tet Offensive) در سال ۱۹۶۸، بیمحاکمه اعدام میکند/عکس از ویکیپدیای انگلیسی
جانسون و تیمش چندان به پیروزی خوشبین نبودند، اما از پیامدهای داخلی و بینالمللی شکست هراس داشتند؛ بنابراین تصمیم گرفتند حمایت از سایگون را افزایش دهند، به امید آنکه نمایش قدرت، هانوی را وادار به عقبنشینی کند. در ابتدا این حمایت به معنای ارسال کمک اقتصادی و مستشاران نظامی بود؛ سپس به بمباران منجر شد. بعد به اعزام نیروهای زمینی و سپس به افزایش همهچیز.
اما هانوی بر اهداف اصلی خود پافشاری کرد و حاضر به عقبنشینی نشد. تا سال ۱۹۶۸ جنگ آنقدر خون و ثروت بلعیده بود و چنان آشوب داخلی ایجاد کرده بود که واشنگتن شروع به جستوجوی راه خروج کرد. خود جانسون هرگز شکست را نپذیرفت، اما روند تشدید جنگ را متوقف کرد، توقف یکجانبه بمباران را اعلام نمود، از زندگی سیاسی کنار رفت و مشکل را به جانشینش سپرد.
آن جانشین نیکسون بود که همراه با مشاور امنیت ملیاش، یعنی هنری کیسینجر، مأموریتی بنیادین برای پایان دادن به جنگ را به ارث برد، اما سرمایه سیاسی اندکی برای ماجراجوییهای تازه داشت.
رویکرد «مرد دیوانه»
نه نیکسون و نه کیسینجر هرگز به رها کردن سایگون فکر نکردند، اما هدفشان بازسازی روابط ابرقدرتها بود و میدانستند آمریکا باید نسبتاً زود از این بحران گذر کند؛ قطعاً پیش از انتخابات بعدی ریاستجمهوری.
در ابتدا آنها تلاش کردند اهداف قدیمی را از طریق ترکیبی تازه از زور و بلوف به دست آورند. امید داشتند که ویتنام شمالی با بمبارانهای سنگین و تهدیدهای عجیب مرعوب شود، اتحاد شوروی و چین برای کمک تحت فشار قرار گیرند و افکار عمومی آمریکا با کاهش محدود نیروها آرام شود؛ و مجموع این عوامل به توافقی منجر شود که خروج آمریکا، بقای ویتنام جنوبی و عقبنشینی ویتنام شمالی را تضمین کند.
این همان دورهای بود که رئیس دفتر کاخ سفید، اچ. آر. هالدمان، بعدها در خاطراتش جاودانه کرد: «[نیکسون] مطمئن بود که میتواند سرانجام ویتنام شمالی را وادار به مذاکرات واقعی صلح کند. تهدید، کلید کار بود و نیکسون عبارتی برای نظریهاش ساخت… او گفت: "من اسمش را نظریه مرد دیوانه گذاشتهام، باب. میخواهم ویتنام شمالی باور کند که من به نقطهای رسیدهام که ممکن است برای پایان دادن به جنگ هر کاری بکنم…"»
اما این راهبرد شکست خورد. شوروی یا نمیتوانست یا نمیخواست فشار کافی بر ویتنام شمالی وارد کند، کمونیستها نه فروپاشیدند و نه عقب نشستند؛ و جنگ ادامه یافت. تا پاییز ۱۹۶۹ دولت آمریکا دوباره به نقطه آغاز بازگشته بود، با این تفاوت که خروج نیروهای آمریکایی آغاز شده است و این امر هم اشتیاق افکار عمومی برای خروج بیشتر را افزایش داده بود و هم به هانوی انگیزه میداد که منتظر فرسایش واشنگتن بماند.
