به گزارش اکوایران، از نگاه شماری از تحلیلگران روابط بینالملل هرچند واشنگتن از لحاظ توان نظامی برتری قابلتوجهی بر تهران دارد، اما علیرغم بمبارانهای سنگین نتوانست به نتیجه مشخص و قابل ارائهای دست پیدا کند. در راستای ریشهیابی این واقعیت، دو تحلیل، یکی از روبین رایت، تحلیلگر نشریه نیویورکر و دیگری از هال برندز، استاد روابط بینالملل دانشگاه جان هاپکینز و ستوننویس نشریه بلومبرگ، را در قالب یک یادداشت مورد بررسی قرار میدهیم.
پیامدهای نادیده گرفتن «هنر جنگ»
به نوشته نویسنده نشریه نیویورکر، فرو نشستن گردوغبار نبردهای بزرگ زمان میبرد. اگر بخواهیم بر اساس درگیریهایی که در دوباره شعلهور شدهاند قضاوت کنیم، جنگ آمریکا و ایران هنوز پایان نیافته است؛ و پیامدهای جهانی این درگیری، از تأثیر آن بر بازارهای جهانی انرژی گرفته تا تغییراتی که در موازنه قدرت در خلیج فارس و فراتر از آن ایجاد کرده است، سالها ادامه خواهد یافت.
بااینحال، یک درس از هماکنون آشکار شده است: هیچ چیز جای راهبرد را نمیگیرد. بیتوجهی به اصول بنیادین این هنر میتواند حتی یک ابرقدرت را نیز به ناکامی و شکست بکشاند.
این داستان تازهای نیست. تاریخ سرشار از نمونههایی است که در آنها طرف قدرتمندتر به دلیل اشتباهات راهبردی شکست خورده است. همانگونه که در کتاب سازندگان تازه راهبرد مدرن (The New Makers of Modern Strategy)، مجموعهای درباره اندیشه و عمل راهبردی از زمان توسیدید تاکنون، نوشتهام، داشتن پول بیشتر و ارتش بزرگتر مفید است؛ اما ارزش واقعی راهبرد زمانی آشکار میشود که بتواند منابع تازهای از برتری ایجاد کند یا نتیجهای متفاوت از آنچه محاسبات صرف نظامی نشان میدهد، رقم بزند.
جنگ ایران، دستکم تا اینجا، در همین دسته قرار میگیرد. این جنگ از نظر نظامی کاملاً نابرابر بود. ائتلاف آمریکا و اسرائیل ضربات مهلکی به تهران وارد کرد. بااینحال، نظام باقی ماند و حتی میتوان گفت به لطف راهبردی هوشمندانه و مؤثر، موفق شد. در مقابل، آمریکا تاکنون عمدتاً ناکام بوده است، زیرا اشتباهات پرهزینه راهبردی، قدرت نظامی آن را بیاثر کردهاند.
راهبرد، هنر مؤثر ساختن قدرت است. جنگ ایران نشان داد که نابرابری در توانایی راهبردی میتواند عدم توازن عظیم در قدرت نظامی را خنثی کند.
نادیده گرفتن درس ویتنام
راهبرد فرایندی است که دولتها از طریق آن از تواناییهای خود، چه نظامی و چه غیرنظامی، برای دستیابی به مهمترین اهدافشان استفاده میکنند. راهبرد یعنی استفاده از آنچه در اختیار داریم برای رسیدن به آنچه میخواهیم، در جهانی مملو از دشمنان و دیگر موانع. اگر بهدرستی اجرا شود، اثرگذاری قدرت یک کشور را به حداکثر میرساند؛ اگر بد اجرا شود، میتواند به فاجعه بینجامد.
اعتراض علیه جنگ با ایران در نزدیکی کاخ سفید، واشنگتن دی.سی.، ۷ مارس ۲۰۲۶/عکس از فلیکر
در جنگهای جهانی اول و دوم ارتش آلمان از نظر کیفیت نیروها تقریباً بیرقیب بود، اما دو بار به دلیل آنکه رهبرانش فاقد احتیاط و خویشتنداری بودند و خود را در برابر تمام جهان قرار دادند، شکست خورد.
