نویسندگان: تام گینزبرگ - دن رودریگز - بری وینگاست
ترجمه: مهدی قربانی (دانشآموخته فلسفه غرب)
برای بررسی نقش سلطنت مشروطه، از یک مدل چانه زنی استفاده می کنیم که در آن پادشاه(M) دیگر هیچ قدرت واقعی ندارد؛ یعنی احتمال پیروزی او در صورت درگیری صفر است p(aMAX)=0. در این مرحله، پادشاه صرفا مقام تشریفاتی است و بازی های بعدی پس از این مرحله رخ می دهند. فرض کنید دو حزب سیاسی، C1 و C2 در انتخابات دوره ای برای جلب حمایت مردم با هم رقابت میکنند. پادشاه قدرت اجرایی یا سیاسی ندارد، اما سهم کوچکی از منفعت کل(S ) را دریافت می کند که آن را با R نشان میدهیم. مقدار این سهم توسط دو حزب تعیین میشود.
در شرایط عادی، C1 و C2 مانند بازی قبلی که میان پادشاه و نخبگان بود، با یکدیگر مذاکره و چانه زنی می کنند. اما در اینجا نیز ممکن است شوک های بزرگ و پیش بینی نشده ای رخ دهد که روند مذاکره را بر هم بزند. در برخی شرایط، ممکن است یکی از دو حزب بخواهد از چرخه دموکراتیک قدرت خارج شود و کل نظام را در دست بگیرد؛ برای مثال، انتخابات را لغو کند یا نتایج آن را نپذیرد. این وضعیت می تواند زمانی پیش بیاید که یکی از طرفین احساس کند بقای سیاسی اش در خطر است، یا صرفا مذاکرات شکست خورده است. حتی ممکن است اگر C1 تصور کند که C2 قصد تصاحب کامل قدرت را دارد، برای پیشگیری از این خطر، درگیری را تشدید کرده و پیش دستانه C2 را حذف کند. در چنین شرایطی، وجود یک پادشاه بدون قدرت رسمی می تواند مفید باشد؛ زیرا می تواند رفتارهای افراطی و ضد دموکراتیک را تشخیص دهد. نقش پادشاه در اینجا میانجی گری میان دو طرف و تلاش برای یافتن یک توافق جدید میان C1 وC2 است؛ توافقی که شرایط عدم درگیری را حفظ کند، یعنی سهم هر طرف دست کم به اندازه منفعت مورد انتظارش از درگیری باشد (به گونهای که هر دو ترجیح دهند به جای نزاع،به توافق پایبند بمانند).
ابتدا حالتی را تصور کنید که پادشاه مشروطه ای وجود ندارد و دو حزب C1 و C2 مستقیما با هم مذاکره می کنند(بازی 2). در این مدل، ابتدا شرایط بیرونی یا همان شرایط و رخدادها وضعیت را تعیین می کند: با احتمال q1 اوضاع عادی و با ثبات است و با احتمال 1 – q1 بحران به وجود می آید. معمولا فرض می شود که حالت عادی محتمل تر است و بنابراین q1 مقدار بزرگی دارد. در این مدل فرض می شود که هنگام بحران، مشکل اطلاعات نامتقارن پیش می آید؛ یعنی دو طرف برداشت یکسانی از وضعیت ندارند و ارزیابی شان از شرایط با هم متفاوت است. به همین دلیل، دست کم یکی از دو حزب ترجیح می دهد به جای ادامه مذاکره، وارد درگیری شود. در نتیجه، تعادل بازی این گونه شکل می گیرد که اگر بحران رخ دهد، C1 تصمیم به درگیری می گیرد.
نقش پادشاه مشروطه بدون قدرت رسمی
بازی 2 : بدون سلطنت مشروطه
اکنون پادشاه(M ) را به مدل اضافه می کنیم، با این فرض که او هیچ قدرت واقعی ندارد؛ یعنی همانند بازی 2، ابتدا شرایط و رخدادها وضعیت را تعیین می کنند: با احتمال q1 اوضاع عادی است و با احتمال- q1 1 بحران رخ می دهد (بازی 3 (. معمولا فرض می شود که حالت عادی محتمل تر است و بنابراین q1 مقدار بزرگی دارد. اگر بحران رخ دهد، یکبار دیگر شرایط و رخدادها وضعیت را تعیین می کنند. با احتمال q2 ، پادشاه از طریق مذاکره با سایر بازیگران راه حلی برای بحران پیدا می کند و در نتیجه هر یک از طرف ها سهم خود را دریافت می کنند. اما با احتمال 1-q2 ، پادشاه در یافتن راه حل ناکام می ماند و در این صورت، همانند بازی 2، دست کم یکی از بازیگران ترجیح می دهد وارد درگیری شود.
