به گزارش اکوایران و به نقل از اقتصادنیوز، در منازعات بینالمللی و مدیریت بحرانهای حاد نظامی، گذر از آستانه جنگ و بازگشت به وضعیت ثبات، نه یک رخداد تصادفی یا صرفاً محصول ارادهای یکجانبه و صلحطلبانه، بلکه برآیندی پیچیده از محاسبات استراتژیک، مدیریت ادراک، کنترل تنش و مهمتر از همه، هنرِ حفظ پلهای پشتسر برای عقبنشینی آبرومندانه طرفین است، فرآیندی که نقطه کانونی عبور از «بازی با حاصلجمع صفر» محسوب میشود.
شاید هیچ رخدادی به اندازه بحران موشکی کوبا در اکتبر ۱۹۶۲، تجربه تاریخی این گذار را با تمام ظرایف و مخاطرات آن به نمایش نگذاشته باشد. برای درک عمیق مکانیسمهای عبور از بحران جنگ، میتوانیم به بررسی تجربه سیزده روز دلهرهآور بحران میان آمریکا و شوروی بپردازیم. جایی که جهان در لبه پرتگاه جنگ هستهای قرار داشت و نجات آن نه با پیروزی قاطع نظامی، بلکه با دیپلماسی اجبار، مدیریت بحران چندلایه و بدهبستانهای پنهانی میسر شد که تحلیل آن برای متخصصان علم سیاست، درسهایی بنیادین در باب خروج از بنبست فراهم میآورد.
عدم توازن در جنگ سرد و عملیات آنادیر
در اوایل دهه ۱۹۶۰، موازنه وحشت میان ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، اگرچه ظاهراً برقرار بود، اما در لایههای زیرین استراتژیک دچار عدم تقارن شدیدی بود. شوروی با وجود پیشرفتهای فضایی، در زمینه موشکهای بالستیک قارهپیما که قابلیت هدف قرار دادن خاک آمریکا را داشته باشند، در موضع ضعف قرار داشت، حال آنکه ایالات متحده با استقرار موشکهای «ژوپیتر» در ترکیه و ایتالیا، عملاً مسکو را در تیررس مستقیم و فوری خود قرار داده بود.
این عدم توازن، نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، را بر آن داشت تا در اقدامی که میتوان آن را ترکیبی از ماجراجویی تاکتیکی و ضرورت استراتژیک نامید، موشکهای بالستیک میانبرد و میانبرد بلند را در کوبا مستقر کرد؛ اقدامی که نه تنها با هدف تضمین بقای رژیم نوپای فیدل کاسترو انجام شد، بلکه تلاشی بود برای پر کردن شکاف موشکی و ایجاد موازنه قوا با کمترین هزینه اقتصادی نسبت به تولید انبوه موشکهای قارهپیما.
بنابراین، بحران موشکی کوبا را نمیتوان صرفاً واکنشی به استقرار موشکهای شوروی در خاک کوبا دانست، بلکه باید آن را در بستر معمای امنیت و تلاشی برای توازن قوا در عصر جنگ سرد تحلیل کرد؛ جایی که نیکیتا خروشچف با درک عدم تقارن استراتژیک و برتری قاطع ایالات متحده در تعداد کلاهکهای هستهای و همچنین استقرار موشکهایش در ترکیه و ایتالیا که قلب صنعتی شوروی را نشانه رفته بودند، دست به قماری بزرگ تحت عنوان «عملیات آنادیر» زد تا با استقرار موشکهای خود در حیاط خلوت آمریکا، موازنه وحشت را برقرار سازد.

واکنش ایالات متحده؛ قرنطینه دریایی
کشف این سایتهای موشکی توسط پروازهای شناسایی آمریکاییها در ۱۴ اکتبر، واشنگتن را با وضعیتی روبهرو کرد که از آن به عنوان لحظه برخورد مدلهای تصمیمگیری یاد میکنند. نخستین گام در مدیریت این بحران و جلوگیری از جنگ گرم، تشکیل «کمیته اجرایی شورای امنیت ملی» توسط جان اف. کندی، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، بود که اهمیتی حیاتی در فرآیند تصمیمسازی داشت، زیرا این کمیته با ایجاد فضایی برای تضارب آرا میان «بازها» (که خواهان حمله هوایی و تهاجم زمینی فوری بودند) و «کبوترها» (که خواهان دیپلماسی بودند)، مانع از واکنش شتابزده و احساسی شد که میتوانست ماشه جنگ جهانی سوم را بکشد.
