آیا جنبش بسیار باسابقه‌ی «سوسیال‌دمکراسی» می‌تواند به تثبیت دمکراسی در یک کشور کمک کند یا برعکس آن را دچار بی‌ثباتی می‌سازد؟

چگونه می‌توان یک ساختار دمکراتیک پایدار را در کشوری مستقر کرد؟ این پرسش یک پیش‌فرض درون خود دارد: اینکه استقرار دمکراسی در یک کشور غالباً امری مطلوب است. چنین پیش‌فرضی اما بدیهی نیست و اگر کسی موافق آن باشد، چنان‌که ما هستیم، منطقاً موظف است برای آن استدلال بیاورد. پاسخ به پرسش ابتدای بحث هم تا حد زیادی درون این استدلال روشن خواهد گشت. پس از آن به پرسش اصلی یادداشت می‌پردازیم: آیا جنبش بسیار باسابقه‌ی «سوسیال‌دمکراسی» می‌تواند به تثبیت دمکراسی در یک کشور کمک کند یا برعکس آن را دچار بی‌ثباتی می‌سازد؟

شکست در صندوق رأی یا پیروزی به هر قیمت؟

به تاریخ 150 سال اخیر ایران از اواسط عصر ناصری تا امروز نگاهی گذرا بیندازید: کشوری با حدود یک درصد جمعیت جهان طی این مدت چند مورد انقلاب، کودتا، ترور مقامات سیاسی بلندپایه و میان‌رده، ترور ایده‌پردازان، جنبش‌های اجتماعی خونین و جنگ‌های داخلی در سطح محلی را تجربه کرده است؟ چرا یک کشور باید این تعداد تجربه‌ی سیاسی خشن را از سر بگذراند؟ آیا کسی می‌تواند منکر این واقعیت بشود که این میزان تجربیات سیاسی تلخ اثر منفی بسیار عمیقی بر معیشت و رفاه مردم می‌گذارند؟

این گفته‌ها پند و اندرز نیستند. دمکراسی خواسته‌ای تفننی و از «برج عاج» نیست و دقیقاً به «منافع» فردی و محاسبه‌ی سودوزیان و «اقتصاد» ارجاع دارد. دمکراسی برای کشوری که در آن جریان‌های اجتماعی متعارض (اغلب در قالب چپ و راست) حضور دارند مطلوب است، چون باعث ثبات سیاسی، استقرار صلح و پرهیز از جنگ‌های داخلی و انقلاب‌ها و کودتاهای پی‌درپی می‌شود.

 اگر نمایندگان سیاسیِ یک جریان اجتماعی در کشوری بخواهند با زور قدرت را تصاحب کنند و با زور ادامه دهند، ممکن است کامیاب شوند؛ اما جریان‌های دیگر ساکت نخواهند نشست. مزیت استفاده از زور همیشه در انحصار یک جریان باقی نمی‌ماند. حتی اگر یکی از جریان‌ها درباره‌ی پیروزی خود در درگیری فرضی اطمینان داشته باشد، باز این پیروزی و حکومت بر مخروبه‌ی ناشی از آن، پیروزی کم‌هزینه‌ای نخواهد بود و - لااقل برای کسی که نگاه تا حدی متعارف به مسائل دنیوی داشته باشد - مطلوب هم نیست.

ممکن است کسانی آرمان‌هایی داشته باشند و حاضر باشند در راه آن آرمان‌ها همه چیز را به آتش بکشند. ما تنها برای کسانی می‌توانیم استدلال ذکر ‌کنیم که «به آتش کشیدن همه‌چیز» را در هر صورت مطلوب نمی‌دانند؛ کسانی که غیر از این می‌اندیشند، از همان ابتدا وارد فرایند شنیدن و اقامه‌ی استدلال نمی‌شوند.

دمکراسی یک فرایند سیاسی بسیار کم‌هزینه‌تر را جایگزین فرایند جنگ داخلی، کودتا و انقلاب می‌گرداند. طرفین، قبل از هرچیزی برای تأمین منافع خودشان، توافق می‌کنند که به جای درگیری فیزیکی، در قالب صندوق رأی درگیر شوند. یکی از جریان‌ها اکثریت را کسب می‌کند و حاکم می‌شود. دیگر جریان‌ها نیز به امید به دست آوردن اکثریت در آینده، به حکومتِ جریان نامطلوب مقابل تن می‌دهند و می‌پذیرند که تصمیم‌هایی اتخاذ خواهند شد که باب میل‌شان نیست.

