تصمیم به خریدن یا نخریدن یک کالای خاص، یک ارزیابی ذهنی محسوب می‌شود. در واقع برخی گمان می‌‌کنند از آنجایی که خرید کالا به هیچ هدف خاصی مرتبط نیست، پس ماهیتی تصادفی دارد. بنابراین، فرد کالایی را خریداری می‌کند زیرا مقیاس ترجیحات برای او تصمیم گرفته است که این کار را انجام دهد.

انتخاب ارزش ذهنی

نویسنده: فرانک شوستاک

مترجم: محمد هندی


در اقتصاد جریان اصلی، مطلوبیت عموماً به مثابه احساس رضایت یا لذت ناشی از خرید یا مصرف کالاها فهمیده می‌شود. بنا بر عقیده‌ی مشهور و رایج، مقیاس مطلوبیت فردی یا مقیاس ترجیحات فردی، که امری درونی است، انتخاب‌های شخص را متعین می‌کند. تصمیم به خریدن یا نخریدن یک کالای خاص، یک ارزیابی ذهنی محسوب می‌شود. در واقع برخی گمان می‌‌کنند از آنجایی که خرید کالا به هیچ هدف خاصی مرتبط نیست، پس ماهیتی تصادفی دارد. بنابراین، فرد کالایی را خریداری می‌کند زیرا مقیاس ترجیحات برای او تصمیم گرفته است که این کار را انجام دهد. نه اینکه عمل خرید به دلیل یک اقدام آگاهانه و هدفمند پدیدار شده باشد. با این حال، اگر ارزش‌گذاری نتیجه‌ی ارزش‌گذاری ذهن به چیزها باشد، پس این که مقیاس ترجیحات در ذهن فرد «سیم‌کشی» شده و ثابت می‌ماند، سوال‌بر‌انگیز است.

به گفته‌ی موری روتبارد، ارزش‌گذاری‌ها به خودی خود و بدون چیزهایی که باید ارزش‌گذاری شوند، وجود ندارند. با این نگاه، ارزش‌گذاری نتیجه‌ی ارزش‌گذاری ذهن به چیزها است. این رابطه‌ای بین ذهن و چیزها است. به گفته‌ی کارل منگر، فرد به صورت ذهنی یک کالا را بر اساس اهمیت نسبی‌اش در جهت برآورده کردن اهداف و البته میزان موجود بودن آن کالا رتبه‌بندی می‌کند. اهداف مختلفی که برای آن فرد مهم است به ترتیب نزولی کاهش می‌یابند و این باعث می‌شود خواسته‌ها نسبت به یکدیگر رقابتی باشند و نیاز به انتخاب داشته باشند. آنطور که منگر می‌گوید: بنابراین، اگر انسان‌های مقتصد مجبور باشند بین ارضای نیازی که ادامه‌ی زندگی‌شان به آن وابسته است و نیازی که صرفاً درجه‌ی بیشتر یا کمتری از رفاه به آن وابسته است، یکی را انتخاب کنند، معمولاً اولی را ترجیح می‌دهند. از این رو، فرد کالاها را بر اساس رضایتی که انتظار دارد از آنها دریافت کند و البته با در نظر گرفتن کمبود و میزان مورد تقاضا بودن آن کالاها از سمت دیگر افراد، ارزش‌گذاری می‌کند. این معیارها احتمالاً با توجه به تغییرات در شرایط یک فرد، متفاوت خواهند شد.

چارچوب میزس برای انتخاب‌های مصرف‌کننده

به گفته‌ی لودویگ فون میزس، با توجه به اینکه افراد دانش درونی و تجربی خاصی از انتخاب‌های خود دارند و با توجه به تناقض اجرایی  انکار عمل انسانی، استخراج یک نظریه‌ی انتخاب مبتنی بر منطق امکان‌پذیر است. به عنوان مثال، می‌توان مشاهده کرد که افراد درگیر فعالیت‌های متنوعی هستند. آنها ممکن است کار یدی انجام دهند، رانندگی کنند، در خیابان قدم بزنند یا در رستوران غذا بخورند. با این حال، برخلاف فرآیندهای طبیعی ساده، ویژگی متمایز این فعالیت‌ها این است که آگاهانه و هدفمند هستند. با استفاده از این آگاهی می‌توانیم معنای رفتار فردی را مشخص کنیم. بنابراین، برای مثال، کار یدی ممکن است برای برخی وسیله‌ای جهت کسب درآمد باشد که به نوبه خود آنها را قادر می‌سازد به اهداف مختلفی مانند خرید غذا یا لباس دست یابند. غذا خوردن در رستوران می‌تواند وسیله‌ای برای ایجاد روابط تجاری باشد. رانندگی با ماشین می‌تواند وسیله‌ای برای رسیدن به مقصدی خاص باشد. افراد در چارچوبی از وسایل و اهداف عمل می‌کنند؛ آنها از وسایل مختلف و کمیاب برای دستیابی به اهداف خود استفاده می‌کنند. این دانش که کنش انسان آگاهانه و هدفمند است، قطعی است و نه آزمایشی. هر کسی که سعی در اعتراض به این موضوع داشته باشد، خود را نقض می‌کند. بنابراین، برخی از نتایج حاصل از این دانش نیز معتبر هستند (تا زمانی که سازگار و غیردلبخواهی باشند). این بدان معناست که نیازی به قرار دادن آنها در معرض آزمایش‌های مختلف آزمایشگاهی، مانند آنچه در اقتصاد تجربی و سایر علوم انجام می‌شود، نیست.

