نقش محمد عبده در تاریخ معاصر، نقشی پارادوکسیکال و در عین حال بنیادین است. او را می‌توان معمارِ نخستین خانه‌ی نیمه‌کاره‌ی تجدد در جهان اسلام دانست. عبده با درکِ این واقعیت که اسلامِ سنتی با فرمتِ و ساختار قدیمی‌اش توانِ ایستادگی در برابر پیشرفت‌های علمی و سیاسیِ غرب را ندارد، و با چراغ این سنت مستغرق در قدیم نمی‌توان پاسخی برای دنیای جدید در آستین داشت. عبده پروژه‌ای را کلید زد که هدفش نه حذف دین، بلکه «معاصر کردن» آن بود. او می‌خواست این مسئله را ثابت کند که اسلام نه تنها مانعِ تمدن در دوران جدید نیست، بلکه می‌تواند شرایط امکانی ایجاد کند که می‌تواند محرکِ اصلی تمدن جدید در جهان اسلام شود؛ مشروط بر اینکه از پیله‌ی خرافات و تقلیدِ کورکورانه (جمود) خارج شود.

محمد عبده

محمد عبده

اقامه‌ی بحث در مورد عبده از این نقطه آغاز می‌شود که او برای نوسازی، به جای نفیِ گذشته، به «بازخوانیِ گزینشی» آن روی آورد. او با شعار بازگشت به «سلف صالح»، عملاً بخش بزرگی از میراثِ فقهی و کلامیِ قرون میانه اسلامی را کنار گذاشت تا راه را برای ورودِ مفاهیمِ مدرنی چون مشروطیت، حقوق شهروندی و علوم تجربی هموار کند. او اولین کسی بود که «عقل» را، هرچند در چارچوبِ متن، به مسندِ قضاوت بازگرداند. وانگهی او با گزینشی کردن تأمل بر سنت امکان مواجهه انعکاسی با آن را ممتنع کرد. 

نقش عبده در تاریخ اسلام معاصر: بذری برای دو گیاه متفاوت

نقش عبده در تاریخ معاصر را نمی‌توان در یک خط خلاصه کرد؛ او منشأ یک انشعابِ بزرگ است. او از سویی «پدرِ نواندیشی دینی»‌ به قول امروزی‌ها شناخته می‌شود که راه را برای امثال طه حسین و محمد ارکون باز کرد تا با شجاعت بیشتری به سراغ سنت بروند. از سوی دیگر، او ناخواسته بنیان‌گذارِ «سلفی‌گریِ مدرن» نیز گشت.

تاکید محمد عبده بر بازگشت به صدر اسلام برای استخراجِ راه‌حل‌های امروز، ابزاری به دستِ جریان‌های بعدی (مانند رشید رضا و اخوان‌المسلمین) داد تا پروژه او را به سمتی ببرند که او هرگز تصورش را نمی‌کرد. در واقع، تمامِ جدال‌های فکریِ امروز در جهان عرب و حتی ایران -از اسلام سیاسی گرفته تا سکولاریسم الهیاتی- ریشه در آن بذری دارد که عبده در خاکِ حاصلخیز اما ملتهبِ مصرِ اواخر قرن نوزدهم کاشت. او مرزِ میان «سنت» و «تجدد» را چنان لغزنده کرد که هنوز هم متفکران بر سرِ این مرز در حال سقوط یا صعود هستند.

عابد الجابری

محمد عابد الجابری

کالبدشکافیِ یک بن‌بست؛ الجابری در برابرِ توهمِ نهضت

یکی از منتقدین محمد عبده، عابد الجابری متفکر مشهور عرب در جهان است؛ وقتی از محمد عابد الجابری حرف می‌زنیم، از مردی حرف سخن می‌گوییم که پروژه‌اش نه اصلاحِ سیاسی بود و نه نصیحتِ اخلاقی؛ او به دنبال «نقدِ ابزارِ اندیشیدن» در جهان و سنت اسلامی بود. الجابری معتقد بود که فاجعه‌ی ما در «آنچه می‌اندیشیم» نیست، بلکه در «چگونه اندیشیدن» است. او در چهارگانه‌ی سترگِ «نقد عقل عربی»، وقتی به ایستگاهِ محمد عبده می‌رسد، با لحنی گزنده اما مستدل، بر کلِ آنچه ما «عصر نهضت» (النهضه) می‌نامیم، خط بطلان می‌کشد.

نقد الجابری به عبده را می‌توان در چند لایه‌ی عمیقِ زیرین بررسی کرد:

لایه‌ی اول: بحرانِ اپیستمولوژیک یا فریبِ «این‌همانی»

بزرگ‌ترین نقد الجابری به محمد عبده، در مفهوم «قیاسِ غایب بر شاهد» نهفته است. الجابری معتقد است عبده به‌جای آنکه مفاهیم مدرن غربی (مانند پارلمان، آزادی‌های فردی و متدولوژی علمی) را به عنوان محصولِ یک «گسستِ تاریخی» در غرب بپذیرد، سعی کرد برای آن‌ها شناسنامه‌ای جعلی در دلِ سنت اسلامی دست‌وپا کند. درست همین شیوه در میان روشنفکری ایران در قرن بیستم میلادی نیز متداول گشت و تا اکنون نیزادامه دارد. 

