در سالهایی که گویی جهان با نااطمینانیها و آشفتگیهای متعدد مواجه است، این پرسش اساسی، تلنگری جدی به جامعه علمی و سیاستگذاران اقتصادی میزند: اگر بحرانها دیگر استثنا نیستند بلکه «همزمان و بههمپیوسته»اند، چطور میتوانیم با نظریهها و ابزارهای قدیمی به مواجهه آنها برویم؟
طی چند دهه گذشته مطالعات کارآفرینی عمدتاً بر بازیگران در فضایی نسبتاً باثبات یا در زمان وقوع بحرانهای مجزا، بنا شده بود؛ دورههایی که محصول صلح و ثبات ژئوپلیتیک در جهان غرب پس از جنگ جهانی دوم بودهاند؛ فرضهایی که بازار بهسمت تعادل میرود و تفاوتها در منابع و توانمندیها تعیینکننده موفقیتند. اما تجربیات اخیر، از کووید تا جنگ و بحران انرژی و تورم، نشان داده که بحرانها میتوانند همزمان و علّی، با هم تلفیق شوند و «عدمقطعیت نهادی» پدید آورند؛ وضعیتی که نه صرفاً بازار را متزلزل میکند بلکه اعتبار قوانین، نهادها و حتی توانایی برنامهریزی بلندمدت را به چالش میکشد.
نتیجه عملی این تحول چیست؟ اول اینکه مفاهیمی که برای دوره ثبات پاسخی میدادند، مثل خودکارآمدی موضوعی یا مزیت رقابتی پایدار، در محیطی که «تعادل» نامعقول به نظر میرسد، عملکرد توضیحی ضعیفی دارند. دوم اینکه پژوهشگری که بخواهد امروز درباره کارآفرینی حرفی بگوید باید زمینه پیچیده، چندسطحی و زمانیِ بحرانها را وارد مدلهایش کند.
پژوهشی تبیینی از دو نام آشنا در مطالعات کارآفرینی، کیم کلیور و جفری مکمالن[1] ، چهار ستون نوین برای این بازاندیشی را اینگونه عنوان میکند: شناخت انواع همپوشان بحرانها، تحلیل اثرات در سطوح محلی تا جهانی، توجه به چگونگی تداوم و بقا در زمان آشفتگیهای پیوسته و پذیرش نظریههای پیچیدگی.
بنابراین نخستین نکتهای که باید بر آن تأکید کرد، تغییر ماهیت خود «بحران» است. دیگر، بحران یک شوک موقتی تلقی نمیشود که پس از مدتی فروکش میکند و اقتصاد به مسیر تعادل بازمیگردد. وضعیت کنونی نشان میدهد که در بسیاری از اقتصادهای معاصر، بحرانها بهصورت علّی درهمتنیدهاند؛ به این معنا که هر بحران، خود زاینده بحرانهای دیگر است و از طریق حلقههای بازخوردی، تقویت میشود. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان از بازگشت به «وضعیت عادی» سخن گفت، زیرا خودِ بحران به بخشی از ساختار اقتصاد تبدیل شده است.
این تصویر، برای اقتصاد ایران ناآشنا نیست. تحریمهای خارجی، محدودیتهای ارزی، تورم مزمن، ناترازی انرژی و فشارهای ساختاری، نه بهصورت جداگانه، بلکه در تعامل با یکدیگر عمل میکنند. محدودیت در دسترسی به منابع ارزی در نتیجه جنگ تحمیلی، به بیثباتی نرخ ارز دامن میزند؛ این بیثباتی، هزینه تولید را افزایش میدهد و افق برنامهریزی را کوتاه میکند؛ کاهش سرمایهگذاری، رشد اقتصادی را محدود میسازد و این خود، دوباره فشار بر منابع ارزی را تشدید میکند. آنچه شکل میگیرد، یک چرخه خودتقویتکننده از بحرانهاست که خروج از آن با ابزارهای ساده ممکن نیست.
در چنین بستری، یکی از بنیادیترین مفروضات نظریه کارآفرینی، ایده «کشف فرصت» قابل نقد است. در ادبیات کلاسیک، کارآفرین کسی است که فرصتهای نهفته در بازار را شناسایی و از آنها بهرهبرداری میکند. اما این فرض، بر وجود حداقلی از ثبات، اطلاعات قابل اتکا و پیشبینیپذیری استوار است. این در حالیست که در شرایط عدم قطعیت شدید، فرصتها نه شفافاند و نه پایدار. آنچه امروز سودآور به نظر میرسد، ممکن است فردا با یک تغییر سیاستی، شوک بیرونی یا اختلال نهادی از بین برود.
