ما امروز در دنیایی زندگی میکنیم که توسطِ «فدرالیستها» طراحی شده است، اما اغلبِ ما هنوز با توهماتِ پیشافدرالیستی به سیاست نگاه میکنیم. بسیاری از باشندگان کشورها هنوز منتظرند که سیاستمداران باید «اخلاقی» باشند، هنوز بر این باوراند که هدفِ دولت «تربیتِ انسانهای خوب» است و هنوز فکر میکنند، که دموکراسی یعنی حکومتِ تودههای پرشور، یعنی همان چیزی که قابل انطباق با خواست اکثریت است.
مارتین دایموند، فیلسوفِ سیاسی تیزبینِ مکتبِ اشترائوسی، در این متنِ کلاسیک، یعنی مقاله مورد توجه نگارنده، پرده از رازی برمیدارد که شاید ترسناکترین رازِ مدرنیته باشد: اینکه نظمِ لیبرالدموکراسیِ کنونی، نه بر اساسِ اعتماد به خوبیِ انسان، بلکه دقیقاً بر اساسِ «حساب باز کردن رویِ شرارتِ انسان» بنا شده است.
افسانهی خیانتِ اشراف
برای دههها، روایتِ غالب در دانشگاههای چپگرای آمریکا و اروپا این بود که قانون اساسی آمریکا (۱۷۸۷)، یک کودتایِ محافظهکارانه علیه روحِ انقلابیِ «اعلامیه استقلال» (۱۷۷۶) بوده است. آنها میگفتند اعلامیه استقلال، دموکراتیک و مساواتطلب بود، اما قانون اساسی توسط مشتی زمیندار و بردهدارِ ثروتمند (بنیانگذاران) نوشته شد تا با ابزارهایی مثل «سنا» و «الکترال کالج»، جلوی قدرتِ مردم را بگیرند و از اموالِ خودشان محافظت کنند. دایموند این روایت جریان اصلی را برمیگرداند. او با واکاوی و جوریدن دقیقِ متن فدرالیست (بهویژه مقالات جیمز مدیسون)، نشان میدهد که بنیانگذاران آمریکا، «ضد دموکراسی» نبودند؛ آنها «پارتیزانهای واقعبینِ دموکراسی» بودند. آنها عاشقِ آزادی بودند، اما برخلافِ انقلابیونِ فرانسه یا چپهای رمانتیک، میدانستند که دموکراسی یک میلِ درونی به خودکشی دارد. آنها از استبداد اکثریت آگاه بودند، و به همین دلیل محافظهکارترین قانون اساسی دنیا را که القصه کارآمدترین نیز هست، را نوشتند.
بیماریِ دموکراسی؛ «جناح (Faction)»
نگاهی به تاریخ بیندازیم، در طولِ تاریخ، هر جا مردم(گروههای مختلف با منافع متفاوت) حکومت کردند، به سرعت به دستههای متخاصم تقسیم شدند (فقرا علیه اغنیا، بدهکاران علیه طلبکاران) و در نهایت، یک اکثریتِ خشمگین شکل گرفت که اقلیت را غارت کرد و بعد، یک دیکتاتور از دلِ همین نوع هرجومرج بیرون آمد. بنیانگذارانِ آمریکا نمیخواستند دموکراسی را نابود کنند؛ آنها میخواستند دموکراسی را از دستِ خودش نجات دهند. اما دوایِ این رنج دموکراتیک چه بود؟ اینجاست که دایموند، نبوغِ شیطانی/الهیِ مدیسون را آشکار میکند.
خداحافظی با ارسطو
در سنتِ کلاسیک (از افلاطون و ارسطو تا متفکران مسیحی)، راهحلِ جلوگیری از فسادِ سیاسی، «تربیت» (Education/Paideia) بود. آنها میگفتند: اگر میخواهید جامعهی خوبی داشته باشید، باید شهروندانی تربیت کنید که بر نفسِ خود مسلط باشند، به مالِ دنیا بیتفاوت باشند و عاشقِ «خیر عمومی» باشند. به تعبیری، سیاست، نزد آنها کارخانهی انسانسازی بود.