عبده می‌گفت: «دموکراسی همان شورا است» یا «حقوق بشر همان کرامتِ انسانی در قرآن است». الجابری این کار را نه یک «نوسازی»، بلکه یک «خیانتِ معرفتی» می‌داند. اما چرا عابد الجابری این طرح بحث را یک خیانت معرفتی می¬داند؟ چون دموکراسی محصولِ عقلِ خودبنیاد و قراردادِ اجتماعی است، در حالی که شورا در سنتِ عبده، همچنان در سایه‌ی تکلیف و وحی معنا می‌یابد.  به این معنا که در غرب جدید انسان دارای حق است، اما در سنتی که محمد عبده از آن صحبت می¬کند و سعی به انطباق مفاهیم جدید غرب در آن دارد را امت اسلامی مکلف به انجام تکالیف هستند. الجابری استدلال می‌کند که عبده با این «همسان‌پنداری‌های دروغین»، عقلِ عربی را از فهمِ ماهیتِ واقعیِ مدرنیته محروم کرد. او به جامعه آموخت که برای مدرن شدن، نیازی نیست «تغییر» کنیم، بلکه کافی است «برگردیم». این یعنی مدرنیته در نگاه عبده، نه یک «مقصد»، بلکه یک «بازگشت» بود. این بازگشت از دید الجابری ارتجاعی است که از بنیان سلفی بیرون می‌جهد. 

لایه‌ی دوم: پارادوکسِ سلفی‌گری؛ وقتی عقب‌گرد، پیشرفت نامیده شد

الجابری با تیزبینی نشان می‌دهد که محمد عبده ناخواسته «سلفی‌گری» را بازتولید کرد. عبده تصور می‌کرد با پیرایشِ دین از خرافاتِ صوفیه و بازگشت به سلفِ صالح، می‌تواند موتورِ محرکِ تمدن را روشن کند. اما الجابری می‌پرسد: کدام سلف؟ سلفی که خود محصولِ یک نظامِ داناییِ پیشامدرن است، چگونه می‌تواند راهنمای ما در عصرِ جدید باشد؟ مسئله الجابری از طرح پرسش از محمد عبده در واقع فهم از مناسبات جدید در غرب است. 

نقد الجابری این است که عبده «زمانِ تاریخی» را نادیده گرفت. درست به همین سیاق روشنفکران دینی ایرانی نیز دچار زمان پریشی‌اند. در نظر الجابری؛ محمد عبده فکر می‌کرد مفاهیم، اشیائی ثابت هستند که می‌توان آن‌ها را از قرن دوم هجری برداشت و در قرن بیستم به کار گرفت. الجابری می‌گوید عبده با این کار، عقلِ مسلمان را در یک «دایره‌ی بسته» قرار داد. در این دایره تنگ، هر راهِ رو به جلویی، الزماً باید از مسیرِ رو به عقب بگذرد. نتیجه این شد که پروژه‌ی عبده به‌جای آنکه جامعه را به سوی «آینده» پرتاب کند، آن را در «گذشته» لنگر انداخت. الجابری معتقد است که سلفی‌گریِ رادیکالِ امروزی (از رشید رضا تا جریان‌های جهادی)، فرزندِ مشروعِ همین رویکردِ عبده هستند؛ چرا که عبده راهِ «توجیهِ حال با گذشته» را هموار کرد.

لایه‌ی سوم: عقل در خدمتِ «بیان»؛ شکستِ عقل‌گراییِ اعتزالی

الجابری در تقسیم‌بندیِ سه‌گانه‌ی خود از عقل عربی (بیانی، عرفانی، برهانی)، محمد عبده را در زندانِ «عقلِ بیانی» می‌بیند. اگرچه عبده ادای عقل‌گرایان و معتزله را در می‌آورد، اما از نظر الجابری، عقلِ او «عقلِ مستقل» (برهانی) نبود. عقلِ عبده، عقلی بود که وظیفه‌اش «فهمِ متن» و «دفاع از متن» تعریف شده بود.

وقتی عبده سعی می‌کند معجزات را با تئوری‌های علمیِ زمانه‌ی خود (مثل داروینیسم یا فیزیکِ قرن ۱۹) تطبیق دهد، الجابری این را نشانه‌ی قدرتِ عقل نمی‌بیند، بلکه آن را نشانه‌ی زوالِ عقل می‌داند. شبیه این کار را در قرن بیستم با هیجاناتی خاص در ایران مهندس بازرگان معروف انجام داد. از نظر جابری، این «عقلِ ابزاری» است که صرفاً می‌خواهد به هر قیمتی ثابت کند «ما هم چیزی کم نداریم». الجابری معتقد است که تجددِ واقعی، زمانی رخ می‌دهد که عقل بتواند به «نقدِ متن» بپردازد، نه اینکه نوکرِ متن باشد تا برایش وجهه‌ی علمی دست‌وپا کند. مسئله عابد الجابری پرسش از سنت است؛ وانگهی عبده با این کار، عقل را در حدِ یک «وکیلِ مدافع» پایین آورد، در حالی که مدرنیته نیازمندِ عقلی در مقامِ «قاضی» است.

