پل کروگمن، برنده نوبل اقتصاد، اخیرا استدلال کرده است که فاصله بهرهوری میان اروپا و آمریکا بسیار کمتر از چیزی است که آمارهای متعارف نشان میدهند. اما این دیدگاه با واکنش سه اقتصاددان برجسته اروپایی، لوئیس گاریکانو، آنتونین برگو و فیلیپ آغیون(که به تازگی برنده نوبل اقتصاد شده) روبهرو شده است. آنها معتقدند کروگمن در تفسیر دادهها دچار خطای روششناختی شده و از شاخصی استفاده کرده که اساساً برای اندازهگیری رشد بهرهوری طراحی نشده است.
این گزارش قسمت دوم از سلسله مباحثات در رابطه با بهرهوری اروپا و آمریکا بوده که پاسخ سه اقتصاددانان مطرح اروپایی به پل کروگمن است.
مقایسه شاخصهای برابری قدرت خرید و تعدیلکننده قیمت
در حالی که شاخص برابری قدرت خرید (Purchasing power parities) قدرت خرید را میان مکانهای مختلف در یک زمان مشخص اندازهگیری میکند، یک تعدیلکننده قیمت (Deflator) قیمتها را در طول زمان در یک مکان واحد مقایسه میکند. به بیان دیگر، اگر بخواهیم بدانیم که قیمت یک کالای مشخص در هر کشور جهان که واحد پولی متفاوتی دارند چقدر است، از برابری قدرت خرید استفاده میشود اما زمانی که بخواهیم قیمت یک کالای مشخص را تنها در یک کشور اما برای سالهای مختلف مقایسه کنیم، از تعدیلکنندههای قیمتی استفاده میشود.
بنابراین، PPP برای مقایسه قدرت خرید میان کشورهای مختلف در یک مقطع زمانی مفید است اما مجموعهای از مقایسههای PPP جاری بهطور خودکار روش مناسبی برای محکزدن رشد واقعی اقتصاد نیست، زیرا قیمتهایی که برای ارزشگذاری تولید به کار میروند از سالی به سال دیگر تغییر میکنند.
از سال ۱۹۸۶، مجله اکونومیست شاخص مشهور «بیگ مک» را منتشر کرده است که قیمت بیگ مک را در کشورهای مختلف دنبال میکند. فرض کنید یک بیگ مک در آمریکا ۶ دلار و در منطقه یورو ۵ یورو قیمت داشته باشد. اگر نرخ ارز بازار ۱٫۱۰ دلار به ازای هر یورو باشد، قیمت همبرگر اروپایی معادل ۵٫۵۰ دلار خواهد شد؛ یعنی یورو اندکی کمتر از ارزش واقعی خود قیمتگذاری شده است. برای اینکه بیگ مک در هر دو منطقه قیمت یکسانی داشته باشد، یورو باید تا ۱٫۲۰ دلار به ازای هر یورو تقویت شود. این همان PPP است: نرخ ارزی که از آنچه پول واقعا میتواند بخرد استنباط میشود. در واقع، مسئله فوق را میتوان اینطور خلاصه کرد که یورو در بازار کمتر از مقداری که PPP اقتضا میکند ارزش دارد. به همین دلیل اقتصاددانان میگویند «یورو حدود ۸٫۳٪ کمتر از ارزش PPP خود قیمتگذاری شده است.
PPP نوعی نرخ ارز است که نه بر اساس بازارهای مالی، بلکه بر اساس قیمت کالاهای واقعی ساخته میشود. شاخص بیگ مک کارایی دارد زیرا محصول مورد نظر تا حد زیادی استاندارد است: بیگ مک در فرانسه و آمریکا آنقدر مشابهاند که مقایسه قیمت آنها اطلاعات معناداری درباره قدرت خرید نسبی ارائه میدهد.