اما نویسندگانِ فدرالیست، با یک بدبینیِ هابزی وارد صحنه سیاست شدند. آنها گفتند، انسانها فرشته نیستند. در لحظاتِ بحرانی، هیچکس به خاطرِ «خیر عمومی» از منافعش نمیگذرد. مذهب و اخلاق هم در سیاستِ عملی، ترمزهای ضعیفی هستند.
دایموند توضیح میدهد که «علمِ سیاستِ جدید» (The New Science of Politics) که فدرالیستها مدعیاش بودند، ومیتوان آنها را اقامه کننده این نوع سیاست دانست، یک چرخشِ رادیکال بود؛ اگر بخواهم نظریات آنها را به ساده ترین زبان بگویم این میشود که به جای اینکه سعی کنیم آدمها را «خوب» کنیم، بیایید سیستمی بسازیم که با «آدمهای بد» هم کار کند.
وانگهی، این جمله، کلیدِ فهمِ جهانِ مدرن است. بنیانگذاران تصمیم گرفتند هدفِ سیاست را پایین بیاورند. آنها قلههای رفیعِ «فضیلت» و «تعالیِ روح» را رها کردند و به زمینِ پست اما مستحکمِ «امنیت» و «رفاه» چسبیدند. دایموند به ما نشان میدهد که در کلِ مقالات فدرالیست، تقریباً هیچ حرفی از تربیتِ اخلاقی، مذهب، یا هنر نیست. تمامِ دغدغه، «تجارت»، «امنیت» و «ثبات» است.

کیمیایِ مدرن؛ تبدیلِ گناه به محرک
با این تفاسیر، اگر قرار نیست آدمها را تربیت کنیم، پس چطور بلواها و جنگهای داخلی را مانع شویم؟ چطور نگذاریم فقرا (که همیشه اکثریتاند) ثروتمندان را غارت کنند، یا مذهبیهای متعصب، دیگران را گردن بزنند؟
پاسخِ مدیسون در مجموعه مقالات فدرالیست به شماره ۱۰، شاهکارِ مهندسیِ سیاسی است که دایموند آن را به زیبایی تفسیر میکند.راهحلِ سنتی و پیش از مدیسون این بود که «علت» را از بین ببرید. یعنی نگذارید مردم ثروتمند شوند تا اختلاف طبقاتی پیش نیاید (اسپارتا)، یا همه را مجبور کنید یک دین داشته باشند. اما مدیسون میگوید: نه! اگر بخواهیم علت را از بین ببریم، باید «آزادی» را از میان بر داریم. آزادی یعنی تفاوت؛ تا وقتی مردم آزادند، عدهای پولدارتر میشوند، عدهای باهوشترند و عدهای مذهبِ متفاوت دارند. راه حل مدیسون بنا به مقاله شماره ده مورد بحث ما این است؛ «کنترلِ معلولها با تکثیرِ آنها». دایموند این استراتژی را «جمهوریِ بزرگ تجاری» (Large Commercial Republic) مینامد. ایده این است: به جای اینکه جامعه را کوچک و یکدست نگه داریم، آن را آنقدر بزرگ کنیم و آنقدر غرقِ در تجارت کنیم که تعدادِ «منافع» (Interests) بینهایت زیاد شود. در یک شهر کوچک، جامعه دو شقه میشود؛ فقیر و غنی. در این شهر کوچک جنگ قطعی است.اما در یک جمهوریِ بزرگ (مثل آمریکا): ما فقط فقیر و غنی نداریم. ما کشاورزِ پنبهکار، تاجرِ کشتیران، صنعتگرِ نیویورکی، بانکدارِ بوستونی، پروتستان، کاتولیک، یهودی، و هزاران صنف و گروه داریم. دایموند مینویسد: «جاهطلبی باید در برابر جاهطلبی قرار گیرد.»