برای کارآفرین ایرانی، این وضعیت بهخوبی قابل لمس است. فعالیتی که امروز بهدلیل یک شکاف قیمتی یا محدودیت واردات سودآور است، ممکن است با یک بخشنامه ناگهانی یا تغییر در دسترسی به منابع، به زیان تبدیل شود. بنابراین، کارآفرینی دیگر به معنای «کشف یک فرصت پایدار» نیست، بلکه بیشتر به معنای «خلق موقت امکان» در دل بیثباتی است. این تغییر ظریف اما عمیق، کل منطق تصمیمگیری اقتصادی را دگرگون میکند.
بر همین اساس است که نقش کارآفرین باید بازتعریف شود. در چارچوب جدید، کارآفرین نه یک برنامهریز بلندمدت در محیطی نسبتاً پایدار، بلکه یک کنشگر تطبیقی در محیطی ناپایدار است که در شرایط بحرانهای درهمتنیده، تصمیمگیریهای وی بیشتر کوتاهمدت، آزمایشی و مبتنی بر بازخوردهای سریع هستند. هم اینجاست که انعطافپذیری، یادگیری مستمر و توانایی تغییر مسیر، به مهمترین داراییهای کارآفرین تبدیل میشوند.
اما تغییر تنها در بنیاد نظری نیست؛ سازههای نوینی نیز مطرح میشوند: «گرایش به بحران»[2]، توان سازمان برای پیشبینی و مدیریت شوکها؛ «ضدشکنندگی»[3]، قابلیت تبدیل آشفتگی به محرک رشد؛ «خودکارآمدی عمومی»[4] که در برابر خودکارآمدی تخصصی مقاومتر است؛ و نهایتاً دو مؤلفه روانی: «امید»[5] و «شجاعت»[6]. بهعبارت دیگر، در جهانی که قانونمندیها قابلاطمینان نیست، آنچه کارآفرینان را نگه میدارد ترکیبی از توانمندیهای سازمانی و سرمایه روانی است.
این همان الگویی است که امروز در بسیاری از کسبوکارهای ایرانی دیده میشود. تمایل به سرمایهگذاریهای سبک و قابل جابهجایی، پرهیز از تعهدات بلندمدت، اتکا به شبکههای غیررسمی و واکنش سریع به تغییرات محیطی، همگی نشانههایی از سازگاری با یک اقتصاد مبتنی بر عدم قطعیت هستند. در چنین فضایی، موفقیت نه لزوماً از برنامهریزی دقیق، بلکه از توانایی بقا و تطبیق ناشی میشود.
پیام مهم برای سیاستگذاران این است که اگر بحرانها ساختاری و درهمتنیده باشند، سیاستهای مبتنی بر بازگشت به تعادل کوتاهمدت، کارایی محدودی خواهند داشت. تلاش برای کنترل مقطعی بازارها، بدون توجه به ریشههای درهمتنیده بحران، میتواند به ایجاد عدمتعادلهای جدید منجر شود. بهجای آن، سیاستگذاری باید بر افزایش تابآوری، کاهش پیچیدگیهای نهادی و فراهمکردن فضای انعطاف برای کنشگران اقتصادی متمرکز شود.
برای ایران، این به معنای یک بازنگری جدی در منطق سیاستگذاری اقتصادی است. تا زمانی که بحران بهعنوان یک وضعیت موقتی تلقی شود، راهحلها نیز موقتی و ناکارآمد خواهند بود. اما اگر بپذیریم که اقتصاد در وضعیت «بحران دائمی» عمل میکند، آنگاه باید بهدنبال طراحی نهادها و سیاستهایی باشیم که با این واقعیت سازگارند، نه در تقابل با آن.
کارآفرینی در ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند بازتعریف است. در شرایطی که بحرانها بهصورت درهمتنیده و مداوم عمل میکنند، دیگر نمیتوان با مفاهیم سادهای مانند «کشف فرصت» یا «بازگشت به تعادل» به تحلیل واقعیت پرداخت. آنچه اهمیت دارد، درک اقتصاد بهمثابه یک سیستم پیچیده و ناپایدار و پذیرش این واقعیت است که کارآفرینان، در خط مقدم مدیریت این پیچیدگی قرار دارند. اگر این تغییر نگاه در سطح نظری و سیاستی رخ ندهد، فاصله میان ادبیات رسمی و تجربه زیسته فعالان اقتصادی هر روز بیشتر خواهد شد. اما اگر این بازنگری بهدرستی انجام شود، شاید بتوان از دل همین بحرانهای درهمتنیده، مسیرهای تازهای برای بقا، نوآوری و حتی رشد گشود؛ مسیری که نه از دل ثبات، بلکه از دل سازگاری با بیثباتی عبور میکند.
[1] Kim Klyver and Jeffery McMullen
[2] Crisis Orientation
[3] Antifragility
[4] General Self-efficacy
[5] Hope
[6] Courage