رونالد کوز در ابتدا قصد داشت ثابت کند که سوسیالیسم بر «هرج‌ومرج بازار» برتری دارد. در این راستا به آمریکا رفت تا از نزدیک مشاهده کند که صنایع عظیم در عمل چگونه اداره می‌شوند. بااین‌حال، آنچه در آنجا یافت، جهان‌بینی‌اش را ویران کرد و البته برایش یک جایزه‌ی نوبل به ارمغان آورد. این داستانِ چگونگی تبدیل شدن یک سوسیالیست جوان به یکی از مهم‌ترین اقتصاددانان قرن بیستم است. کاری که با دنبال کردن شواهد به جای ایدئولوژی به انجام رساند.

نویسنده: صفحه‌ی Students for Liberty در شبکه‌ی اجتماعی ایکس


لندن، ۱۹۲۹. دانشجوی ۱۹ ساله‌ی اقتصاد در مدرسه اقتصاد لندن (LSE) که خود را «سوسیالیست ملایم» می‌نامد. اجماع فکری ظاهراً روشن بود: بازارها هرج‌ومرج هستند و برنامه‌ریزی مرکزی همان علم است. استادانش برای این طرز فکر استدلالی قانع‌کننده داشتند: همین کسب‌وکارهای موجودی که می‌بینید، خودشان اقتصادهای کوچکِ برنامه‌ریزی‌شده محسوب می‌شوند. اگر برنامه‌ریزی درون شرکت‌ها کار می‌کند، چرا آن را به کل ملت‌ها گسترش ندهیم؟

برای کوز جوان، این منطق اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید؛ منطقی که وعده‌ی مدیریت علمی و نظم می‌داد. «دست نامرئی» شبیه تصادف و بی‌نظمی جلوه می‌کرد؛ بااین‌حال، در سال ۱۹۳۱ او برنده‌ی بورس تحصیلی‌ای شد که همه‌چیز را دگرگون ساخت: فرصتی برای مطالعه‌ی مستقیم صنعت آمریکا. با این انتظار به آنجا قدم گذارد که روش‌هایی برای بهبود برنامه‌ریزی سوسیالیستی ثبت کند؛ در عوض اما چیزی یافت که جهان‌بینی‌اش را درهم شکست.

رونالد کوز

درون کارخانه‌های فورد و صنایع فولاد، کوز متوجه امری شگفت‌انگیز شد. منابع بر اساس قیمت‌ها تخصیص نمی‌یافتند؛ بلکه مدیران با صدور دستور آن‌ها را تخصیص می‌دادند. شرکت‌ها همچون جزایری با برنامه‌ریزی مرکزی در دل اقتصادهای بازار عمل می‌کردند. پرسشی که رهایش نمی‌کرد این بود: اگر برنامه‌ریزی مرکزی برتر است، چرا این جزایر آن‌قدر گسترش نمی‌یابند تا یک شرکت همه‌چیز را برنامه‌ریزی کند؟

پاسخ از بررسی مسئله‌ای آمد که دیگران نادیده می‌گرفتند: هزینه‌های مبادله. یک دکه لیمونادفروشی را تصور کنید که به لیمو نیاز دارد. در اینجا دو گزینه وجود دارند: 1. هر روز صبح آن را از بازار با قیمت روز خریداری کند؛ 2. باغ لیموی خود را احداث کرده و باغبان استخدام کند. هیچ‌یک از این گزینه‌ها ذاتاً بهتر از دیگری نیست. همه‌چیز به اصطکاک‌های پنهان بستگی دارد.

صاحب یک لیمونادفروشی باید درخت لیمو بکارد یا لیموی مورد نیاز را از بازار بخرد؟ هیچ پاسخ پیشینی به این پرسش وجود ندارد.

استفاده از بازار هزینه دارد: یافتن تأمین‌کنندگان، مذاکره بر سر قیمت، اجرای قراردادها، مواجهه با عدم‌قطعیت. مدیریت داخلی هم هزینه دارد: استخدام، آموزش، نظارت، هماهنگی، درگیری با دیوان‌سالاری. شرکت‌ها تا جایی رشد می‌کنند که هزینه‌ی سازمان‌دهیِ یک فعالیت دیگر در داخلِ شرکت، بیشتر از هزینه‌ی استفاده از بازار ]خرید آن فعالیت از بازار به جای تولیدش در داخل شرکت[ باشد.