نگوین وان تیو (رئیسجمهور ویتنام جنوبی) و لیندون بی. جانسون، رئیسجمهور ایالات متحده/عکس از ویکیپدیای انگلیسی
سرخوردگی در کاخ سفید افزایش یافت. کیسینجر به کارکنانش دستور داد طرحهایی برای وارد کردن «ضربهای وحشیانه و تنبیهی» به دشمن آماده کنند. او گفت: «نمیتوانم باور کنم کشوری درجه چهار مثل ویتنام شمالی نقطه شکست نداشته باشد.» پیش از حمله، مقامهای دولت به شوروی و ویتنام شمالی اولتیماتوم دادند که امتیاز بدهند، وگرنه… اما وقتی آن اولتیماتوم نادیده گرفته شد، واشنگتن تهدیدهایش را عملی نکرد.
در نهایت، نیکسون و کیسینجر بر سر راهبرد دومی برای خروج توافق کردند: ترکیبی از عقبنشینی تدریجی آمریکا، افزایش کمک به دولت نگوین وان تیو در سایگون، و پیگیری شدید توافقی مذاکرهشده.
در سال ۱۹۷۳ این راهبرد به توافقی انجامید که به آمریکا اجازه داد جنگ را متوقف کند و اسرای جنگیاش را بازگرداند، بدون آنکه رسماً به متحدش خیانت کند؛ اما جزئیات توافق اجازه میداد نیروهای کمونیست در بخشهایی از جنوب که در کنترل داشتند باقی بمانند و پس از خروج آمریکا دوباره عملیات خود را آغاز کنند. همین موضوع، همراه با محدودیتهای کنگره برای مداخله مجدد آمریکا، دو سال بعد به سقوط ویتنام جنوبی انجامید.
مشابهتهای تأملبرانگیز
همانطور که جانسون در ویتنام عمل کرد، ترامپ نیز برای متوقف کردن روندهایی نگرانکننده برای آمریکا وارد ایران شد.
حملات هوایی اسرائیل و آمریکا در ژوئن ۲۰۲۵ آسیب شدیدی به برنامه هستهای ایران وارد کرده بود؛ اما پس از آن، جمهوری اسلامی شروع به بازسازی توان نظامی متعارف خود کرد و اسرائیل و آمریکا نگران بودند که این روند در نهایت سپری قدرتمند ایجاد کند که تهران در پشت آن بتواند برنامه هستهای خود را ادامه دهد.
ترامپ تضمینهای اسرائیل را پذیرفت که یک حمله قاطع به سران دولت، حکومت ایران را سرنگون خواهد کرد و مشکل را برای همیشه حل میکند؛ و بنابراین حمله مشترک آمریکا و اسرائیل در اواخر فوریه را تأیید کرد. حملات هوایی به توان نظامی ایران ضربات قابل توجهی وارد کرد و بسیاری از مقامهای ایرانی را ترور کرد؛ اما جانشینان آنان تعیین شدند و حکومت ریشهدار ایران همچنان به کار خود ادامه داد. بدتر از آن، ایران علیه همسایگانش در خلیج فارس دست به تلافی زد و با محدود کردن کشتیرانی در تنگه هرمز، بحران جهانی انرژی ایجاد کرد.
عملیات پروازی ایالات متحده در جریان جنگ ایران در مکانی نامشخص، مارس ۲۰۲۶/عکس از نیروی دریایی آمریکا
در آوریل، ترامپِ ناامید از ایفای نقش جانسون به ایفای نقش نیکسون تغییر مسیر داد و راهبرد تازهای از فشار بیشتر، اولتیماتوم، تهدید و پیشنهاد مذاکره را در پیش گرفت. این احیای رویکرد «مرد دیوانه» به آتشبس ۸ آوریل و مذاکرات مستقیم میان مقامهای آمریکایی و ایرانی با میانجیگری پاکستان انجامید، اما امتیازهای مطلوب را به همراه نداشت. تنگه هرمز همچنان بسته ماند و خواستههای دو طرف همچنان فاصله زیادی با هم داشت.