بنابراین اگر در این بازی راه حلی پیدا شود، نتیجه تعادلی چنین خواهد بود که دو حزب به سهم جدیدی که از طریق مذاکره به دست آمده می رسند. در این حالت، سهم C1 برابر با S' – R و سهم C2 برابر با 1 – S' – R است. در اینجا R مبلغی است که هر دو طرف به پادشاه می پردازند؛ می توان آن را به عنوان هزینه سالانه حفظ نهاد سلطنت در نظر گرفت. اما اگر پادشاه نتواند بحران را حل کند، دست کم یکی از دو حزب وارد درگیری می شود. در این صورت سود مورد انتظار آنها به ترتیب برابر خواهد بود با p – c – R برای C1 و 1 – p – c – R برای C2 .
در این بازی، اگر بحران رخ دهد، وضعیت به این شکل است: با احتمال q2 پادشاه موفق می شود از راه مذاکره بحران را حل کند. در این صورت، سهم دو طرف از توافق برابر است با S' – R برای C1 و 1 – S' – R برای C2 .
اما با احتمال 1 – q2 پادشاه نمی تواند راه حلی پیدا کند و در نتیجه دست کم یکی از دو حزب وارد درگیری می شود. در این حالت، سهم مورد انتظار آنها به ترتیبR p – c – برای C1 و 1 – p – c – R برای c2 خواهد بود. اگر این دو حالت را با هم در نظر بگیریم، سود مورد انتظار C1 در شرایط بحران برابر می شود با :
q2(S' – R) + (1 – q2) ( p – c – R)
و سود مورد انتظار C2 برابر است با :
q2(1 – S' – R) + (1 – q2) (1 – p – c – R)
بنابر این اگر مقدار (S' – R) به درستی تعیین شود ( و هزینه حفظ نهاد سلطنت (R ) زیاد نباشد ) ، سود مورد انتظار هر یک از بازیگران در سلطنت مشروطه از حالتی که نظام صرفا جمهوری باشد بیشتر خواهد بود. دلیل این موضوع این است که می توان شکلی از تقسیم منافع( S' ) را در نظر گرفت که در آن سهم هر دو طرف پس از توافق از سودی که در صورت درگیری به دست می آورند بیشتر باشد. به بیان ساده تر، با احتمال q2 ، وجود سلطنت مشروطه کمک می کند بحران از راه مذاکره حل شود و هر دو حزب در وضعیت بهتری قرار بگیرند. و با احتمال
1 – q2 نیز وضعیت آنها از حالتی که اصلا سلطنتی وجود نداشته باشد بدتر نمی شود. در نتیجه، حتی یک سلطنت مشروطه که هیچ قدرت رسمی ای ندارد، می تواند باعث بهبود نتایج برای بازیگران سیاسی شود.
نقش پادشاه مشروطه بدون قدرت رسمی
بازی 3 : با سلطنت مشروطه
شرایطی که بر چانه زنی اثر میگذارند
در این بخش توصیفی درباره شرایط کلی ای ارایه می شود که روند چانه زنی در بازی 1 را شکل می دهند و به ما کمک می کنند بفهمیم این روابط در طول زمان چگونه تغییر می کنند. در این مدل، پادشاه در بازی 1 سه نوع خدمات به نخبگان غیرنظامی ارایه می کند: تامین امنیت، ایجاد انسجام و وحدت سیاسی، بیمه در برابر بحران های سیاسی. هر یک از این موارد در ادامه توضیح داده می شود. در مقابل، در بازی 3 نقش پادشاه فقط به همان بیمه در برابر بحران محدود می شود.