ما به‌هیچ‌عنوان ادعا نمی‌کنیم که فرایند رقابت دمکراتیک معصومانه و «پاستوریزه» است: دروغ، دغل‌کاری، پروپاگاندا، شایعه‌پراکنی، عوام‌فریبی، وعده‌های پوپولیستی، بدنام‌سازی رقیب، برچسب‌زنی، تحریف واقعیت، خلف وعده و... تنها تعدادی از ابزارهای بسیار معمول در دمکراسی‌ها در سرتاسر جهان هستند. اگر کسی این ابزارها را بدتر از مسلسل و دوشکا و... می‌داند، می‌تواند انواع دیگرِ فرایندهای جابه‌جایی قدرت را به دمکراسی ترجیح دهد.

ما همچنین ادعا نمی‌کنیم که لزوماً از صندوق رأی بهترین و مناسب‌ترین آدم‌ها برای کشورداری بالا می‌آیند: برعکس، غالباً کسانی بالا می‌آیند که در استفاده از ابزارهای ذکرشده مهارت بیشتری دارند. اگر بخواهیم صریح باشیم، می‌توان گفت در دمکراسی‌ها اغلب هرکس که بتواند بهتر توده‌ها را تحمیق کند، موفق‌تر می‌شود و این بسیار نامطلوب است؛ درعوض، در نظام‌های غیردمکراتیک (لااقل در جوامعی که تا حد زیادی «مدرن» شده‌اند و درنتیجه اقشار اجتماعی متنوع در آن‌ها حضور دارند) هرکس بهتر بتواند از بخشی از توده‌ها برای کشتار بخشی دیگر استفاده کند، موفق‌تر خواهد بود. کدام‌یک نامطلوب‌تر است؟ تحمیق یا کشتار؟

واقعیت آن است که «سیاست» به‌خودی‌خود امر پاکیزه‌ای نیست. «کشورداری» یک شغل معمولی که آدم‌ها در بازار به دست می‌آورند و مشغول انجام آن می‌شوند، نیست. پس بهتر است آن را به‌درستی بشناسیم؛ بهتر است تجربیات کشورهای دیگری را که موفق‌تر از ما عمل کرده‌اند مدنظر قرار دهیم و مهم‌تر اینکه بهتر است تا جای ممکن دامنه‌ی «سیاست» را کوچک سازیم. این دقیقاً نقطه‌ای است که نقد ما از ایده‌ی «سوسیال‌دمکراسی» از آنجا آغاز می‌شود.

سوسیالیسم دمکراتیک؛ این‌همانی یا تناقض؟

در میان دانشگاهیان، افراد فرهیخته و قشر «طبقه‌ی متوسط» در جوامع توسعه‌یافته، شمار کسانی که سوسیال‌دمکراسی را بالاترین دستاورد بشر در زمینه‌ی نظام‌های سیاسی می‌دانند، کم نیست. فهم رایج از این ایده‌ی سیاسی چیزی از این قبیل است: سوسیال‌دمکراسی (یا دولت رفاه)، هم از استبداد و خفقان نظام‌های تمامیت‌خواه بلوک شرق سابق مبری است و هم جلوی سرمایه‌داری «لجام‌گسیخته» را می‌گیرد؛ سوسیال‌دمکراسی برای تمام شهروندان حداقلی از معیشت و رفاه و حمایت اجتماعی را فراهم می‌کند، اما جلوی پیشرفت کسانی را هم که تلاش و پشتکار و استعداد بیشتری دارند، نمی‌گیرد؛ سوسیال‌دمکرات‌ها می‌گویند ما نمی‌خواهیم ثروتمندان را جریمه کنیم، فقط می‌خواهیم حدودی بر ثروت بگذاریم؛ می‌خواهیم «سهم جامعه» نیز در این ثروت لحاظ شود.

