در جهانِ سیاستزدهی امروز، در واقع خود نتیجه تودهای شدن سیاست است، روشنفکرانِ چپ و لیبرالهایِ خاماندیش و خیالاندیش، مفهوم «حقوق» به یک واژه فروکاهیدهاند و آن را همچون نقل و نبات بر سرِ شهروندان میریزند، کمتر کسی جرات میکند بپرسد: «این حقوق از کجا میآیند؟» و کمتر کسی میگوید «ریشه این امر حقوقی در کدام آگاهی مسبوق به سابقه نهفته است؟»
سوال در باب حقوق اینجاست که آیا حقوق، هدایایی آسمانیاند که فیلسوفان در خلوتِ خود کشف کردهاند؟ یا فرمانهایی هستند که بوروکراتهای سازمان ملل و اتحادیه اروپا صادر میکنند؟
پاسخ این پرسش را میخواهم در آراء سر راجر اسکروتن، فیلسوفِ فقید و دیدهبانِ هوشیارِ تمدن پیدا کنم؛ او در این رابطه پاسخِ سومی دارد که برایِ ذهنِ مدرنِ آمیخته به انتزاع، شوکهکننده است. او در سفر فکری ما را به سال ۱۲۱۵ میلادی و چمنزارِ «رانیمید» (Runnymede) میبرد؛ جایی که بارونهای انگلیسی، شمشیر بر گلویِ پادشاه (جان) گذاشتند و امضای «مگنا کارتا» (Magna Carta) را از او گرفتند. اسکروتن در کتاب «انگلستان: یک مرثیه» به ما میآموزد و این را توضیح میدهد که آزادیِ واقعی، نه در اعلامیههای پرطمطراقِ جهانی، بلکه در توافقاتِ خاکی، مشخص و تاریخی نهفته است [1]. تفاوتِ میانِ «مگنا کارتا» و «اعلامیه جهانی حقوق بشر»، تفاوتِ میانِ «ریشه» و «رؤیا» است؛ و وای بر ملتی که رویاهایی خیال اندیشانهاش را به ریشههایش ترجیح دهد.
قانون: کشف یا اختراع؟
راجر اسکروتن کسی است که به خاطر دفاع از ارزشهای مگنا کارتا لقب «سِر» را به دست آورد. سر راجر اسکروتن در تحلیلِ درخشانِ خود از نظام حقوقی انگلستان، چنین استدلال میکند که دو نوع تلقی از قانون در جهان وجود دارد؛ تلقیِ «از بالا به پایین» (Top-down) و تلقیِ «از پایین به بالا» (Bottom-up).
تلقیِ مدرن، که میراثِ شومِ انقلابِ فرانسه و در پی آن کدهای ناپلئونی است، قانون را فرمانی میداند که از سویِ «حاکمیت» (چه پادشاه، چه پارلمان، چه کمیته مرکزی حزب) صادر میشود تا جامعه را مهندسی کند. در این نگاه، حقوق «اختراع» میشوند. حقوق در خلاء تولید میشود. این جماعت امروز تصویب میکنند که همه حقِ مسکن دارند، فردا حقِ شادی، و پسفردا حقِ تغییرِ جنسیت. این حقوق، انتزاعیاند؛ یعنی بر روی کاغذ زیبا هستند، اما در عمل نیازمندِ یک دولتِ هیولاییاند تا آنها را اجرا کند [2].
اما مگنا کارتا چیزِ دیگری است. مگنا کارتا با تمامی آنچه قانون گذاران انتزاعیخواه در ذهن دارند متفاوت است. این سند، قانون را «اختراع» نکرد؛ بلکه آن را «کشف» کرد. بارونها به «شاه جان» نگفتند که ما «حقوقِ جدید» میخواهیم. آنها گفتند: «نهاد پادشاهی حقوقِ قدیمیِ ما را نقض کرده است و شما به نام پادشاهی سنتهایِ این سرزمین را زیر پا گذاشتهاید.»