از سوی دیگر، قدرت نخبگان غیرنظامی از منابع ثروتی به دست می آید که خارج از کنترل پادشاه قرار دارد. هر چه این نخبگان ثروت مستقل تری پیدا کنند و کمتر به سلطنت وابسته باشند، قدرت چانه زنی شان بیشتر می شود. در نتیجه، سهم بیشتری از کنترل دولت و تعیین مالیات را مطالبه می کنند؛ و نیازشان به خدمات پادشاه کمتر می شود. اما اگر ثروت نخبگان با تهدید روبه رو شود، چه از سوی دشمنان خارجی و چه از سوی رقیبان داخلی، نیاز به خدماتی که پادشاه ارایه می کند افزایش پیدا می کند.
امنیت و حفاظت
پادشاهی ها در اصل برای حل مشکل امنیت جمعی به وجود آمدند، و در تاریخ اولیه شکل گیری دولت ها معمولا از آنها به عنوان امنیت در برابر دریافت مالیات یاد می شود( اولسون 2000). پادشاه در ازای گرفتن مالیات، امنیت فراهم می کرد. از آنجا که ایجاد توان نظامی برای جنگ ضروری بود، پادشاهان ناچار بودند درباره میزان مالیات و نحوه تامین منابع با رعایا مذاکره کنند. این توافق ها گاهی به صورت غیررسمی در متونی شبیه به قانون اساسی ثبت می شدند. برای نمونه، در شرق آسیا، « قانون اساسی » شاهزاده شوتوکو در ژاپن قرن ششم، کار اجباری را محدود می کرد و آن را فقط به دوره هایی که فعالیت کشاورزی کمتر بود اختصاص می داد ( گینزبرگ 2010).
برای تامین امنیت پادشاه باید در ایجاد و نگهداری ارتش سرمایه گذار می کرد، ارتشی که هم بتواند در برابر تهدیدهای خارجی از کشور دفاع کند و هم در صورت لزوم برخی نخبگان داخلی را که از توافق تخطی می کنند مهار کند. اما مشکل اینجاست که اگر قدرت نظامی بیش از حد تقویت شود ممکن است خود ارتش به یک نیروی مستقل تبدیل شود و حتی سلطنت را سرنگون کند. از سوی دیگر، نگهداری ارتش هزینه زیادی دارد و نیازمند مالیات های بالا است. بنابراین پادشاه به نیرویی نظامی نیاز دارد که بتواند فشارهای سیاسی را کنترل کند، اما آن قدر قدرتمند نباشد که خود سلطنت را تهدید کند.
پادشاهان برای به دست آوردن منابع مالی با پارلمان ها مذاکره می کردند و وقتی تشکیل ارتش های بزرگ مردمی ضروری شد، ناچار شدند با شهروندان نیز وارد معامله شوند تا نیروی انسانی نظامی فراهم شود. این روند به تدریج باعث گسترش حق رای شد(فرجان و روزنبلوث 2016)، و در نتیجه پادشاهان مجبور شدند دامنه حمایت اجتماعی خود را گسترده تر کنند. در عین حال، ارتش های بزرگ فرماندهانی پدید آوردند که خودشان به پایگاه قدرت مستقلی دست یافتند و می توانستند برای سلطنت تهدیدی جدی باشند. بنابراین موقعیت پادشاهان بسیار ظریف بود: آنها به ارتش نیاز داشتند تا از کشور دفاع کند و گاهی مطالبات مردمی را مهار کند، اما اگر ارتش بیش از حد قدرتمند می شد، خود به تهدیدی علیه سلطنت تبدیل می گردید. سرکوب مطالبات مردمی نیز راهبردی خطرناک برای پادشاهان بود، نه فقط به این دلیل که با خواست عمومی در تضاد قرار می گرفت، بلکه چون ناگزیر نیروهای امنیتی را تقویت می کرد و همین نیروها می توانستند در نهایت خود سلطنت را از میان بردارند. در چنین شرایطی، واگذاری بخشی از قدرت به پارلمان می توانست از وقوع کودتا جلوگیری کند و به حفظ تاج و تخت کمک کند.
