به گزارش اکوایران، زمانی که به نقشه تجارت جهانی نگاه میکنیم؛ متوجه میشویم چین طی دو دهه گذشته آرامآرام جای آمریکا را به عنوان مهمترین شریک تجاری بسیاری از کشورهای جهان گرفته است. آمار تولید صنعتی جهان هم نشان میدهد پکن اکنون سهمی بیسابقه از کارخانههای دنیا را در اختیار دارد. این اعداد، برای بسیاری یک نتیجه ساده دارند؛ عصر آمریکا رو به پایان است و قرن بیستویکم، قرن چین خواهد بود.
اما آیا واقعاً چنین است؟
همزمان با دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال ایالات متحده، این پرسش دوباره در محافل سیاسی و اقتصادی جهان مطرح شده است. از یک سو، رشد خیرهکننده چین و تغییر موازنه تجارت جهانی، روایت افول هژمونی آمریکا را تقویت کرده است. از سوی دیگر، برخی تحلیلگران معتقدند آنچه امروز دیده میشود، نه پایان قدرت آمریکا، بلکه آغاز مرحلهای تازه از رقابت میان دو الگوی متفاوت قدرت در جهان است.شاید هیچجا این دو روایت به اندازه مقایسه آمارهای تجارت جهانی آشکار نباشد.
نقشهای که رنگ عوض کرد
در سال ۲۰۰۰، ایالات متحده شریک اصلی تجاری بخش بزرگی از کشورهای جهان بود. در آن زمان، اقتصاد آمریکا همچنان مرکز ثقل تجارت بینالمللی محسوب میشد و بسیاری از کشورها بیشترین مبادلات خود را با واشنگتن انجام میدادند.

اما تنها دو دهه بعد، نقشه تجارت جهانی رنگ دیگری به خود گرفت. تا سال ۲۰۲۴، چین به بزرگترین شریک تجاری بیشتر کشورهای جهان تبدیل شد؛ تغییری که فقط حاصل رشد صادرات نبود، بلکه نتیجه گسترش زنجیرههای تأمین، سرمایهگذاری در زیرساختها، توافقهای تجاری و حضور گسترده شرکتهای چینی در بازارهای بینالمللی بود. این تغییر، صرفاً جابهجایی دو قدرت اقتصادی نیست؛ بلکه نشانه تغییر در مرکز ثقل اقتصاد جهانی است.

از کارخانه جهان تا شریک جهان
دادههای صادراتی نیز همین روند را تأیید میکنند. در سال ۱۹۹۰، آمریکا صادرکننده اصلی برای حدود ۱۷۵ کشور بود؛ رقمی که نزدیک به ۹۰ درصد کشورهای جهان را شامل میشد. در همان سال، چین تنها در هشت کشور جایگاه نخست صادراتی را داشت.
ده سال بعد، اگرچه آمریکا همچنان برتری خود را حفظ کرده بود، اما نخستین نشانههای تغییر دیده میشد. تعداد کشورهایی که آمریکا مهمترین صادرکننده به آنها بود کاهش یافت و همزمان، چین بهتدریج جای خود را در بازارهای جهانی باز کرد.
سال ۲۰۱۰ را میتوان نقطه عطف این رقابت دانست. در این مقطع، تعداد بازارهای اصلی صادراتی آمریکا تقریباً به نصف کاهش یافت و چین با سرعتی چشمگیر در حال نزدیک شدن بود.تا سال ۲۰۲۴، این روند کاملاً معکوس شد. چین اکنون صادرکننده اصلی برای حدود ۱۲۵ کشور است؛ در حالی که آمریکا این جایگاه را تنها در حدود ۳۵ کشور حفظ کرده است. اعداد، تصویری روشن ارائه میکنند؛ نفوذ تجاری چین به شکلی بیسابقه گسترش یافته و نظم تجاری جهان دیگر شبیه سه دهه قبل نیست.
بازگشت یک قدرت قدیمی
با این حال، داستان صنعت جهان بسیار قدیمیتر از رقابت امروز واشنگتن و پکن است. بررسیهای مؤسسه مککنزی نشان میدهد در میانه قرن هجدهم، چین بزرگترین قدرت صنعتی جهان بود و نزدیک به یکسوم تولید صنعتی دنیا را در اختیار داشت. سپس انقلاب صنعتی، مرکز تولید جهان را به بریتانیا منتقل کرد؛ کشوری که با ماشین بخار، کارخانه و تجارت دریایی، نظم اقتصادی جدیدی ساخت.
در پایان قرن نوزدهم، این بار آمریکا بود که از بریتانیا پیشی گرفت. تولید انبوه، نوآوری صنعتی و بازار بزرگ داخلی، ایالات متحده را به موتور اقتصاد جهان تبدیل کرد؛ جایگاهی که پس از جنگ جهانی دوم به اوج رسید.