خلاصه و ساده اینکه سوسیال‌دمکراسی همه‌ی چیزهای خوب را دارد و همه‌ی چیزهای بد را ندارد. اگر به‌راستی چنین است، پس چرا کسانی هستند که باز با این ایده مخالفت می‌کنند؟ آیا نیت شومی دارند و آن نظام سیاسی را مطلوب می‌دانند که بعضی چیزهای بد درون آن باشد؟ آیا بیسواد و نافرهیخته‌اند و توانایی تشخیص چیزهای خوب را ندارند؟ اقشار مدافع سوسیال‌دمکراسی اغلب همین دست فکرها را در مورد مخالفان خود در ذهن دارند. آن‌ها در مواجهه با مخالفان عقیدتی خود بسیار حق‌به‌جانب و گاهی تحقیرآمیز بحث می‌کنند. متأسفانه بخشی بزرگی از رسانه‌ها و بخش اعظم آکادمی هم در جوامع توسعه‌یافته در این زمینه پشتیبان این طرز فکر و این رویکرد هستند.

استدلال ما این است که قضیه به این سادگی که هواداران سوسیال‌دمکراسی یا دولت رفاه می‌پندارند، نیست. ایده‌ی مورد حمایت آن‎‌ها نه بالاترین دستاورد فکری بشر در زمینه‌ی نظام‌های سیاسی، بلکه یکی از مرموزترین قاتلانِ بزرگ‌ترین دستاوردهای بشر در زمینه‌ی نظام‌های سیاسی است. ایده‌ی سوسیال‌دمکراسی در صورت تداوم در یک جامعه، دمکراسی و آزادی را مضمحل و سرانجام نابود می‌کند؛ چگونه؟ با فربه کردن امر بسیار خطرناک و ذاتاً ناپاکِ سیاسی.

عامل بی‌ثباتی سیاسی: تسلط بر دولت؛ تسلط بر همه‌چیز

سوسیال‌دمکراسی عمده‌ی مشروعیت خود را از وعده‌ی فراهم‌آوری یک کمینه‌ی معیشت و رفاه برای همه می‌گیرد: همه باید لباس مناسب داشته باشند و کالری مناسب به آنان برسد؛ باید سقفی بالای سر همه باشد؛ همه باید از حداقلی از امکانات درمانی و آموزشی برخوردار باشند؛ هیچ‌کس نباید در طول روز بیش از حد کار کند؛ همه باید از حدی از فراغت برخوردار باشند تا بتوانند کتاب بخوانند (لابد تا بفهمند حق با ماست!) و به سینما بروند و ورزش کنند. حالا اگر کسی مقدار بیشتری به‌دست آورد، ایرادی ندارد و ما نمی‌خواهیم به زور همه را برابر کنیم.

چرا کسی باید مخالف این وعده‌ها باشد؟ پاسخ این است که هواداران نظام اجتماعی کاپیتالیستی (در همان معنایی که معمولاً آن را سرمایه‌داری «هار» و «لجام‌گسیخته» می‌خوانند) با هیچ‌یک از این «چیزهای خوب» مخالف نیستند. مناقشه بر سر ابزاری است که سوسیال‌دمکرات‌ها برای رسیدن به این اهداف برگزیده‌اند: زور دولت و جیب ثروتمندان. استدلال این است که به دلایل منطقی، این ابزار به هدف مدنظر سوسیال‌دمکرات‌ها منتهی نمی‌شود و برعکس جامعه را به طرف تولید کمتر، فقر بیشتر و درنهایت بی‌ثباتی شدید سیاسی و در صورت پافشاری بر تدام استفاده از این ابزار، به نابودی دمکراسی سوق می‌دهد. قضیه را با یک مثال شرح می‌دهیم.