ایالات متحده هرگز چنین فاجعهای را تجربه نکرده، اما گاهی دریافته که برتری نظامی، تضمینکننده موفقیت راهبردی نیست. در ویتنام، آمریکا خسارتهای عظیمی به ویتکنگ و حامیان ویتنام شمالی وارد کرد، اما در نهایت شکست خورد، زیرا اراده دشمن برای دوام آوردن بیش از آمریکا را دستکم گرفت.
با وجود همه مقایسههای اغراقآمیز، جنگ ایران و ویتنام یکسان نیستند؛ اما ضعف در شایستگی راهبردی، قدرت آمریکا را محدود کرد و نتایجی پدید آورد که واشنگتن دلایل فراوانی برای تأسف از آنها دارد.
هنگامیکه جنگ اخیر آغاز شد، دونالد ترامپ اهداف بسیار بلندپروازانهای داشت. او میخواست تواناییهای نظامی تهران را از میان ببرد و برنامه هستهای ایران را که در ژوئن ۲۰۲۵ بر اثر بمبارانهای آمریکا آسیب جدی دیده بود، بیش از پیش نابود و مهار کند. افزون بر این، ترامپ چیزی شبیه به تغییر نظام را دنبال میکرد.
ضربات نظامی بسیار سنگین بودند؛ بااینحال، هنگامیکه ترامپ پس از شش هفته نبرد شدید به محاصره دریایی روی آورد، نیروی دریایی آمریکا صادرات نفت ایران را خفه کرد و کشور را به ورطه یک بحران اقتصادی کشاند. دستاوردهای تاکتیکی چشمگیر بودند؛ و همین موضوع نتایج راهبردی ناامیدکننده را بیش از پیش برجسته میکند.
نظام همچنان پابرجاست و حتی سختگیرتر شده و همچنان به سلاحهای خطرناک مجهز است. ایران ممکن است تا ۷۰ درصد از زرادخانه موشکی پیش از جنگ خود را حفظ کرده باشد. نیروهای مورد حمایت منطقهای آن نیز، هرچند تضعیف شدهاند، همچنان پابرجا هستند. و اگر تهران صرفاً زنده ماندن در برابر حملهای وجودی را پیروزی تلقی کند، باید گفت که اهرمهای فشار قدرتمند تازهای نیز به دست آورده است.
این جنگ یک سناریوی کابوسوار را برای آمریکا به واقعیت تبدیل کرد: نشان داد که ایران میتواند با هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی خلیج فارس و اعمال کنترل مرگبار بر تنگه هرمز، اقتصاد جهان را به گروگان بگیرد. ایران ممکن است در نبرد نظامی مستقیم شکست خورده باشد، اما در میدان اجبار اقتصادی پیروز شد.
سرانجام، خطر وقوع رکود جهانی ترامپ را وادار کرد توافقی را بپذیرد که جنگ را متوقف کرد، وضعیت تنگه هرمز را همچنان مبهم باقی گذاشت و تعهدات بسیار اندکی در زمینه برنامه هستهای از ایران گرفت. در نتیجه، نظامی انقلابی که همچنان در پی تغییر نظم خاورمیانه است، با اعتمادبهنفس بیشتر، منابع مالی بیشتر و ابزارهای تازهای برای اعمال فشار از این جنگ خارج شد.
بنابراین، در شرایط کنونی، این جنگ بیش از آنکه یک موفقیت برای واشنگتن باشد، یک عقبگرد به نظر میرسد؛ و مجموعهای از اشتباهات پرهزینه راهبردی را آشکار میکند.
ترامپ انتظار یک پیروزی سریع را داشت
نخستین اشتباه راهبردی، یکی از رایجترین خطاهای راهبردی بود: گرفتار شدن در توهم جنگ کوتاهمدت.
طرفهای درگیر، بهویژه قدرتهای بزرگ، اغلب تصور میکنند نخستین ضربه آنها سرنوشت جنگ را تعیین خواهد کرد؛ و هنگامی که نبرد طولانی میشود، بدون برنامه میمانند.