اما جهانیشدن اقتصاد، انتقال خطوط تولید به آسیا و ظهور اقتصادهای نوظهور، این برتری را بهتدریج کمرنگ کرد.در همین فاصله، چین راه متفاوتی را انتخاب کرد؛ سرمایهگذاری گسترده در زیرساخت، توسعه صنایع صادراتمحور، جذب فناوری و تبدیل شدن به کارخانه جهان.
نتیجه آن شد که از حدود سال ۲۰۱۰، چین دوباره به بزرگترین تولیدکننده صنعتی جهان تبدیل شد؛ جایگاهی که زمانی بیش از دو قرن پیش در اختیار داشت.
آیا اعداد، همه واقعیت را میگویند؟
اگر فقط به تجارت، صادرات یا تولید صنعتی نگاه کنیم، پاسخ روشن است؛ چین در حال پیشروی است و آمریکا بخشی از برتری گذشته خود را از دست داده است. اما اکونومیست در سرمقاله ویژه دویستوپنجاهمین سال استقلال آمریکا، زاویه دیگری را مطرح میکند.از نگاه این نشریه، بسیاری از تحلیلها، ضعفهای سیاسی آمریکا را با افول قدرت آن یکی گرفتهاند.
واقعیت این است که ایالات متحده امروز با شکاف سیاسی، بحران اعتماد، قطبیشدن جامعه، اختلافات حزبی و چالش مهاجرت روبهرو است. همزمان، نقش این کشور در نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم نیز در حال بازتعریف است.
موتور تازه قدرت
اکونومیست معتقد است موتور اصلی قدرت آمریکا دیگر فقط اقتصاد سنتی یا برتری نظامی نیست؛ بلکه فناوری است.در سالهای اخیر، شرکتهای آمریکایی صدها میلیارد دلار سرمایه را به توسعه هوش مصنوعی اختصاص دادهاند. از زیرساختهای پردازشی گرفته تا تراشههای پیشرفته و مدلهای هوش مصنوعی، بخش بزرگی از این زنجیره همچنان در اختیار شرکتهای آمریکایی است.
اگر هوش مصنوعی همانگونه که بسیاری پیشبینی میکنند، به فناوری تعیینکننده قرن بیستویکم تبدیل شود، ممکن است مزیت رقابتی آمریکا نه در کارخانهها، بلکه در الگوریتمها و مراکز داده شکل بگیرد.به بیان دیگر، ممکن است چین کارخانه جهان باشد، اما آمریکا مغز جهان باقی بماند.
رقابت دو الگوی متفاوت
رقابت امروز آمریکا و چین، دیگر صرفاً رقابت میان دو اقتصاد بزرگ نیست. چین بر توسعه صنعتی، تولید، صادرات، زیرساخت و حضور در بازارهای جهانی تکیه کرده است. آمریکا، در مقابل، تلاش میکند برتری خود را از مسیر نوآوری، سرمایه، دانشگاهها، فناوریهای پیشرفته و اکوسیستم شرکتهای دانشبنیان حفظ کند.
هر دو کشور، ابزارهای متفاوتی برای افزایش نفوذ جهانی در اختیار دارند و همین موضوع باعث شده مفهوم «ابرقدرت» نیز تغییر کند. اگر در قرن بیستم تعداد کارخانهها معیار قدرت بود، در قرن بیستویکم شاید ظرفیت پردازش داده، تراشههای پیشرفته و هوش مصنوعی اهمیت بیشتری پیدا کند.
جهان در حال ورود به چه دورهای است؟
پرسش اصلی شاید دیگر این نباشد که آیا آمریکا در حال افول است یا خیر. پرسش مهمتر این است که آیا جهان در حال خروج از نظم تکقطبی و ورود به دورهای از رقابت دائمی میان دو قدرت اقتصادی و فناورانه است؟
تجارت جهانی به سود چین تغییر کرده است. تولید صنعتی نیز بیش از هر زمان دیگری در آسیا متمرکز شده است. اما آمریکا همچنان بزرگترین بازار سرمایه، پیشروترین شرکتهای فناوری و بخش قابل توجهی از نوآوریهای بنیادین جهان را در اختیار دارد.
شاید به همین دلیل باشد که تحلیل آینده جهان، دیگر با یک شاخص ممکن نیست. نه نقشه تجارت بهتنهایی پاسخ را میدهد و نه شاخصهای فناوری. رقابت واشنگتن و پکن وارد مرحلهای شده که در آن، کارخانهها، تراشهها، هوش مصنوعی، سرمایه، ژئوپلیتیک و حتی مهاجرت، همگی به بخشی از معادله قدرت تبدیل شدهاند.
به همین دلیل، شاید امروز بیش از آنکه از «افول آمریکا» یا «پیروزی چین» سخن بگوییم، باید از آغاز نظمی تازه حرف بزنیم؛ نظمی که در آن، قدرت دیگر فقط با حجم صادرات یا تعداد کارخانهها سنجیده نمیشود، بلکه توانایی شکل دادن به فناوریهای آینده و قواعد اقتصاد جهانی نیز به همان اندازه تعیینکننده خواهد بود.