یکپارچگی و کاهش حساسیت رقابت سیاسی
گرینگ و همکاران ( 2021:592) اشاره می کنند که هر چه اندازه و گستره یک کشور بزرگ تر می شود، نقش پادشاه می تواند جذاب تر و کارآمدتر به نظر برسد. به طورظاهرا متناقضی هرچه جامعه متنوع تر باشد وجود یک فرد واحد به عنوان نماد مشترک می تواند به عنوان نقطه هماهنگی مشترک ارزشمندتر شود. پادشاه می تواند گروه های مختلف جامعه را زیر یک چتر نمادین واحد گرد آورد و امکان تعامل و همکاری میان گروه های مختلف را تسهیل کند. همچنین تاکید بر وحدت وجودی یا هویت مشترک ملی می تواند از شدت تعارضات میان گروه ها بکاهد. هر دوی این عوامل( تسهیل همکاری و کاهش تنش های بین گروهی) به ثبات اقتصادی کمک می کنند.
بعد دیگری از یکپارچگی جنبه فرهنگی آن است. پادشاهان معمولا نقش ویژه ای به عنوان حامی همه اتباع خود – از جمله اقلیت ها – بر عهده می گیرند. ابراز وفاداری به پادشاه می تواند برای اقلیت ها راهی برای پذیرفته شدن در جامعه سیاسی و دستیابی به جایگاه شهروندی باشد، امکانی که در نظام هایی که سیاست بر پایه قومیت یا مذهب تعریف می شود اغلب وجود ندارد. در مقابل، پادشاهان نیز غالبا از اقلیت ها حمایت می کنند، گروه هایی که هرچند گاهی مالیات های تبعیض آمیز می پرداختند، اما تهدید سیاسی مستقیمی برای سلطنت محسوب نمی شدند. یکی از نمونه های مشهور، فرانتس یوزف است که در دوره او امپراتوری اتریش – مجارستان با وجود اوج گیری ملی گرایی، تا حدی به کمک حمایت اقلیت ها یکپارچه باقی ماند. نمونه دیگر سلطان عثمانی است که بر امپراتوری ای چند دینی حکومت می کرد، امپراطوری که مسیحیان و یهودیان در آن نقش مهمی در فعالیت های اقتصادی داشتند. اما پس از فروپاشی سلطنت عثمانی، رهبران جدید ترکیه هم نظام پادشاهی را برچیدند و هم مسیحیان ارمنی و یونانی را از کشور پاکسازی کردند. در مقابل، برخی پادشاهی های مشروطه مانند مراکش، دانمارک و بلغارستان در جریان جنگ جهانی دوم تاکید ویژه ای بر حمایت از یهودیان داشتند. پادشاه مراکش از اجرای دستور دولت ویشی فرانسه برای بازداشت و گردآوری یهودیان سرباز زد(بوم و اشتاین 2019) و بنا بر روایتی مشهور، پادشاه دانمارک برای همبستگی با یهودیان، ستاره زرد داوود را بر لباس خود نصب کرد.
علاوه بر اقلیت های قومی، پادشاهان می توانند در اطمینان بخشی به محافظه کاران نیز نقش داشته باشند و این احساس را ایجاد کنند که منافعشان محفوظ است. واینگست و همکارانش در مجموعه ای از مقالات(2007،2020؛واینگست میتال 2011) استدلال می کنند که قانون های اساسی دموکراتیک زمانی دوام می آورند که بتوانند شدت و حساسیت رقابت سیاسی را کاهش دهند. هنگامی که منافع بنیادی مردم، مانند دین، زبان یا مالکیت، در معرض تهدید قرار گیرد، وضعیتی شکل می گیرد که او آن را « عقلانیت مبتنی بر ترس » می نامد. این وضعیت می تواند به بی ثباتی سیاسی و حتی تغییر یا فروپاشی قانون اساسی منجر شود. در یک دموکراسی باثبات، معمولا نتیجه انتخاب های سیاسی آن قدر تعیین کننده نیست که زندگی افراد را زیر و رو کند. اما در نظام های بی ثبات، پیامد سیاست بسیار سنگین است، به طوری که ممکن است زندگی، خانواده یا دارایی افراد در خطر قرار گیرد. فرض کنید رخدادی فاجعه بار، هر چند با احتمال کم، امکان وقوع داشته باشد، احتمال وقوع آن پایین است اما پیامدهایش بسیار سنگین است. در چنین شرایطی، افراد عقلانی ممکن است برای جلوگیری از آن فاجعه دست به اقداماتی بزنند که در نهایت به تضعیف انسجام اجتماعی بینجامد.
