گفت‌وگوهای رومربرگ فرانکفورت از دهه 70 میلادی کار خود را آغاز نمود؛ این رویدادها توسط “سندیکای ناشران و کتابفروشان آلمان” (Börsenverein des Deutschen Buchhandels) و در “شهر فرانکفورت” تأسیس شدند و از آن زمان به بعد به طور منظم برگزار می‌شوند و یکی از ارکان نمایشگاه معروف فرانکفورت است.

همه چیز از سخنرانی ایراد نشده شروع شد

گفت‌وگوهای رومربرگ فرانکفورت از دهه 70 میلادی کار خود را آغاز نمود؛ این رویدادها توسط “سندیکای ناشران و کتابفروشان آلمان” (Börsenverein des Deutschen Buchhandels) و در “شهر فرانکفورت” تأسیس شدند و از آن زمان به بعد به طور منظم برگزار می‌شوند و یکی از ارکان نمایشگاه معروف فرانکفورت است. همان طور که گفتم این نشست‌ها به سفارش و خواستاری اتحادیه ناشران و کتابفروشان در آلمان برگزار شد؛ از برگزار کننده این نشست‌ها مشخص است که موضوع کسب و کار و فروش برای آنها اولویت دارد. در زمانه پس از جنگ جهانی دوم بازار مکتوبات بر مدار سوسیالیسم و چپ‌گرایی می‌چرخید و طبعا ناشران نمی‌خواستند که این بازار سوسیالیستی زیبا بر هم بخورد؛ پس سخنرانی یک سخنران محافظه‌کار را در آنجا کنسل کردند. سخنرانی که دعوت شد اما اجازه نیافت سخنرانی خود را ایراد کند، ارنست نولته بود.

البته نولته که به سرچشمه حقیقت دست یافته بود و می‌دانست آنچه در آلمان در حال وقوع است جنگ ایدئولوژی‌هاست، پس بیدی نبود که با باد شاپینگ سوسیالیستی به خود بلرزد، آن سخنرانی را در روزی که بنا بود سخنرانی کند در روزنامه Frankfurter Allgemeine Zeitung (FAZ) در تاریخ ۶ ژوئن ۱۹۸۶، «سخنرانی‌ای که نوشته شد اما ایراد نشد» را منتشر کرد. اما این تازه آغاز یک ماجرا بود. با خودم گفتم پیش از آن‌که بخواهم وارد آن ماجرا بشوم، بد نباشد خواننده این سطور بداند که قضیه آن سخرانی توقیف شده توسط کمپانی روشنفکری چه بود؛ شاید هم قضیه را بدانید اما در این جا بیاید پر بیراه نخواهد بود. 


سخنرانی‌ای که نوشته شد اما ایراد نشد

نوشته ارنست نولته

ترجمه: اشکان زارع


پرانتز باز؛

وقتی از «گذشته‌ای که نمی‌خواهد بگذرد» سخن می‌گوییم، منظور ما  تنها می‌تواند گذشته ناسیونال-سوسیالیستی آلمانی‌ها یا آلمان باشد. این موضوع متضمن این تز است که معمولاً هر گذشته‌ای سپری می‌شود و این «نگذشتن» - که در اینجا آمده -  امری کاملاً استثنایی است. وانگهی، از دیگر سو، «سپری شدن» عادی گذشته را نمی‌توان به معنای ناپدید شدن آن  توضیح داد و فهمید… 

دوران ناپلئون اول یا دوران کلاسیک، آگوستوس بارها در آثار تاریخی بازنمایی شد و می‌شوند. اما این گذشته‌ها ظاهراً آن جنبه اضطراب‌آور و هراس انگیزی را که برای معاصران خود داشتند، از دست داده‌اند… اما گذشته ناسیونال-سوسیالیستی – در آلمان، همان‌طور که هرمن لوبه نیز اخیراً تأکید کرده، تابع این فرآیند فرسایش ظاهری نیست، بلکه به نظر می‌رسد روزبه‌روز زنده‌تر و قدرتمندتر می‌شود؛ آن هم نه به عنوان الگو، بلکه به عنوان یک شبح هولناک، به عنوان گذشته‌ای که خود را چونان حال تثبیت کرده یا همچون شمشیری برّان بر فراز زمان حال آویخته است.

