سیمون کوزنتس در سال ۱۹۰۱ در پینسک، از شهرهای امپراتوری روسیه که امروزه بخشی از بلاروس است، در خانوادهای یهودی لیتوانیتبار به دنیا آمد. کوزنتس در سال ۱۹۱۸ وارد مؤسسه بازرگانی خارکیف شد و در آنجا علوم اقتصادی، آمار، تاریخ و ریاضیات آموخت. بر اساس برنامه درسی این مؤسسه، توسعه اقتصادهای ملی میبایست در بستری گستردهتر، یعنی در پیوند با تحولات «حوزههای مرتبط» و با بهرهگیری از روشها و دادههای تجربی مناسب، تحلیل میشد. کوزنتس در همان دوران بود که مطالعه اقتصاد را آغاز کرد و برای نخستینبار با نظریه نوآوری و چرخههای تجاری جوزف شومپیتر آشنا شد.
با اینحال دیری نپایید که خانواده او 5 سال بعد از انقلاب 1917 اکتبر روسیه یعنی در سال 1922 به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کردند. به این ترتیب کوزنتس ادامه کارهای پژوهشی خود را در آمریکا دنبال کرد. کوزنتس در سال 1971 به دلیل پژوهشهای خود در زمینه رشد اقتصادی، شکلگیری سرمایه و نظریات خود در رابطه با چرخهها برنده جایزه نوبل اقتصاد شد.
این اقتصاددان که در 30 آوریل سال 1901 در روسیه چشم به جهان گشوده بود، در 8 جولای سال 1985 در گذشت. از همینرو اکوایران در یادداشتی به دستاوردها و عمده فعالیتهایی که سیمون کوزنتس در اقتصاد انجام داده پرداخته است.

سیر زندگی آکادمیک و کاری سیمون کوزنتس
کوزنتس پس از مهاجرت به آمریکا در دانشگاه کلمبیا و زیر نظر وسلی کلر میچل به تحصیل پرداخت. او مدرک کارشناسی را در سال ۱۹۲۳، کارشناسیارشد را در سال ۱۹۲۴ و دکترا را در سال ۱۹۲۶ دریافت کرد. او برای دفاع از پایاننامه کارشناسیارشد خود، مقالهای با عنوان «نظام اقتصادی شومپیتر: ارائه و تحلیل» را که در خارکیف نوشته بود، ارائه داد. کوزنتس از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۶ بهعنوان پژوهشگر در شورای پژوهشهای علوم اجتماعی، به مطالعه الگوهای اقتصادی قیمتها پرداخت. همین پژوهش بود که به کتاب او با عنوان «حرکتهای بلندمدت در تولید و قیمتها» انجامید؛ اثری که بهعنوان رساله دکترا از آن دفاع کرد و در سال ۱۹۳۰ منتشر شد.
او در سال ۱۹۲۷ به جمع پژوهشگران دفتر ملی تحقیقات اقتصادی (NBER) پیوست و تا سال ۱۹۶۱ در آنجا فعالیت کرد. کوزنتس از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۶ بهصورت پارهوقت در دانشگاه پنسیلوانیا تدریس میکرد. در سال ۱۹۳۷ بهعنوان عضو پیوسته انجمن آمار آمریکا برگزیده شد.
او از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۵۴ به سمت استاد تماموقت این دانشگاه ارتقا یافت. کوزنتس در سال ۱۹۵۴ به دانشگاه جانز هاپکینز رفت و تا سال ۱۹۶۰ در آنجا استاد اقتصاد سیاسی بود. او از سال ۱۹۶۱ تا زمان بازنشستگیاش در سال ۱۹۷۰، در دانشگاه هاروارد تدریس میکرد.
علاوه بر این، کوزنتس با چندین سازمان پژوهشی و نهاد دولتی نیز همکاری داشت. او از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۴، به درخواست میچل، هدایت کار NBER بر روی حسابهای درآمد ملی ایالات متحده را برعهده گرفت و نخستین برآورد رسمی از درآمد ملی این کشور را ارائه داد. کوزنتس در سال ۱۹۳۶ پیشگام تأسیس «کنفرانس پژوهش، درآمد و ثروت» شد که مقامات دولتی و اقتصاددانان دانشگاهی را گرد هم میآورد و به توسعه حسابهای درآمد و تولید ملی ایالات متحده میپرداخت؛ او همچنین در سال ۱۹۴۷ به تأسیس نهاد بینالمللی همتای آن، یعنی «انجمن بینالمللی پژوهش درآمد و ثروت»، یاری رساند.
در جریان جنگ جهانی دوم، کوزنتس بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ به سمت معاونت دفتر برنامهریزی و آمار «هیئت تولیدات جنگی» منصوب شد. او در تحلیل ظرفیت کشور برای گسترش تولیدات نظامی نقش داشت. پژوهشگران با ترکیب حسابداری درآمد ملی و شکلی ابتدایی از برنامهریزی خطی، ظرفیت افزایش تولید و منابع لازم برای تأمین آن را اندازهگیری میکردند و موادی را که بهعنوان محدودیتهای اصلی گسترش تولید عمل میکردند شناسایی مینمودند.

