سید قطب معتقد بود «وطن چیزی جز مشتی خاکِ عفن نیست» و در مهم‌ترین اثرش، «معالم فی الطریق» (نشانه‌های راه)، تیرِ خلاص را به مفهومِ میهن می‌زند. او معتقد است هر نوع وفاداری به مرز، خاک، زبان یا تاریخ، نوعی «شرک» و بازگشت به عصر «جاهلیت» است.

اگر «حسن البنا» معمارِ تشکیلاتِ اخوان‌المسلمین بود، «سید قطب» کسی است که نفرت از «دولت ملی» و کینه از «تمدن غرب» و  غرب ستیزی را به یک دکترینِ مذهبی تبدیل کرد.  به این معنا که ستیز با امر ملی و غرب مبدل به تکلیف دینی شد. وقتی ثروت الخرباوی در کتاب سرّ المعبد به جمله‌ی مشهور قطب اشاره می‌کند که «وطن چیزی جز مشتی خاکِ عفن نیست»، در واقع در حالِ نشان دادنِ ریشه‌ی یک معضل است؛ معضلی که امروز در رگ‌های امت‌گرایان، انترناسیونال‌های چپ و همه‌ی کسانی که با موجودیتِ «کشور-ملت» دشمنی دارند، جاری است. بیایید با عینکِ صریحِ واقعیت، نگاهی به تاریک‌خانه‌ی فکری این مرد بیندازیم؛ مردی که بزرگ‌ترین میراثش برای جهان، بمب‌گذاری و بی‌وطنی بود.

وطن‌ستیزی؛ وقتی شناسنامه «بت» می‌شود!

سید قطب در مهم‌ترین اثرش، «معالم فی الطریق» (نشانه‌های راه)، تیرِ خلاص را به مفهومِ میهن می‌زند. او معتقد است هر نوع وفاداری به مرز، خاک، زبان یا تاریخ، نوعی «شرک» و بازگشت به عصر «جاهلیت» است. دلبستگی به داشته‌های انسانی، منابع تولید احساسات و سنت، که دین هم یکی از شئون آنها است، به نظر سید قطب مظاهر شرک است، و تنها چیزی که برای انسان از نظر ایشان بایست برای انسان باقی بماند امر دینی در چارچووب شریعت است. سید قطب در این کتاب به صراحت می‌گوید: «اسلام برای انسان وطن نمی‌شناسد، جز عقیده.» از این نظر قطب، یک ایرانیِ اخوانی باید به یک مالزیاییِ اخوانی وفادارتر باشد تا به همسایه‌ی دیوار به دیوارِ ایرانی‌اش که مثل او فکر نمی‌کند. مناسبات هموطن وهمشهری گری که از محصولات حاکمیت قانون و شهروندی است در نزد ایشان بی‌معنا است.  این نقطه  دقیقاً همان نقطه‌ای است که «امت‌گراییِ» قطب با «انترناسیونالیسمِ» مارکسیستی گره می‌خورد؛ هر دو به دنبالِ نابودیِ هویتِ ملی هستند تا انسان را به یک پیچ‌ومهر‌ی بی‌هویت در ماشینِ ایدئولوژی تبدیل کنند. برای قطب، ایران یا مصر فقط «عرصه‌ی جهاد» هستند، نه خانه‌ای برای زندگی.

غرب‌ستیزی؛ عقده‌ی حقارت در لباسِ جهاد

نفرتِ سید قطب از غرب، نه یک نقد سیاسی، بلکه یک «واکنشِ روانی» بود. او در اواخر دهه‌ی ۴۰ میلادی سفری به آمریکا داشت. قطب در مقاله‌ای با عنوان «آمریکایی که من دیدم»، تصویری از این کشور ارائه می‌دهد که بیشتر شبیه به هذیان است. او حتی از چمن‌زنیِ آمریکایی‌ها و موسیقیِ جاز هم متنفر بود و آن‌ها را نشانه‌ی «حیوانیت» می‌دانست! سید قطب چون نمی‌دانست راه فهم تمدن جدید در غرب چیست، با آن سر ستیز برداشت. 