خودروها در روز یکشنبه، ۱۹ ژوئیه ۲۰۲۶، در میدان انقلاب اسلامی تهران، از کنار یادبودی که مشت گرهکرده رهبر فقید عالی ایران را به تصویر میکشد، عبور میکنند/عکس از وحید سلیمی از طریق آسوشیتدپرس
به نظر میرسد ترامپ باور داشت که یک کارزار برقآسای هوایی موجب فروپاشی یا دستکم تعدیل رفتار حکومت ایران خواهد شد؛ اما وقتی چنین اتفاقی رخ نداد و نظامی که سالها در فضای انقلابی پرورش یافته بود انعطافپذیری قابل توجهی از خود نشان داد، او خود را درگیر جنگی فرسایشی یافت.
ارتش آمریکا از نظر هدف نظامی کمبودی نداشت، اما ترامپ هیچ تصور منسجمی از چگونگی پایان دادن به جنگ در اختیار نداشت. این اشتباه با یک ضعف راهبردی دومی نیز پیوند داشت: ناتوانی در همدلی راهبردی؛ یعنی ناتوانی در دیدن جهان از منظر دشمن.
به نظر میرسد ترامپ و مشاورانش انتظار داشتند ایران پس از حمله اولیه آمریکا تنها به اقداماتی نمادین و محدود برای تلافی بسنده کند و به پاسخی محدود رضایت خواهند داد. اما ترور مقامات عالی، بازماندگان حکومت را متقاعد کرد که درگیر نبردی تا پای جان شدهاند و دیگر دلیلی برای خودداری از بستن تنگه هرمز یا وارد کردن حداکثر خسارت ممکن به آمریکا وجود ندارد؛ به این امید که ترامپ را وادار به عقبنشینی کنند.
نبود این همدلی راهبردی، ضعف سومی را نیز آشکار کرد: بیتوجهی به بدترین سناریوهای ممکن و پیامدهای درجه دوم تصمیمات. به نظر میرسد کاخ سفید از موفقیت ایران در بستن تنگه هرمز غافلگیر شد؛ درحالیکه برنامهریزان نظامی آمریکا دههها از چنین احتمالی بیم داشتند و تهران نیز بارها تهدید کرده بود که چنین اقدامی را انجام خواهد داد.
دولت آمریکا همچنین از شدت حملات ایران علیه امارات متحده عربی و دیگر کشورهای حوزه خلیج فارس شگفتزده شد. ترامپ همواره در واکنش به مشکلات غیرمنتظره، هرچند کاملاً پیشبینیپذیر، کند عمل کرد. چندین هفته طول کشید تا او در واکنش به تسلط ایران بر تنگه هرمز، محاصره دریایی را برقرار کند؛ تأخیری که موجب از دست رفتن زمان ارزشمند شد، درحالیکه ذخایر جهانی انرژی به سرعت رو به کاهش میرفت.
وجه مشترک همه این مشکلات، چهارمین اشتباه راهبردی بود: شکاف دائمی میان اهداف و ابزارها. ترامپ اهدافی حداکثری را دنبال میکرد؛ از جمله تسلیم ژئوپلیتیکی یا فروپاشی حکومت ایران؛ اما همزمان، استفاده از نیروهای زمینی را منتفی اعلام کرده بود.
برای هر یک از این محدودیتها دلایل موجهی وجود داشت؛ اما در مجموع، شکافی عمیق میان آنچه ترامپ میخواست به دست آورد و منابعی که حاضر بود برای تحقق آن اختصاص دهد، ایجاد شد. دولت آمریکا شاید عملکرد بهتری میداشت اگر گرفتار پنجمین اشتباه راهبردی نمیشد: ناتوانی در ایجاد اجماع و آزمودن پیشفرضها.