بله، با این تفسیر پر بیراه نیست که بگوییم، مگنا کارتا سندی محافظهکارانه است که هدفش بازگشت به نظمِ پیشین بود، نه ساختنِ یک نظمِ نوین. میتوان گفت آن سند تاریخی محکم تلاشی از سوی اشراف برای حفظ موجودیت جهان انگلیسی بود، تا تغییر آن؛ بلکه مگناکارتا به دنبال حفظ موجودیت انگلستان با اتکا به سنت آن بود. اسکروتن مینویسد که نبوغِ انگلیسی در این بود که فهمید قانون (Common Law)، مثلِ زبان، چیزی است که در طولِ قرنها و از دلِ تعاملاتِ مردم میروید، نه چیزی که یک روشنفکر در اتاقش بنویسد [3].
حقوقِ مشخص در برابرِ حقوقِ انتزاعی
در بالا، در عنوان تیتر، مگنا کارتا را مقابل حقوق بشر انتزاعی انقلابی قرار دادم. حال باید پرسید که نگاه اسکروتن درباره حقوقِ بشرِ مدرن چه بود؟ و اینکه مگر دفاع از حقوقِ انسانها بد است؟ که در تیتر با منظری منفی به آن نگاه شده است. پاسخِ اسکروتن در کتاب «چگونه محافظهکار باشیم»، درسی بزرگ برایِ همه از جمله ما ایرانیان دارد که سالهاست اسیرِ شعارهایِ وارداتی از انتزاعیات ایدئولوژیک هستیم. در ارجاع یاد شده راجر اسکروتن میگوید و تفسیر و توضیح می¬دهد حقوقی که «انتزاعی» باشد، خطرناک است.
وقتی گفته میشود که «همه انسانها آزاد آفریده شدهاند» (مثل اعلامیه استقلال آمریکا یا حقوق بشر فرانسه)، چنین جملهای بسیار زیباست اما از نظرِ حقوقی میتواند خطرناک باشد. چرا که این شعار چند سوال بی پاسخ دارد؛ باید از آن دستهجات و گروهها که این شعار را سر لوحه کار سیاسی خود قرار می-دهند پرسید که آزادی از چه؟ آزادی برای چه؟ در برابرِ چه کسی؟
وانگهی، مگنا کارتا نمیگوید «همه آزادند». میگوید: «هیچ انسانِ آزادی را نمیتوان زندانی کرد، مگر به حکمِ همتایانش [منظور انسان] و قانونِ سرزمین.» تفاوت مگنا کارتا و حقوق انتزاعی در همین است؛ حقوق انتزاعی یک آرزویِ متافیزیکی است؛ و مگنا کارتا یک «رویه قضایی» است.
حقوق انقلابی به شما وعدهی بهشت میدهد؛ و نگاه محافظهکارانه به شما ابزار میدهد تا اگر پادشاه (یا دولت) خواست شما را شبانه بدزدد، بتوانید بنا به قانون از خود دفاع کنید. اسکروتن تاکید میکند که آزادیِ انگلیسی، حاصلِ یک نظریه فلسفی نبود؛ بلکه حاصلِ هزاران دعوایِ حقوقیِ کوچک بود که در آنها شهروندان علیه قدرت ایستادند و پیروز شدند. این آزادی، «زمینی» (Concrete) است [4]. در حالی که آزادیِ فرانسوی یا مارکسیستی، «آسمانی» (Abstract) و انتزاعی است و چون در زمین ریشه ندارد، برای اجرایش باید زمین را به خون کشید.
