ما در دورانی زندگی می‌کنیم که رفاه، امنیت و آزادی‌های فردی به سطحی رسیده‌اند که برای اجدادمان شبیه به رویا بود. اما در پسِ این ویترینِ پرزرق‌وبرقِ مدرنیته، سایه‌ای سنگین از «پوچی» و «فقدانِ معنا» گسترده شده است. چرا انسانِ مدرن، با وجود داشتنِ همه‌چیز، هنوز احساس می‌کند که چیزی اساسی را گم کرده است؟ چرا ما ثروتمندیم، اما خوشبخت نیستیم؟

چرا در کاخ‌های تکنولوژی، احساس بی‌خانمانی می‌کنیم؟

لئو اشترائوس، فیلسوفِ تیزبینِ سیاسی، در این درسگفتار مورد توجه، معتقد است که این وضعیت، تصادفی نیست؛ بلکه نتیجه‌ی یک «انتخابِ آگاهانه» و یک «جراحیِ بزرگ» در قرن هفدهم است. اشترائوس انگشتِ اتهام را به سمتِ پدرانِ بنیان‌گذارِ مدرنیته – ماکیاولی، هابز و لاک – می‌گیرد. آن‌ها بودند که تصمیم گرفتند مسیرِ تاریخ را عوض کنند. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که قله‌ی «فضیلت» که ارسطو و افلاطون نشان می‌دادند، بیش از حد مرتفع و دست‌نیافتنی است. پس تصمیم گرفتند استانداردها را پایین بیاورند و تمدنِ جدید را نه بر روی بلندی‌های اخلاق، بلکه در دره‌ی امنِ «نفعِ شخصی» بنا کنند. این نوشتار، تلاشی است برای کالبدشکافیِ این «سقوطِ استراتژیک»؛ داستانی از اینکه چگونه ما «انسانِ خوب» را قربانی کردیم تا «انسانِ مرفه» را بسازیم.

پرده اول: جنگِ تعریف‌ها؛ سعادتِ عینی در برابرِ لذتِ ذهنی

برای فهمِ این کودتایِ فلسفی، باید به نقطه‌ی آغازین بازگردیم: تعریفِ «هدفِ سیاست». حکومت‌ها برای چه به وجود می‌آیند؟

از نظرِ ارسطو و سنتِ کلاسیک، پاسخ روشن بود؛ هدفِ نهاییِ شهر (پلیس)، «سعادت (Happiness)» است. اما اشترائوس به ما هشدار می‌دهد که مبادا این واژه را با تعاریفِ دم‌دستیِ امروزی اشتباه بگیریم. برای ارسطو، سعادت به معنای «خوش‌گذرانی» نبود؛ سعادت یعنی «شکوفاییِ انسانی» و هسته‌ی مرکزیِ آن «فضیلت» بود.

نکته‌ی کلیدی در تحلیلِ اشترائوس این است: برای کلاسیک‌ها، سعادت یک امر عینی (Objective) بود. همان‌طور که «سلامتِ جسم» تعریفِ مشخصی دارد و پزشک می‌تواند بگوید چه کسی سالم است و چه کسی بیمار، «سلامتِ روح» نیز تعریفِ مشخصی داشت. یک انسانِ ترسو، طماع یا نادان، «بیمار» محسوب می‌شد، حتی اگر خودش احساسِ رضایت می‌کرد. بنابراین، وظیفه‌ی اصلیِ حکومت، مثلِ یک پزشک یا مربی، «تربیتِ اخلاقی» شهروندان بود. قانون ابزاری بود تا انسان‌ها را شجاع، عادل، و خویشتن‌دار بار بیاورد. اما مدرنیته با یک «نه» بزرگ به این ایده آغاز شد. متفکرانِ لیبرال استدلال کردند که سعادت، امری ذهنی (Subjective) است. چه کسی حق دارد بگوید سعادت چیست؟ اشترائوس با مثال‌هایی ملموس این تغییر را نشان می‌دهد: در دنیای مدرن، یکی ممکن است سعادت را در جمع‌آوریِ تمبر ببیند، دیگری در بندبازی و سومی در مطالعه‌ی فلسفه یا انباشتِ ثروت. چون هیچ توافقی بر سرِ تعریفِ سعادت وجود ندارد، مدرن‌ها نتیجه گرفتند که حکومت نباید خود را درگیرِ «خوشبخت کردن» مردم کند. دخالتِ دولت در تعریفِ سعادت، به معنایِ استبداد تلقی شد. این لحظه‌ای بود که سیاست، از جایگاهِ «پدر و مربی» استعفا داد و به جایگاهِ «نگهبان» تنزل یافت.