نظام آمریکایی طوری طراحی شده که این گروهها مثلِ گرگهای گرسنه به جانِ هم بیفتند، اما چون تعدادشان زیاد است و زورشان برابر، یکدیگر را خنثی میکنند. و در این اصطکاکِ دائمی، چیزی به نام «ثبات» و «آزادی» متولد میشود. این مقوله و دست آورد کیمیایِ عصر مدرن است؛ شما ورودیِ سیستم را «رذیلت» (طمع، جاهطلبی، خودخواهی) میدهید، و خروجیِ سیستم را «عدالت» و «رفاه» میگیرید. دیگر لازم نیست شهروندان عاشقِ هم باشند؛ فقط کافیست دلبسته دارایی و مالکیت خصوصی خودشان باشند و قانون اساسی اجازه دهد که برای این پول و مالکیت با هم رقابت کنند.
سنا؛ دژِ عقلانیت یا قلعهی اشراف؟
یکی از درخشانترین بخشهای تحلیلِ دایموند، دفاعِ او از ساختارِ سنای آمریکاست. منتقدان میگفتند سنا (که در ابتدا توسط مجالس ایالتی انتخاب میشد و نه مردم) یک نهادِ اشرافی است. دایموند استدلال میکند که بنیانگذاران به دنبالِ اشرافیت نبودند، بلکه به دنبالِ «تصفیهی دموکراسی» بودند. در دموکراسیِ خالص، هر موجِ احساسی (مثلاً خشم از یک جنایت، یا شورِ یک جنگ) بلافاصله تبدیل به قانون میشود. مردم در خیابان فریاد میزنند و حکومت اجرا میکند. این یعنی استبدادِ لحظه.
بنیانگذاران میخواستند بینِ «خواستِ مردم» و «اجرایِ آن»، فاصله بیندازند. سنا، الکترال کالج و پروسهی سختِ تصویب قوانین، فیلترهایی هستند که قرار است «عقلِ سرد» را جایگزینِ «شورِ گرم» کنند. دایموند میگوید هدفِ سنا، بازگرداندنِ اقلیتِ ثروتمند به قدرت نبود، بلکه ایجادِ فضایی بود که در آن، منافعِ درازمدتِ ملی قربانیِ هوسهای زودگذرِ تودهها نشود. در واقع، سنا طراحی شده بود تا دموکراسی را از شرِ حماقتهای خودش حفظ کند تا بتواند دوام بیاورد.
تراژدیِ پیروزی
وانگهی، مقاله دایموند، یک پایانبندیِ تلخ و تکاندهنده دارد. او به ما میگوید که پروژهی مدیسون و همیلتون، «موفق» شد. آنها توانستند سیستمی بسازند که ۲۵۰ سال دوام بیاورد، ثروتمندترین کشور جهان را بسازد و آزادیهای فردی را حفظ کند. دایموند میپرسد که چه بر سرِ «انسان» میآید وقتی تمامِ زندگیاش در «پیگیریِ نفعِ شخصیِ حقیر» خلاصه شود؟ سیستمِ فدرالیستها، انسان را به یک «حیوانِ محاسبهگر» تقلیل داد. انسانی که صبح تا شب در بازار میدود، معامله میکند، رای میدهد تا مالیاتش کم شود، و شب با امنیت میخوابد. اما آیا این تمامِ پتانسیلِ روحِ انسان است؟
دایموند با نگاهی حسرتبار به دورانِ کلاسیک، یادآوری میکند که در این سیستمِ جدید، فضیلتهایی مثل ایثار، شجاعتِ حماسی، و تفکرِ فلسفی، نه تنها تشویق نمیشوند، بلکه شاید مزاحم هم باشند. سیستمِ تجاری، شهروندِ «متوسط» میخواهد، نه شهروندِ «عالی». این صحبتهای دایموند لحظههای اشترائوسی اوست، یا حداقل میخواهم آنها را این طور نام دهم. پس از همه اینها، پارادوکسِ نهایی که دایموند کشف میکند این است؛ برای ساختنِ این سیستم، به انسانهایی نیاز بود که فراتر از نفع شخصی باشند. مدیسون، همیلتون، جفرسون و واشنگتن، انسانهای کلاسیک بودند. آنها «خرد» داشتند، نه فقط «منفعت». آنها از خودگذشتگی کردند تا این ماشین را بسازند. اما ماشینی که ساختند، برای کار کردن نیازی به انسانهایی شبیه به خودشان یعنی پدران بنیان گذار ندارد. این ماشین با کمک محرکهای «آدمهای معمولی» کار میکند. و این یعنی، جمهوریِ آمریکا (و تمام دموکراسیهای مدرن)، تواناییِ بازتولیدِ پدرانِ خود را ندارند.در جهان مدرن، انسانها در خانهای زندگی میکنند که توسطِ غولها ساخته شده، اما برای سکونتِ کوتولهها طراحی شده است.