اما تعدیلکننده قیمت (Deflator) دقیقا کار معکوس را انجام میدهد: قیمتهای یک کشور را در طول زمان مقایسه میکند. آمریکا در سال ۲۰۲۴ بسیار بیشتر از سال ۲۰۰۰ کالا و خدمات فروخته است، اما بخشی از این افزایش صرفا ناشی از تورم است. برای حذف اثر تورم، آمارگیران یک تعدیلکننده قیمت میسازند؛ شاخصی از اینکه قیمتهای داخلی سال به سال چگونه تغییر کردهاند تا افزایش قیمت با افزایش تولید اشتباه گرفته نشود. این تعدیلکننده به پرسش دیگری پاسخ میدهد: آمریکا در واقعیت چه مقدار بیشتر تولید کرده است؟
میتوان ۲۵ سال شاخص بیگ مک را به یکدیگر زنجیر کرد، اما این کار فقط نشان میدهد که قیمت نسبی یک محصول در کشورهای مختلف چگونه تغییر کرده است. این موضوع تا حدی برای مقایسه اقتصادها در یک زمان مشخص مفید است. اما بهعنوان معیاری برای رشد کل تولید در طول زمان کاملا بیفایده است.
علاوه بر این، بیگ مک یک استثناست. اکثر محصولات به این سادگی میان کشورها قابل مقایسه نیستند. آنها از نظر کیفیت و از نظر میزان نمایندگی الگوی مصرف مردم تفاوت دارند. به همین دلیل بود که آنگوس دیتون در سخنرانی ریاستی خود در انجمن اقتصاد آمریکا در سال ۲۰۱۰ مشهورانه گفت:
«مقایسههای PPP میان کشورهایی که تفاوتهای زیادی با یکدیگر دارند، بر بنیانهای نظری و تجربی ضعیفی استوار هستند.»
دو شاخص قیمت لزوما با هم سازگار نیستند
هر دو شاخص، شاخص قیمت هستند؛ بنابراین طبیعی است تصور کنیم که بهخوبی در کنار هم قرار میگیرند. اما مسیر PPP جاری هر سال خطکش اندازهگیری را تغییر میدهد: در هر سال، تولید با استفاده از نظام قیمتگذاری بینالمللی همان سال ارزشگذاری میشود.
زمانی که مسیر PPP و مسیر تعدیلکننده ملی از هم فاصله میگیرند، رشد مبتنی بر PPP جاری تغییرات در مقدار تولید را با تغییرات در قیمتهایی که برای ارزشگذاری آن تولید استفاده میشود در هم میآمیزد.
هیچ دلیلی وجود ندارد که این دو شاخص با یکدیگر منطبق باشند، حتی اگر هر دو به بهترین شکل ممکن ساخته شده باشند. هیچ قضیه ریاضیای وجود ندارد که بگوید PPP جدید برابر است با PPP قدیم که صرفا با تفاوت نرخهای تورم بهروزرسانی شده باشد.
اختلاف میان این دو سنجه در نمودار زیر نشان داده شده است. نمودار دو خط را مقایسه میکند که هر دو در سال ۱۹۹۵ روی صفر تنظیم شدهاند. خط آبی PPP واقعی فرانسه و آمریکا است؛ همانطور که نهادهای آماری آن را هر سال محاسبه میکنند. خط نارنجی نشان میدهد اگر رقم PPP سال ۱۹۹۵ را صرفاً با استفاده از تعدیلکنندههای ملی دو کشور (یعنی نرخهای تورم خود آنها) به جلو منتقل میکردیم، PPP چگونه تغییر میکرد.
اگر این دو شاخص واقعا یک چیز را اندازهگیری میکردند، این دو خط باید دقیقا روی هم قرار میگرفتند. این دو خط تا حدود سال ۲۰۰۵ تقریبا در کنار هم حرکت میکنند، اما پس از آن از یکدیگر جدا میشوند. تا سال ۲۰۲۴ فاصله آنها به حدود ۱۸ واحد لگاریتمی میرسد. این شکاف آنقدر بزرگ است که تقریبا تمام تفاوت رشد اندازهگیریشده میان فرانسه و آمریکا را خنثی میکند.
PPP های جاری و تعدیلکنندههای ملی پاسخهای کاملاً متفاوتی به چیزی میدهند که در نگاه اول به نظر میرسد همان پرسش درباره قیمتها باشد. البته وقتی فرانسه با چند کشور بزرگ اروپایی مقایسه میشود، این شکاف بسیار کوچکتر است. دو دلیل برای این عدم انطباق وجود دارد: ۱. مشکل اندازهگیری پیشرفت فناوری. ۲ . شیوه ساخت سبدهای کالا.
