چرا در جهان اسلام، هرگاه پروژه‌ی نوسازی با شکست مواجه می‌شود، قارچ‌های سمیِ فرقه‌گرایی (از اخوان‌المسلمین گرفته تا نحله‌های رادیکالِ دیگر) سبز می‌شوند؟ پاسخ کوتاه به این سوال می‌تواند این باشد که چون فرقه، ارزان‌ترین و راحت‌ترین راه برای فرار از «اضطرابِ آزادی» است.

با نگاهی به تاریخ غرب و سیر تاریخ مفهوم در آن می‌توان گفت تجدد در غرب چیزی جز تحول در نظام حقوقی نیست؛ وانگهی، تجدد (Modernity) برای جهان اسلام، نه یک دعوت‌نامه‌ی محترمانه در نسبت با سنت آن بود و نه یک تتبع عقلانی در مفاهیم آن می‌توانست باشد؛ بلکه تجدد در این اقلیم جغرافیایی اعتقادی یک «تکانه‌ی هستی‌شناختی» بود که مثل صاعقه بر سرِ سنت‌های صلب و منجمد فرود آمد. اما مشکل از جایی شروع شد که در جهان اسلام  به جای «فهمِ جوهرِ تجدد»، «زرق‌وبرقِ ابزاری» مورد توجه قرار گرفت. کنکاش و مشورت عقلای قوم در جهان اسلام نیز معطوف به مخالفت با دست‌آوردهای تجدد شد.  در مخالفت و ستیز با تجدد یک سوءتفاهمِ بزرگ شکل گرفت که خروجی‌اش نه شهروندِ مدرن، بلکه «مریدِ فرقه‌ای» بود؛ میوه‌اش نیز نه تلاش برای فهم منطق درونی غرب که غرب ستیزی بود. در این جستار کوتاه بنا دارم به نتیجه سوء تفاهم تاریخی در جهان اسلام در عصر معاصر بپردازم؛ و اینکه چرا فرقه گرایی به پناهگاه بازماندگان تجدد تبدیل شد.

ادامه بحثم را با این سوال پیش خواهم برد که، چرا در جهان اسلام، هرگاه پروژه‌ی نوسازی با شکست مواجه می‌شود، قارچ‌های سمیِ فرقه‌گرایی (از اخوان‌المسلمین گرفته تا نحله‌های رادیکالِ دیگر) سبز می‌شوند؟ پاسخ  کوتاه به این سوال می‌تواند این باشد که چون فرقه، ارزان‌ترین و راحت‌ترین راه برای فرار از «اضطرابِ آزادی» است.

تجدد؛ طوفانی که «انسانِ بی‌دفاع» را لرزاند

در آغاز نوشته گفتم که تجدد چیزی جز تحول در نظام حقوقی نیست؛ پس می‌توان گفت که تجدد یعنی مسئولیتِ فردی، یعنی حاکمیتِ قانون و یعنی پایانِ دورانِ «چوپان و گوسفند». اما در جهان اسلام، به دلیلِ «بی‌التافتی به مبانی عقلانیِ تجدد»، این پدیده به مثابه یک تهدیدِ هویتی درک شد. وقتی انسانِ سنتی و گرفتار به صلیب سنت  نتوانست بفهمد که چگونه می‌تواند هم «ایرانی»، «مصری» و یا هر جای دیگر از جهان اسلام  باشد و هم «مدرن»، به عقب پناه برد. این ارتجاع تبعاتی داشت و دارد که گریبان پیشرفت و توسعه را گرفت و هنوز هم می¬گیرد. 

وانگهی، باشندگان جهان اسلام در عصر مدرن، به «سنتِ اصیل» برنگشت؛ او به «فرقه» پناه برد. فرقه (مثل اخوان) به او یک «هویتِ آماده و بسته‌بندی شده» داد. هویت آماده و بسته‌بندی شده راه به سوی تأمل و انعکاس عقلانی به تاریخ، مفاهیم و دست‌آوردهای بشر را می‌بندد. پس باید گفت، این عارضه فرقه بر عکس عقل متجدد عمل می‌کند؛ چرا که تجدد از انسان مدرن می‌خواهد «فکر کنید»، فرقه از شما می‌خواهد «اطاعت کنید». این «بی‌التفاتی به عقل مدرن»، راه را برای ظهورِ مرشدهایی باز کرد که ادای مدرن بودن درمی‌آوردند (با استفاده از چاپخانه و رسانه)، اما مغزهای پیروانشان را در قرون وسطی نگه می‌داشتند.

فرقه؛ «مدرنیته‌ی مستعجل» برای ذهن‌های تنبل

اخوانی‌گری و جریاناتِ مشابه، در واقع یک «پروتزِ هویتی» هستند. آن‌ها چون نمی‌توانند با «دولت ملیِ مدرن» (که بر پایه‌ی قرارداد اجتماعی است) کنار بیایند، یک «دولتِ پنهان» یا همان «فرقه» می‌سازند. در این فضا، «بحرانِ حجیت» بیداد می‌کند. وقتی عقلِ مدرن فهمیده نشود، فرد به دنبال یک «حجتِ قاطع» می‌گردد؛ کسی که به او بگوید چه بپوشد، چه بخورد و به چه کسی شلیک کند. چه آسوده خاطر می‌توان دیگری خود را با ارجاع به مفاهیم فرقه تکفیر کرد. فرقه‌گرایی در جهان اسلام، محصولِ «تجددِ هضم‌نشده» است. ما پوسته را گرفتیم و هسته را دور انداختیم؛ و در آن هسته‌ی خالی، عفونتِ فرقه‌گرایی رشد کرد.

