تاریخ اندیشه گاهی با یک «سوءتفاهم بزرگ» مسیر خود را کج و به بیراهه می‌رسد. در سال ۱۹۶۱، حنا (به قول ما ایرانی‌ها هانا) آرنت، روزنامه‌نگار علاقه‌مند به فلسفه و تیزبینِ آلمانی-یهودی، در جایگاه مطبوعات دادگاه اورشلیم نشسته بود و به مردی که در قفس شیشه‌ای گیر افتاده بود، خیره شده بود؛ آدولف آیشمن آن زندانی در قفس بود که آرنت انتظار داشت هنگام دیدن او یک هیولا ببیند؛ انتظار آرنت یک «یاگو»ی شکسپیری یا یک «مفیستوفلس» بود که می‌بایست بوی گوگرد دهد. اما آنچه حنا دید، مردی سرماخورده، با کت‌وشلواری گشاد، که حالتی ژولیده و پولیده داشت؛ آن هیولا که آرنت دیگر نمی‌دیدیش با زبانی الکن و بوروکراتیک، مدام تکرار می‌کرد: «من فقط دستورات را اجرا کردم.»؛ که مأمور بوده و معذور.

آرنت از این مشاهده، دچار وسوسه هوش هیجانی شد، گرفتار در آن هوش  نظریه‌ی مشهور و شاذ «ابتذال شر» (Banality of Evil) را استخراج و وارد تاریخ اندیشه کرد. او نتیجه گرفت که آیشمن نه یک ایدئولوگِ شیطان‌صفت از حزب هیتلر که  یک «دلقک» (Hanswurst) عضو آن حزب است؛ آرنت آیشمن را کارمندی بی‌فکرفهمید که قادر به تشخیص خیر و شر نیست و تنها گناهش را اطاعتِ کورکورانه از قانون مستقر می‌داند. این نظریه  حنا آرنت برای نیم‌قرن، ذهنِ روشنفکرانِ جهان را تسخیر کرد. این ایده جذاب بود، زیرا بارِ گناه را از دوش «فرد» برمی‌داشت و بر دوش «سیستم» می‌گذاشت. همین که مسئولیت فردی را جایگزین یک سیستم می‌کند سبب شد که مشتری زیاد پیدا کند. 

وانگهی، انتشار کتابِ ویرانگرِ «آیشمن پیش از اورشلیم: زندگیِ بررسی‌نشده‌ی یک قاتلِ جمعی» (۲۰۱۴) نوشته‌ی فیلسوف و مورخ معاصر، بتینا استنگ‌نت (Bettina Stangneth)، همچون پتکی بر این سازه‌ی شیشه‌ای از نظریات آرنت فرود آمد. استنگ‌نت با بررسی اسنادی که آرنت هرگز ندیده بود، ثابت کرد که آن «کارمندِ بی‌فکر» در اورشلیم، تنها یک «نقش» بوده است؛ نقابی که یک شیطانِ متفکر و متعهد به ایدئولوژی حزب، با مهارتی استادانه به چهره زد تا فیلسوفان و قضات و تاریخ  را فریب دهد. تردستی که توانست حنا آرنت را در نظریه پردازی آچمز کند. 

آیشمن پیش از اورشلیم

کتاب «آیشمن پیش از اورشلیم» نوشته بتینا استنگ‌نت

آرژانتین؛ تبعیدگاه یا اتاق فکر؟

آرنت تصور می‌کرد که آیشمن پس از جنگ، مثل یک موجودِ تعقیب‌شده و لرزان در آرژانتین زندگی می‌کرده است. شاید دلیلش این باشد که فهم آرنت از ایدئولوژی باوری سهل و نا تمام، مدنی و شاید پر بیراه نباشد بگویم آپارتمانی بوده است.  اما استنگ‌نت در کتابش تصویرِ هولناکی از «آیشمن در آرژانتین» ارائه می‌دهد. بر اساس اسنادِ تازه کشف‌شده، به‌ویژه «نوارهای ساسن» (مصاحبه‌های آیشمن با ویلم ساسن، نازیِ هلندی)، آیشمن در دهه ۵۰ میلادی نه تنها پشیمان نبود، بلکه در کانونِ یک حلقه‌ی نازی در بوئنوس آیرس، به عنوان یک قهرمان و تئوریسین زندگی می‌کرد. او در آمریکای جنوبی مشغول تبلیغ ایده نازیسم بود، و محفلی پر از مشتری هم برای خود دست و پا کرده بود. 