پرده دوم: دکترینِ «شرایطِ سعادت»؛ دولت به مثابه‌ی تضمین شرایط

وقتی «سعادت» از دستورِ کارِ دولت خارج شد، چه چیزی جای آن را گرفت؟ اشترائوس می‌گوید مدرن‌ها هدفِ جدید و فروتنانه‌تری را برای سیاست تراشیدند: «تضمینِ شرایطِ سعادت.» 

تفاوت ظریف اما بنیادین است. دولتِ مدرن نمی‌گوید «چگونه زندگی کن تا سعادتمند باشی»؛ بلکه می‌گوید «من کاری به زندگیِ تو ندارم؛ من فقط جاده را آسفالت می‌کنم، دزدها را می‌گیرم و مرزها را حفظ می‌کنم تا تو بتوانی هر طور که خواستی (تا جایی که به دیگران تنه نزنی) دنبالِ خوشبختیِ خودت بروی.»

اینجاست که تثلیثِ مقدسِ لیبرالیسم شکل می‌گیرد: حقِ حیات، آزادی، و جستجوی خوشبختی. توجه کنید: حقِ «جستجوی» خوشبختی، نه خودِ خوشبختی. دولت فقط زمینِ بازی را مهیا می‌کند.

اشترائوس با تیزبینیِ خاصِ خود اشاره می‌کند که در این مدل، دولت نسبت به «فضیلت» بی‌تفاوت می‌شود. فضیلت دیگر ستونِ فقراتِ جامعه نیست؛ بلکه تبدیل به یک «انتخابِ خصوصی» می‌شود، چیزی شبیه به سلیقه‌ی غذایی یا سرگرمی. تنها فضیلتی که دولتِ مدرن از شهروندانش می‌خواهد، یک «فضیلتِ فایده‌گرایانه» (Utilitarian) است: «قوانین را رعایت کن، مالیاتت را بده و مزاحمِ دیگران نشو.» در این نگاه، یک تاجرِ حریص که قوانین را رعایت می‌کند، شهروندِ بهتری است تا یک فیلسوفِ فقیر که مدام سوال‌های سخت می‌پرسد. دولتِ مدرن به روحِ شما کاری ندارد، فقط رفتارِ بیرونی‌تان را مدیریت می‌کند.

پرده سوم: استراتژیِ «پایین اما محکم»؛ فرار از آرمان‌شهر

شاید جذاب‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بخشِ تحلیلِ اشترائوس، کالبدشکافیِ منطقِ ماکیاولی، هابز و لاک باشد. چرا آن‌ها تصمیم گرفتند هدفِ والا (فضیلت) را رها کنند؟ آیا آن‌ها دشمنِ اخلاق بودند؟پاسخِ اشترائوس منفی است. آن‌ها «واقع‌گرا» بودند. آن‌ها به تاریخ نگاه کردند و دیدند که پروژه‌ی ارسطو و مسیحیت برای «انسان‌سازی» شکست خورده است. اکثرِ انسان‌ها بافضیلت نمی‌شوند. تکیه بر فضیلت، مثلِ ساختنِ خانه بر لبه‌ی پرتگاه است؛ چشم‌اندازی زیبا دارد، اما با کوچک‌ترین لغزشی فرو می‌ریزد.هابز و لاک تصمیم گرفتند سیاست را بر مبنایی بسازند که نه در «بهترین» انسان‌ها، بلکه در «همه‌ی» انسان‌ها (حتی بدترینِ آن‌ها) مشترک و قدرتمند است. آن مبنا چیست؟ «حفظِ ذات.» (Self Preservation) همه‌ی انسان‌ها، چه قدیس و چه گناهکار، از مرگ می‌ترسند و می‌خواهند زنده بمانند. هابز این ترس (ترس از مرگِ خشونت‌بار) را سنگ‌بنایِ سیاست کرد. لاک، این ترس را تلطیف کرد و آن را به میل به «مالکیت» و «آسایش» تبدیل نمود.