مشکل فناوری
کروگمن به یافتهای از بانک فدرال رزرو شیکاگو استناد میکند که بر اساس آن فناوری اطلاعات حدود ۸ درصد از تولید بخش خصوصی آمریکا را تشکیل میدهد، اما از سال ۱۹۸۸ حدود ۴۵ درصد از کل رشد بهرهوری آمریکا را ایجاد کرده است.
این دقیقا همان نوع بخشی است که اندازهگیری آن دشوار است. حجم تولید بهشدت افزایش یافته، قیمت هر واحد بهشدت کاهش یافته و کیفیت محصولات نیز بهطور چشمگیری تغییر کرده است. این وضعیت از دو طریق میتواند شکافی میان شاخصها ایجاد کند.
نخست، مسئله وزندهی است. اگر آمریکا سهم بیشتری از کالاهایی را تولید کند که قیمتشان بهسرعت کاهش مییابد، آنگاه ارزشگذاری هر دو اقتصاد بر اساس قیمتهای امروز ممکن است بخشی از افزایش حجم تولید گذشته را کوچکتر از واقعیت نشان دهد.
نمودار زیر که از مقالهای در ماه مه ۲۰۲۶ توسط چارلز جونز و کریستوفر تونتی گرفته شده، نشان میدهد که افزایش مقدار کامپیوترهای فروختهشده همزمان با کاهش حتی بزرگتر قیمت کامپیوترها رخ داده است؛ بهگونهای که سهم ارزش افزوده کامپیوترها کاهش یافته است.
دومین مسئله به تعدیل کیفیت مربوط میشود. تعدیلکنندههای ملی تلاش میکنند کیفیت و پیشرفت فناوری را در طول زمان در نظر بگیرند. آنها میپرسند: پس از تعدیل کیفیت، قیمت خدمات و دستگاههای تلفن همراه در فرانسه بین سالهای ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ چگونه تغییر کرده است؟
اگر تلفن امسال گرانتر از تلفن سال گذشته باشد، آمارگیر باید مشخص کند چه بخشی از این افزایش ناشی از تورم واقعی است و چه بخشی نتیجه کیفیت بالاتر محصول است.
PPP با مقایسه محصولات در یک زمان واحد تلاش میکند از این مشکل اجتناب کند. اگر یک تلفن مشابه در سال ۲۰۲۴ در فرانسه و آمریکا فروخته شود، پیمایش PPP میتواند مستقیما قیمت آن دو را مقایسه کند.
در اینجا نیازی نیست پرسیده شود که آیا تلفن ۲۰۲۴ بهتر از تلفن ۲۰۲۳ است یا نه؛ تنها باید مشخص شود که آیا محصولات فرانسوی و آمریکایی در همان تاریخ به اندازه کافی مشابه هستند یا خیر.
اما یک زنجیره از PPPهای جاری هرگز این تعدیل کیفیت را در طول زمان انجام نمیدهد و بنابراین هرگز پیشرفت فناورانهای را که تعدیلکننده ملی سال به سال وارد محاسبات میکند ثبت نمیکند.
در حوزههایی که محصولات سریعتر بهبود مییابند مانند فناوری اطلاعات این شکاف بیشترین اندازه را دارد. اگر کشوری تولید کامپیوتر خود را دو برابر کند اما قیمت بینالمللی کامپیوترها به نصف کاهش یابد، PPP جاری هیچ افزایش ارزشی را ثبت نخواهد کرد؛ زیرا افزایش مقدار تولید دقیقا توسط تغییر در خطکش قیمتی خنثی شده است.
چگونه این شاخصها ساخته میشوند؟
اما مشکل بنیادیتری نیز وجود دارد:
هیچ سبد کالایی وجود ندارد که بهطور همزمان: در هر کشور نماینده واقعی الگوی مصرف باشد، میان کشورها قابل مقایسه باشد، و در طول زمان ثابت باقی بماند.
بخش قبل نشان داد که ثبات در طول زمان امکانپذیر نیست. اکنون به تضاد میان «نماینده بودن» و «قابل مقایسه بودن» میپردازیم.