استنگ‌نت در کتاب آیشمن پیش از اورشلیم نشان می‌دهد که آیشمن در این نوارها، با افتخار اعلام می‌کند که «آدولف آیشمن، سرهنگ دوم بازنشسته اس‌اس». او در این گفتگوها نه یک بوروکرات، بلکه یک ایدئولوگِ رادیکال است. او با حرارت  در آن نوار از فلسفه کانت حرف می‌زند (و آن را به نفع نازیسم تحریف می‌کند)، تاریخ می‌خواند و برای آینده‌ی رایش چهارم برنامه‌ریزی می‌کند. تاریخ پیشوا برای آدولف آیشمن هنوز تمام نشده است؛ او همچون نیرویی اعتقادی سعی به استقرار مجدد نظم هیتلری دارد. 

جمله‌ای از آیشمن در این نوارها وجود دارد که نظریه‌ی شاذ آرنت را دود و به هوا می‌فرستد؛ 

«من یک دلقک نبودم که از دستورات پیروی کنم. من یک ایده آل‌گرا بودم… اگر ما ۱۰.۳ میلیون یهودی را کشته بودیم، من راضی بودم و می‌گفتم: خوب است، ما دشمن را نابود کردیم.»

آیا این صدای یک ماشین‌امضایِ اداری است؟  آیا چنین استدلالی از کارمندی که مأمور است و معذور می‌تواند بیرون آید؟ یا بهتر است آن را صدایِ «سوژه‌ای» که کاملاً بر اعمالِ خود آگاه است و «اراده‌ی معطوف به شر» دارد، بفهمیم؟ استنگ‌نت ثابت می‌کند که آیشمن دارای یک سیستمِ فکری منسجم بود؛ سیستمی که در آن، کشتارِ یهودیان نه یک وظیفه‌ی اداری، بلکه یک فضیلتِ اخلاقی (در چارچوب نازی) محسوب می‌شد. آشیمن پس از هیتلر نیز کشتار یهودیان را یک فضیلت می‌داند، فضیلتی ایدئولوژیک که هرگز نمی‌تواند از سوی یک کارمند مقتدا به قانون اداری بیرون جهد!

آیشمن

ابتذال شر؛ یک آدرسِ سهل و نابالغ 

اما با این تفاسیر شاید بپرسید که چرا نظریه‌ی آرنت تا این حد محبوب شد؟ چرا این چنین جهانی شد و همه هر شری را ابتدا می‌خواهند به ابتذال شر ربط دهند؛ چرا ما دوست داریم باور کنیم که شرارت، امری «مبتذل» و «سطحی» است؟