لایه‌ی چهارم: «التقاط»؛ وصله‌های ناجور بر تنِ اندیشه

نقدِ تندِ دیگرِ الجابری متوجهِ ساختارِ «کشکولی» و التقاطیِ اندیشه‌ی عبده است. عبده تکه‌ای از لیبرالیسمِ هربرت اسپنسر را برمی‌داشت و آن را به تکه‌ای از فقهِ حنفی وصله می‌کرد. البته این وصله و پینه کردن ها پس از او ذیل انواع روشنفکری دینی در جهان اسلام متداول گشت. وانگهی، الجابری می‌گوید این اندیشه، «ارگانیک» نیست. این یک ساختمانِ بی‌فونداسیون است که هر آجرش از یک خرابه برداشته شده است.

این التقاط باعث شد که اندیشه‌ی عبده فاقد «قدرتِ زایش» باشد. الجابری استدلال می‌کند که به همین دلیل، بلافاصله پس از مرگ عبده، شاگردانش به خونِ هم تشنه شدند. جبهه‌ی «اصالت» (به رهبری رشید رضا) و جبهه‌ی «معاصرت» (به رهبری طه حسین) هر دو از عبده تغذیه می‌کردند، چون عبده هم‌زمان هم سلفی بود و هم متجدد. الجابری این را یک «بیماریِ فکری» می‌داند؛ اینکه یک اندیشمند نتواند تکلیفِ خود را با مبانیِ معرفتی‌اش روشن کند و بخواهد همه را راضی نگه دارد.

لایه‌ی پنجم: غیبتِ «منطقِ درونی» در مواجهه با غرب

الجابری معتقد است که محمد عبده در مواجهه با غرب، دچار یک «شیفتگیِ مرعوبانه» بود، هرچند تظاهر به استقلال می‌کرد. عبده می‌خواست غرب را «اهلی» کند، اما چون ابزارِ نقدِ مدرنیته را نداشت، صرفاً به الگوبرداری از پوسته‌ی آن بسنده کرد.

نقد الجابری این است که عبده نفهمید مدرنیته یک «بسته»یا بقول فرنگی‌ها پکیج است که از دلِ تحولاتِ اجتماعی، اقتصادی و فلسفیِ خاصی بیرون آمده است. این بدان معنا است که نمی‌توان چرخ‌خیاطی و دموکراسی را از غرب گرفت اما مبانیِ معرفتیِ آن (مانند سکولاریسم یا فردگرایی) را پشتِ در گذاشت. عبده فکر می‌کرد می‌تواند «میوه‌ی مدرنیته» را بچیند بدون آنکه به «ریشه‌ی مدرنیته» دست بزند. الجابری این نگاه را ساده‌لوحانه می‌داند و معتقد است که همین نگاه باعث شد تا جوامع عربی-اسلامی به یک «تجددِ صوری» و نمایشی دچار شوند که در باطن، همچنان قبیله‌ای و سنتی باقی مانده است.

فرجامِ سخن؛ عبده از نگاهِ جراح

محمد عابد الجابری با نقدِ محمد عبده، در واقع به ما هشدار می‌دهد که «اصلاحِ دینی» بدون «نقدِ عقلانی» راه به جایی نمی‌برد. از نظر او، محمد عبده پلی بود که به‌جای آنکه ما را از رودخانه‌ی سنت عبور دهد، در وسطِ آب رها کرد. او نه آن‌قدر شجاع بود که مثلِ سکولارهای رادیکال از سنت دل بکند، و نه آن‌قدر از نظر مبانی علوم انسانی  منسجم بود که بتواند یک الهیاتِ نوینِ واقعی بنا کند.

الجابری در پایانِ تحلیلش، عبده را شخصیتی می‌بیند که در «فضای میانی» (In-between) گیر کرده بود. او قربانیِ همان عقلِ عربی بود که می‌خواست اصلاحش کند. نقد الجابری به ما می‌گوید که برای خروج از این وضعیت، جهان اسلام به ویژه ناحیه و اقالیم عربی آن نباید به دنبالِ «محمد عبده‌های جدید» بگردد؛ بلکه باید ساختارِ فکری‌ای را که عبده‌ها را تولید می‌کند، ویران و از نو بسازد.این نقد، برخلافِ تحقیقاتِ سطحی، به  خواننده یادآوری می¬کند که ریشه‌ی دردهای جهان اسلام نه در کمبودِ تکنولوژی، بلکه در «انسدادِ معرفتی» است؛ انسدادی که محمد عبده با تمامِ بزرگی‌اش، تنها توانست روی آن را با لایه‌ای از مفاهیمِ مدرن بپوشاند، اما هرگز نتوانست آن را بشکند.