تحلیل فرآیند عبور از این بحران نشان میدهد که کلید اصلی، اجتناب از تنگنای انتخابهای حدی بود؛ کندی با رد گزینه انفعال محض (که اعتبار بازدارندگی آمریکا را نابود میکرد) و رد گزینه حمله تمامعیار (که پاسخ هستهای شوروی را در پی داشت)، گزینهی میانی و خلاقانهای تحت عنوان «قرنطینه دریایی» را برگزید.
استفاده از واژه حقوقی «قرنطینه» به جای «محاصره» که در حقوق بینالملل مصداق عمل جنگی تلقی میشود، نشانگر ظرافت حقوقی و دیپلماتیک برای باز گذاشتن روزنهای جهت تنفس و عدم تحریک فوری دشمن به پاسخ نظامی بود. این اقدام، توپ را به زمین خروشچف انداخت و زمان را خرید؛ فاکتور زمان در مدیریت بحرانهای نظامی حیاتی است، چرا که به طرفین اجازه میدهد تا از هیجانات اولیه فاصله گرفته و محاسبات سود و زیان را بازنگری کنند.

شنبه سیاه و کنترل غیرنظامی بر نظامیان
با این حال، بحران در روزهای پایانی اکتبر به اوج خود رسید و حادثه «شنبه سیاه» رخ داد، زمانی که یک هواپیمای آمریکایی بر فراز کوبا سرنگون شد و خلبان آن جان باخت؛ طبق دستورالعملهای عملیاتی استاندارد، ارتش آمریکا باید بلافاصله واکنش نظامی نشان میداد، اما کندی با اعمال «کنترل غیرنظامی بر نظامیان» و لغو دستور حمله خودکار، از تشدید ناخواسته درگیری جلوگیری کرد. این لحظه نشان میدهد که در مدیریت بحران، رهبران سیاسی باید همواره بر ماشین جنگی خود مسلط باشند و اجازه ندهند که منطق نظامی محض، منطق سیاسی را ببلعد.
مهمترین درس استراتژیک در عبور از بحران کوبا، درک متقابل از «خطوط قرمز» و استفاده از کانالهای ارتباطی پشتیبان بود. در حالی که مکاتبات رسمی میان کرملین و کاخ سفید با لفاظیهای ایدئولوژیک و تهدیدآمیز همراه بود، ارتباطات غیررسمی، مجرایی برای انتقال پیامهای واقعی و بدون روتوش فراهم کرد.
در گفتوگوهای محرمانه بود که فرمول واقعی حل بحران شکل گرفت. خروشچف در اقدامی گیجکننده دو نامه ارسال کرد: نامه اول با لحنی عاطفی و انسانی از وحشت جنگ هستهای میگفت و پیشنهاد خروج موشکها در ازای تضمین عدم حمله به کوبا را میداد، و نامه دوم که تحت فشار تندروهای پولیتبورو نوشته شده بود، شرط خروج موشکهای آمریکا از ترکیه را نیز اضافه میکرد.
استراتژی هوشمندانه تیم کندی، نادیده گرفتن نامه دوم و پاسخ مثبت به نامه اول بود؛ اما این تنها نیمی از ماجرا بود. واقعیت تاریخی که تا سالها پنهان ماند این بود که کندی در مذاکرات محرمانه با دوبرینین، سفیر شوروی در ایالات متحده، پذیرفت که موشکهای ژوپیتر را از ترکیه خارج کند، مشروط بر اینکه این توافق علنی نشود تا پرستیژ آمریکا در ناتو و نزد متحدانش خدشهدار نگردد.