پاسخ این سوال کام آدمی را تلخ می‌کند؛  چرا که «ابتذال شر» یک تسکین‌دهنده‌ی اخلاقی برای اوع بشر است. وقتی  در قالب نظریه گفته می‌شود که آیشمن فقط یک چرخ‌دنده در ماشین بود، ناخودآگاه وحشتِ ناشی از «انتخابِ آگاهانه‌ی شر» توسط انسان را کاهش می‌دهیم.  نظریه آرنت این تخم را در ذهن بشر می‌کارد  که هر کسی، تحتِ شرایطِ توتالیتر، می‌تواند آیشمن شود. این گزاره اگرچه هشداری دموکراتیک است، اما در ذاتِ خود حاویِ یک دروغِ خطرناک است؛ اینکه «ایدئولوژی» و «باور» اهمیتی ندارند و همه چیز محصولِ بوروکراسی است. آرنت متوجه تحریف فضیلت اخلاقی ایدئولوژیک نیست؛ این که ایدئولوژی چگونه می‌تواند فضیلت اخلاقی شهروندی را به گندابی از رذیلت  کشد که در آن قتل هزاران و میلیون‌ها انسان همچون فضلیت اخلاقی ستایش شود؛ در این تحریف اخلاقی فضیلت است که انواع شرارت رنگ و جلا می‌یابد و انسان را از محتوای انسانی تهی می‌کند؛ محتوای انسانی چیزی جز انتخاب آگاهانه نیست. نگاه ایدئولوژیک انتخاب انسانی را از حالت آگاهانه خارج می‌کند. برداشت آرنت از نقابآیشمن در دادگاه در واقع این امر را به پشت کوه فراموشی می‌سپارد که شر محصول انتخاب آگاهانه نمی‌تواند باشد؛ در حالی که بسیاری از اشرار عاری از ایدئولوژی‌اند و شر را انتخاب می‌کنند؛ وانگهی تفاوت اصحاب ایدئولوژی با آنها در این است که در نزد اهل ایدئولوژی، آن شر که از نگاه شهروندان مدنی فهمیده می‌شود، چیزی جز یک فضیلت اخلاقی نیست؛ آن شر چه کشتار یهودیان باشد و چه کشتار بورژوازی در نزد اهل ایدئولوژی عمل صالحی جهت رسیدن به فضیلت اخلاقی است. 

بتینا استنگ‌نت در کتابش به ما یادآوری می‌کند که تقلیل دادنِ شرارت به «بی‌فکری»، نوعی تنبلیِ فلسفی است. آیشمن «تهی مغز» نبود؛ او «کژ اندیش » بود. او فکر می‌کرد، اما در چارچوبی شیطانی فکر می‌کرد. آیشمن انتخاب کرد که جنایتکار باشد. بله، آرنت در اورشلیم فریب خورد، چون دنبالِ «عمقِ شیطانی» در چهره‌ی ظاهریِ متهم می‌گشت. چرا که فکر می‌کرد رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون؛  آرنت، وقتی آن عمق را در رخسار تکیده  آیشمن ندید، نتیجه گرفت که او در درون هم تهی است. اما استنگ‌نت نشان می‌دهد که این «سطحی بودن» در دادگاه، استراتژیِ دفاعیِ آیشمن بود. آیشمن می‌دانست که اگر چهره‌ی واقعی‌اش (آن نازیِ متعصبِ آرژانتین) را نشان دهد، فوراً اعدام می‌شود. پس تصمیم گرفت نقشِ «مرد کوچک» (The Little Man) را بازی کند؛ نقشی که آرنت برایش تئوری‌سازی کرد. در واقع، کتاب آیشمن پیش از اورشلیم افشا می‌کند که آرنت، ناخواسته به بلندگویِ دفاعیاتِ آیشمن تبدیل شد. آیشمن می‌خواست بگوید «من کاره‌ای نبودم» و آرنت با ادبیاتی فلسفی همین را تایید کرد؛«او کاره‌ای نبود، او فقط فکر نمی‌کرد.»

آیشمن

شکستِ پدیدارشناسی در برابر تاریخ

می‌خواهم در این بخش کمی فلسفی شوم؛  اشتباهِ آرنت، یک اشتباهِ پدیدارشناسانه است. او به «پدیدار» (آنچه در دادگاه دید) اعتماد کرد و به پیروی از آن، از «تاریخ» یعنی آنچه آیشمن واقعاً زیسته بود، غافل شد. استنگ‌نت، برخلاف آرنت، یک فیلسوفِ تاریخ‌نگار است. او به ما می‌گوید برای قضاوتِ اخلاقی، نمی‌توان تنها به لحظه‌ی دادگاه اکتفا کرد. ما باید «زندگیِ بررسی‌نشده» (اشاره به عنوان فرعی کتاب) را بررسی کنیم. زندگی آیشمن پر از لحظاتی است که او از دستورات فراتر می‌رود، ابتکار عمل به خرج می‌دهد و حتی برخلاف دستورِ مافوق (هیملر) که در اواخر جنگ خواستار توقف کشتار بود، به کشتار ادامه می‌دهد. فهمیدن این موضوع زیاد دشوار نیست که یک بوروکراتِ مطیع، علیه مافوقش طغیان نمی‌کند؛ اما یک «مؤمنِ به ایدئولوژی» برای تحققِ هدفِ مقدسش (پاکسازی نژادی) حتی جلوی دستورِ توقف می‌ایستد.

