اکوایران: رهبران شخصی از ترامپ تا پوتین و شی جین‌پینگ با تمرکز بر هوس‌ها و انگیزه‌های شخصی، به تهدیدی برای ثبات جهانی تبدیل شده‌اند. در جهانی که در دست رهبران منزوی و غیرپاسخگو است، بحران‌ها و جنگ‌های بی‌منطق محتمل‌تر می‌شوند.

به گزارش اکوایران، حکومت‌های شخصی، با تمرکز بر انگیزه‌های فردی و هوس‌های شخصی رهبران، به بحران‌های جهانی دامن می‌زنند. ترامپ، پوتین و شی جین‌پینگ نمونه‌های بارز این رویکرد هستند که در آن منافع ملی و منطق جای خود را به اقتدارگرایی و تصمیم‌گیری‌های اشتباه داده‌اند. منبع این گزارش نوشته‌ای از فارن افرز است که در دو بخش منتشر خواهد شد.

تقلید رقص یک دیوانه

 دونالد ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا، در سخنرانی 6 ژانویه خود گفت: «او می‌رود و سعی می‌کند رقص من را تقلید کند»، توضیح می‌داد که چرا او دستور داده است نیروهای نظامی آمریکا در دل شب به کاراکاس پرواز کنند، نیکولاس مادورو رئیس‌جمهور ونزوئلا و همسرش را دستگیر کنند و آن‌ها را به ایالات متحده منتقل کنند تا به اتهامات جنایی محاکمه شوند. ترامپ دلایل دیگری هم داشت. او گفت که مادورو یک قاچاقچی مواد مخدر است. او رهبری استبدادی و سرکوبگر دارد. او تمایلی به دادن دسترسی اولویت‌دار به شرکت‌های آمریکایی به نفت ونزوئلا نداشت. اما چند نفر از کارشناسان باور دارند که کاراکاس نقشی اساسی در تجارت مواد مخدر ندارد، و ترامپ بخش عمده‌ای از رژیم خشونت‌بار ونزوئلا را تقریباً بدون تغییر باقی گذاشت. اگرچه کاخ سفید قطعاً به نفت ونزوئلا علاقه دارد، مادورو پیش از این پس از ماه‌ها فشار، دسترسی تقریباً نامحدود به نفت کشورش را به ترامپ پیشنهاد کرده بود.

اما مادورو به رقص ادامه داد. در تجمع‌های عمومی در کاراکاس، او دست‌هایش را به جلو و عقب می‌برد و رقصی کمی آکروباتیک‌تر از حرکات خود ترامپ نشان می‌داد. و برای کاخ سفید، این به نظر می‌رسید که زیاد باشد. «رقص‌های عمومی منظم و نمایش‌های بی‌تفاوتی او در هفته‌های اخیر به برخی از اعضای تیم ترامپ کمک کرد که باور کنند رئیس‌جمهور ونزوئلا آنها را مسخره می‌کند». برای محققان سیاست خارجی ایالات متحده، این ایده که یک رئیس‌جمهور آمریکایی دولت یک کشور خارجی را به خاطر احساس تمسخر برکنار کند، ممکن است شگفت‌انگیز باشد. اما ترامپ یک رهبر شخصی است: رهبری که قدرت را در اطراف خود و حلقه نزدیکانش متمرکز می‌کند. رهبران شخصی با دیکتاتورها و استبدادی‌های معمولی تفاوت دارند، زیرا آن‌ها نهادها و ارگان‌های حاکمیتی دارند که از رژیم حمایت می‌کند.

