به گزارش اکوایران ، از خیابان حافظ که وارد خیابان نوفل لوشاتومی شوید چند قدیمی جلوتر همان کوچه که هنوز شکل و شمایل قدیم را حفظ کرده و دری آبی دارد کوچه لولاگر است . کوچه ای که خانه هایش قرینه هستند . در این کوچه تمام خانهها، نمای خانهها، بالکنها، پنجرههای آنها و حتی درختان کاشته شدن در درون خانهها به صورت قرینه و موازی هستند. از لحظه ورود به این کوچه قرینگی جلب توجه می کند هرچند که یک سمت کوچه خانه قدیمی نو نوار شده است و آن سو ساختمان قدیمی همان شکل سابق را دارد . اما تنها جاذبه این کوچه قرینه بودن آن نبود . بسیاری کوچه لولاگر را با عمو داوود صاحب اولین پیتزا فروشی تهران به یادمی آورند هرچند که شماره کسب او شماره یک نبود اما همه پیتزا داوود را به عنوان قدیمی ترین پیتزا فروشی شهر تهران می شناختند .

پیتزا داوود در یازدهم بهمن سال ۴۰ باز شده و هنوزهمان پیتزا دهه ۴۰ را به مشتری ها می داد. مشتری هایی که شاید برای بار اول به بهانه کالباس هایی که تا هر چقدر می خواستی برایت در فویل آلومینیومی می ریخت به کوچه لولاگر می آمدند اما بارها دیگر نه به خاطر پیتزایی که باب میل نبود بلکه به خاطر مرام مشتی عمو داوود می آمدند . آن مغاز کوچک همیشه پر ازمشتری بود و برای بسیاری از مردم این شهر خاطره شیرین مردی بامرام بود که مشتری هایش را فراموش نمی کرد ،با نام کوچک صدایشان می کرد و با دیدنش گذشته ای شیرین زنده می شد . بارفتنش سفارت فرانسه که همسایه عمو داوود بود تسلیت گفت و شهرداری تهران هم در بنری ابتدای کوچه نوشت :« آقا داوود عزیز خداحافظ.ممنون بابت همه خاطرات زیبایی که برامون ساختی.»
حمیدرضا حسینی، پژوهشگر تاریخ معاصر هم در کانال تلگرامی ناف تهران درباره خاطره مصاحبه با داوود فرجی پور نوشت :اینجوری هم نبود که آقا داوود با هر کسی مصاحبه کند، ولی علیرضای لولاگر از او خواست که اینکار را بکند و او هم که آدم بامرامی بود و حرف همسایه را زمین نمیزد، قبول کرد. چهارپایه را گذاشت جلوی در مغازه و گفت: بپرس تا بگم. و پرسیدم و گفت. حرفهایش در بخشی از فیلم بالا که شش سال پیش تهیه شده، هست.
بعد پرسید: کجا پخش میشه؟ گفتم: سایت جدیدآنلاین. گفت: من آنلاین مانلاین بلد نیستم. هرچی گرفتی بریز روی سیدی بیار برام. گفتم: چشم. ولی به چشم گفتنم راضی نشد. یک نیشگون محکم از پهلویم گرفت که فریادم تا آن سر کوچه رفت! با خنده شیطنتآمیزی گفت: برای این بود که یادت بماند حتما بیاوری، یادت میماند؟ حالا بیا پیتزا بخور.هنوز هیچکدام را یادم نرفته: زهر نیشگون و مزه پیتزایشامروز خبر آمد که آقا داوود رفته. خدایش بیامرزاد! غرض نقشی است کز ما باز ماند، که هستی را نمیبینم بقایی...»

مهدی یزدانیخُرم ،نویسنده و روزنامه نگار هم در کانال تلگرامی سرخِ سفید درباره عمو داوود نوشت که «داود رفت... خبری که برای بسیاری باز آورندهی خاطرات است و برای بسیاری دیگر اشاره به تکهای از تهران و البته ایران که در دکانِ کوچکِ خود در کوچهی لولاگر شصت سال پیتزا پخت و فروخت. «پیتزا داود شعبهی دیگری ندارد». این شعارش بود که «اولین» بماند.
اولین پیتزافروشی تهران که یکی از مظاهر مدرنیسمِ پیشرونده بود. نشانهای از ظهورِ خوراکی تازه که البته داود آن را به شیوهی خود میپخت و برای خورندهگانِ پر و پا قرصاش این پیتزا و آن کالباسهاس سساندودشده نشانهای بود از زمان و قطعن مکان. آدمها مکانها را میسازند، به آنها هویت میدهند و بعد این رابطه دو سویه میشود. در این کشور که اغلب مکانها به سرعت از بین میروند و انبوهی از تکههای تاریخساز در شهرها به سرعت و بیتوجه به حافظهها تغییر کاربری میدهند یک پیتزافروشی کوچک در خیابان نوفللوشاتو بخشی از خاطرهای جمعی بود و هست که مردی یکتنه آن را ساخت و البته پسرش نیز آن را ادامه داد. این حضور است که به شهرها هویت میدهد و از قضا مقابل نوستالژیهای آبکی میایستد. اینکه داود و خوراکی که مهیا میکرد و آن کوچه چه تاریخی را مشاهده کردند و اصلن خود بخشی از آن شدند، بسیار مهم است. حالا عمو داود از دنیا رفته. اویی که بخشی از یک هویت تازه شده بود در زمانهی خود و در داستانها و خاطرات میتوان نشاناش را یافت. امیل زولا در رمانِ درخشانِ «قلبِ پاریس» روایتِ خوراکپزیهای پر جانِ ارزانی را در پسزمینهی داستاناش میآورد که به زعمِ او هر کدام بخشی از پاریسِ هستند.
انبوههای از گوشتها، سبزیها، نانها، اشپزها، خورندهگان و گرسنهها و... جهانی که او میسازد قصهی شهریست که در آن هر جزیی جانِ خود را به تاریخ میدهد و بیتردید پیتزا داود یکی از همین بخشهای تهران است. زیرا چند نسل آن را درک کردهاند. و این یعنی مکانی متولد شده که دیگر از آن یک شخص نیست، که هزاران نفر به آن پیوند خوردهاند. حال با هر کیفیتی که باشد. برای همین مکانها باید بمانند و زمانی را یادآوری کنند که میگذرد. و چنین است که میتوان نوشت «نه، پیتزا داود هزاران شعبه دارد». هزاران نفر آن را مرور کردهاند و درش «سیر» شدهاند و بسیار به آنجا بازگشتهاند چون آن مکان و آن مرد را خوش داشتهاند. مرگِ پیتزافروش سالخوردهی تهران به یادم میآورد بارها تماشای آن ویترین را و زمان را. و قطعن حتا کسانی که او را هم ندیدند نیز در این یادآوری شریک هستند زیرا مکانها حافظهای هستند که تاریخ خود را تکثیر میکنند. پیرمرد سفرت شاد و بسیار ممنونام بابت آنچه برای ما رقم زدی.»