پادشاهی های مشروطه می توانند برای محافظه کاران سازوکاری باشند که این حساسیت و ریسک سیاسی را کاهش دهد. نخست آنکه سلطنت معمولا ریشه در سنت دارد و اغلب با سیاست محافظه کارانه پیوند خورده است. محافظه کاران عموما از حقوق مالکیت و نهاد دین حمایت می کنند. در تاریخ اندیشه سیاسی نیز بارها به این نگرانی اشاره شده که دموکراسی ممکن است برای مالکان تهدیدآمیز باشد، و قانون اساسی به عنوان ابزاری برای تثبیت و صورت بندی یک نظم اجتماعی عمل می کند ( برای نمونه نگاه کنید به کاروگاتی درباره آتن باستان؛ زیبلات 2017 ) در چنین شرایطی، حفظ نهاد سلطنت می تواند به مالکان این احساس را بدهد که منافعشان محافظت شده و جایگاهشان تثبیت شده است.
یک نمونه را می توان در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم دید، جایی که تصمیم مک آرتور برای حفظ مقام امپراطور باعث شد نیروهای محافظه کار با مقامات اشغالگر همکاری کنند و زمینه برای بازسازی موفق کشور فراهم شود. این روند شامل اصلاحات گسترده ارضی نیز بود، اصلاحاتی که بدون فشار نیروهای اشغالگر احتمالا امکان پذیر نبود و می توانست واکنش هایی ناشی از « عقلانیت مبتنی بر ترس » را برانگیزد. با این حال، حفظ نهاد امپراطوری خطر خشونت نیروهای راست گرا را کاهش داد. روایت مشابهی را می توان درباره بازگشت اسپانیا به دموکراسی در دهه 1970 بیان کرد، در آن زمان حفظ سلطنت یکی از مطالبات اصلی محافظه کاران بود، اما در کنار آن دوره ای طولانی از حکومت سوسیالیست ها نیز شکل گرفت. استدلال اصلی این است که حکومت رقیبان سیاسی زمانی قابل تحمل تر می شود که همچنان نمادی قدرتمند از ارزش های محافظه کارانه وجود داشته باشد، نمادی که می تواند نگرانی ها درباره مصادره اموال را کاهش دهد.
در همین راستا، پادشاهان اغلب نقش ویژه ای در آیین های دینی نیز بر عهده دارند. برای نمونه، پادشاه انگلستان ریاست کلیسای انگلستان را بر عهده دارد و در بسیاری از سلطنت های اروپایی نیز نقش های مشابهی دیده می شود. امپراطور ژاپن نیز به عنوان نواده زنده الهه خورشید تلقی می شود و در آیین های شینتو نقشی مرکزی دارد. حفظ این جایگاه مذهبی به مومنان این پیام را می دهد که نمادها و سنت های دینی آنان از میان نخواهد رفت. این امر بار دیگر به تقویت سیاست محافظه کارانه کمک می کند و « عقلانیت مبتنی بر ترس » را کاهش می دهد.
در مقابل، در ایالات متحده آمریکای معاصر، محافظه کاران دچار نوعی ترس نامعقول از نابودی منافع و ارزش های خود هستند. این وضعیت به اغراق گویی، قطبی شدن سیاسی و شاید حتی نوعی پیشگویی خودمحقق کننده می انجامد یعنی حالتی که در آن تضعیف دموکراسی به عنوان تنها راه حفظ مطالبات اساسی تصور می شود.
