به گزارش اکوایران، در روزهایی که خاورمیانه بار دیگر در چرخهای از حملات متقابل، پاسخهای موشکی و عملیاتهای محدود نظامی گرفتار شده، تصویر کلی بحران بیش از هر زمان دیگری پیچیده، چندلایه و بههمپیوسته به نظر میرسد. مجموعه گفتوگوهای انجامشده با سه تن از کارشناسان مسائل بینالملل و دیپلماتهای پیشین- جلال ساداتیان، علی بیگدلی و کوروش احمدی- نشان میدهد که آنچه امروز در منطقه جریان دارد، نه یک جنگ کلاسیک و نه یک صلح پایدار، بلکه یک «وضعیت گذار امنیتی» است؛ وضعیتی که در آن میدان و دیپلماسی همزمان فعالاند، اما هیچکدام توان تثبیت کامل معادله را ندارند.
بازگشت منطق «فشار برای مذاکره»؛ میدان در خدمت دیپلماسی یا بالعکس؟
در تحلیل جلال ساداتیان، دیپلمات پیشین حملات اخیر آمریکا و اسرائیل در چارچوب یک راهبرد کلان برای «تغییر موازنه قدرت» و افزایش فشار بر ایران تعریف میشود؛ راهبردی که هدف نهایی آن نه صرفاً مهار نظامی، بلکه وادار کردن تهران به انعطاف در میز مذاکره است. از نگاه او، تصور اولیه واشنگتن و تلآویو بر این فرض استوار بود که فشار ترکیبی نظامی، اقتصادی و امنیتی میتواند به تغییر رفتار یا حتی تغییر ساختار در ایران منجر شود؛ اما آنچه در عمل رخ داده، افزایش انسجام داخلی و شکلگیری پاسخهای متقابل بوده است.
در این چارچوب، ساداتیان به یک نکته کلیدی اشاره میکند: همزمانی فشار نظامی و تلاش برای احیای مسیر دیپلماتیک. به تعبیر او، دولت ترامپ تلاش دارد از یکسو با نمایش قدرت نظامی موقعیت چانهزنی را تقویت کند و از سوی دیگر، خود را در نقش میانجی کاهش تنش قرار دهد. اما این راهبرد با یک تضاد بنیادین روبهروست: اسرائیل اساساً کاهش تنش را معادل از دست رفتن دستاوردهای میدانی خود میداند و به همین دلیل، به سمت تشدید فشار امنیتی حرکت میکند.
تفکیک میدان از مذاکره؛ آیا بحران کنترلپذیر است؟
در مقابل، علی بیگدلی، کارشناس مسائل بینالملل تصویری متفاوت و تا حدی خوشبینانهتر ارائه میدهد. از نگاه او، نباید هر موج تنش نظامی را مستقیماً به معنای تغییر در مسیر مذاکرات تفسیر کرد. به باور بیگدلی، ساختار گفتوگوهای ایران و آمریکا بهگونهای طراحی شده که از تحولات مقطعی منطقهای تأثیر مستقیم و تعیینکننده نمیپذیرد.
او بر این نکته تأکید دارد که بخش عمده درگیریهای اخیر را باید در قالب «واکنشهای امنیتی تاکتیکی» تحلیل کرد، نه یک طرح راهبردی برای فروپاشی دیپلماسی. در این نگاه، حتی افزایش تنش در لبنان یا تبادل پیامهای نظامی در منطقه، لزوماً به معنای حرکت به سمت یک جنگ فراگیر نیست.
بیگدلی همچنین بر محدودیتهای ساختاری همه بازیگران تأکید میکند: آمریکا در شرایط فعلی تمایل و ظرفیت ورود به یک جنگ گسترده جدید را ندارد، اسرائیل نیز درگیر ملاحظات امنیتی و سیاسی متعدد است و ایران نیز در اولویتبندی خود، مدیریت بحران داخلی را در کنار کنترل تنش خارجی دنبال میکند. نتیجه این مجموعه، شکلگیری یک وضعیت کنترلشده اما ناپایدار است.
«جنگ کمشدت»؛ تثبیت یک الگوی فرسایشی
تحلیل کوروش احمدی، دیپلمات پیشین این تصویر را به سطحی ساختاریتر میبرد. او وضعیت فعلی را در چارچوب مفهوم «جنگ کمشدت» توضیح میدهد؛ الگویی که در آن، طرفهای درگیر پس از یک دوره تنش شدید، وارد مرحلهای از برخوردهای محدود اما مستمر میشوند، بدون آنکه مسیر دیپلماسی را بهطور کامل مسدود کنند.
در این نگاه، بحران ایران و آمریکا نه در مسیر صلح پایدار قرار دارد و نه به سمت جنگ تمامعیار حرکت میکند، بلکه در یک منطقه خاکستری امنیتی تثبیت شده است. با این حال، احمدی یک عامل تعیینکننده را برجسته میکند: تنگه هرمز و فشارهای اقتصادی ناشی از آن. به باور او، محدودیتهای ژئوپلیتیکی و اقتصادی اجازه نمیدهد این وضعیت برای مدت طولانی ادامه پیدا کند و همین مسئله، طرفین را ناگزیر به سمت نوعی انعطاف در مذاکرات سوق میدهد.
او همچنین به نکته مهم دیگری اشاره میکند: هزینههای اقتصادی این وضعیت برای ایران بهمراتب سنگینتر از آمریکاست و همین عدم توازن، میتواند در نهایت به تغییر محاسبات سیاسی منجر شود.
نقطه اتصال هر سه تحلیل، تغییر ماهیت برخی موضوعات کلیدی در بحران ایران و آمریکا است. بهویژه پرونده هستهای که به گفته احمدی، از یک موضوع فنی به یک مسئله سیاسی و حیثیتی تبدیل شده است. در این چارچوب، غنیسازی دیگر صرفاً ابزار فنی نیست، بلکه به بخشی از منطق قدرت و چانهزنی سیاسی تبدیل شده است؛ وضعیتی که حل آن را پیچیدهتر و زمانبرتر میکند.
در سطح منطقهای نیز، نقش اسرائیل بهعنوان یک بازیگر مستقل اما همراستا با فشارهای کلی غرب، به پیچیدگی بحران افزوده است. تلآویو به دنبال تثبیت برتری امنیتی خود در منطقه است، در حالی که واشنگتن میان مدیریت بحران و جلوگیری از گسترش جنگ در نوسان قرار دارد.
بحران در وضعیت تعلیق استراتژیک
برآیند این سه گفتوگو نشان میدهد که منطقه در یک «وضعیت تعلیق استراتژیک» قرار گرفته است؛ وضعیتی که در آن: جنگ تمامعیار محتمل اما کنترلنشده نیست؛ صلح پایدار در دسترس اما محققنشده است و دیپلماسی فعال اما ناکافی عمل میکند.
در چنین چارچوبی، هر حادثه میدانی میتواند نقش شتابدهنده داشته باشد، اما نه لزوماً تعیینکننده. آینده بحران، بیش از هر چیز به توان بازیگران برای مدیریت همزمان میدان و مذاکره بستگی دارد؛ تعادلی شکننده که کوچکترین خطا در آن میتواند معادله را از وضعیت «جنگ کمشدت» به یک بحران فراگیر منطقهای تغییر دهد.