ترامپ که هرگز برای جنگی طولانی برنامهریزی نکرده بود و اکنون با افزایش هزینهها و سقوط حمایت داخلی روبهروست، آشکارا به دنبال راهی آبرومندانه برای خروج است؛ درست همانطور که نیکسون و کیسینجر در اوایل دهه ۱۹۷۰ بودند؛ اما ایرانیها، همانند ویتنام شمالی، سرسختانه همکاری نمیکنند و شرط بستهاند که میتوانند در مسابقه تحمل رنج پیروز شوند.
آنچه احتمالاً در ادامه رخ خواهد داد، توافقی است که جنگ را متوقف میکند، امکان ازسرگیری کشتیرانی را فراهم میآورد و حلوفصل بسیاری از اختلافات دیگر را مبهم یا به تعویق میاندازد. همانگونه که سرنوشت ویتنام جنوبی به آینده واگذار شد، سرنوشت برنامه هستهای ایران نیز در روزی دیگر تعیین خواهد شد.
بازی قمار
در اوکراین، نیروهای کره شمالی که در کنار روسیه میجنگند، احتمالاً دچار حس آشنای «دژاوو» شدهاند؛ زیرا کابوس پدربزرگانشان را بازآفرینی میکنند و بهعنوان قربانیان انسانی در حمامی خونین و بینتیجه به کار گرفته میشوند: در اواخر ژوئن ۱۹۵۰ نیروهای کره شمالی در حملهای غافلگیرکننده از مدار ۳۸ درجه عبور کردند؛ حملهای که هدفش قرار دادن کل شبهجزیره کره تحت کنترل کمونیستی بود.
مقامهای دولت هری ترومن این اقدام را بخشی مهم از جنگ سرد رو به تشدید دانستند و آمریکا را متعهد به دفاع از کره جنوبی کردند و حمایت سازمان ملل را نیز برای این اقدام فراهم آوردند. کره شمالی در طول تابستان پیشروی کرد و در نهایت نیروهای سازمان ملل را در منطقه کوچکی اطراف بندر بوسان محاصره نمود.
صدها هزار کرهای جنوبی در اواسط سال ۱۹۵۰ پس از حمله ارتش کره شمالی، به سمت جنوب گریختند/عکس از ویکیپدیای انگلیسی
در سپتامبر، عملیات آبیخاکی موفق ژنرال آمریکایی داگلاس مکآرتور در بندر اینچئون، در پشت خطوط دشمن، روند جنگ را وارون کرد و بهزودی این نیروهای سازمان ملل بودند که کره شمالی را عقب میراندند. در ماه اکتبر، رهبران آمریکا که از پیروزی سرمست شده بودند و فرصتی غیرمنتظره برای اتحاد شبهجزیره تحت شرایط کره جنوبی میدیدند، به مکآرتور اجازه دادند تا عملیات را تا عمق خاک کره شمالی ادامه دهد؛ اجازهای که او تا آخرین حد ممکن از آن استفاده کرد.
بااینحال، هرچه نیروهای سازمان ملل بیشتر به سمت شمال پیش رفتند، جنگ بار دیگر تغییر جهت داد: نیروهای چینی به کمک کره شمالی آمدند و نیروهای سازمان ملل را وادار به عقبنشینی سریع به جنوب کردند.
هند و بریتانیا آمریکا را برای آغاز مذاکرات تحت فشار گذاشتند؛ توافقی که شامل کنار گذاشتن تایوان و پذیرش چین در سازمان ملل میشد؛ اما دولت ترومن این پیشنهاد را رد کرد و روی احیای وضعیت در میدان نبرد شرط بست؛ و بهراستی هم تحت فرماندهی جدید زمینی، متیو ریدگوی، نیروهای سازمان ملل بار دیگر روند جنگ را تغییر دادند و در اوایل ۱۹۵۱ بهآرامی دوباره به سمت شمال پیشروی کردند.