بحث های قبلی شاید این تصور را ایجاد کند که سلطنت فقط به نفع جناح راست است. اما سیاست چپ هم می تواند از وجود پادشاه سود امنیتی ببرد زیرا پادشاه می تواند احتمال وقوع کودتای نظامی را کاهش دهد. در بخش بعدی، نمونه ای شناخته شده از اسپانیا ارایه می شود. نکته اصلی این است که حضور پادشاه هم می تواند خطر انقلاب کمونیستی را کاهش دهد و هم خطر کودتای نظامی را، و در نتیجه فضای سیاسی را به سمت میانه روی سوق دهد. از سوی دیگر، یکی از راه هایی که سلطنت، به ویژه در دوران کنونی، می تواند حساسیت و شدت رقابت سیاسی را کاهش دهد، مهار پوپولیسم است. وجود پادشاه نوعی حد و مرز برای قدرت رهبران سیاسی ایجاد می کند. همچنین وحدت نمادینی که سلطنت به وجود می آورد می تواند جلوی برخی از خطرناک ترین شکل های پوپولیسم را بگیرد. در بسیاری از کشورها، یکی از عوامل تضعیف دموکراسی در زمانه ما چیزی است که گینزبرگ و حاق(2018) آن را پوپولیسم کاریزماتیک می نامند. رهبر پوپولیست کاریزماتیک کسی است که ادعا می کند فقط او واقعا می فهمد « مردم » چه می خواهند و می تواند به تنهایی آنان را علیه نخبگانی که کشور را به نابسامانی کشانده اند رهبری کند. به همین دلیل، رهبرانی مانند رجب طیب اردوغان، ویکتور اوربان و یاروسلاو کازینسکی مخالفان خود را شرور جلوه می دهند و آنها را « دشمنان مردم » می خوانند.
استدلال ما این است که در یک سلطنت مشروطه، سیاست پوپولیستی معمولا سخت تر می تواند جای پای محکمی پیدا کند، یا اگر هم رهبران پوپولیست ظهور کنند ناچار می شوند مواضع خود را تعدیل کنند. دلیلش این است که در چنین نظامی، نقش نمادین « نماینده و مظهر مردم » از قبل به پادشاه سپرده شده است ، همین امر سقفی برای میزان قدرت نمادینی ایجاد می کند که هر فرد یا گروه سیاسی دیگری می تواند به دست آورد. در حالی که رجب طیب اردوغان خود را نوعی سلطان جدید معرفی می کند و هوگو چاوز نیز علاقه داشت از چهره تاریخی سیمون بولیوار به عنوان الهام بخش رییس جمهور مادام العمر یاد می کند، در کشورهایی مانند بریتانیا، دانمارک یا نروژ شکل گیری چهره ای مشابه از نطر سیاسی چندان قابل باور نیست. در این کشورها یک سیاستمدار پوپولیست نهایتا می تواند به یک چهره جنجالی در پارلمان تبدیل شود و از سیاست ها یا شعارهای پوپولیستی دفاع کند، اما نمی تواند ادعا کند که تنها نماینده واقعی کل مردم است. زیرا این جایگاه نمادین از قبل پر شده است. شواهدی برای این ادعا در شکل A.5 در پیوست مقاله ارایه شده است که سهم آرای پوپولیستی در کشورهای مختلف اروپایی را نشان می دهد. بر اساس این داده ها، همه سلطنت های مشروطه در نیمه پایین این شاخص قرار دارند ( کشور نروژ نیز، که در داده ها لحاظ نشده، در همین دسته جای می گیرد).
بیمه در برابر بحران
مدل ما بر نقش ویژه پادشاه در زمان بحران های واقعی تمرکز دارد، نقشی که حتی بدون داشتن قدرت رسمی و حقوقی هم می تواند ایفا شود؛ پادشاه در چنین شرایطی می تواند به یک نقطه اتکا و مرجع نهایی تبدیل شود. به این معنا در لحظات حساس و بحرانی، پادشاه مشروطه می تواند از تضعیف یا فروپاشی نظام دموکراتیک جلوگیری کند. نمونه مشهور این وضعیت در اسپانیا دیده می شود، زمانی که خوان کارلوس اول در سال 1981 به خنثی کردن یک کودتای نظامی که به نام او آغاز شده بود کمک کرد. این نمونه نشان می دهد که سلطنت می تواند نه فقط برای نیروهای محافظه کار، بلکه برای جریان های چپ سیاسی نیز نوعی بیمه سیاسی ایجاد کند.
به گفته تامی ( 2018)، در نظام های مبتنی بر الگوی وست مینستر این نقش از طریق « اختیارات ذخیره » انجام می شود، اختیاراتی که تقریبا هیچ گاه استفاده نمی شوند، اما در شرایط اضطراری وجود دارند. او به نقل از مکینون (152: 1951) این وضعیت را به کپسول آتش نشانی تشبیه می کند، وسیله ای که امیدواریم هرگز به آن نیاز پیدا نکنیم اما لازم است همیشه آماده و سالم باشد تا اگر بحران رخ داد بتوان از آن استفاده کرد.
