«آیا جنگ میشود؟» برای مدیری که مسئول حقوق کارکنان، تعهد به مشتریان و بقای یک بنگاه است، پرسشی طبیعی است. پشت این سؤال، نگرانی واقعی وجود دارد: اگر امروز استخدام کنیم، خرید کنیم، قرارداد ببندیم یا سرمایهگذاری کنیم و فردا شرایط تغییر کند، چه خواهد شد؟ اما این پرسش، با همه اهمیتی که دارد، میتواند مدیریت را در تلهای گرفتار کند؛ تله انتظار برای پاسخی که هیچکس نمیتواند با اطمینان در اختیار ما بگذارد.
مسئله از جایی شروع میشود که تمام تصمیمهای شرکت به روشنشدن وضعیت جنگ گره میخورد. استخدام متوقف میشود، توسعه محصول عقب میافتد، مذاکرهها نیمهکاره میماند و مشتری میشنود: «فعلاً صبر کنیم ببینیم چه میشود.» هر تصمیم بهتنهایی محتاطانه به نظر میرسد، اما حاصل جمع آنها ممکن است بنگاهی باشد که پیش از وقوع بحران، توان حرکت خود را از دست داده است.
پرسیدن درباره احتمال جنگ اشتباه نیست. تبدیلکردن پاسخ آن به شرط آغاز هر اقدام، مسئلهساز است. مدیر بهتدریج از کسی که باید در شرایط نامطمئن تصمیم بگیرد، به کسی تبدیل میشود که منتظر پایان عدمقطعیت است. در این وضعیت، آینده عملاً اختیار اداره امروز را به دست میگیرد.
این انتظار یک خطای مهم در خود دارد: فرض میکند تعویق تصمیم، هزینهای ندارد. درحالیکه توقف نیز منابع مصرف میکند. حقوق، اجاره و هزینه نگهداری ادامه دارد؛ فرصت فروش میگذرد؛ محصول قدیمیتر میشود؛ نیروی توانمند، آینده شغلی خود را در جای دیگری جستوجو میکند. حتی اگر جنگی رخ ندهد، این هزینهها پرداخت شدهاند. شرکت ممکن است از یک خطر احتمالی فاصله گرفته باشد، اما در معرض فرسایشی قطعی قرار گرفته است.
از سوی دیگر، عبارت «اگر جنگ شود» دامنه بزرگی از وضعیتها را در یک تصویر مبهم جمع میکند. برای یک شرکت، اختلال اینترنت تهدید اصلی است؛ برای دیگری، توقف حملونقل، کاهش تقاضا، محدودیت پرداخت یا دشواری حضور کارکنان. تا وقتی تهدید را به اثر مشخص بر عملیات ترجمه نکردهایم، دانستن احتمال کلی جنگ نیز کمک چندانی به تصمیم نمیکند. مدیری که میپرسد «در صورت قطع یکهفتهای دسترسی به مشتری، چگونه خدمت را ادامه میدهیم؟» به تصمیم نزدیکتر است.
البته ادامه فعالیت به معنای ادامه همه برنامههای قبلی نیست. بعضی تصمیمها واقعاً باید عقب بیفتند: تعهد بزرگ و غیرقابلبازگشت، سرمایهگذاریای که نقدینگی حیاتی شرکت را مصرف میکند، یا اقدامی که ایمنی کارکنان را به خطر میاندازد. تفاوت در این است که توقف، به یک تصمیم مشخص و دلیل روشن محدود شود. «فعلاً همهچیز متوقف» جایگزین مناسبی برای ارزیابی جداگانه تصمیمها نیست.
در شرایط پرریسک، اندازه و شکل حرکت اهمیت پیدا میکند. پروژه بزرگ میتواند به چند مرحله تقسیم شود. استخدام ضروری میتواند با دامنه مسئولیت روشن و متناسب با توان مالی انجام گیرد. توسعه محصول میتواند از یک آزمایش کوچک آغاز شود. قرارداد میتواند برای تغییر شرایط، سازوکار بازبینی داشته باشد. هدف این است که شرکت امکان پیشروی را حفظ کند و هزینه تغییر مسیر را پایین بیاورد.
برای این کار، تیم مدیریت به چند سناریوی عملی نیاز دارد. اگر فروش کاهش یافت، کدام هزینهها زودتر تعدیل میشوند؟ اگر وصول مطالبات عقب افتاد، پرداخت حقوق تا چه زمانی ممکن است؟ اگر دفتر در دسترس نبود، چه فعالیتهایی ادامه پیدا میکنند؟ اگر یکی از تأمینکنندگان از مدار خارج شد، جایگزین چیست؟ پاسخ این پرسشها باید مسئول، اقدام و زمان داشته باشد. سناریویی که فقط در یک جلسه مطرح شود، آمادگی ایجاد نمیکند.
تصمیم به توقف نیز باید تاریخ بازبینی و شرط پایان داشته باشد. اگر توسعه یک شعبه عقب میافتد، روشن کنیم با چه نشانهای دوباره بررسی خواهد شد. اگر استخدام تعلیق میشود، مشخص کنیم چه ظرفیتی باید حفظ شود و تا چه زمانی. وگرنه تصمیم موقت، بیسروصدا به وضعیت دائمی تبدیل میشود؛ وضعیتی که کسی دیگر مسئول توضیح آن نیست.
کارکنان هم به همین شفافیت نیاز دارند. وعده «هیچ اتفاقی نمیافتد» قابل اتکا نیست؛ سکوت مدیر نیز میدان را به شایعه میسپارد. میتوان صادقانه گفت آینده روشن نیست، اما برای پرداختها، تداوم خدمت و ایمنی افراد برنامه داریم و با تغییر شرایط، تصمیمها را بازبینی میکنیم. چنین توضیحی به کارکنان امکان میدهد جای خود را در برنامه شرکت ببینند.
به گمان من، مسئولیت مدیر این نیست که پیش از دیگران از وقوع جنگ باخبر شود. مسئولیت او این است که بنگاه را برای چند آینده ممکن آماده کند و در هرکدام، حدود اقدام و توقف را بشناسد. شرکتی که بقای خود را به درستبودن یک پیشبینی وابسته کرده، شکننده است؛ چه آن پیشبینی خوشبینانه باشد، چه بدبینانه.
«آیا جنگ میشود؟» ممکن است برای مدتی بیپاسخ بماند. اما اینکه امروز چه تعهدی بدهیم، چه میزان نقدینگی حفظ کنیم، کدام پروژه را کوچکتر کنیم و چگونه از کارکنان و مشتریان مراقبت کنیم، پرسشهایی هستند که نمیتوان پاسخشان را به آینده واگذار کرد.