یک تصویرسازی قرن نوزدهمی از شاه جان در حال امضای منشور کبیر
خطرِ دولتِ رفاه و تورمِ حقوق
اسکروتن با تیزبینیِ خاصِ خود در «فلسفه سیاسی»، پیوندی میانِ «حقوقِ انتزاعی» و «استبدادِ نرم» برقرار میکند. وقتی ما مفهومِ حق را از «آزادیهایِ منفی» (آزادی از دخالتِ دولت: مثل حقِ مالکیت، حقِ حیات، حقِ محاکمه عادلانه) به «آزادیهایِ مثبت» (حقِ داشتنِ چیزها: حقِ رفاه، حقِ تحصیل، حقِ شغل) تغییر میدهیم، در واقع این امضای سندِ بردگیِ خود است که آن را امضا میکنیم [5]. باید توجه داشت که مگنا کارتا یک سندِ «سلبی» بود؛ شاه حق ندارد اموالِ مرا بگیرد. شاه حق ندارد مرا بی دلیل حبس کند. این سند، قدرتِ حکومت را محدود میکرد. اما اعلامیههای مدرن، اسنادِ «ایحابی» هستند؛ دولت باید به من شغل بدهد. دولت باید به من دارو بدهد. اسکروتن این هشدار را میدهد که هر «حقِ ایجابی» جدید، به معنایِ یک «قدرتِ جدید» برای دولت است. برای اینکه دولت بتواند حقِ آموزش یا بهداشتِ رایگان را تضمین کند، باید حقِ مالکیتِ دیگران را (از طریق مالیات و مصادره) نقض کند و بوروکراسیِ عظیمی بسازد که بر تمامِ شئونِ زندگی نظارت کند [6].
روشنفکرانِ چپ، عاشقِ حقوقِ انتزاعی هستند، زیرا این حقوق به آنها اجازه میدهد که به نامِ «عدالت»، جامعه را از بالا به پایین مهندسی کنند. آنها مگنا کارتا را دوست ندارند، نمیتوانند با آن موافق شوند؛ و حتی درک کنند. چون مگنا کارتا به آنها میگوید: «شما قدرتی نیستید که بخواهید قانون را بنویسید؛ قانون از قبل وجود دارد و شما نمیتوانید آن را طبقِ ایدئولوژیتان تغییر دهید.»
اویکوفوبیا و نفرت از قانونِ ملی
از ویژگیهای اسکروتن در نوشتن علوم انسانی کشف روایتهای دراماتیک است. و بخشِ دراماتیکِ نقدِ اسکروتن، به این نوع حقوق، یعنی حقوق انتزاعی، به پدیدهی «اویکوفوبیا» (نفرت از خانه) بازمیگردد. او توضیح میدهد که چگونه نخبگانِ اروپایی و بریتانیایی، قوانینِ ملی و تاریخیِ خود (مثل کامن لا) را که حاصلِ قرنها تجربه بود، تحقیر میکنند و مشتاقانه به دادگاههایِ بینالمللی و کنوانسیونهایِ اروپایی میپیوندند.
اما چرا آنها این کار را میکنند؛ پاسخش زیاد دشوار نیست اگر مناسبات ایدئولوژیک آنها را بفهمید؛ چون قانونِ ملی، «سرزمینی» است. آدرس و حدود و ثغور آن مشخص است، بویِ خاک و تاریخ میدهد. بویِ اجداد میدهد. و روشنفکرِ مدرن از هر چیزی که او را به «گذشته» و «مکان» وصل کند، متنفر است. او میخواهد «جهانوطن» باشد [7].
اسکروتن در «مرثیهای برای انگلستان» سوگواری میکند که چگونه دادگاههای حقوق بشر، جایگزینِ دادگاههایِ سنتیِ انگلستان شدهاند. او میگوید اگر قضاوت را از بسترِ فرهنگی و تاریخیِ یک ملت جدا کنید و به دستِ قاضیانی بسپارید که در بروکسل یا لاهه نشستهاند و هیچ حسی به آن ملت ندارند، «عدالت» میمیرد و جایِ خود را به «سیاست» میدهد [8].
وانگهی؛ مگنا کارتا متعلق به انگلیسیها بود، نه همه جهان. و دقیقاً به همین دلیل کار میکرد. چون محصولِ توازنِ قوایِ واقعی در یک سرزمینِ واقعی بود. حقوقِ بشر، ادعا میکند که متعلق به همه جهان است، اما در عمل متعلق به هیچکس نیست، جز دیکتاتورهایی قدرت دارند تا آن را تفسیر کنند.