دلایل خوبی برای این امر وجود دارد. هرچه جمهوری فدرال آلمان و جامعه غربی به طور کلی به «جامعه رفاه» تبدیل می‌شوند، تصویر رایش سوم با ایدئولوژی فداکاری جنگ‌طلبانه، با شعار «توپ به جای کره»،… غریب‌تر می‌شود… امروز همه مردم از نظر فکری صلح‌طلب‌اند، اما با این حال نمی‌توانند از فاصله‌ای امن به جنگ‌طلبی ناسیونال-سوسیالیست‌ها بنگرند، زیرا می‌دانند که دو ابرقدرت سالانه بسیار بیشتر از آنچه هیتلر از ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ هزینه کرد، برای تسلیحات خود هزینه می‌کنند …

بیش از هر چیز، یادآوری «راه‌حل نهایی» به «نگذشتن گذشته» کمک کرد، زیرا هیولایی بودن نابودی کارخانه‌ای میلیون‌ها انسان، هرچه جمهوری فدرال آلمان با قوانین خود به پیشگامان دولت‌های بشردوست می‌پیوست، باورنکردنی‌تر می‌شد. اما تردیدها حتی در اینجا نیز باقی ماندند، و بسیاری از خارجی‌ها، همانند بسیاری از آلمانی‌ها، به یکسانی کشور قانونی (pays légal) و کشور واقعی (pays réel) باور نداشتند و ندارند.

اما آیا واقعاً فقط لجاجت «کشور واقعی»، یعنی «محافل عوامانه»، بود که با این «نگذشتن گذشته» مخالفت می‌کرد و خواهان کشیدن خط پایانی (Schlußstrich) بر آن بود تا گذشته آلمان دیگر اساساً با گذشته‌های دیگر تفاوتی نداشته باشد؟ آیا در بسیاری از این استدلال‌ها و پرسش‌ها، هسته‌ای از حقیقت نهفته نیست؟… من چند مورد از این استدلال‌ها یا پرسش‌ها را ذکر می‌کنم:

دقیقاً کسانی که بیش از همه و با شدیدترین لحن منفی از «منافع» صحبت می‌کنند، اجازه طرح این پرسش را نمی‌دهند که آیا در آن «نگذشتن گذشته»، منافعی نیز در کار بوده یا هست؛ مثلاً منافع نسل جدید در نبرد دیرینه با پدران، یا منافع قربانیان و نوادگانشان در برخورداری از جایگاهی دائمی، ممتاز و برجسته. صحبت از «گناه آلمانی‌ها»، با وسواسی بیش از حد، شباهت آن با صحبت از «گناه یهودیان» را نادیده می‌گیرد که یکی از استدلال‌های اصلی ناسیونال-سوسیالیست‌ها بود.

توجه صرف به «راه‌حل نهایی»، از واقعیت‌های مهم دوران ناسیونال-سوسیالیسم، مانند «کشتار زندگی بی‌ارزش» (اتانازی) و رفتار با اسرای جنگی شوروی، و مهم‌تر از آن، از پرسش‌های سرنوشت‌ساز زمان حال، مانند ماهیت وجودی حیات متولد نشده (سقط جنین) یا وجود نسل‌کشی دیروز در ویتنام  و امروز در افغانستان ، منحرف می‌کند.

برای یک مورخ، این اسف‌بارترین پیامد «نگذشتن گذشته» است: اینکه ساده‌ترین قواعدی که برای هر گذشته‌ای معتبر است، به نظر می‌رسد که از اعتبار ساقط شده‌اند؛ یعنی اینکه هر گذشته‌ای باید به تدریج در پیچیدگی‌اش شناخته شود، اینکه پیوندی که در آن تنیده شده بود، باید هرچه بهتر آشکار گردد، اینکه تصاویر سیاه‌وسفید معاصرانِ در حال نبرد، باید تصحیح شوند و اینکه بازنمایی‌های پیشین باید مورد بازبینی (Revision) قرار گیرند. اما دقیقاً همین قاعده در کاربرد آن برای رایش سوم، از نظر «عوام‌آموزی» خطرناک تلقی می‌شود. آیا این کار نمی‌تواند به توجیه هیتلر یا حداقل به تبرئه آلمانی‌ها منجر شود؟… پاسخ به این پرسش به طور خلاصه و قاطع این است: هیچ آلمانی‌ای نمی‌تواند بخواهد هیتلر را توجیه کند، حتی اگر فقط به دلیل فرامین نابودی علیه ملت آلمان در مارس ۱۹۴۵ باشد…

کلیدواژه‌های روشنگر

مکس اروین فون شوبنر-ریشتر، که بعدها یکی از نزدیک‌ترین همکاران هیتلر شد… در سال ۱۹۱۵ به عنوان کنسول آلمان در ارزروم شاهد تبعید جمعیت ارمنی بود که سرآغاز اولین نسل‌کشی بزرگ قرن بیستم بود… زندگی‌نامه‌نویس او در سال ۱۹۳۸ گزارش وقایع را با این جملات به پایان می‌رساند: «اما این چند نفر در برابر اراده نابودگرانه باب عالی [دولت عثمانی]… در برابر درندگی گرگ‌صفتانه کردهای رهاشده… در برابر فاجعه‌ای که با سرعتی هولناک رخ می‌داد و در آن یک قوم آسیایی با قوم دیگر، به شیوه‌ای آسیایی و به دور از تمدن اروپایی، تسویه حساب می‌کرد، چه بودند ؟ …...»