چرخههای کوزنتس
نخستین پروژه پژوهشی بزرگی که کوزنتس در آن مشارکت داشت، بررسی سریهای بلندمدت پویایی اقتصادی ایالات متحده بود که در اواسط دهه ۱۹۲۰ آغاز شد. دادههای گردآوریشده بازه زمانی ۱۸۶۵ تا ۱۹۲۵ را دربر میگرفت و برای برخی شاخصها حتی تا سال ۱۷۷۰ نیز عقب میرفت.
کوزنتس با بهکارگیری منحنیهایی، دریافت که ویژگیهای این منحنیها با دقتی معقول، بخش عمده فرایندهای اقتصادی را توصیف میکند. برازش منحنیهای روند بر دادهها و تحلیل سریهای زمانی، همراه با مقایسه سطوح نظری و تجربی، به او امکان داد چرخههای میانمدت و کشیدهای از فعالیت اقتصادی را شناسایی کند که ۱۵ تا ۲۵ سال طول میکشیدند. کوزنتس در تلاش برای کشف ماهیت این چرخهها، پویایی جمعیت، عملکرد صنعت ساختمان، سرمایه، دادههای درآمد ملی و سایر متغیرها را مورد تحلیل قرار داد. این نوسانات در میان اقتصاددانان و مورخان اقتصادی به «چرخههای کوزنتس» شهرت یافتند و همچنین با عنوان «نوسانات بلندمدت» در نرخ رشد اقتصادی نیز شناخته میشوند.
حسابهای درآمد ملی
کوزنتس در سال ۱۹۳۱ هدایت کار NBER بر روی حسابهای درآمد ملی ایالات متحده را برعهده گرفت. در سال ۱۹۳۴، برآوردی از درآمد ملی ایالات متحده برای دوره ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲ ارائه شد؛ این بازه سپس به سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۸ و در ادامه تا سال ۱۸۶۹ گسترش یافت. اگرچه کوزنتس نخستین اقتصاددانی نبود که چنین کاری را انجام داد، اما کار او آنقدر جامع و دقیق بود که استاندارد این حوزه را تعیین کرد.
کوزنتس در حل مسائل متعددی موفق بود؛ از کمبود منابع اطلاعاتی و برآوردهای جانبدارانه گرفته تا توسعه مفهوم نظری درآمد ملی. او به دقت بالایی در محاسبات دست یافت. آثار او امکان تحلیل ساختار درآمد ملی را فراهم کرد و راه را برای بررسی دقیق تعدادی از مسائل خاص اقتصاد ملی گشود. روشهای بهبودیافته او برای محاسبه درآمد ملی و شاخصهای مرتبط، به آثاری کلاسیک بدل شدند و مبنای نظام مدرن حسابهای ملی را شکل دادند.

کشف منحنی کوزنتس و رد نظریه مصرف کینز
کوزنتس با تحلیل توزیع درآمد میان گروههای اجتماعی مختلف، این فرضیه را مطرح کرد که در کشورهایی که در مراحل نخستین توسعه اقتصادی قرار دارند، نابرابری درآمدی ابتدا افزایش مییابد، اما با رشد اقتصاد ملی، این نابرابری رو به کاهش میگذارد. این فرضیه مبنای مفهوم تجربی موسوم به «منحنی کوزنتس» را شکل داد.
کوزنتس در بررسی شکلگیری درآمد ملی، نسبتهای میان تولید و درآمد، مصرف و پسانداز و مانند آنها را مطالعه کرد. او پس از تحلیل مجموعهدادههای بلندمدت شرایط اقتصادی ۲۰ کشور، روندهای بلندمدت در نسبت سرمایه به تولید، سهم تشکیل سرمایه خالص، سرمایهگذاری خالص و مواردی از این دست را آشکار ساخت. دادههای گردآوریشده و نظاممندشده، امکان آزمون تجربی تعدادی از فرضیههای موجود را فراهم کرد. این موضوع بهویژه پیشفرضهای نظریه کینز را دربر میگرفت یعنی «فرضیه درآمد مطلق» کینز که در سال ۱۹۳۶ ارائه شده بود.