پیش از آغاز بمبارانها، تنها مشورتهایی بسیار محدود با متحدان همپیمان آمریکا و اعضای کنگره انجام شد. تصمیمهای کلیدی در حلقهای بسیار کوچک از مشاوران گرفته شد و متخصصان حرفهای امنیت ملی نقش چندانی در تصمیمگیری نداشتند. این وضعیت اگرچه به ترامپ امکان داد در ساعات نخست جنگ عنصر غافلگیری را به حداکثر برساند، اما پس از آنکه روند جنگ برخلاف انتظار پیش رفت، او را هم در داخل و هم در خارج از کشور آسیبپذیر کرد. همچنین دولت را از یک بحث عمیق و انتقادی محروم ساخت؛ بحثی که میتوانست بسیاری از خطرات پنهان را پیش از آغاز جنگ آشکار کند.
ریشه همه این مشکلات را باید در آخرین و بنیادیترین ضعف راهبردی ترامپ جستوجو کرد: بیاعتنایی به هنر راهبرد.
ترامپ در ذات خود بازیگری ضدراهبردی است. او از برنامهریزی سنجیده و تصمیمگیری نظاممند گریزان است. بهطور منظم هزینه و فایده گزینههای مختلف را ارزیابی نمیکند و چندین گام جلوتر را برای طراحی مانورهای پیچیده در نظر نمیگیرد. ترامپ بر غرایز شخصی خود تکیه میکند و فرض را بر این میگذارد که قدرت برتر آمریکا، رقبایش را وادار به عقبنشینی خواهد کرد.
این شیوه زمانی مؤثر است که یک ضربه سریع و قاطع بتواند مسئله را حل کند. عملیات موفقیتآمیزی که در ژانویه به دستگیری نیکلاس مادورو، رئیسجمهور ونزوئلا، انجامید، احتمالاً ترامپ را تشویق کرد که در برابر ایران نیز چنین قماری انجام دهد؛ اما این رویکرد در برابر دشمنی مصمم که توانایی پاسخ دادن دارد و حتی میتواند راهبردی هوشمندانه برای خود طراحی کند، بسیار پرخطرتر است.
ایران از جغرافیا بهرهبرداری کرد
راهبرد ایران بینقص نبود. سران ایران در این جنگ اشتباهات فراوانی مرتکب شدند؛ بااینحال، ایران از این نبرد بسیار بهتر از آنچه در آغاز انتظار میرفت خارج شد، زیرا در چند قضاوت کلیدی درست عمل کرد.
نقشه توپوگرافی سهبعدی ایران/طرح از ردیت
نخست آنکه، ایران با آماده شدن برای یک جنگ طولانی، ترجیح ترامپ برای پایان سریع جنگ را بر هم زد. حکومت ایران ساختار فرماندهی و کنترل خود را غیرمتمرکز کرد و ترتیبات چندلایهای برای جانشینی فرماندهان ایجاد کرد تا با حملات آمریکا و اسرائیل بهراحتی فلج نشود.
ایران به جای آنکه در واکنش به نخستین موج حملات، هر تعداد موشک و پهپاد که در اختیار داشت شلیک کند، طی شش هفته جنگ حجم پایینتری از حملات را حفظ کرد؛ اقدامی که تضمین میکرد بتواند فشار اقتصادی را برای مدتی طولانیتر از آنچه ترامپ حاضر به تحملش بود ادامه دهد.
این رویکرد با دومین تصمیم هوشمندانه ایران تکمیل شد: اتخاذ تاکتیکهای نامتقارن برای تحمیل هزینههای نامتقارن. ایران با استفاده از پهپادها و موشکها شبکه پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را هدف قرار داد. همچنین از آسیبپذیری همسایگان عرب خود در خلیج فارس، که اقتصادشان به ثبات وابسته است، بهرهبرداری کرد.
اما مهمترین عدم تقارنی که ایران از آن استفاده کرد، جغرافیا بود. تهران از فضای محدود و باریک تنگه هرمز استفاده کرد تا آزادی کشتیرانی را با چالشی عظیم روبهرو سازد؛ چالشی که اقتصاد جهانی نمیتوانست برای مدت طولانی آن را تحمل کند و ترامپ نیز نمیتوانست بدون پرداخت هزینهای ناپذیرفتنی آن را در هم بشکند.