میزس mises

لودویگ فون میزس

کنش هدفمند به این معنی است که افراد ابزارهای مختلف در دسترس خود را نسبت به اهدافشان ارزیابی یا سنجش می‌کنند. اهداف یک فرد، معیاری برای ارزیابی ابزارها و در نتیجه انتخاب‌ها تعیین می‌کند. با انتخاب یک هدف خاص، فرد همچنین معیاری برای ارزیابی ابزارهای مختلف تعیین می‌کند. فرض کنیم قصد فردی به اسم «باب» خرید ماشین باشد و انواع ماشین‌ها در بازار موجود است. بنابراین، باب باید اهداف خاصی را که ماشین به او در دستیابی به آنها کمک می‌کند، برای خود مشخص کند. به عنوان مثال، احتمالا باب باید در نظر بگیرد که آیا قصد دارد در مسافت‌های طولانی رانندگی کند یا مسافت‌های کوتاه. هدف باب تعیین می‌کند که چگونه ماشین‌های مختلف را ارزیابی کند. حال، ممکن است باب نتیجه بگیرد که برای مسافت کوتاه، یک ماشین دست دوم کافی است. با توجه به اینکه اهداف فردی، ارزیابی وسایل را تعیین می‌کنند، یک کالای مشابه می‌تواند در نتیجه تغییرات در اهداف فرد دیگر، ارزش متفاوتی داشته باشد. در هر برهه‌ای از زمان، افراد اهداف فراوانی دارند که مایل به دستیابی به آنها هستند. آنچه دستیابی به اهداف مختلف را محدود می‌کند، کمبود ابزار، زمان و مکان است. از این رو، هنگامی که ابزارهای بیشتری در دسترس قرار گیرند، می‌توان تعداد بیشتری از اهداف یا مقاصد را برآورده کرد. (یعنی استانداردهای زندگی افراد افزایش می‌یابد.)

مطابق الگوی رایج، اگر مقیاس ارزش‌گذاری ثابت و داده شده باشد، می‌توان این ترجیحات را در یک فرمول ریاضی فشرده کرد (یعنی می‌توان ترجیحات افراد را با استفاده از یک فرمول به دست آورد). در اقتصاد جریان اصلی، به این امر «تابع مطلوبیت» گفته می‌شود. همچنین، با توجه به اینکه مطلوبیت معمولاً به عنوان یک مقدار کل -مطلوبیت کل- ارائه می‌شود، می‌توان میزان اضافی را به این کل اضافه کرد. چیزی که مطلوبیت اضافی یا مطلوبیت نهایی نامیده می‌شود.

کارل منگر

کارل منگر

اهداف دلبخواهی نیستند!

اگرچه درست است که ارزش‌گذاری‌ها ذهنی هستند، اما به طور دلخواه توسط یک مقیاس ارزش‌گذاری یا نظرسنجی یا جبر شکل نمی‌گیرند، بلکه به طور آگاهانه توسط یک فرد متشکل و در عمل نشان داده می‌شوند. با این حال، بسیاری به اشتباه فرض می‌کنند که می‌توان مطلوبیت کل را تعیین کرد و داده‌های ریاضی گذشته می‌توانند تقاضای بازار را متعین کند. اما این موضوع از عمل، انتخاب و ترجیحات ذهنی انسان جداست. طبق این چارچوب، از آنجایی که خرید کالا به هیچ هدف خاصی مرتبط نیست، پس ماهیتی دلخبواهی دارد و این امر منجر به فرض خودسرانه بودن شکل‌گیری ارزش‌گذاری‌ها می‌شود. درحالیکه اگرچه درست است که ارزش‌گذاری‌ها ذهنی یا شخصی هستند و به خواسته‌ها و شرایط فرد بستگی دارند، اما تصادفی، دلبخواهی یا بی‌هدف شکل نمی‌گیرند (حتی اگر در دستیابی به مطلوبیت اشتباه کنند). تقاضا و ارزش‌گذاری‌ها به صورت مکانیکی توسط نوعی «مقیاس ارزش‌گذاری» تعین نمی‌یابند، بلکه با عمل و انتخاب افرادی که سعی در انجام کاری دارند، فرم می‌یابند. مطلوبیت نهایی، آنطور که دیدگاه جریان اصلی اقتصاد ارائه می‌دهد، چیزی اضافه بر مطلوبیت کل نیست، بلکه مطلوبیت‌ ِ هدف نهایی است. مطلوبیت ربطی به کمیت‌ها ندارد، بلکه مربوط به اولویت‌ها یا رتبه‌بندی‌ای است که هر فرد با توجه به اهداف خود تعیین می‌کند. بدیهی است که نمی‌توان اولویت‌ها را به این شکل و به صورت حسابی اضافه کرد. از آنجایی که مطلوبیت کل به این صورت وجود ندارد، مدل‌های مختلفی که در اقتصاد مبتنی بر این دیدگاهند، بی‌معنی هستند.

نتیجه‌گیری

با پیروی از اندیشه منگر، میزس و روتبارد – این مطلب که ارزش‌گذاری ذهنی ربطی به انتخاب‌های دلبخواهی مصرف‌کننده ندارد - یک هدف یا غایت خاص است که ارزش وسایل مربوطه را برای هر فرد تعیین می‌کند. اهداف به صورت دلبخواهی تعیین نمی‌شوند، بلکه مطابق با میزان کارایی‌ای که از آنها انتظار داریم و درک می‌کنیم تعیین می‌شوند.