 دنیا در کنترل رهبران شخصی

رهبران شخصی بیشتر از هر چیزی توسط وسواس‌ها و انگیزه‌های شخصی خود هدایت می‌شوند تا منافع ملی منطقی. در مورد ترامپ، این وسواس‌ها شامل چاپلوسی، ثروت‌اندوزی شخصی، دسترسی به منابع طبیعی و تسلط بر نیم‌کره غربی است. و برای رهبری با این اهداف، حمله به ونزوئلا و گرفتن مادورو منطقی به نظر می‌رسید. اینکه این اقدام به موقعیت جهانی واشنگتن کمک نکرده است مهم نیست. ترامپ تنها رهبر شخصی در قدرت نیست. برای اولین بار از دهه 1930، بزرگ‌ترین کشورهای جهان که شامل چین، روسیه و ایالات متحده هستند، همه تحت حکومت رهبران شخصی قرار دارند. آن‌ها قدرت را انحصار کرده و خود را در حباب‌های اطلاعاتی محصور می‌کنند. به عنوان مثال، رهبر چین، شی جین‌پینگ، سیاست‌گذاری را متمرکز کرده و به طور مکرر مقامات ارشد را پاکسازی کرده و از مشاوره دادن به مشاوران خود جلوگیری کرده است. ولادیمیر پوتین، نیز قدرت را متمرکز کرده و به درون اتاق پژواک خود رفته است.

این واقعیت که حکام شخصی به هیچ‌یک از نهادهای رسمی یا هنجارهای دیپلماتیک وابسته نیستند، ممکن است گاهی فضایی برای توافق‌های غیرمنتظره‌ای ایجاد کند که به حل و فصل تعارضات منجر شود. اما جهانی که توسط قدرت‌های بزرگ شخصی هدایت می‌شود، به نفع ثبات جهانی نخواهد بود. مطالعات رژیم‌های شخصی نشان می‌دهد که آن‌ها معمولاً پرخطرتر، تهاجمی‌تر و مستعد بروز بحران‌ها و جنگ‌ها هستند. آن‌ها بیشتر احتمال دارد که اتحادها را بشکنند، به بحران‌ها برخورد کنند و جنگ‌های احمقانه شروع کنند. این اثرات اکنون که قوی‌ترین کشورهای جهان تحت کنترل رهبران منزوی و غیرپاسخگو قرار دارند، شدت بیشتری خواهند یافت. به عبارت دیگر، یک نظم جهانی شخصی، جهانی است که در آن فساد، بی‌ثباتی و خشونت فزونی می‌یابد.

پادشاهان جدید با سلطنت‌های نو

حکومت‌های شخصی به‌هیچ‌وجه پدیده جدیدی نیستند. برای قرن‌ها، پادشاهان مطلقه در سراسر جهان اهداف سیاست خارجی را عمدتاً بر اساس هوس‌ها و کینه‌های خانوادگی خود دنبال می‌کردند. آن‌ها جنگ‌هایی به‌پا می‌کردند بر سر بی‌احترامی‌های شخصی و ادعاهای سرزمینی که ریشه در افتخار خانواده داشت. برای مثال، چارلز دوازدهم از سوئد به طور مکرر پیشنهادات صلح معقول در طول جنگ بزرگ شمالی را به دلیل وسواس شخصی خود برای شکست دادن پتر کبیر روسیه رد می‌کرد، و در نهایت موجب نابودی وضعیت قدرت بزرگ کشور خود شد. اما سیستم‌های شخصی در طول قرن بیستم کاهش یافتند زیرا بخش‌های زیادی از جهان دموکراتیک شدند و بسیاری از دیکتاتوری‌ها حرفه‌ای‌تر شدند و قدرت را بین مقامات ارشد تقسیم کردند یا حداقل راه‌هایی برای پرسش از رهبر رژیم فراهم آوردند.

ولادمیر پوتین

هنوز سیستم‌های شخصی یک‌نفره‌ای در دنیا وجود داشتند، مانند دودمان کیم در کره شمالی، اما این‌ها به استثنا تبدیل شدند. بسیاری از دیکتاتوری‌های قرن بیستم شخصی نبودند زیرا هنوز امکان مشورت برای خدمت به دیدگاه رهبر وجود داشت. اتحاد جماهیر شوروی تحت رهبری برژنف با رویکردی کند اما به‌طور واقعی جمعی به رهبری عمل می‌کرد. پس از مرگ مائو چین به‌طور صریح سیستم سیاسی خود را برای جلوگیری از حکومت یک‌نفره طراحی کرد، محدودیت‌های دوره‌ای را به‌کار بست و اجماع میان مقامات ارشد را ضروری کرد. حتی گروه‌های نظامی در آمریکای لاتین معمولاً از طریق شوراهایی حکمرانی می‌کردند که قدرت را چرخشی می‌کردند یا توافق بین شاخه‌های مختلف خدمات را الزامی می‌کردند. این رژیم‌ها سرکوبگر بودند، اما آن‌ها تمدیدهایی از روان یک رهبر واحد نبودند.