اشترائوس این استراتژی را زمینِ «پایین اما محکم»  (Low but Sol) می‌نامد. فضیلت، زمینی مرتفع اما لغزنده بود؛ وانگهی نفعِ شخصی، زمینی پست اما سفت و قابل‌اتکا است. مدرن‌ها گفتند: «بیایید توقعمان را از انسان پایین بیاوریم تا بتوانیم سیستمی بسازیم که هرگز سقوط نکند.» و موفق هم شدند. آن‌ها جامعه‌ای ساختند که موتورش نه «ایثار»، بلکه «اکتساب» (Acquisitiveness) است. جامعه‌ای که برای چرخیدن، نیازی به قهرمان ندارد؛ با آدم‌های متوسط و حتی خودخواه هم به خوبی کار می‌کند.

پرده چهارم: دستِ نامرئی به جای دستِ تربیت؛ اقتصاد جایگزینِ اخلاق می‌شود

وقتی فضیلت از تختِ پادشاهی به زیر کشیده شد، چه کسی تاج را بر سر گذاشت؟ اقتصاد.اشترائوس نشان می‌دهد که چگونه این تغییرِ فلسفی، مستقیماً منجر به ظهورِ سرمایه‌داری و تمدنِ تجاری شد. تا قبل از عصر مدرن، «حرص» (Greed) یکی از گناهانِ کبیره بود. اما در پروژه‌ی جدیدِ «پایین اما محکم»، حرص تغییرِ ماهیت داد و به «نفعِ شخصی» (Self-Interest) تغییر نام یافت.

ارسطو قرن‌ها پیش، با استناد به سوفسطاییانِ زمانِ خود (مانند لیکوفرون) چنین جامعه‌ای را پیش‌بینی و نقد کرده بود. ارسطو می‌گفت: «جامعه‌ای که فقط برای مبادله‌ی کالا، تجارت و امنیتِ متقابل تشکیل شود، یک “پلیس” (شهر) نیست؛ بلکه صرفاً یک “اتحاد تجاری” است.» در اتحادِ تجاری، کسی نگرانِ اخلاقِ شریکش نیست، فقط نگرانِ این است که معاملاتش نقد شود.

مدرن‌ها دقیقاً همین مدلِ «اتحاد تجاری» را به عنوانِ مدلِ ایده‌آلِ دولت پذیرفتند. نظریه‌ی مشهورِ «رذیلت‌های خصوصی، منافعِ عمومی (Private Vices, Public Benefits) » که توسط مندویل مطرح شد و بعداً در «دستِ نامرئی» آدام اسمیت تئوریزه شد، اوجِ این تفکر است. این نظریه می‌گوید: «لازم نیست انسانِ خوبی باشید؛ همین که دنبالِ سودِ خودتان باشید، ناخودآگاه باعثِ ثروتمند شدنِ جامعه می‌شوید.» اشترائوس با طعنه‌ای فیلسوفانه اشاره می‌کند که مدرنیته، کاری را کرد که هیچ کیمیاگری نتوانسته بود انجام دهد: تبدیلِ «لجنِ رذیلت» به «طلایِ رفاه». اما قیمتِ این طلا، خالی شدنِ جامعه از معنایِ اخلاقی بود.

