اکوایران:نباید کسی از واکنش جهان به تهدیدهای دونالد ترامپ شگفت‌زده شود.

یک دگرگونی بنیادین در نظام بین الملل

 آیا سرانجام شاهد آن هستیم که کشورهایی که زمانی دوست و متحد آمریکا بودند، شروع به ایجاد موازنه در برابر آمریکای یاغی کرده‌اند؟ اگر چنین تغییری واقعاً رخ دهد، به معنای یک دگرگونی بنیادین در نظام بین‌الملل خواهد بود. و اگر این اتفاق رخ دهد، مسئولیت آن به‌طور کامل بر عهده کوته‌بینی راهبردی دولت ترامپ و تمایلات غارتگرانه رئیس‌جمهوری است که هرچه بیشتر بی‌ثبات و غیرقابل پیش‌بینی می‌شود. در حدود یک قرن گذشته، صعود آمریکا به جایگاه برتر جهانی تا حدی استثنایی بر نظریه کلاسیک توازن قوا بود؛ چرا که موقعیت مسلط این کشور باعث نشد دیگر دولت‌ها به‌طور گسترده برای مهار واشنگتن با یکدیگر متحد شوند. هرچند ایالات متحده در دوران جنگ سرد با یک ائتلاف متقابل به رهبری اتحاد جماهیر شوروی روبه‌رو بود، اما بیشتر قدرت‌های بزرگ و متوسط جهان، آمریکا را متحدی ارزشمند می‌دانستند، حتی اگر گاه با برخی سیاست‌های آن اختلاف نظر داشتند. اما همان‌طور که مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، در نشست مجمع جهانی اقتصاد در داووس سوئیس گفت آن جهان دیگر وجود ندارد. او تصریح کرد: «در جهانی که رقابت قدرت‌های بزرگ در آن جریان دارد، کشورهایی که در میانه قرار گرفته‌اند یک انتخاب دارند: یا برای جلب نظر قدرت‌ها با یکدیگر رقابت کنند، یا با هم متحد شوند و مسیر سومی با تأثیرگذاری واقعی بسازند.»

اجازه دهید بابت اشاره به برخی از کارهای خودم پوزش بخواهم، اما از زمانی که بیش از ۴۰ سال پیش رساله دکتری‌ام (و نخستین کتابم) را نوشتم، همواره درباره منشأ ائتلاف‌ها و دلایل موازنه‌سازی دولت‌ها فکر کرده و نوشته‌ام. استدلال من این بوده که دولت‌ها در درجه نخست در واکنش به «تهدیدها» ائتلاف تشکیل می‌دهند، نه صرفاً در واکنش به قدرت. قدرت البته یکی از عناصر تهدید است؛ به این معنا که، در شرایط برابر، دولت‌های قدرتمند خطرناک‌تر از دولت‌های ضعیف هستند، اما جغرافیا و نیت‌های ادراک‌شده نیز اهمیت دارند. دولت‌های نزدیک از نظر جغرافیایی معمولاً نگران‌کننده‌تر از دولت‌های دوردست‌اند و دولت‌هایی که جاه‌طلبی‌های تجدیدنظرطلبانه شدیدی دارند، به‌ویژه آن‌هایی که به دنبال تصرف سرزمین دیگران یا کنترل حکومت‌ها در خارج از مرزهای خود هستند، تهدیدی جدی‌تر به شمار می‌روند.

نظریه توازن تهدید

اگرچه دولت‌های ضعیف یا منزوی گاهی می‌کوشند با پیوستن به قدرت تهدیدکننده هم‌سویی خود را حفظ کنند، اما واکنش رایج‌تر، ایجاد موازنه در برابر قدرت تهدیدکننده است؛ ترجیحاً در همکاری با دیگران. این چارچوب که من آن را «نظریه توازن تهدید» نامیدم از جمله توضیح می‌دهد که چرا نظام ائتلافی آمریکا در دوران جنگ سرد به‌مراتب بزرگ‌تر و قدرتمندتر از پیمان ورشو و شبکه متحدان غیرمتعهد شوروی بود. ایالات متحده از نظر قدرت کلی برتری داشت، اما شوروی در مجاورت بسیاری از قدرت‌های متوسط در اروپا و آسیا قرار داشت، ارتشی بزرگ و متناسب با فتوحات سرزمینی داشت و رهبرانش آشکارا به گسترش کمونیسم متعهد بودند. در مقابل، آمریکا با دو اقیانوس عظیم از اروپا و آسیا جدا شده بود و هیچ‌گونه جاه‌طلبی سرزمینی در آن مناطق نداشت. نظریه توازن تهدید همچنین می‌تواند هم‌راستایی‌های نامتقارن مانند ائتلافی را توضیح دهد که در سال ۱۹۹۱ عراق را از کویت بیرون راند. در آن ماجرا، مجموعه‌ای از کشورها که در حالت عادی بعید بود با یکدیگر متحد شوند و توان نظامی آن‌ها به‌مراتب فراتر از عراق بود به این دلیل کنار هم قرار گرفتند که اقدامات بغداد را تهدیدی جدی علیه ثبات منطقه‌ای می‌دانستند.

