تاریخِ تمدن، آنطور که در حافظه خاک رسوب کرده، حافظهای که با برس و کلنگ باستانشناسان و قلم و تتبع مورخان بیرون میآید و مقابل ذهن انسان معاصر قرار میگیرد، هرگز حکایتِ همزیستیِ مسالمتآمیزِ واحدهای کوچک و پراکنده نبوده است؛ تمامی این تکثرها به دنبال وحدتی بوده اند که از طریق آن بتوانند به یک ثبات و صلح برسند. وانگهی، تاریخ و حافظه بشری به استناد این اسناد، روایتِ ناتمامِ ظهور و سقوطِ «نظمهای آهنین» است. در دوران جدید به ما فهماندهاند که از واژه «امپراتوری» بهراسیم، اما اگر با عینکی واقعبینانه به هزارتوهای زمان بنگریم، واقعیت موثر را بفهمیم، درخواهیم یافت که بشر میان دو لبه قیچی ایستاده است؛ این را تاریخ به ما میگوید که یا پذیرشِ سیادتِ یک قدرتِ قاهره برای لمسِ ثبات، و یا سقوط در سیاهچاله هرجمرجهای بیپایان و نا امنیها مختلف را قبول کنیم. از پارسه پایتخت هخامنشیان تا واشینگتن، منطقِ قدرت تغییری نکرده، تنها ابزارها صیقل خوردهاند و زبانش چیز دیگری شده اما هدف آن کماکان همان است که در منطق تاریخ قابل ردیابی است.
نخستینبار این «پکس پرسیکا» یا همان صلحِ پارسی بود که در عصرِ هخامنشی، مفهومِ نوینِ نظمِ جهانی را بر پهنه گیتی ترسیم کرد. ایرانیان باستان دریافتند که برای حکمرانی بر جهان، شمشیر بهتنهایی کافی نیست؛ آنها جاده شاهی را کشیدند و داریک را ضرب کردند؛ ارتش دائمی و قدرمتند ساختند، و البته نظام ارتباطی را گسترش داند و مجموعهای به هم پیوسته از راه ها و نظام پولی و ارتباطات و البته امنیتی ساختند تا شریانهای اقتصادی، قلبِ تمدن را به تپش درآورند. هخامنشیان یک «امپراتوریِ کثرتگرا» بودند که صلح را نه در نابودیِ دیگری، بلکه در ادغامِ او در یک ساختارِ امنیتیِ واحد میفهمید. قرنها بعد، رومیها با «پکس رومانا» این مسیر را با خشونت و ظرافتی حقوقی ادامه دادند. قدرت نظامی و نظم حقوقی رومیان توانست برای رومیها و باشندگان آن امپراتوری صلح به ارمغان آورد؛ وانگهی، صلح آنها محصولِ «غیبتِ جنگ» نبود، بلکه نتیجه «حضورِ لژیونها» در دورترین مرزها بود. آنها به تاریخ آموختند که برای داشتنِ یک «باغِ منضبط»، باید همواره لبه تبر را تیز نگاه داشت. و علفهای هرز درون باغ را هرس کرد. این لژیونهای رومی حکم باغبان تبر به دست داشتند.
اما امروز، شاید بتوان گفت که ما در عصرِ «پکس آمریکانا» نفس میکشیم؛ نظمی که برخلافِ پیشینیانش، چندان علاقهای به تصرفِ خاک و برافراشتنِ پرچم بر سردرِ هر ایالت ندارد. آنچه در آمریکا روی میدهد را شاید بتوانیم یک «امپراتوریِ نامرئی» بنامیم که از طریقِ فیبرهای نوری، سوییفتهای بانکی و پایگاههای نظامیِ شناور بر اقیانوسها، جهان را مدیریت میکند. رابرت کاگان، استراتژیستِ هوشمندِ این عصر، بهدرستی اشاره میکند که نظمِ لیبرال و دموکراسی، میوههایی خودرُو نیستند؛ آنها محصولِ باغبانیِ بیرحمانه قدرتی هستند که حاضر است برای حفظِ «نظمِ کل»، در جبهههای کوچکتر مدام بجنگد. جنگهایی که امپراتوری نامرئی هرگز آنها را خاموش نمیکند؛ خاموش نمیکند چون نمیتواند این کار را انجام دهد؛ که اگر جنگهای آمریکایی در دنیا خاموش و تمام شود، آمریکا دیگر امپراتوری نخواهد بود. به همین دلیل است که رویکردهای انزوا گرا در آمریکا هرگز نمیتوان تعداد زیادی را به خود جذب کند؛ انزواگرایی در آمریکا یعنی پایان امپراتوری نامرئی که آنها از زمان پدران بنیانگذار ساختهاند.
