بسیاری از تحلیلگران سیاسی و نظامی برای پاسخ به این پرسش به موازنه قدرت، توان بازدارندگی یا محاسبات ژئوپلیتیکی اشاره میکنند، اما اقتصاددانان و نظریهپردازان علوم اجتماعی زاویه دیگری را پیش میکشند؛ زاویهای که از دل «تئوری بازیها» بیرون آمده است. در این چارچوب، رفتار دولتها مشابه رفتار بازیگرانی تحلیل میشود که تصمیمهایشان نه فقط به خواست خودشان، بلکه به انتخاب و واکنش طرف مقابل نیز وابسته است. مفهومی مانند «تعادل نش» که یکی از مهمترین دستاوردهای تئوری بازیها محسوب میشود، تلاش میکند توضیح دهد چرا برخی رقابتها و حتی جنگها به وضعیتهای پایدار اما نامطلوب ختم میشوند و تحت چه شرایطی امکان عبور از آنها و رسیدن به یک تعادل جدید وجود دارد.
از این منظر، پرسشهایی نظیر اینکه چرا برخی توافقهای سیاسی دوام نمیآورند، چرا آتشبسها بارها نقض میشوند، نقش تجارت و وابستگی اقتصادی در کاهش احتمال جنگ چیست و آیا میان ایران و آمریکا امکان شکلگیری یک توافق پایدار وجود دارد، همگی قابل بررسی هستند. همچنین تجربههایی مانند برجام، روابط آمریکا و چین، جنگ روسیه و اوکراین یا منازعه طولانیمدت اسرائیل و فلسطین نمونههایی هستند که میتوانند در قالب همین چارچوب تحلیلی مورد ارزیابی قرار گیرند.
برای بررسی این موضوعات به سراغ پویا جبلعاملی، اقتصاددان، رفتیم. او در این گفتوگو با تکیه بر مفاهیم تئوری بازیها توضیح میدهد که جنگها چرا بهسادگی پایان نمییابند، چه شرایطی میتواند یک آتشبس را به صلحی پایدار تبدیل کند و ایران برای رسیدن به یک توافق ماندگار با آمریکا و کاهش تنشهای منطقهای چه الزاماتی پیش رو دارد.
در روزهای اخیر با بالا گرفتن تنش میان ایران، اسرائیل و آمریکا، بحثهای زیادی درباره امکان رسیدن به صلح یا آتشبس پایدار مطرح شده است. برای شروع بفرمایید «تعادل نش» که در تئوری بازیها بسیار مورد استفاده قرار میگیرد دقیقاً به چه معناست؟
تعادل نش یکی از بنیادیترین مفاهیم در تئوری بازیهاست و نام خود را از جان نش، ریاضیدان و اقتصاددان برجسته، گرفته است. این مفهوم به شرایطی اشاره دارد که در آن چند بازیگر یا رقیب، با توجه به تصمیمهای طرف مقابل، به وضعیتی میرسند که دیگر انگیزهای برای تغییر استراتژی خود ندارند.
مثال کلاسیک آن معمای زندانی است. در این معما هر فرد تصمیم خود را بر اساس احتمال رفتار طرف مقابل اتخاذ میکند و در نهایت به وضعیتی میرسند که اگرچه بهترین نتیجه جمعی نیست، اما پایدار است؛ زیرا هیچیک بهتنهایی انگیزهای برای تغییر تصمیم خود ندارد. در روابط بینالملل نیز همین منطق وجود دارد. کشورها تصمیمهای خود را با توجه به رفتار دیگر کشورها تنظیم میکنند و تعادل نش به ما کمک میکند بفهمیم چه وضعیتی میتواند به یک نقطه پایدار در روابط میان آنها منجر شود.
این مفهوم در عرصه روابط بینالملل چه کاربردی دارد؟
هر جا که میان کشورها رقابت، اختلاف یا تخاصم وجود داشته باشد، تئوری بازیها و تعادل نش میتواند ابزار تحلیلی مفیدی باشد. وقتی دو کشور در برابر یکدیگر قرار میگیرند، هر تصمیم آنها به تصمیم طرف مقابل وابسته است. بنابراین باید دید چه شرایطی ایجاد میشود که ادامه تنش یا برعکس، حفظ صلح، به گزینه مطلوب هر دو طرف تبدیل شود.
اقتصاددانان لیبرال سالهاست تأکید میکنند که تجارت و وابستگی اقتصادی میتواند چنین تعادلی را ایجاد کند. هرچه منافع اقتصادی مشترک میان کشورها بیشتر باشد، هزینه خروج از صلح و ورود به جنگ افزایش مییابد. نمونه بارز آن روابط آمریکا و چین است. با وجود اختلافات جدی سیاسی و امنیتی، حجم عظیم روابط اقتصادی باعث شده دو طرف همچنان انگیزه زیادی برای پرهیز از درگیری مستقیم داشته باشند.
البته وابستگی اقتصادی تنها عامل نیست. گاهی بازدارندگی نظامی نیز همین نقش را ایفا میکند. روابط کره شمالی و کره جنوبی نمونهای از این وضعیت است. در آنجا تجارت گستردهای وجود ندارد، اما هزینههای بسیار بالای جنگ موجب شده نوعی تعادل پایدار شکل بگیرد.
