از ماجرای مکفارلین در میانه جنگ ایران و عراق گرفته تا توافق سعدآباد، از برجام تا تفاهمنامه اخیر ایران و آمریکا، یک خط مشترک قابل مشاهده است: دیپلماسی در بیرون از کشور پیش میرود، اما در داخل، بر سر مشروعیت و پیامدهای آن نزاع شکل میگیرد. این نزاع صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست، بلکه بازتاب یک دوگانگی عمیقتر در تعریف «منافع ملی» است؛ اینکه آیا مسیر حل مسائل کشور از طریق مذاکره و توافق ممکن است یا باید بر مقاومت و بیاعتمادی به طرف مقابل تکیه کرد.
در تجربههای مختلف، مخالفان توافقها معمولاً بر یک گزاره مشترک تأکید داشتهاند: بیاعتمادی به طرف مقابل، بهویژه آمریکا، و احتمال تکرار بدعهدی. در مقابل، موافقان نیز بر ضرورت کاهش فشارهای اقتصادی و جلوگیری از انزوای بینالمللی تأکید کردهاند. اما آنچه این الگو را پیچیدهتر میکند، این است که هر توافق، حتی پس از امضا، در داخل کشور به یک میدان جدید سیاسی تبدیل شده است.
بررسی تاریخی نشان میدهد که این شکاف تنها محدود به یک دولت یا یک دوره خاص نیست. از مذاکرات هستهای دهه ۸۰ تا برجام و اکنون تفاهمنامه جدید، مسئله اصلی همواره یک سؤال بنیادین بوده است: ایران چگونه میتواند میان امنیت، توسعه اقتصادی و تعامل خارجی توازن برقرار کند؟
آنچه امروز نیز تکرار میشود، ادامه همان مناقشه قدیمی است؛ مناقشهای که هنوز پاسخ نهایی برای آن پیدا نشده و به نظر میرسد هر توافق جدید، نه پایان این بحث، بلکه آغاز فصل تازهای از آن است.