در این مرحله، هر دو طرف دریافتند که فراتر رفتن از بنبست، فوقالعاده دشوار و پرهزینه خواهد بود و به همین دلیل به پایان مذاکرهشده جنگ بر اساس وضعیت موجود فکر کردند. مکآرتور با این سیاست مخالف بود و عمداً کوشید با اظهارات عمومی جنگطلبانه و انتقاد از دولت نزد جمهوریخواهان کنگره آن را تخریب کند. ترومن در پاسخ در آوریل او را از فرماندهی کل برکنار کرد و ریدگوی را جایگزین او ساخت.
در ژوئن، پس از آنکه نیروهای سازمان ملل حمله گسترده چین را دفع کردند، سفیر شوروی در سازمان ملل در یک سخنرانی رادیویی پیشنهاد کرد دو طرف بر سر آتشبس در مدار ۳۸ درجه توافق کنند و در ژوئیه مذاکرات مستقیم آتشبس آغاز شد. ناظران آن زمان انتظار داشتند توافق ظرف چند هفته حاصل شود. نخستین مذاکرهکنندگان آمریکایی حتی دستور داشتند لباس رسمی برای مراسم امضا همراه بیاورند و مذاکرهکنندگان چینی فقط لباس تابستانی برده بودند؛ اما مذاکرات به بنبست خورد و جنگ شدید دو سال دیگر ادامه یافت.
سرانجام در ژوئیه ۱۹۵۳، آتشبس در خطوطی نزدیک به محل استقرار طرفین در آغاز مذاکرات امضا شد.
شباهتهای چشمگیر جنگ کره و جنگ اوکراین
جنگ کنونی اوکراین با حمله غافلگیرانه روسیه در فوریه ۲۰۲۲ آغاز شد. همانند کره شمالی در ۱۹۵۰ روسها برای بازپسگیری آنچه سرزمین ازدسترفته ملی خود میدانستند، پیشرویهای گستردهای انجام دادند و بار دیگر آمریکا و اروپا خود را متعهد به کمک به قربانی تجاوز دانستند. همانند کره، نخستین سال جنگ اوکراین شاهد عقبنشینیها و جابهجاییهای بزرگ نظامی بود و سپس چند سال بنبست شدید در خطوط نسبتاً ثابت نبرد فرا رسید.
وقتی ترامپ در ۲۰۲۵ روی کار آمد، تلاش کرد توافقی را تحمیل کند؛ با این پیشنهاد به روسیه که میتواند با تحت فشار قرار دادن اوکراین از طریق قطع حمایتها، دستاوردهای ارضیاش را حفظ کند؛ بااینحال، هیچیک از دو طرف حاضر به پذیرش توافق نشدند و جنگ ادامه یافت؛ اما هرچه طرفهای درگیر خستهتر و سرخوردهتر شوند، احتمال توافقی که بنبست را رسمی کند، بیشتر میشود.
همانند جنگ کره، جنگ اوکراین نیز فوقالعاده خونین بوده است؛ با صدها هزار کشته نظامی و میلیونها مجروح و تلفات. (در کره نیز میلیونها غیرنظامی قربانی شده بودند.)
صرف چنین هزینه عظیمی برای دستاوردهایی ناچیز، اثری ماندگار بر جای میگذارد و در اوکراین، همانند کره، وقتی جنگ متوقف شود، بهخاطر نظارت شدید بر خط مرزی، بعید است که به این زودیها دوباره آغاز گردد.
این بار هم فرق نمیکند
هر چهار جنگ با خطر تشدید هستهای همراه بودند.
این الگو نخست در کره شکل گرفت؛ نخستین درگیری در تاریخ که در آن امکان جنگ هستهای عمومی میان ائتلافهای درگیر وجود داشت. قدرتهای هستهای تهدید به استفاده از بمب میکردند، به امید آنکه دشمن را وادار به عقبنشینی کنند، اما هرگز واقعاً این تهدیدها را عملی نمیکردند.
