آنجایی که خشونت وارد میشود، سیاست عقب مینشیند و آنگاه که خشونت فراگیر شد، دیگر جایی برای گفتار و استدلال و نظریه باقی نمیماند. در چنین اوضاع و احوالی که عمل در اولویت قرار میگیرد، دیگر چه کسی به سخن گفتن پیرامون سیاست اهمیت میدهد؟
آنجایی که خشونت وارد میشود، سیاست عقب مینشیند و آنگاه که خشونت فراگیر شد، دیگر جایی برای گفتار و استدلال و نظریه باقی نمیماند. در چنین اوضاع و احوالی که عمل در اولویت قرار میگیرد، دیگر چه کسی به سخن گفتن پیرامون سیاست اهمیت میدهد؟
سنت، چیزی نیست که بتوان به آن «بازگشت»؛ سنت چیزی است که باید آن را در افقِ دوران جدید «فهم» کرد. تا زمانی که ما منطقِ دنیای جدید را نپذیریم و تبدیل به «سوژه»ی آگاه نشویم، سنت برای ما تنها یک پناهگاهِ ایدئولوژیک و پوسیده خواهد بود.
چرا در جهان اسلام، هرگاه پروژهی نوسازی با شکست مواجه میشود، قارچهای سمیِ فرقهگرایی (از اخوانالمسلمین گرفته تا نحلههای رادیکالِ دیگر) سبز میشوند؟ پاسخ کوتاه به این سوال میتواند این باشد که چون فرقه، ارزانترین و راحتترین راه برای فرار از «اضطرابِ آزادی» است.
اگر به تاریخ فلسفه نگاه کنیم، بهویژه تا پیش از قرن نوزدهم، تقریباً فیلسوفی را نمییابیم که دمکراسی را از جمله بدترین انواع حکومتها ندانسته باشد؛ بااینحال فیلسوفان معاصر معمولاً گرایش به فراموشی این واقعیت دارند که تاریخ فلسفه هم بههرحال «روایت تاریخی» است.