تشخیص این که چه چیزی واقعا بحران محسوب می شود و دخالت پادشاه را توجیه می کند، کار ساده ای نیست. گاهی پادشاه هنگام انتخاب حزبی که باید دولت را تشکیل دهد از اختیار خود استفاده می کند تا احزاب ضد دموکراتیک یا افراطی را کنار بگذارد. اما این کار خطرناک است؛ زیرا اگر پادشاه بیش از حد آماده مداخله باشد نوعی ریسک اخلاقی ایجاد می شود، سیاست مداران ممکن است به جای حل اختلاف ها با مذاکره، مرتب از او کمک بخواهند و مسیولیت تصمیم گیری را از دوش خود بردارند.
گاهی هم اوضاع به بحران واقعی می انجامد، که معمولا نه توسط خود پادشاه بلکه توسط نماینده او رخ می دهد. یکی از معروف ترین نمونه ها در استرالیا در سال 1975 اتفاق افتاد. در آن زمان فرماندار کل، سر جان کر، با بن بستی
روبه رو شد که در آن دولت کارگری نتوانست بودجه خود را از سنایی که تحت کنترل حزب مخالف بود، تصویب کند. او نخست وزیر، گاف ویتلم، را بدون دادن فرصت نهایی برای حل مشکل برکنار کرد و رهبر مخالفان محافظه کار، مالکوم فریزر، را به جای او منصوب کرد. دولت جدید بودجه را تصویب کرد و سپس انتخابات تازه ای برگزار شد که به پیروزی گسترده محافظه کاران انجامید. با این حال، بسیاری این اقدام را جانبدارانه دانستند و اعتراض های زیادی شکل گرفت و سرانجام کر در سال 1977 استعفا داد. بعدها بسیاری معتقد بودند که او زودتر از حد لازم مداخله کرده است.
با این همه، چنین نمونه هایی بیشتر استثنا هستند تا قاعده. ویژگی مهم سلطنت این است که می تواند در زمان بحران به یک نقطه مرجع مشترک تبدیل شود و مانند کپسول آتش نشانی برای حفظ دموکراسی عمل کند، ابزاری که در صورت وقوع خطر جدی از درون نظام به کار می آید. چون هزینه نگه داشتن این نوع بیمه سیاسی نسبتا کم است و خطر بحران های داخلی برای کشورها جدی است، دلایل زیادی برای حفظ آن مطرح می شود.
وجود گزینه های جایگزین
نقش هایی مثل ایجاد انسجام ملی و عمل کردن به عنوان بیمه در زمان بحران کمک می کند بفهمیم چرا سلطنت مشروطه در بسیاری از کشورها دوام آورده و موفق بوده است. با این حال، روشن است که نهادهای دیگری هم می تواند نقش های مشابهی ایفا کنند، و جذابیت سلطنت مشروطه در نهایت به این بستگی دارد که در مقایسه با این گزینه ها چه مزیت هایی دارد. در اینجا دو مورد بررسی می شود: روسای جمهور تشریفاتی و دادگاه ها.
رییس جمهور غیر اجرایی (تشریفاتی)
روسای جمهور تشریفاتی یا غیر اجرایی از نظر ظاهری شباهت زیادی به پادشاهان مشروطه دارند. به تعبیر موسسه International IDEA(2017) ، این نوع رییس جمهور « معمولا تجسم و نماینده اقتدار قانونی و مشروع دولت است و وظایف تشریفاتی و رسمی ای را انجام می دهد که در آنها هویت و اقتدار خود دولت برجسته می شود، نه دولت مستقر در قدرت.» این روسای جمهور بسیاری از همان کارهایی را انجام می دهند که پادشاهان مشروطه انجام می دهند؛ مثل پذیرش سفرا، اففتاح رسمی جلسات پارلمان یا انتصاب نخست وزیر. تفاوت اصلی این است که رییس جمهور غیر اجرایی برای مدتی مشخص و توسط پارلمان انتخاب می شود، اما پادشاه به صورت موروثی به این مقام می رسد. چون رییس جمهور معمولا از میان سیاستمداران با تجربه انتخاب می شود این امکان وجود دارد که فردی با توانایی تشخیص و مدیریت بحران برگزیده شود. در مقابل، پادشاهان بر اساس شایستگی انتخاب نمی شوند و تاریخ نمونه های زیادی از پادشاهانی را نشان می دهد که از قضاوت یا توان سیاسی کافی برخوردار نبوده اند.