با این حال، شخصی‌گرایی با ترکیب خاص خود از اقتدار بی‌حد و مرز و هوس فردی، دوباره بازگشته است و روسیه پیشگام این روند بوده است. از زمان به قدرت رسیدن پوتین 27 سال پیش، او احزاب مخالف و پارلمان روسیه را تضعیف کرده، دادگاه‌ها را با قضات حامی سیاست‌های خود پر کرده و بوروکراسی را با افراد مورد نظر خود پر کرده است. و او به طور فزاینده‌ای سیاست‌های خود را از طریق یک حلقه داخلی کوچک که برای وفاداری انتخاب شده‌اند نه تخصص، هدایت کرده است که درک او از واقعیت را تحریف می‌کند. ماهیت شخصی‌گرایانه حکومت پوتین کمک می‌کند تا تصمیم فاجعه‌بار او برای حمله به اوکراین توضیح داده شود. افکار تاریخی او، همراه با انزوا فیزیکی‌اش در دوران پاندمی کووید-19، تفکر اشتباهی تولید کرد که او را به این نتیجه رساند که فتح ضروری است و به راحتی قابل دستیابی.

رژیم‌های شخصی و تبعات آن‌ها

رژیم‌های شخصی بیشتر احتمال دارد که اتحادها را بشکنند، به بحران‌ها بیفتند و جنگ‌های احمقانه‌ای شروع کنند. همان‌طور که روسیه هرچه بیشتر در دام شخصی‌گرایی فرو رفته است، همسایه جنوبی آن یعنی چین نیز چنین شده است. جمهوری خلق چین هرگز یک دموکراسی نبوده است، اما برای مدتی، حزب کمونیست حاکم شیوه‌ای نسبتاً مشارکتی در رهبری اتخاذ کرده بود. رهبر حزب محدودیت‌های دوره‌ای داشت. سایر اعضا قدرت مستقل داشتند و پشت درهای بسته آزادی بحث و پرسش در مورد تصمیمات را داشتند. اما اکنون دیگر اینطور نیست. تحت رهبری شی، چین به سیستمی که به طور فزاینده‌ای تحت کنترل شدید قرار دارد، تبدیل شده است. شی برای مثال، محدودیت‌های دوره‌ای را لغو کرده و منتقدان داخلی را اخراج کرده است.

حزب کمونیست چین سیاست چین

 پاکسازی‌های مکرر مقامات ارشد نظامی نشان‌دهنده بی‌اعتمادی شی به وفاداری و آمادگی ارتش آزادی‌بخش مردم است. مشاوران ارشد او، مانند مشاوران پوتین، به نظر می‌رسد که فقط افراد بله‌گو هستند. نتیجه این رویکرد، یک سری اشتباهات برجسته بوده است. برای مثال، دولت شی برای ماه‌ها از کنار گذاشتن سیاست "کووید صفر" خود امتناع کرد، سیاستی که محدودیت‌های اجتماعی فوق‌العاده شدیدی را اعمال کرد، حتی اگر این سیاست نتوانسته بود بیماری را کنترل کند و باعث آسیب اقتصادی عظیمی شد. دیپلماسی تهاجمی "جنگجوی گرگ" چین که شامل سرزنش و توهین به مقامات دولتی دیگر کشورها بود، شرکای بالقوه را بی‌دلیل بیگانه ساخت، اما برای شی این رویکرد خوب بود. اقتصاد چین همچنان در حال گسترش است و شی ممکن است در نگاه ناظران خارجی به نظر برسد که منطقی‌تر از پوتین است. اما سیستم‌های شخصی‌گرایانه تمایل دارند که عقلانیت را فرسوده کرده و اعتماد به نفس بیش از حد ایجاد کنند، زیرا رهبران در طول زمان ریشه‌دار می‌شوند.