قطب در کتاب عظیمش، «فی ظلال القرآن» (در سایه‌ی قرآن)، غرب را نه یک تمدن، بلکه یک «فاحشه‌خانه‌ی بزرگ» توصیف می‌کند که هدفش نابودیِ ایمان است. غرب‌ستیزیِ او از جنسِ نقدِ استعمار نبود؛ او با «عقلانیت»، «آزادیِ فردی» و «حقوق مدنی» دشمنی داشت. او معتقد بود تمدن غرب باید از ریشه کنده شود. این همان تفکری است که امروز در شعارهای رادیکالِ ضدِ غربی می‌بینیم؛ جایی که فرد به جای تلاش برای پیشرفتِ ملی، تمامِ ناتوانی‌های خود را با دشنام دادن به «غرب» جبران می‌کند.

دکترین «حاکمیت»؛ اعلان جنگ به بشریت

سید قطب با وام گرفتن از ابوالاعلی مودودی، مفهوم «حاکمیتِ الهی» (الحاکمیة) را تئوریزه کرد. او در مقالاتِ تندِ خود مدعی شد که تمامِ حکومت‌های روی زمین (از جمله دولت‌های ملی در کشورهای اسلامی) «کافر» هستند، چون از قوانینِ بشری پیروی می‌کنند. سید قطب هر امر عرفی را نفی می‌کرد که و حاکمیت ملی را نوعی طاغوت می‌دانست. 

نتیجه‌ی این تفکر ساده و هولناک است؛ تکفیرِ جامعه. قطب معتقد بود چون مردمِ  مثلا ایران یا مصر به «دولت ملی» و «قانون اساسی» رأی می‌دهند، پس از اسلام خارج شده‌اند و در «جاهلیت» به سر می‌برند. اینجاست که او مجوزِ کشتارِ هم‌وطنان را صادر می‌کند. «داعش» و «القاعده» از خلاء  بیرون نیامده‌اند؛ آن‌ها فرزندانِ خلفِ همین جملاتِ سید قطب هستند. او به پیروانش یاد داد که به جای ساختنِ وطن، باید آن را به «ویرانه‌ای برای جهاد» تبدیل کنند.

 اتحادِ شومِ بی‌وطن‌ها: قطب، مارکس و آنارشی

عجیب نیست که امروز می‌بینیم برخی از چپ‌های رادیکال  و انترناسیونال‌ها با ستایش از «جنبش‌های ضدِ سیستمی»، به نوعی با میراثِ قطب هم‌صدا می‌شوند. چون هر سه گروه با «نهادِ دولت» دشمن‌اند.

قطب می‌گوید دولت ملی «بت» است.

مارکسیست می‌گوید دولت ملی «ابزارِ سرکوب» است.

آنارکو-کاپیتالیست می‌گوید دولت ملی «متجاوز به مالکیت» است.

سید قطب پلِ میانِ این نحله‌های ویرانگر است. او با ادبیاتِ مذهبی، همان کاری را با هویتِ ملی می‌کند که دیگران با ادبیاتِ طبقاتی یا اقتصادی می‌کنند. او «خاکِ میهن» را «عفن» می‌نامد تا راه را برای ورودِ «لژیون‌های بی‌وطن» باز کند.

 میراثِ قطب؛ خنجری در پهلوی ایران

برای ما ایرانی‌ها، فهمِ سید قطب یک ضرورتِ امنیتی است. هر کسی که امروز شعارِ «اتحادِ امت» را سر می‌دهد تا مرزهای ملیِ ما را سست کند، در واقع در حالِ بازخوانیِ درس‌های سید قطب است. قطب به ما یاد داد که چگونه می‌توان در قلبِ تهران نشست و برای نابودیِ ایران نقشه کشید، چون «وطن فقط یک مشتی خاک است».

سید قطب مردی بود که در «سایه‌ی کینه» زندگی کرد و در «سایه‌ی دار» جان داد، اما بذری که او کاشت همچنان در حالِ میوه دادن است. او غرب را به خاطرِ آزادی‌اش و وطن را به خاطرِ هویتش می‌خواست نابود کند. ما در مقابلِ این تفکر، با صدای بلند می‌گوییم: وطنِ ما، «خاکِ عفن» نیست؛ وطنِ ما، ناموسِ معرفتی و سنگرِ تمدنیِ ماست.