شما از اهمیت اعتماد سخن گفتید. آیا اعتماد شرط اولیه رسیدن به صلح است یا خودِ ساختار بازی و هزینههای جنگ میتواند اعتماد را ایجاد کند؟
وقتی جنگ آغاز میشود، معمولاً تعادل موجود به سمت تداوم درگیری حرکت میکند. در میانه جنگ، هر طرف نگران است که اگر عقبنشینی کند، طرف مقابل از این وضعیت سوءاستفاده کند. بنابراین در غیاب هرگونه هماهنگی، مذاکره یا کانال ارتباطی، ادامه جنگ به تعادل غالب تبدیل میشود.
برای خروج از این وضعیت باید نوعی هماهنگی شکل بگیرد؛ از طریق مذاکره، توافق، آتشبس یا معاهده. این هماهنگی اولیه الزاماً به معنای اعتماد کامل نیست، اما حداقلی از اطمینان را ایجاد میکند که طرفین بتوانند از مسیر جنگ خارج شوند. پس از آن است که میتوان با ایجاد نهادها، توافقهای پایدار و منافع مشترک، صلح را تثبیت کرد.
اما نمونههایی مثل روسیه و اوکراین نشان میدهد که حتی وجود روابط اقتصادی هم همیشه مانع جنگ نمیشود. این موضوع را چگونه توضیح میدهید؟
درست است. هیچکس نمیتواند ادعا کند که تجارت بهطور کامل جنگ را ناممکن میکند. مسئله این است که وابستگی اقتصادی احتمال وقوع جنگ را کاهش میدهد، نه اینکه آن را به صفر برساند.
در مورد روسیه و اوکراین نیز سطح منافع مشترک و هزینههایی که جنگ برای طرفین ایجاد میکرد، به اندازهای نبود که بتواند مانع وقوع درگیری شود. اما به طور کلی هرچه روابط اقتصادی عمیقتر و گستردهتر باشد، انگیزه ورود به جنگ کمتر میشود. این یک رابطه احتمالی است، نه یک قانون قطعی.
برخی معتقدند اسرائیل به توافقها و آتشبسهای خود پایبند نیست. آیا تئوری بازیها توضیحی برای این رفتار ارائه میدهد؟
بله. نکته مهم این است که بسیاری از آتشبسها و توافقهای موقت، تعادل نش واقعی نیستند. آنها نتیجه یک هماهنگی کوتاهمدت هستند که هنوز به یک ساختار پایدار تبدیل نشدهاند.
وقتی طرفین وارد آتشبس میشوند، اگر هزینه خروج از توافق پایین باشد، یکی از طرفها ممکن است وسوسه شود که از شرایط استفاده کند و دوباره به مسیر درگیری بازگردد. در چنین وضعیتی توافق شکننده باقی میماند.
راه حل این مسئله، ایجاد سازوکارهایی است که هزینه نقض توافق را بالا ببرد؛ از تضمینهای بینالمللی گرفته تا منافع اقتصادی مشترک و ترتیبات امنیتی بلندمدت. هرچه این هزینهها بیشتر باشد، احتمال پایبندی طرفین نیز افزایش مییابد.
اگر به ایران و آمریکا بازگردیم، آیا امکان رسیدن به یک تعادل پایدار میان دو کشور وجود دارد؟
بله، اما این موضوع نیازمند شرایط مشخصی است. یکی از ضعفهای اصلی برجام این بود که منافع دو طرف متوازن نبود. آمریکا بخش عمده نگرانیهای خود درباره برنامه هستهای ایران را کاهش میداد، اما در بلندمدت منفعت اقتصادی ملموسی از توافق دریافت نمیکرد. به همین دلیل انگیزه لازم برای حفظ توافق در همه دورهها وجود نداشت.
اگر قرار باشد توافقی پایدار شکل بگیرد، باید منافع اقتصادی بلندمدت برای هر دو طرف ایجاد شود. سرمایهگذاری مشترک، همکاریهای اقتصادی و چشمانداز روابط پایدار میتواند چنین انگیزهای را فراهم کند.
در نهایت، اگر بخواهید جمعبندی کنید، چه شروطی را برای رسیدن به یک تعادل پایدار در منطقه ضروری میدانید؟
به نظر من دو شرط اصلی وجود دارد. نخست اینکه ایران باید جایگاه خود را در نظم بینالملل بهگونهای تعریف کند که امکان همکاری و تعامل پایدار اقتصادی فراهم شود. دوم اینکه تنشهای منطقهای، بهویژه با اسرائیل، باید به سمت نوعی عدم تخاصم پایدار حرکت کند.
در کنار این دو موضوع، ایجاد منافع اقتصادی مشترک اهمیت حیاتی دارد. تجربههای تاریخی نشان میدهد صلح زمانی دوام میآورد که طرفین چیزی برای از دست دادن داشته باشند. هرچه منافع مشترک بیشتر باشد، انگیزه خروج از صلح و بازگشت به جنگ کمتر خواهد شد. از همین رو، صلح پایدار نه صرفاً محصول مذاکره، بلکه نتیجه شکلگیری یک تعادل جدید از منافع، هزینهها و بازدارندگیهاست؛ تعادلی که هیچیک از طرفین تمایلی به ترک آن نداشته باشند.