ترامپ

این نظریه همچنین به درک پدیده ظاهراً متناقض «لحظه تک‌قطبی» کمک می‌کند؛ دوره‌ای که آمریکا در اوج قدرت قرار داشت، اما تلاش‌های آشکار برای ایجاد موازنه علیه آن، به چند دولت ضعیف و یاغی محدود بود. متحدان دوران جنگ سرد آمریکا به دلایلی چون: ۱) اینرسی نهادی «اگر ناتو خراب نیست، چرا درستش کنیم؟»، ۲) تمایل به پوشش ریسک در برابر عدم قطعیت، ۳) این واقعیت که اتکا به حمایت آمریکا معامله‌ای سودمند بود، و ۴) این‌که بدترین تکانه‌های رفتاری واشنگتن متوجه آن‌ها نبود، همچنان در کنار آمریکا باقی ماندند.

یک اتحاد و تردیدهای آن

رهبران اروپایی بارها درباره قضاوت‌های نادرست آمریکا تردید داشتند و به‌درستی نگران بودند که خطاهایی مانند حمله ۲۰۰۳ به عراق پیامدهای منفی برای آن‌ها داشته باشد اما واکنش آن‌ها به «موازنه نرم» محدود شد و تلاشی برای بازآرایی راهبردی یا کسب استقلال واقعی نکردند. این امر تا حدی ممکن شد، زیرا آمریکا هنوز با متحدانش با خویشتن‌داری رفتار می‌کرد، جاه‌طلبی سرزمینی علیه آن‌ها نداشت و عموماً می‌کوشید به‌طور سازنده با دولت‌هایشان همکاری کند. در مقابل، کشورهایی مانند روسیه، چین، کره شمالی و ایران تلاش‌های فعال‌تری برای موازنه قدرت آمریکا انجام دادند، زیرا دلایل بیشتری برای نگرانی از تهدیدهای بالقوه واشنگتن داشتند. آن دوران سپری شده است؛ اکنون در زمانه‌ای دیگر قرار داریم. از آغاز دوره دوم ریاست‌جمهوری، دونالد ترامپ تقریباً تمام هشدارهایی را که نظریه توازن تهدید مطرح می‌کند نادیده گرفته و نتیجه آن نیز به‌طور قابل پیش‌بینی منفی بوده است. او به‌صراحت و بارها از اهداف توسعه‌طلبانه نسبت به کانادا، گرینلند/دانمارک و پاناما سخن گفته و ممکن است این جاه‌طلبی‌ها به همین‌ها هم محدود نشود.

او و نزدیک‌ترین مشاورانش ظاهراً بر این باورند که حقوق بین‌الملل از جمله اصل حاکمیت دولت‌ها بی‌معناست و قدرت‌های قوی می‌توانند هرچه را می‌خواهند تصاحب کنند. او بارها از تهدید یا اعمال تعرفه‌های تجاری برای وادار کردن دیگران به امتیازدهی اقتصادی و سیاسی استفاده کرده است. او علیه کشورهای زیادی از نیروی نظامی استفاده کرده، اغلب با دلایلی بسیار محل تردید، و حتی متحدان وفاداری چون دانمارک را نیز به اقدام نظامی تهدید کرده است. ترامپ با رهبران خارجی با تحقیر آشکار برخورد کرده و کشتن بیش از صد غیرنظامی خارجی را بدون طی فرایند قانونی تأیید کرده است. افزون بر این، با رها کردن گروهی سرکش از نیروهای حکومتی (مانند اداره مهاجرت و گمرک) در شهرهای آمریکا، عملاً این تصور را از بین برده که ایالات متحده جامعه‌ای باثبات و قانون‌مند است یا اینکه سیاست خارجی او یک انحراف موقتی به شمار می‌رود. به‌طور خلاصه، دولت آمریکا چه در داخل و چه در خارج، همچون یک قلدر خطرناک و شکارچی مهارنشده رفتار می‌کند.