پرده پنجم: شورشِ وجدان؛ روسو و بن‌بستِ مدرنیته

داستانِ اشترائوس با اشاره به ژان ژاک روسو، پیچشی دراماتیک می‌یابد. روسو، اولین متفکرِ مدرنی بود که علیه پدرانِ خود (هابز و لاک) شورید. او متوجهِ حفره‌ی بزرگِ این سیستم شد. روسو پرسید: «اگر جامعه بر اساسِ نفعِ شخصی بنا شده است، پس “شهروند” کجاست؟» کسی که فقط به فکرِ حفظِ جان و مالش است، چرا باید در هنگامِ جنگ از کشورش دفاع کند؟ چرا باید مالیات بدهد وقتی می‌تواند فرار کند؟

روسو فهمید که «نفعِ شخصیِ روشنگرانه» (Enlightened Self-Interest) دروغی بیش نیست. جمعِ جبریِ منافعِ خصوصی، هرگز مساوی با «خیرِ عمومی» نمی‌شود. روسو تلاش کرد تا «فضیلت» را دوباره به سیاست بازگرداند، اما نه با بازگشت به ارسطو، بلکه با ایجادِ مفهومِ «اراده‌ی عمومی». اشترائوس معتقد است که تراژدیِ قرن بیستم (توتالیتاریسم)، ریشه در همین تلاشِ نافرجام دارد. توتالیتاریسم‌های مدرن (از کمونیسم تا فاشیسم)، تلاش‌های جنون‌آمیزی بودند برای بازگرداندنِ «وحدت» و «هدفِ مشترک» به جامعه‌ای که توسطِ لیبرالیسم تکه‌تکه شده بود. اما چون این تلاش‌ها فاقدِ حکمتِ اعتدال‌گرایِ کلاسیک بودند، به جایِ ساختنِ «پلیس»، جهنم ساختند.

پرده آخر: آیا راهِ بازگشتی هست؟

تحلیلِ لئو اشترائوس، نه یک دعوت به ارتجاع و بازگشت به یونانِ باستان، بلکه یک «آینه‌ی شفاف» در برابرِ انسانِ مدرن است. او می‌خواهد ما بفهمیم که چرا با وجودِ این‌همه پیشرفت، احساسِ پوچی می‌کنیم. ما «امنیت» و «رفاه» را خریدیم، اما به بهایِ «فضیلت» و «معنا». ما استانداردهایمان را پایین آوردیم تا شکست نخوریم، اما در این فرآیند، خودمان را هم کوچک کردیم. دولت‌های ما دیگر از ما نمی‌خواهند که «قهرمان» باشیم؛ آن‌ها فقط می‌خواهند که «تولیدکننده» و «مصرف‌کننده»ی خوبی باشیم. سوالِ نهایی که اشترائوس در ذهنِ ما می‌کارد این است: آیا تمدنی که فقط بر روی «زمینِ سفتِ نفعِ شخصی» بنا شده، می‌تواند در درازمدت دوام بیاورد؟ وقتی بحران‌های بزرگ (جنگ‌ها، همه‌گیری‌ها، بحران‌های محیط‌زیستی) از راه برسند، آیا «انسانِ اقتصادی» که فقط به فکرِ سودِ خودش است، انگیزه‌ای برای فداکاری و نجاتِ جامعه خواهد داشت؟ شاید زمانِ آن رسیده باشد که بپرسیم آیا استراتژیِ «پایین اما محکم»، ما را بیش از حد به زمین نچسبانده است؟ و آیا راهی هست که بدونِ از دست دادنِ آزادی‌های مدرن، دوباره نیم‌نگاهی به آن قله‌های فراموش‌شده‌ی فضیلت بیندازیم؟ تا آن زمان، ما در کاخ‌های مجللِ تکنولوژیِ خود باقی خواهیم ماند؛ ثروتمند، امن، اما با روحی که در جستجویِ گمشده‌ای نامعلوم، بی‌قرار است.