اثری از والتر ووماکا، نقاش سوسیالیست اهل آلمان شرقی

اثری از والتر ووماکا، نقاش سوسیالیست اهل آلمان شرقی

مقامات یک کشور برای آنکه بتوانند به آرمان ظاهراً ساده، انسانی و مشروعِ «درمان مطلوب برای همه» دست یابند، در مرحله‌ی نخست باید بتوانند شمار بسیار زیادی بیمارستان بسازند، تمام این بیمارستان‌ها را با کادر درمانی مجرب تجهیز کنند و حداقلی از دستگاه‌های درمانی ضروری را در این بیمارستان‌ها مستقر گردانند. این یعنی در همان مرحله‌ی نخست، یا باید یک پشتوانه‌ی بسیار نیرومند آموزش گروه پزشکی در کشور وجود داشته باشد یا آن‌قدر سرمایه در دسترس باشد تا دولت بتواند با استفاده از آن کادر درمان را از خارج به کشور بیاورد. بنابراین در همان قدم اول صرفاً برای ایجاد زیرساخت‌های درمانی – و نه نگهداری و مدیریت آن‌ها - دولت باید کنترل بسیار گسترده‌ای را بر منابع درآمدی قلمرو تحت کنترل خود اعمال کند. انجام این کار نیاز به دیوان‌سالاری نیرومند و به‌کارگیری شمار زیادی کارمند تازه دارد. این دیوان‌سالاری و کارکنان آن‌ها به‌نوبه‌ی خود موج تازه‌ای از هزینه‌ها را به دنبال خواهند داشت که دولت برای تأمین آن باید به دنبال منابع درآمدی تازه بگردد. چنین فرآیندی به‌تنهایی استعداد این را دارد که تا در برگرفتن سرتاسر اقتصاد پیش برود.

تمام موارد مذکور را بگذارید در کنار این واقعیت که مراکز درمانی ایجاد شده، پس از تأسیس نیاز به نگهداری، بازسازی و مدیریت دائمی دارند. اما اگر دولت در انجام این کار موفق گردد، باز با آرمان «درمان برای همه» فاصله‌ی بسیار داریم: آیا شهروندان تک‌تک روستاها و مراکز جمعیتی در یک کشور پهناور به این مراکز درمانی دسترسی خواهند داشت؟ حداقل کاری که در این زمینه باید انجام داد، ایجاد جاده‌ها و خودروهای مناسب است.

لزومی ندارد در اینجا بیش از این وارد شرح زنجیره‌ی تولید و خدمات بسیار پیچیده‌ای شویم که درنهایت به ارائه‌ی خدمتی به نام «درمان» منتهی می‌شود. اکنون در کنار وعده‌ی «درمان برای همه»، دیگر وعده‌های سوسیال‌دمکراسی از قبیل «آموزش، غذا، فراغت، مسکن و... برای همه» را قرار دهید. آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد این است که سرتاسر اقتصاد تحت تسلط دیوان‌سالاری در خواهد آمد، اما نه برای تأمین حداقلی از درمان و آموزش ولو بی‌کیفیت برای همه، بلکه برای تأمین نیازهای همان دیوان‌سالاری و احتمالاً برای تأمین درمان و آموزش بی‌کیفیت برای کارکنان نورچشمی دیوان‌سالاری! سهم بقیه‌ی جمعیت فقط و فقط سرکوب خواهد بود. این بلایی است که آرمان «شیک» سوسیال‌دمکراسی و دولت رفاه برای یک کشور به ارمغان می‌آورد.

قضیه افزون بر اقتصاد، بعد سیاسی نیز پیدا می‌کند: به‌دست آوردن کنترل دولتی که بر همه‌چیز نظارت و چیرگی دارد، معادل به‌دست آوردن همه‌چیز می‌شود. دعوای سیاسی با دعوای مرگ‌وزندگی معادل می‌گردد. شکست در انتخابات، دیگر شکست در به‌دست آوردن چند سمت سیاسی، چند تریبون بیشتر و احتمالاً قدری پول بیشتر و لقمه‌ی چرب‌تر نیست و معنای بسیار عمیق و دامنه‌داری خواهد داشت. دیگر نمی‌توان به‌سادگی به فرایند دمکراتیک تن داد.

سوسیال‌دمکراسی لزوماً در تمام کشورها با همین عنوان اجرا نشده است. وضعیت کنونی بسیاری از کشورهای فقیر و مضمحل‌شده کنونی در جهان، محصول تلاش‌های دولت این کشورها برای اجرای صورت‌های «بومی» سوسیال‌دمکراسی است. اینجاست که به همان پرسش ابتدای بحث باز می‌گردیم: چگونه می‌توان در یک کشور دمکراسی باثباتی ایجاد کرد؟ با کوچک‌سازی دامنه‌ی امر سیاسی تا سرحد ممکن، تا آنجا که پیروزی یا شکست در یک انتخابات، هم‌ارز پیروزی یا شکست در همه‌چیز نباشد.