این همه‌چیز را توضیح می‌داد. وقتی بازارها پرهزینه‌اند (تأمین‌کنندگان غیرقابل‌اعتمادند، هزینه‌های مذاکره بالاست)، شرکت‌های بزرگ شکل می‌گیرند. شرکت‌های خودروسازی در دهه‌ی ۱۹۲۰ فولاد خود را تولید می‌کردند، چون بازار فولاد غیرقابل‌پیش‌بینی بود. وقتی بازارها کم‌هزینه‌اند (تأمین‌کنندگان قابل‌اعتمادند، قراردادها استانداردند)، شرکت‌ها به برون‌سپاری روی می‌آورند. توسعه‌دهندگان امروزی به‌جای ساخت مراکز داده، از سرورهای ابری استفاده می‌کنند.

اما بینشی که سوسیالیسم کوز را ویران کرد این بود: هرچه شرکت‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، هزینه‌های مدیریت داخلی عظیم‌تر می‌گردد: دیوان‌سالاری، شکست‌های اطلاعاتی، ناهماهنگی مشوق‌ها و فروپاشی هماهنگی. اگر شرکت‌های خصوصی به این دلیل از گسترش بازمی‌ایستند که هزینه‌های مدیریت در نهایت از هزینه‌های هماهنگی بازار بیشتر می‌شود، پس سوسیالیسم با یک ناممکنی ریاضیاتی روبه‌روست.

برنامه‌ریزی مرکزی به‌معنی اداره‌ی یک کشور همچون یک شرکت غول‌پیکر است. شرکت‌های خصوصی اما انضباط دارند: رقابت اشتباهات را تنبیه می‌کند، ورشکستگی شکست‌ها را حذف می‌کند و آزمون سود و زیان تصمیمات بد را آشکار می‌سازد. برنامه‌ریزان مرکزی با هیچ‌یک از این محدودیت‌ها روبه‌رو نیستند: نه قیمت‌های بازار، نه رقابت، نه ورشکستگی و نه بازخورد سود و زیان.

شواهد نهایی در طول جنگ جهانی دوم پدیدار شدند. بریتانیا با تهدیدی وجودی روبه‌رو بود. بااین‌حال کوز مشاهده کرد: «نمی‌توانستم خود را به نفهمیدن بزنم که با وجود قرار داشتن کشور در خطر مرگبار و با وجود رهبری وینستون چرچیل، ادارات دولتی اغلب بیش از آنکه نگران منافع کشور باشند، در پی دفاع از منافع خود بودند.» اگر دولت نمی‌توانست حتی زمانی که بقای ملی در خطر بود، بر انگیزه‌های دیوان‌سالارانه چیره گردد، پس دیگر چه امیدی برای برنامه‌ریزی در زمان صلح باقی می‌ماند؟

کوز سوسیالیسم را به این دلیل کنار نگذاشت که تیم سیاسی‌اش را عوض کرده بود؛ سوسیالیسم را رها کرد، چراکه پژوهش او سه واقعیت تجربی را آشکار ساخت:

1. دولت ناکارآمدی‌ها و هزینه‌های خاص خود را دارد؛

2. بازارها مسائل هماهنگی را از طریق سیگنال‌های قیمتی حل می‌کنند که هیچ برنامه‌ریزی نمی‌تواند آن‌ها را محاسبه کند؛

3. حقوق مالکیت همراه با پاسخگویی سود و زیان، بر کنترل مبهم دولتی برتری دارد.

این چارچوب، نوعی از مباحث سیاست‌گذاری را که هر روز مشاهده می‌شوند، حل می‌کند: یکپارچگی عمودی، برون‌سپاری، مدل‌های کسب‌وکار پلتفرمی، اندازه‌ی بهینه‌ی دولت. آنچه اهمیت دارد، شناسایی ساختار نهادی‌ای است که برای هر مسئله خاص، هزینه‌های هماهنگی را کمینه می‌کند.

قرن بیستم این آزمایش را در سرتاسر قاره‌ها اجرا کرد. کشورهایی که مزیت‌های اطلاعاتی هماهنگی غیرمتمرکز را به رسمیت شناختند، رفاهی بی‌سابقه را ایجاد کردند. درمقابل، آن‌هایی که اصرار داشتند برنامه‌ریزان مرکزی می‌توانند بهتر هماهنگی پدید بیاورند، فقر و کمبود ایجاد کردند و درنهایت برای جلوگیری از فرار مردم ناچار به اجبار روی آوردند.

رونالد کوز در سال ۱۹۹۱ جایزه نوبل را برای همان پژوهشی برنده شد که آن را با تلاش برای کارآمد کردن سوسیالیسم آغاز کرده بود و با توضیح اینکه چرا چنین چیزی ممکن نیست، به پایان برد؛ یعنی نه از راه ایدئولوژی، بلکه از راه پژوهش تجربی درباره‌ی اینکه هماهنگی در نظام‌های پیچیده به‌راستی چگونه عمل می‌کند. دگرگونی کوز از زیر سؤال بردن همه‌چیز و دنبال کردن شواهد تا رسیدن به نتایجی ایجاد شد که با باور دلخواهش در تضاد بودند.