تلفن همراه را در نظر بگیرید. در حالت ایدهآل، مقایسه PPP باید قیمت یک تلفن یکسان را در فرانسه و آمریکا مقایسه کند. اگر هر دو کشور یک مدل آیفون را بفروشند، این کار ساده به نظر میرسد.
اما حتی در این حالت نیز محصول مربوطه ممکن است از نظر شرایط قرارداد، مالیات، شبکه توزیع یا مقررات متفاوت باشد. وقتی از محصولات استانداردشده فراتر میرویم و به کالاهایی میرسیم که تحت تأثیر سلیقههای محلی هستند، موضوع بسیار پیچیدهتر میشود. برای مثال، مقایسه پنیر بری در پاریس با پنیر چدار در شیکاگو بیمعناست. اما مقایسه صرفا پنیر بری در هر دو کشور نیز گمراهکننده خواهد بود، زیرا بری در فرانسه کالایی متعارف و پرمصرف است اما در آمریکا ممکن است کالایی خاص و حاشیهای باشد.
هدف ساخت PPP این است که کالاهایی قیمتگذاری شوند که هم میان کشورها قابل مقایسه باشند و هم در داخل هر کشور نماینده الگوی مصرف باشند. اما این دو هدف با یکدیگر در تعارضاند. دو شاخص قیمت به این دلیل متفاوتاند که سبد کالاها را با قواعد متفاوتی انتخاب میکنند.
یک شاخص قیمت ملی تنها به کالاهایی نیاز دارد که نماینده مصرف همان کشور باشند و هیچ الزام دیگری ندارد. فرانسه میتواند قیمت یک باگت را دنبال کند، آمریکا میتواند هر نوع نانی را که آمریکاییها مصرف میکنند دنبال کند، و هر کشور کالاهای خود را در طول زمان رصد کند.
اما برای حفظ قابلیت مقایسه، برنامه مقایسه بینالمللی (International Comparison Program) بهجای نام بردن از برندها، ویژگیهایی را که تعیینکننده قیمت هستند توصیف میکند تا دو کشوری که مثلا برنج را قیمتگذاری میکنند، در واقع همان کیفیت برنج را قیمتگذاری کنند. این برنامه همچنین مشخص میکند که هر کالا در هر کشور کالایی متعارف (Typical) هست یا نه.
اما اینها سبدهای متفاوتی هستند که به پرسشهای متفاوتی پاسخ میدهند؛ به همین دلیل است که مسیر PPP و مسیر تورم با یکدیگر منطبق نمیشوند.
اینکلار (۲۰۲۶) نشان میدهد که حتی زمانی که دستهبندیهای قیمتی مشابه در دو روش با هم تطبیق داده میشوند، باز هم شکاف بزرگی باقی میماند. علت این شکاف، وزنهای متفاوت نیست، بلکه محصولات مشخصی است که در هر دستهبندی نمونهگیری میشوند.
هفت مقایسه، یک نتیجه
جدول زیر مسئله را در چارچوب مناسب قرار میدهد. هفت ردیف نخست رشد استاندارد بهرهوری نیروی کار را گزارش میکنند؛ در اینجا GDP با استفاده از تعدیلکنندههای ملی و دادههای حسابهای ملی و منابع مشابه به مقادیر واقعی تبدیل شده است. ردیف آخر رشد تولید به ازای هر ساعت کار را نشان میدهد، اما این بار GDP هر سال با PPP جاری تبدیل شده است.
هفت ردیف اول حاصل کار تیمهای مختلف، مجموعه دادههای مختلف و روشهای مختلفاند؛ اگرچه اغلب آنها در نهایت به حسابهای ملی متکی هستند. اما همه آنها بر یک نکته توافق دارند:
بهرهوری آمریکا در طول سه دهه گذشته بهطور قابل توجهی سریعتر از بهرهوری فرانسه رشد کرده است.