آمریکا و دغدغه یک مرد سرکش

و سپس ترامپ؛ رئیس‌جمهور ایالات متحده نوعی سیستم شخصی‌گرایانه غیرمعمول را رهبری می‌کند. او همچنان با محدودیت‌های قانونی و مخالفت‌های معنادار روبه‌رو است، برخلاف شی یا پوتین. اما او در حال کنار گذاشتن چک‌های نهادی طولانی‌مدت به منظور انجام اقداماتی است که بر اساس منافع شخصی او است، مانند تهدیداتش در مورد گرینلند و معاملات سودآور املاک و مستغلات و ارزهای دیجیتال که خانواده‌اش در خارج از کشور به دست آورده است. وارد کردن گرینلند به سرپرستی ایالات متحده کاملاً بر خلاف منافع ایالات متحده خواهد بود و اتحاد ناتو را که به مدت بیش از 75 سال به ایالات متحده در پروژه قدرت‌نمایی در سراسر جهان کمک کرده است، از بین خواهد برد. پیمان‌های موجود هم‌اکنون به واشنگتن اجازه می‌دهند که چندین پایگاه دریایی در سراسر جزیره احداث کند. اما برای ترامپ این موضوع اهمیتی ندارد، زیرا او معتقد است که ایالات متحده باید گرینلند را به دلیل اینکه جایزه صلح نوبل را از او گرفته‌اند یا به دلیل اینکه خودش شخصاً تمایل به تصاحب آن دارد، در اختیار داشته باشد. «این چیزی است که احساس می‌کنم برای موفقیت از نظر روانی لازم است».

ایالات متحده، برخلاف چین و روسیه، منتقدان زیادی دارد. اما این بدان معنا نیست که رئیس‌جمهور به آن‌ها توجهی دارد. ترامپ یک حلقه داخلی پرورش داده است که در قابلیت‌های مطیع بودن مشابه حلقه داخلی پوتین است. رئیس‌جمهور فرآیند معمول سیاست‌گذاری میان‌سازمانی را کنار گذاشته و مقامات شغلی را کنار زده است. با این کار، او کانال‌های مشاوره حرفه‌ای و منضبط را حذف کرده و به جای آن از درباریان و چاپلوسان استفاده کرده است، مانند استیو ویتکاف، دوست املاکی که به نماینده ویژه ایالات متحده تبدیل شد، و پیت هیگست، مجری اخبار فاکس نیوز که به وزیر دفاع تبدیل شده است. در همین حال، او به کارشناسان سنتی بی‌اعتماد است و اگر باورهای آن‌ها مخالف نظرات او باشد، آن‌ها را مورد حمله قرار می‌دهد، مانند جروم پاول رئیس فدرال رزرو که ترامپ تهدید کرده بود او را اخراج کرده و به دلیل عدم کاهش نرخ بهره، محاکمه کند. برخلاف دوره اول ریاست‌جمهوری‌اش، اکنون هیچ‌کسی در نزدیکی ترامپ تمایل یا اراده‌ای برای مخالفت با او ندارد.

این سیستم، ارتباط ترامپ با واقعیت را که از قبل ضعیف بوده است، تضعیف کرده است. برای مثال، به اجلاس ترامپ-پوتین در ماه اوت گذشته توجه کنید. پیش از این رویداد، ویتکاف، به عنوان نماینده ترامپ در امور روسیه، به ترامپ اطمینان داد که پوتین آماده است برای متوقف کردن دشمنی‌ها به‌طور عادلانه مذاکره کند و در عین حال به مسکو سیگنال‌هایی داد که واشنگتن آماده است تا به اوکراین برای پذیرش تسلیم‌های سرزمینی فشار آورد. این یک نمونه کلاسیک از فیلتر کردن اطلاعات بود: یک درباری به ارباب خود چیزی گفت که می‌خواست بشنود، نه حقیقت. نتیجه این دیدار برای کاخ سفید فاجعه‌آمیز بود. به جای شروع مذاکرات صلح، ترامپ دوباره سخنرانی تاریخ‌نگاری از رهبر روسیه را شنید. در همین حال، درگیری‌ها در اوکراین ادامه پیدا کرد.