آمریکا در کره یا ویتنام از سلاح هستهای استفاده نکرد، روسیه نیز در اوکراین چنین نکرده و آمریکا و اسرائیل در ایران، فارغ از هرگونه لفاظی آخرالزمانی، از این سلاحها استفاده نخواهند کرد. بااینحال، فشارها برای گسترش سلاح هستهای قطعاً افزایش خواهند یافت.
نمایی از خودروهای نظامی منهدمشده در خیابانی در شهر بوچا در منطقه کییف، درحالیکه تهاجم روسیه به اوکراین ادامه دارد. اوکراین، ۱ مارس ۲۰۲۲/عکس از خبرگزاری رویترز
از چشم هیچکس پنهان نخواهد ماند که اوکراین تنها پس از کنار گذاشتن توان هستهای خود مورد حمله قرار گرفت؛ و اینکه کره شمالیِ هستهای امن مانده، درحالیکه ایرانِ غیرهستهای ویران شده است. هر چهار جنگ همچنین نهتنها میان دشمنان، بلکه میان متحدان نیز اختلافاتی ایجاد کردند؛ امری که عجیب نیست، زیرا قدرتهای بزرگ و کوچک منافع و مسئولیتهای متفاوتی دارند.
باز هم این الگو در کره شکل گرفت: وقتی قدرتهای بزرگ تصمیم گرفتند آماده پایان جنگ هستند، شرکای کوچکتر خود را نیز همراه کردند. پس از مرگ استالین، رهبران جدید شوروی تصمیم گرفتند زیانها را محدود کنند و اجازه دهند آتشبس پیش برود، درحالیکه واشنگتن سئول را وادار کرد توافقی را بپذیرد که مخالفش بود. بیست سال بعد، واشنگتن همین کار را با سایگون کرد.
اوکراین تاکنون در برابر چنین فشاری مقاومت کرده، اما اگر روسیه روزی حاضر به توافقی معقول شود، آمریکا و متحدان اروپاییاش راهی پیدا خواهند کرد تا مطمئن شوند کییف آن را میپذیرد.
و همین موضوع درباره ایران نیز صدق میکند: هنگامی که دولت ترامپ با جمهوری اسلامی به نقطه مشترکی برسد، آمریکا خواستههای اسرائیل و کشورهای خلیج فارس برای موضعی سختگیرانهتر را کنار خواهد زد.
ظرفیت پویای سرمایهداری آمریکایی
این روزها حرفهای زیادی درباره این زده میشود که ناکامی واشنگتن در دستیابی به اهدافش در ایران نشانه نوعی افول اجتنابناپذیر قدرت آمریکاست.
تیتر اخیر نیویورکتایمز میگفت: «چین بیشازپیش آمریکای ترامپ را امپراتوریای در حال افول میبیند؛» و بسیاری در داخل و خارج آمریکا نیز با این ارزیابی موافقاند. همین حرفها پس از فاجعه ویتنام نیز گفته میشد؛ اما تنها برای آنکه آمریکا چند سال بعد از شکستش بازگردد و دههها هژمونی جهانی را تجربه کند.
هیچ تضمینی برای تکرار چنین احیای ژئوپولیتیکی وجود ندارد، اما پویایی خلاق سرمایهداری آمریکایی و ظرفیت بازسازی دموکراسی آمریکا قرنهاست که از دل بحرانها راهحل بیرون کشیدهاند و بعید است اکنون ناگهان متوقف شوند.
شاید چشمگیرترین جنبه این تکرار تاریخی، خیالپردازی سادهلوحانه رهبران زمان جنگ باشد که بارها فرض میکنند نیروی نظامی بهسادگی میتواند دستاورد سیاسی به همراه بیاورد، دشمن واکنش نشان نخواهد داد و برنامهریزی راهبردی جدی ضرورتی ندارد. در جنگ، همانند بازار، شاید خطرناکترین جمله این باشد: «این بار فرق میکند.»