این فرضیه، نخستین شکل رسمی «تابع مصرف» را پدید آورد. با این حال، کوزنتس با یافتهای جهان اقتصاد را تکان داد: پیشبینیهای کینز که در برشهای کوتاهمدت و مقطعی دقیق بهنظر میرسیدند، در بررسیهای دقیقتر از هم میپاشیدند. کوزنتس در کتاب حجیم خود با عنوان «کاربردهای درآمد ملی در صلح و جنگ» که در سال ۱۹۴۲ توسط دفتر ملی تحقیقات اقتصادی منتشر شد، نخستین اقتصاددانی بود که با استفاده از دادههای سری زمانی نشان داد فرضیه درآمد مطلق در بلندمدت پیشبینیهای نادرستی ارائه میدهد. کینز پیشبینی کرده بود که با افزایش درآمد کل، پسانداز نهایی نیز افزایش مییابد. کوزنتس با استفاده از دادههای جدید نشان داد که در بازه زمانی طولانیتر (از دهه ۱۸۷۰ تا دهه ۱۹۴۰)، نسبت پسانداز علیرغم تغییرات بزرگ در درآمد، ثابت باقی مانده است. این یافته راه را برای «فرضیه درآمد دائمی» میلتون فریدمن و چند رویکرد جایگزین مدرنتر مانند «فرضیه چرخه زندگی» و «فرضیه درآمد نسبی» هموار کرد.
رشد اقتصادی
کوزنتس در پایان جنگ جهانی دوم به حوزه پژوهشی جدیدی روی آورد که به پیوند میان تغییرات درآمد و رشد اقتصادی مربوط میشد. او برنامه پژوهشیای پیشنهاد داد که شامل مطالعات تجربی گستردهای درباره چهار عنصر کلیدی رشد اقتصادی بود. این عناصر عبارت بودند از: رشد جمعیت، رشد دانش، سازگاری درونکشوری با عوامل رشد، و روابط اقتصادی خارجی میان کشورها. نظریه عمومی رشد اقتصادی میبایست توسعه کشورهای صنعتی پیشرفته و نیز دلایل بازدارنده توسعه در کشورهای عقبمانده را تبیین کند، اقتصادهای بازارمحور و برنامهریزیشده، کشورهای بزرگ و کوچک، و توسعهیافته و درحالتوسعه را دربرگیرد، و تأثیر روابط اقتصادی خارجی بر رشد را نیز مورد توجه قرار دهد.
او شاخصهای آماری عملکرد اقتصادی ۱۴ کشور اروپایی، ایالات متحده و ژاپن را برای دورهای ۶۰ ساله گردآوری و تحلیل کرد. تحلیل این دادهها به طرح چندین فرضیه درباره جنبههای گوناگون سازوکار رشد اقتصادی انجامید؛ فرضیههایی درباره سطح و نوسانپذیری رشد، ساختار تولید ناخالص ملی و توزیع نیروی کار، توزیع درآمد میان خانوارها، و ساختار تجارت خارجی.
کوزنتس بنیانگذار نظریهای مبتنی بر شواهد تاریخی درباره رشد اقتصادی بود. محور اصلی این مطالعات تجربی این است که رشد تولید تجمیعی یک کشور، ناگزیر مستلزم دگرگونی عمیق در کل ساختار اقتصادی آن است. این دگرگونی جنبههای گوناگون زندگی اقتصادی را دربرمیگیرد؛ ساختار تولید، ساختار بخشی و شغلی اشتغال، تقسیم مشاغل میان فعالیتهای خانوادگی و بازاری، ساختار درآمد، اندازه، ساختار سنی و توزیع فضایی جمعیت، جریانهای فرامرزی کالا، سرمایه، نیروی کار و دانش، و همچنین سازماندهی صنعت و مقررات دولتی. به باور او، چنین تغییراتی برای رشد کلی ضروریاند و پس از آغاز شدن، مسیر توسعه اقتصادی بعدی کشور را شکل میدهند، محدود میکنند یا از آن پشتیبانی میکنند. کوزنتس همچنین تحلیلی عمیق از تأثیر فرایندها و ویژگیهای جمعیتشناختی بر رشد اقتصادی ارائه داد.
رساله اصلی او که استدلال میکرد کشورهای امروزیِ توسعهنیافته ویژگیهایی متفاوت از آنچه کشورهای صنعتی پیش از توسعهیافتگیشان تجربه کرده بودند دارند، به پایان دادن به این دیدگاه سادهانگارانه کمک کرد که همه کشورها در طول تاریخ خود مراحل «خطی» یکسانی را طی میکنند و راه را برای شکلگیری حوزه مستقل «اقتصاد توسعه» گشود؛ حوزهای که اکنون بر تحلیل تجربههای متمایز کشورهای توسعهنیافته امروزی تمرکز دارد.
کوزنتس در مطالعات تاریخی-اقتصادی خود در دهه ۱۹۷۰، این ایده را مطرح کرد که میان علم و فناوری (نوآوریها) از یک سو و تحولات نهادی از سوی دیگر، کنشی متقابل برقرار است؛ او همچنین به نقش عواملی بیرون از حوزه اقتصاد، همچون عوامل ناشی از فضای اخلاقی و سیاسی جامعه، و تأثیر آنها بر روند و نتایج رشد اقتصادی پرداخت.