سومین مزیت ایران این بود که تعهد و اراده بیشتر خود را جایگزین کمبود قدرت کرد. از اوایل آوریل تا اواسط ژوئن، ایران وارد جنگی فرسایشی در عرصه اقتصاد با آمریکا شد؛ جنگی که در آن محاصره تنگه هرمز از سوی ایران در برابر محاصره متقابل آمریکا قرار گرفت.
تهران دشمن خود را بهتر از آن میشناخت که دشمن، تهران را بشناسد؛ البته مقامهای ایرانی نیز بارها درباره ترامپ دچار خطای محاسبه شدهاند. آنها در ژوئن ۲۰۲۵ آمادگی ترامپ برای حمله به برنامه هستهای ایران را دستکم گرفته بودند؛ اما در جریان این جنگ، سران ایران بهدرستی تشخیص دادند که ترامپ تحمل چندانی برای یک نبرد طولانی که خسارتهای اقتصادی آن بهطور مداوم افزایش یابد، ندارد. تهران موفق شد، زیرا اصول بنیادین راهبرد را بهتر از رقیب خود به کار گرفت.
این ماجرا هنوز پایان نیافته است
هرگونه قضاوت درباره جنگ آمریکا و ایران موقتی است، زیرا این درگیری هنوز به پایان نرسیده است. تهدیدها همچنان ادامه دارند و استفاده از زور نیز بهطور دورهای تکرار میشود.
مردم بر روی پلی که پس از یک حمله در استان هرمزگان، جنوب ایران، در روز شنبه ۱۸ ژوئیه ۲۰۲۶ تخریب شده است، ایستادهاند/عکس از امیرحسین خرگویی از ایسنا
در واقع، تنها وارد مرحله تازهای از یک نبرد بزرگتر بر سر تنگه هرمز و آینده خاورمیانه شدهایم؛ بنابراین، عملکرد راهبردی دو طرف تا اینجا لزوماً پیشبینیکننده نتایج آینده نیست.
ممکن است ایران با اعمال فشار بیش از حد در تنگه هرمز، دست خود را بیش از اندازه رو کند و شرایطی ایجاد شود که برای تثبیت اقتصاد جهانی، ترامپ ناچار شود بار دیگر به جنگ تمامعیار یا کارزار تازهای از «فشار حداکثری» بازگردد.
اجبار اقتصادی ایران نیز از هماکنون در حال کاهش دادن ارزش مزیت جغرافیایی است، زیرا کشورهای مختلف را به سرعت به سمت یافتن مسیرهای جایگزین برای صادرات نفت، بدون وابستگی به تنگه هرمز، سوق میدهد. روشهایی که در یک بحران موجب موفقیت میشوند، ممکن است در بحران بعدی نتیجه معکوس داشته باشند.
راهبرد فیالبداهه دونالد ترامپ درباره ایران
هال برندز نیز در یادداشتی کوتاه در نشریه بلومبرگ تحلیل مشابه ولی از جنبهای متفاوت را ارائه میدهد:
دونالد ترامپ وعده داده بود به یکچهارم قرن جنگهای بیپایان آمریکا در خاورمیانه پایان دهد. اکنون اما ایالات متحده درگیر جنگی لاینحل شده که خود او آن را پدید آورده است.
از زمانی که ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه نخستین بمبها و موشکها را به سوی ایران شلیک کردند، ترامپ بیش از سی بار مدعی شده است که عملیات «خشم حماسی» (Operation Epic Fury) موفق بوده، به پایان رسیده یا دستکم تقریباً پایان یافته است. هیچیک از این اظهارات محقق نشده و برخی از آنها حتی تا مرز توهم پیش رفتهاند.
ناوگروهی از کشتیهای نیروی دریایی آمریکا در حال گذار از آبراهی آزاد در نزدیکی تنگه هرمز حوالی آوریل ۲۰۲۶/عکس از شاتراستوک
اکنون که جنگ به آستانه پنجماهه شدن نزدیک میشود، آخرین آتشبسی که در ماه ژوئن بر سر آن توافق شده بود، عملاً فروپاشیده است.