 اتحادِ شومِ «ضدِ ملی‌ها»؛ از انترناسیونالیسم تا امت‌گرایی

اینجاست که می‌بینیم چگونه «مارکسیست‌ها» و  «امت‌گراها»  در یک بن‌بستِ فکری به هم می‌رسند. هر سه گروه از «پیچیدگیِ دولت ملیِ مدرن» می‌ترسند. می‌ترسند چون این پیچیدگی‌ها مسئولیت‌های اخلاقی و مدنی سترگی بر دوش انسان مدرن می‌گذارد. 

مارکسیست به دنبالِ «فرقه طبقاتی» است و امت‌گرا به دنبالِ «فرقه مذهبی» است.

همه این‌ها که گفتم آن زمان که به شکل فرقه‌ای عمل می‌کنند، از یک چیز فرار می‌کنند؛ دولت ملیِ مقتدر و قانون‌مدار. دولت ملی از شما «شهروند» می‌سازد، اما این جریانات که به سوی فرقه حرکت کرده‌اند و عملشان در راستای اهداف فرقه است به «سربازِ پیاده» نیاز دارند. فهمِ نادرست از تجدد باعث شده که این عده فکر کنند «پیشرفت» یعنی نابودیِ مرزها و ذوب شدن در یک آرمانِ جهانیِ موهوم و البته سخت ویرانگر؛  آن‌ها نمی‌فهمند که تجدد، بدونِ بسترِ «دولت ملی»، چیزی جز هرج‌ومرج و سلطه‌ی فرقه‌ها نیست.

 سندرومِ «سید قطب»؛ کینه به جای نقد

وقتی تجدد فهمیده نشود، به جای نقدِ علمی، به «کینه» باید متوسل شد. سید قطب نمونه‌ی اعلای این سقوط است. او چون نتوانست ظرافت‌های آزادیِ غربی و ضرورتِ نظمِ ملی را درک کند، کلِ جهان را «جاهلیت» نامید. این «نفهمیدن»، به او قدرت داد تا حکمِ نابودیِ همه‌چیز را صادر کند.با این تفاسیر باید فرقه‌گرایی در جهان اسلام را  انتقامِ «ذهنِ سنتی» از «واقعیتِ مدرن» دانست. آن‌ها چون نمی‌توانند هواپیما بسازند، تصمیم می‌گیرند هواپیما را به ساختمانِ تمدن بکوبند. این همان «نیهیلیسمِ فرقه‌ای» است که از دلِ بی‌توجهی به فلسفه‌ی تجدد بیرون می‌آید.

 چرا «دولت ملی» تنها راهِ نجات از فرقه است؟

تنها پادزهرِ فرقه‌گرایی، بازگشت به مفهومِ «دولت-ملت» است. دولت ملی تنها نهادی است که می‌تواند «تجدد» را از دل سنت بیرون کشد و آن را توضیح دهد. وانگهی همین دولت ملی که تجلی عینیت روح ملت است، از تبدیل شدنِ آن به یک ابزارِ سرکوب یا یک فانتزیِ فراملی جلوگیری کند. کسانی که امروز به اسمِ «جهانی‌سازی» یا «امتِ واحد»، تیشه به ریشه‌ی دولتِ ملی می‌زنند، در واقع جاده‌صاف‌کنِ فرقه‌هایی هستند که در تاریکی رشد می‌کنند. آن‌ها نمی‌فهمند که در غیابِ یک دولتِ ملیِ مقتدر، آنچه ظهور می‌کند «بهشتِ آزادی» نیست، بلکه «سلاخیِ فرقه‌ای» است. فرقه گرایی که آزادی را با انگیزه تجدد ستیزی به مسلخ می‌برد، چیزی از فردیت انسان باقی نخواهد گذاشت. فرقه‌گرایی در جهان اسلام، «جایزه‌ی تسلی‌بخش» برای کسانی است که در امتحانِ تجدد مردود شده‌اند. آن‌ها چون نتوانستند «شهروند» باشند، نتوانستند، مناسبات حقوقی و سیاسی جدید را فهم کنند، تصمیم گرفته‌اند که «مرید» بمانند. داعش در عرصر ما نمونه برجسته این تجدد سیتزی و غرب ستیزی است. این که فردی در آلمان  و یا انگلستان متولد شده اما دلبسته فرقه داعش و شیوه‌های زندگی و حکمرانی آن است از عمق غرب ستیزی او و البته عدم فهم مناسبات جدید در دل خاکی که در آن به دنیا آمده است، نشأت می‌گیرد. «ویروسِ بی‌وطنی» از دلِ سوءفهمِ مدرنیته بیرون آمده، می‌تواند به سهولت هر کشور را ویران کند. تجدد از مسیرِ تقویتِ هویتِ ملی و حاکمیتِ قانون می‌گذرد، نه از مسیرِ لژهای مخفیِ اخوانی یا خیال‌بافی‌های انترناسیونالیستی. مسیر تجدد از دالان‌ها و دروازه‌ها و درهای امر ملی می‌گذرد؛ از درون دالان‌های تاریک فرقه‌گرایی نمی‌توان به آن رسید.