درسِ مگنا کارتا برای ما
ایرانیان، بیش از یک قرن است که در جستجویِ «قانون» (The Rule of Law) و حاکمیت قاتون هستند. از مشروطه تا امروز، همواره نگاهمان برای قانون به «بیرون» بوده است. روشنفکران ایرانی از دهههای پیش از مشروطه تا به امروز گمان میکردند و میکنند، که اگر بهترین قانونِ اساسیِ بلژیک یا فرانسه را ترجمه کنیم، آزاد خواهیم شد. روشنفکران ایرانی باور کردهاند که اگر به کنوانسیونهای جهانی بپیوندیم، متمدن خواهیم شد. از طریق این کنوانسیونها وارد تمدن در ساحت جدید آن میشویم. وانگهی، نقدِ اسکروتن بر حقوقِ انتزاعی، سیلیِ محکمی بر گونهی این توهم است. او به ما میگوید: قانون، وارداتی نیست. قانون، ترجمهکردنی نیست. آزادی، هدیهی سازمان ملل نیست.
آزادی، زمانی زاده میشود که ما، همچون اشراف رانیمید، در برابرِ قدرت بایستیم و بگوییم: «اینجا، در این خاک، رسومی وجود دارد که هیچکس حق ندارد آنها را بشکند». ما، در ایران، به جایِ نوشتنِ انشاهایِ فلسفی دربارهی حقوقِ بشر، نیاز به احیایِ مفهومِ «حقِ مالکیت» و «حریمِ خصوصی» داریم که در سنتِ خودمان ریشه داشته باشد. تا زمانی که قانون را فرمانی از بالا (چه از طرفِ دولت، چه از طرفِ ایدئولوژی) بدانیم، برده خواهیم بود. آزادیِ واقعی، بازگشت به قانونِ عرفی است؛ قانونی که از پایین، از دلِ خانوادهها، بازارها و انجمنها میجوشد.
دفاع از امرِ خاص در برابرِ امرِ عام
من از راجر اسکروتن یاد گرفتهام که «عشق به خانه»، تنها پادزهرِ استبداد است. چنان چه در تفاسیر او، مگنا کارتا سندی برای «عشق به خانه» بود؛ سندی برای دفاع از «این تکه زمین» و «این مردمِ خاص» در برابرِ تجاوزِ قدرت. در مقابل، ایدئولوژیِ حقوقِ بشرِ مدرن، تلاشی است برای حل کردنِ همه تفاوتها در یک اسیدِ جهانشمول. ما انسانها در هر کشور و سرزمین تفاوتهایی داریم که ریشه در فرهنگ و تاریخمان دارد، باید این را بپذیریم. همان طور که ، دفاع از مگنا کارتا، توسط راجر اسکروتن دفاع از ارتجاع نیست؛ دفاع از تنها سنگرِ باقیمانده در برابرِ دولتهایِ توتالیتر و بوروکراسیهایِ جهانی است. ما نیاز داریم که دوباره یاد بگیریم حقوقمان را نه در هپروت ابرها، بلکه در خاکِ زیرِ پایمان جستجو کنیم. همانطور که اسکروتن نوشت: «قانونِ انگلستان، همچون چشماندازِ انگلستان، ساخته نشد؛ بلکه رویید.» [9] و ما در ایران نیز میدانیم هر آنچه نروید و ساخته شود، روزی فرو خواهد ریخت.
ارجاعات و منابع:
Scruton, Roger. England: An Elegy. Chatto & Windus, 2000, pp. 60-65. (Chapter: The Law).
Scruton, Roger. How to Be a Conservative. Bloomsbury Continuum, 2014, pp. 68-72. (Chapter: The Truth in Liberalism).
Scruton, Roger. The Meaning of Conservatism. Palgrave Macmillan, 3rd Edition, 2002, pp. 32-38.
Scruton, Roger. England: An Elegy. pp. 78-81.
Scruton, Roger. A Political Philosophy: Arguments for Conservatism. Continuum, 2006, pp. 132-138. (Chapter: Human Rights).
Scruton, Roger. How to Be a Conservative. pp. 110-115.
Scruton, Roger. The Need for Nations. Civitas, 2004, pp. 12-18.
Scruton, Roger. England: An Elegy. pp. 248-252.
Ibid, p. 256.