در طول هفتههای گذشته، درگیریها شدت گرفتهاند. آمریکا موجهایی از حملات را علیه اهدافی در سراسر ایران، از شمال تا جنوب، آغاز کرده، محاصره کشتیهای ایرانی در حال عبور از تنگه هرمز را از سر گرفته و تحریمهای صنعت نفت ایران را دوباره اعمال کرده است.
در مقابل، ایران پهپادها و موشکهایی را به سوی کشتیها در خلیج فارس و همچنین تأسیسات نظامی آمریکا در اردن، امارات متحده عربی، قطر، کویت، بحرین و عمان شلیک کرده است. هرچه جنگ آمریکا در خاورمیانه پیچیدهتر میشود، به نظر میرسد ترامپ سیاست خود را به صورت بداهه و بدون برنامه قبلی پیش میبرد.
به گفته ریچارد هاس، مقام ارشد هر دو دولت بوش و رئیس پیشین شورای روابط خارجی آمریکا، ترامپ تاکنون سه راهبرد را آزموده است: تغییر رژیم، بمباران بیوقفه و سپس دیپلماسی. هاس این هفته در خبرنامه ساباستک خود نوشت: «آمریکا در هر سه مورد ناکام مانده است. اکنون پرسش این است که آیا ترامپ برنامه چهارمی (Plan D) دارد یا نه. البته چه کسی دیگر شمارش میکند؟»
در واشنگتن، در میان کارشناسان سیاست خارجی و مقامهای پیشین، احساس ناامیدی فزایندهای نسبت به مسیر جنگ شکل گرفته است؛ همچنین این تردید که آیا اساساً پایان دادن به این جنگ، دستکم در آینده نزدیک، بدون آنکه یکی از دو طرف در مذاکرات تسلیم شود، امکانپذیر است یا خیر.
آلن ایر، دیپلمات پیشین و کارشناس ایران که اکنون در مؤسسه خاورمیانه فعالیت میکند، روز سهشنبه در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «ترامپ هیچ راهبردی برای پایان دادن به این جنگ ندارد؛ از نظر راهبردی، او کاملاً سرگردان است.»
مواضع رئیسجمهور آمریکا نیز به شکلی شدید و مداوم تغییر کرده است.
تنها یک ماه پیش، ترامپ و همتای ایرانیاش، مسعود پزشکیان، یادداشت تفاهمی چهاردهبندی را امضا کردند که در آن بر «توقف فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبههها، از جمله لبنان» تأکید شده بود. واشنگتن و تهران متعهد شدند که «از این پس هیچ جنگ یا عملیات نظامی علیه یکدیگر آغاز نکنند و از تهدید یا استفاده از زور علیه یکدیگر خودداری کنند.»
ترامپ در آن زمان با افتخار اعلام کرد که این توافق «تمام اهدافی را که برای آن وارد این روند شده بودیم محقق کرده است.» او میانجیهای ایرانی را «افرادی بسیار منطقی» توصیف کرد و گفت: «کار کردن با آنها خوب بود. آدمهای قدرتمند و باهوشی بودند.» او افزود: «آنها افراطی نیستند.»
این سخنان از همان فردی مطرح میشد که در نخستین روز جنگ تلویحاً گفته بود هدف عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل، سرنگونی حکومت ایران است؛ اما تا اواسط ژوئن، ترامپ در نشست سران گروه هفت در فرانسه به خبرنگاران گفت: «من هیچوقت به تغییر رژیم اهمیتی نمیدادم.»
درحالیکه تلاشهای دیپلماتیک در جریان بود، جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، که با مقامهای ارشد ایرانی در پاکستان و سوئیس مذاکره کرده بود، در گفتوگو با جیک تپر از شبکه سیانان اظهار داشت: «جالبترین بخش پیشرفتی که طی چند هفته گذشته داشتهایم این است که میبینید افرادی در داخل نظام ایران، از رهبران ارشد گرفته تا حتی مقامهای سپاه پاسداران، میگویند: "میدانید چیست؟ شاید میان ما دشمنی و بیاعتمادی وجود داشته باشد، اما قبول داریم که شیوه تعامل ما با ایالات متحده طی چهلوهفت سال گذشته اشتباه بوده است."»