ترامپ؛ یاغی عصر جدید

از یک منظر، این رفتار عجیب است. شکارچیان زیرک معمولاً تلاش می‌کنند نیت واقعی خود را تا حد امکان پنهان کنند کاری که ترامپ در سال ۲۰۱۶ و بخش زیادی از دوره نخست ریاست‌جمهوری‌اش انجام داد، تا حدی به این دلیل که «بزرگسالان حاضر در اتاق» او را مهار می‌کردند. اما پس از عبور از پیامدهای ششم ژانویه ۲۰۲۱، پیروزی دوباره در انتخابات و پر کردن دولت با نزدیکان، وفاداران، چاپلوسان و فرصت‌طلبان بی‌اصول، او اکنون افسار بدترین تمایلات خود را رها کرده است. و جهان این موضوع را به‌خوبی متوجه شده است. واکنش دیگران چگونه بوده است؟ بی‌تردید، نزدیک‌ترین متحدان آمریکا در ابتدا در برابر رفتارهای تهاجمی ترامپ کند و محتاط عمل کردند؛ به دلایل قابل درک. کاهش وابستگی به آمریکا و حرکت به سوی موازنه‌سازی در برابر آن هزینه‌بر است و گردآوردن تعداد کافی از کشورها برای ایجاد وزنه‌ای مؤثر با مشکلات کلاسیک اقدام جمعی روبه‌روست. از این رو قابل فهم است که افرادی چون کی‌یر استارمر، نخست‌وزیر بریتانیا، مارک روته، دبیرکل ناتو، و لی جه-میونگ، رئیس‌جمهور کره جنوبی، تلاش کردند با ترکیبی از تملق، تبعیت نمادین، هدیه دادن و امتیازدهی‌های جزئی، منافع اصلی شراکت با واشنگتن را حفظ کنند.

ترامپ

شاید این تلاش ارزش امتحان کردن را داشت، اما اکنون روشن شده که این قمار شکست خورده است. سخنان و اقدامات خود ترامپ نشان داده که این رویکرد تا چه اندازه ساده‌لوحانه است: نمی‌توان با شکارچی‌ای کنار آمد که باور دارد همه توافق‌های پیشین در هر زمان قابل بازنگری‌اند و هر امتیازی را دعوتی برای مطالبه بیشتر تلقی می‌کند. بنابراین، همان‌گونه که نظریه توازن تهدید پیش‌بینی می‌کند، اکنون شاهد فاصله گرفتن دوستان سابق، کاهش وابستگی آن‌ها به آمریکایی غیرقابل اعتماد و بالقوه خصمانه، و شکل‌گیری ترتیبات جدید میان خودشان و حتی با برخی دشمنان آمریکا هستیم. وقتی نخست‌وزیر کانادا کشوری که سال‌ها بهترین همسایه ممکن برای آمریکا بوده به پکن سفر می‌کند و از «ارکان یک مشارکت راهبردی جدید» سخن می‌گوید، می‌توان فهمید که صفحات تکتونیکی سیاست جهانی در حال جابه‌جایی‌اند.

تسلیم شدن یک شکست است!

رهبران اروپایی نیز پس از دهه‌ها تردید و نرمی بیش از حد، به نظر می‌رسد دوباره اندکی قدرت یافته‌اند؛ زیرا عملاً گزینه دیگری برایشان باقی نمانده است. اد لوس، ستون‌نویس فایننشال تایمز، این وضعیت را به‌روشنی چنین خلاصه می‌کند: «ایستادگی در برابر ترامپ هیچ تضمینی برای موفقیت ندارد؛ اما تسلیم شدن، قطعاً به شکست می‌انجامد». آیا برای جلوگیری از فرسایش بیشتر شبکه کم‌نظیر شراکت‌های جهانی آمریکا و ساختن ترتیباتی جدید و متناسب با جهان در حال ظهور، هنوز دیر نشده است؟ شاید نه اما تنها در صورتی که دولت ترامپ از الگوی غارتگرانه خود دست بکشد و نشان دهد که آمریکا حاضر است برای منافع جمعی، و نه صرفاً برای سود یک‌جانبه، با دیگران همکاری کند. به نظر شما احتمال وقوع چنین تغییری چقدر است؟

 

منبع: فارن پالیسی