امنیت امری تجزیهناپذیر است
این نقطه دقیقاً همان شاهکار مدیریت بحران است: فراهم کردن راه خروج آبرومندانه برای دشمن. کندی درک کرد که اگر خروشچف را در کنج رینگ قرار دهد و هیچ گزینهای جز تحقیر کامل برای او باقی نگذارد، رهبر شوروی ممکن است دست به اقدام غیرعقلانی بزند. با اعطای امتیاز پنهان (خروج موشکهای ترکیه) و امتیاز آشکار (تضمین عدم حمله به کوبا)، کندی به خروشچف اجازه داد تا در داخل کرملین ادعای پیروزی کند و بگوید که «ما کوبا را نجات دادیم و تهدید ترکیه را رفع کردیم».
این رویکرد، که بر پایه اصل «همدلی استراتژیک» استوار است، به معنای پذیرش حقانیت دشمن نیست، بلکه به معنای درک فشارهای داخلی و روانی حریف و تلاش برای یافتن فرمولی است که منافع حیاتی هر دو طرف را تأمین کند. در این بحران، هم آمریکا و هم شوروی دریافتند که در عصر اتم، امنیت امری تجزیهناپذیر است و امنیت مطلق برای یک طرف به معنای ناامنی مطلق برای طرف دیگر است که در نهایت به ناامنیِ کل سیستم منجر میشود.
علاوه بر این، بحران کوبا نشان داد که خطرناکترین عنصر در درگیریهای نظامی، نه تصمیمات عقلانی رهبران، بلکه حوادث تصادفی، سوءتفاهمها و خودمختاریهای تاکتیکی در سطوح پایین است. فضای پرتنش جنگی در بحرانهای مدرن میتواند به فاجعهای غیرقابل بازگشت ختم شود. بنابراین، مکانیسمهای عبور از بحران باید شامل پروتکلهای سفت و سخت کنترل و فرماندهی باشد تا از اقدامات خودسرانه جلوگیری شود.
پس از بحران کوبا، تأسیس «خط تلفن قرمز» میان مسکو و واشنگتن، اعتراف عملی به این واقعیت بود که سرعت انتقال اطلاعات در عصر موشکهای بالستیک، مجالی برای دیپلماسی سنتی و نامهنگاریهای طولانی باقی نمیگذارد و ارتباط مستقیم رهبران برای شفافسازی نیات، شرط بقاست.
در نهایت، مرور بحران موشکی کوبا نشان میدهد که صلح، نه محصول تسلیم است و نه محصول نابودی دشمن، بلکه نتیجه توازن وحشت و مصالحه بر سر منافع حیاتی است. کندی و مشاورانش با وجود فشارهای سنگین نظامیان برای اقدام قاطع، بر اصل تدریجگرایی و فشار کنترلشده پایبند ماندند. آنها محاصره دریایی را به عنوان یک «نردبان تنش» طراحی کردند که در هر پله آن، فرصتی برای توقف و مذاکره وجود داشت.
اگر آمریکا مستقیماً به حمله هوایی متوسل میشد، شوروی ناچار به پاسخ در برلین یا ترکیه میشد و زنجیرهای از واکنشها مهار آن را غیرممکن میساخت. مدل تصمیمگیری در بحران کوبا به ما میآموزد که در اوج تنش، «پیروزی» معنای کلاسیک خود را از دست میدهد و جای خود را به «مدیریت ریسک» میدهد.
فضیلت سیاستمدار در چنین شرایطی، شجاعت در فشردن دکمه جنگ نیست، بلکه شجاعت در حفظ منافع ملی و مقاومت در برابر پوپولیسمِ جنگطلبانه و پذیرش مصالحههای دردناک اما ضروری است. خروج از بحران جنگ، نیازمند پذیرش پیچیدگیها و به رسمیت شناختن مشروعیت نگرانیهای امنیتی طرف مقابل است، حتی اگر آن طرف دشمنی ایدئولوژیک باشد.
بحران موشکی کوبا با تمام خطراتش، به پارادایمی تبدیل شد که نشان داد چگونه میتوان با ترکیب بازدارندگی نظامی و انعطاف دیپلماتیک، از دهانه آتشفشان عبور کرد و نظم امنیتی جدیدی را بر ویرانههای احتمالی بنا نهاد؛ نظمی که بعدها در قالب تنشزدایی و معاهدات کنترل تسلیحات متبلور شد.