جنگهای مداومِ آمریکا، از ویتنام تا خاورمیانه، در حقیقت همان «هزینه نگهداریِ باغ» است که در امپراتوریهای قدیم شاهدش بودیم. جنگ در هخامنشیان و یا روم هرگز قرار نبود تمام شود. وقتی کاگان از تضادِ «باغ و جنگل» سخن میگوید، در واقع با نگاهی استراتژیک این هشدار را میدهد که در غیابِ یک باغبانِ مقتدر (هرچند خودکامه و تمامیتخواه)، جنگلِ آنارشی تمامِ دستاوردهای تمدنی را خواهد بلعید. تمدنی که البته مطبوع آمریکا است و برای ابراز وجود تمدنی بایست مشروعیت خود را از آمریکا بگیرد. نیل فرگوسن نیز با نگاهی به میراثِ بریتانیای کبیر، آمریکا را «امپراتوریای که جرئت نمیکند نامِ خود را ببرد» میخواند. او معتقد است که تراژدیِ بزرگ نه در وجودِ امپراتوری، بلکه در فروپاشیِ ناگهانیِ آن نهفته است؛ چراکه خلاءِ قدرت، همواره با خون و ویرانی پر شده است. آمریکا امروز با وجود یک قدرت جهانی هستی خود را در مقام امپراتوری در خطر میبیند.
امروز ، پکس آمریکانا با چالشِ سهمگینِ «پکس سینیکا» (صلحِ چینی) روبروست. این اصطلاح را میتوان مبتنی بر روابط چین با دیگر کشورها بنا کرد؛ روابطی که نه بر منطق جنگ که مدار منطقی آن بر اساس تجارت میچرخد. چین نه با شعارِ آزادی، بلکه با منطقِ توسعه زیرساخت، در حالِ جویدنِ پایههای این تختِ لرزان امپراتوری نامرئی است. اما پرسشِ بنیادینِ تاریخ نگاران شاید این است که آیا جهانِ چندقطبی، که در آن هر قدرت به دنبالِ «منطقه نفوذِ» خویش است، امنتر خواهد بود؟ یا اینکه دوباره به دورانِ پیش از صلحِ پارسی بازخواهیم گشت؟ جایی که هیچ قانونِ کلی جز «حق با قویتر است» وجود نداشت. حقیقتِ تلخ آن است که امپراتوریها، با تمامِ تبختر و خونریزیهایشان، همواره تنها پناهگاهِ بشر در برابرِ طوفانِ سهمگینِ بینظمی بودهاند. غروبِ خورشید در واشینگتن، لزوماً به معنای سپیدهدمِ آزادی نیست؛ شاید تنها آغازِ یک «دورانِ تاریکِ» جدید باشد. شاید هم غروب خورشید در واشنگتن طلوع صلحی باشد که جهان هرگز تجربه نکرده است. با این تفاسیر ما راهی جز این نداریم که جنگهایی که ترامپ با دیگر کشورها راه انداخته یا در حال راه اندازی است نه جنگ با قدرتهای کوچک و دولت و ملتها است که جنگ با چین، همان امپراتور بالقوه آینده و ای بسا ایجاد کننده «پکس سینیکا» یا همان صلح چینی باشد.