با این حال، سلطنت از یک جهت مهم برتری دارد، توانایی ایجاد همبستگی ملی و اینکه در زمان های حساس مردم واقعا به آن گوش می دهند. پادشاه ممکن است از این نظر از رییس جمهور موثرتر باشد، چون پشتوانه ای از سنت و اعتبار تاریخی دارد و برای مردم چهره ای آشناست. وفاداری شهروندان هم اغلب وقتی متوجه یک فرد مشخص باشد قوی تر از زمانی است که فقط یه یک مقام رسمی تعلق داشته باشد. به طور خلاصه، رییس جمهور شاید به دلیل انتخاب شدن بر اساس توانایی در تشخیص بحران ها بهتر باشد، اما پادشاه در هنگام بروز بحران بیشتر می تواند به یک مرجع مشترک و نقطه اتکای نمادین برای جامعه تبدیل شود.
دادگاهها
گینزبرگ (2003) معتقد است یکی از نقش های اصلی دادگاه ها در نظام سیاسی این است که برای احزاب سیاسی، به ویژه آن هایی که احتمال می دهند در آینده از قدرت کنار گذاشته شوند، نوعی « بیمه » ایجاد کنند. در پژوهش های دیگر نیز گفته شده که دادگاه ها می توانند در اختلاف بر سر تفسیر قوانین و قواعد به یکی مرجع مشترک تبدیل شوند. این نقش به ویژه زمانی اهمیت پیدا می کند که یک نظام سیاسی در آستانه بحران قرار داشته باشد. دادگاه ها همچنین با حمایت از حقوق شهروندان، ریسک رقابت سیاسی را کاهش می دهند، زیرا وقتی حقوق افراد تضمین شده باشد خارج شدن از قدرت برای یک گروه سیاسی خطر کمتری دارد. آیا دادگاه ها می توانند در این زمینه جایگزین پادشاه شوند؟
پاسخ کوتاه این است: بله. حتی برخی معتقدند در ایالات متحده آمریکا نقش پررنگ دادگاه ها دقیقا به این دلیل شکل گرفت که در نبود پادشاه، نظام سیاسی به نهادی نیاز داشت که در زمان بحران نقش مرجع نهایی را ایفا کند. علاوه بر این، در نظام ریاستی به دلیل تفکیک قوا، اختلاف میان نهادهای حکومتی بیشتر رخ می دهد و همین موضوع نیاز به داوری و مداخله دادگاه ها را افزایش می دهد.
مشکل تکیه بر دادگاه ها برای انجام چنین نقش هایی این است که وجود دادگاه های قدرتمند و مستقل همیشه تضمین شده نیست. شکل گیری اقتدار قضایی کار آسانی نیست و بسیاری از دادگاه ها برای جلب اعتماد عمومی با چالش روبرو هستند. دادگاه ضعیف نمی تواند در زمان بحران نقش بیمه موثری ایفا کند. افزون بر این، پژوهش های مربوط به سیاست قضایی نشان می دهد که دادگاه ها خود گاهی در شکاف های سیاسی و اجتماعی داخلی درگیر می شوند و حتی به تشدید بحران ها دامن می زنند. برای نمونه، در پاکستان دادگاه ها در طول تاریخ کودتاهای نظامی را تایید کرده اند و در مصر نیز برخی قضات با ارتش همسو شده اند.
دادگاه ها همچنین به سختی می توانند نقش نمادین ایجاد همبستگی ملی را ایفا کنند. البته حمایت قضایی از اقلیت ها در برخی موارد می تواند به تقویت احساس تعلق کمک کند. اما هر پرونده قضایی برنده و بازنده دارد. در نتیجه، نه امکانش هست و نه شواهدی وجود دارد که یک رای قضایی بتواند به شکلی فراگیر همه مردم یک کشور را متحد کند کاری که سلطنت قادر به انجام آن است.
به طور خلاصه، همانند رییس جمهور غیر اجرایی، دادگاه ممکن است بتواند تا حدی نقش بیمه در زمان بحران را بر عهده بگیرد. اما به نظر می رسد توانایی کمتری در ایجاد انسجام وهمبستگی ملی داشته باشد.