ما و میراثِ آگاهیِ نگونبخت
بازخوانیِ مارتین دایموند برای ما که در خاورمیانه و ایران، هنوز درگیرِ جدالِ سنت و مدرنیته هستیم، حیاتی است. ما اغلب گمان میکنیم که میتوانیم دموکراسی داشته باشیم و همزمان، جامعهای سرشار از معنویت، برادری و ایثار حفظ کنیم.دایموند مثلِ یک سیلیِ محکم به صورت است و به ما یادآوری میکند که نمیتوان همه چیز را با هم داشت. دموکراسیِ لیبرال (آنطور که فدرالیستها فهمیدند)، یک معامله است؛ شما «شکوهِ اسطورهای» و «یگانگیِ روح» را میدهید، و در عوض «امنیت»، «تنوع» و «رفاه» را میگیرید. فدرالیستها انتخاب کردند که سیاست را از آسمان به زمین بیاورند تا دیگر سرِ کسی به خاطرِ عقیدهاش بریده نشود، حتی اگر به قیمتِ این باشد که دیگر قدیسی هم ظهور نکند. تحلیلِ دایموند به ما میگوید که قانون اساسی آمریکا، یک متنِ حقوقی خشک نیست؛ بلکه یک بیانیهی فلسفی دربارهی «ناامیدی از ذاتِ انسان» است. این متن میگوید؛ چون نمیتوانیم بهشت را روی زمین بسازیم (چون انسانها فرشته نیستند)، بیایید دستکم جهنم نسازیم. و راهِ نساختنِ جهنم، این است که شیطانهای کوچکِ درونِ هر کدام از ما (طمع و جاهطلبی) را به جانِ هم بیندازیم تا همدیگر را خسته کنند.
امروز، وقتی به سیاستِ مدرن نگاه میکنیم، به لابیها، به دعواهای حزبی، به بازاریشدنِ همه چیز، نباید تعجب کنیم. این یک «انحراف» نیست؛ این دقیقاً همان چیزی است که ماشین طراحی شده بود تا کار کند. مارتین دایموند به ما میآموزد که ما در «عصرِ مدیریتِ منافع» زندگی میکنیم. و اگر احساسِ دلتنگی برای «فضیلت» و «معنا» میکنیم، شاید دلیلش این است که روحِ ما هنوز به دورانِ پیش از فدرالیست ۱۰ تعلق دارد؛ روحی که در قفسِ طلاییِ «جمهوریِ تجاری» بیقراری میکند. و این، شاید همان «آگاهیِ نگونبختِ» هگلی باشد که در کالبدِ شهروندِ مدرن، هنوز به دنبالِ خدایی میگردد که پدرانِ بنیانگذار، او را مؤدبانه از مجلس بیرون کردند.