آیشمنِ استنگ‌نت، بسیار ترسناک‌تر از آیشمنِ آرنت است. آیشمنِ آرنت، یک کارمندِ خسته است که می‌توانیم برایش دلسوزی کنیم (یا دست‌کم او را تحقیر کنیم). اما آیشمنِ استنگ‌نت، انسانی است باهوش، مکار، بازیگر و به شدت معتقد، که تا آخرین لحظه سعی دارد تاریخ را دستکاری کند. او شیطان است، نه به خاطر اینکه شاخ و دم دارد، بلکه به خاطر اینکه از «عقل» خود برای توجیهِ «شر مطلق» استفاده می‌کند.

بازگشتِ «مسئولیت» به جایگاه متهم

کتاب آیشمن پیش از اورشلیم، دعوتی است به بازنگری در مفهوم شرارت در دوران مدرن. ما باید از کاربردِ واژه‌ی «ابتذال» برای توصیف جنایاتِ عظیم دست برداریم. شرارتِ سازمان‌یافته، نیازمندِ نیرویِ عظیمِ فکری، لجستیکی و ارادی است. شرارت سازمان یافته در خلاء نظری نمی‌تواند اتفاق بیفتد؛ منظورم از نظر، البته در اینجا، ایدئولوژی است. آدرسِ «ابتذال شر» به جنایات سازمان یافته، وجدان را  دره عمیق و برهوت حقارت فکری در تاریخ اندیشه می‌کشاند؛ یعنی همان جایی که همه مقصرند و هیچ‌کس مقصر نیست. اما استنگ‌نت در کتاب مورد توجه،  ما را به آدرسِ دقیق‌تری راهنمایی می‌کند؛ آدرسِ «اراده‌ی معطوف به شرارت». باید این را باور کرد که آیشمن نه قربانیِ سیستم بود و نه یک پیچ و مهره‌ی تصادفی از آن ماشین کشتار بود.  او معمارِ آگاهِ جهنم بود. او در آرژانتین، زیر سایه‌ی درختان و با نوشیدن شراب، به جنایاتش افتخار می‌کرد و تنها افسوسش این بود که کار را تمام نکرده است. این افسوس، خبر از شرارت آگاهانه دارد.  امروز، با خواندنِ استنگ‌نت، باید اعتراف کنیم که هانا آرنت، با تمام نبوغش، در دامِ «نمایشِ اورشلیم» افتاد. شرارت همیشه هم پیش‌پاافتاده نیست؛ گاهی شرارت پشتِ کوهی از کتاب، استدلال و فلسفه‌بافی پنهان می‌شود. وانگهی، همین نوع از شرارت (شرارتِ متفکر) است که خطرناک‌ترین تهدید برای بشریت باقی می‌ماند. «ابتذال شر» شاید تیترِ جذابی برای مجلات باشد، اما برای فهمِ هولوکاست، یا یک جنایت و شرارت سازمان یافته، آدرسی اشتباه، ناکافی و حتی توهین‌آمیز به قربانیان و بازماندگان و البته نوع بشر  است. قربانیانی که نه توسطِ یک «احمق»، بلکه توسطِ یک «قاتلِ معتقد» به خاکستر تبدیل شدند و یا از خون آنها جوی خون راه انداشخته می‌شود.

هانا آرنت