اکنون به ردیف آخر نگاه کنید. اگر GDP را هر سال با PPP جاری تبدیل کنید ــ همان محاسبهای که کروگمن به آن استناد میکند ــ ناگهان رشد تولید به ازای هر ساعت کار در فرانسه تقریبا با آمریکا برابر میشود. اما این همگرایی در خودِ روش تبدیل ساخته شده است. آمریکا لنگر «دلار بینالمللی» است، بنابراین PPP آن برابر یک است و تبدیل سالانه هیچ تغییری در دادههای آن ایجاد نمیکند. عدد ۳٫۸۹ برای آمریکا همان رشد تولید اسمی به ازای هر ساعت کار است؛ چیزی متشکل از حدود ۱٫۹ درصد رشد واقعی بهرهوری بهعلاوه حدود ۲ درصد تورم ناشی از تعدیلکننده GDP آمریکا.
اما عدد ۳٫۷۵ فرانسه شامل همان دو جزء و یک جزء دیگر است: بهرهوری واقعی فرانسه، همان تعدیلکننده آمریکایی منهای شکاف میان PPP فرانسه-آمریکا و تفاوت تورم دو کشور. از آنجا که PPP سریعتر از آنچه اختلاف تورم توضیح میدهد کاهش یافته است، این شکاف منفی میشود. و چون یک عدد منفی از فرمول کم میشود، رشد فرانسه تقریبا به اندازه کل فاصله بهرهوری واقعیاش با آمریکا افزایش مییابد.
بهرهوری واقعی فرانسه حدود ۰٫۸۵ درصد بوده، در حالی که بهرهوری واقعی آمریکا حدود ۱٫۹۳ درصد بوده است. دو نرخ تقریبا به هم میرسند زیرا: یک تعدیلکننده آمریکایی هر دو را متورم میکند و شکاف قیمتی اختلاف واقعی را پاک میکند. بنابراین هیچچیز در ردیف آخر نشاندهنده این نیست که کدام کشور واقعا تولید بیشتری انجام داده است.
نفی استدلال کروگمن در سرریز فناوری آمریکایی به اروپا
برخلاف استدلال کروگمن، برتری آمریکا در فناوری و نوآوری به یک اندازه به آمریکا و اروپا کمک نمیکند. این برتری به افزایش دستمزدها و سودها در آمریکا منجر شده است و این فاصله هر سال بیشتر میشود. بنابراین، مشکل بهرهوری اروپا یک مسئله حسابداری یا آماری نیست. همانطور که خود کروگمن زمانی بهدرستی گفته بود: «بهرهوری همهچیز نیست، اما در بلندمدت تقریبا همهچیز است.»
رشد بهرهوری هزینه تمام چیزهایی را که اروپا میخواهد حفظ کند تأمین میکند. این همان چیزی است که به کشورها امکان میدهد: دستمزدها را افزایش دهند، دولت رفاه را تأمین مالی کنند، توان دفاعی خود را تقویت کنند، گذار سبز و سیاستهای اقلیمی را تأمین مالی کنند و از پژوهش در مرز فناوری حمایت کنند.
بنابراین رشد بهرهوری اروپا از آمریکا جا مانده است و سیاستگذاران اروپایی باید به سمت حل این مشکل حرکت کنند. از طرف دیگر بازارهای اتحادیه اروپا همچنان بیش از حد تکهتکه و پراکندهاند. شرکتهای اروپایی بیش از حد کوچک باقی ماندهاند. بازارهای سرمایه اروپا به اندازه کافی عمیق نیستند. فناوری، بهویژه ابزارهای دیجیتال، با سرعت کافی در سراسر اقتصاد گسترش پیدا نمیکند. و اروپا شرکتهای فناوری بسیار کمی دارد که بتوانند در مقیاس جهانی فعالیت کنند. اینها انتخابهای سیاستی هستند، نه سرنوشت محتوم و میتوان آنها را تغییر داد.
اما اگر شهروندان و رهبران اروپا خود را متقاعد کنند که شکاف بهرهوری صرفا یک توهم است زیرا یک شاخص قیمت خاص آن را کوچکتر نشان میدهد، هرگز این مشکلات را اصلاح نخواهند کرد. PPP ابزار مفیدی است. این شاخص به ما میگوید پول در مکانهای مختلف چه چیزهایی میتواند بخرد. اما یک زنجیره از PPPهای جاری، معیار ارزشگذاری را در طول زمان تغییر میدهد و بنابراین بهتنهایی نمیتواند به پرسشی درباره رشد واقعی بهرهوری پاسخ دهد.