حال باید پرسید: چه چیزی می‌توانست مردانی را که یک نسل‌کشی را که از نزدیک با آن در تماس بودند، «آسیایی» می‌دانستند، وادار کند که خودشان نسل‌کشی‌ای با طبیعتی حتی هولناک‌تر  از آن را آغاز کنند؟

هیتلر وقتی خبر تسلیم ارتش ششم در استالینگراد را شنید… پیش‌بینی کرد که برخی افسران اسیر در پروپاگاندای شوروی فعال خواهند شد: «باید تصور کنید، چنین افسری به مسکو می‌رود، و آن قفس موش‌ها را تصور کنید. آنجا او همه چیز را امضا می‌کند…» مفسران توضیح می‌دهند که منظور از «قفس موش‌ها»، زندان لوبیانکا بوده است. من این را اشتباه می‌دانم. در کتاب «۱۹۸۴» جورج اورول… قهرمان داستان… با یک قفس که موشی گرسنه و نیمه‌دیوانه در آن است، شکنجه می‌شود… این داستان را اورول ابداع نکرده است؛ این داستان در بسیاری از آثار ادبیات ضدبلشویکی درباره جنگ داخلی روسیه… یافت می‌شود. آن را به «چکا»ی چینی [پلیس مخفی] نسبت می‌دهند.

مجمع‌الجزایر گولاگ و آشویتس

این یک نقص چشمگیر در ادبیات مربوط به ناسیونال-سوسیالیسم است که نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که تا چه حد تمام آنچه ناسیونال-سوسیالیست‌ها بعدها انجام دادند، به استثنای فرآیند فنی استفاده از گاز، پیش‌تر در ادبیات گسترده اوایل دهه بیست توصیف شده بود: تبعیدها و تیرباران‌های دسته‌جمعی، شکنجه‌ها، اردوگاه‌های مرگ، نابودی گروه‌های کامل بر اساس معیارهای صرفاً عینی، و درخواست‌های علنی برای نابودی میلیون‌ها انسان بی‌گناه اما دشمن‌پنداشته‌شده.

احتمالاً بسیاری از این گزارش‌ها اغراق‌آمیز بوده‌اند. مسلم است که «ترور سفید» [ضدکمونیست‌ها] نیز جنایات وحشتناکی مرتکب شد… اما با این حال، پرسش زیر باید مجاز، و حتی اجتناب‌ناپذیر، به نظر برسد:

آیا ناسیونال-سوسیالیست‌ها، آیا هیتلر، یک «عمل آسیایی» را مرتکب شدند، شاید تنها به این دلیل که خود و هم‌نوعانشان را قربانیان بالقوه یا واقعی یک «عمل آسیایی» می‌دانستند؟ آیا مجمع‌الجزایر گولاگ از آشویتس اصیل‌تر [پیشینی‌تر] نبود؟ آیا «قتل‌عام طبقاتی» بلشویک‌ها، پیشینه منطقی و واقعی (logisches und faktische Prius) «قتل‌عام نژادی» ناسیونال-سوسیالیست‌ها نبود؟ آیا اعمال پنهانی هیتلر دقیقاً به این دلیل قابل توضیح نیست که او «قفس موش‌ها» را فراموش نکرده بود؟ آیا میتوان پرسید که آشویتس شاید در ریشه‌های خود از گذشته‌ای نشأت گرفته بود که نمی‌خواست بگذرد؟

نیازی نیست کتاب گمشده  ملگونوف  را خوانده باشید تا چنین پرسش‌هایی را مطرح کنید. اما از طرح آن‌ها ابا داریم… این پرسش‌ها به عنوان تزهای مبارزاتی ضدکمونیستی یا محصولات جنگ سرد تلقی می‌شوند… اما آن‌ها بر حقایق ساده استوارند. پرهیز عامدانه از حقایق شاید دلایل اخلاقی داشته باشد، اما با اخلاق علم در تضاد است.

این ملاحظات تنها زمانی موجه بودند که در همین سطح از واقعیت‌ها و پرسش‌ها متوقف شویم و آن‌ها را به نوبه خود در یک چارچوب بزرگ‌تر قرار ندهیم… چارچوب آن گسست‌های کیفی در تاریخ اروپا که با انقلاب صنعتی آغاز می‌شود… تنها در این چارچوب کاملاً روشن خواهد شد که اقدامات «نابودی بیولوژیکی» ناسیونال-سوسیالیسم، با وجود تمام قابل قیاس بودن‌ها، از نظر کیفی با «نابودی اجتماعی» که بلشویسم انجام داد، متفاوت بود. اما همان‌طور که یک قتل، و به طریق اولی یک قتل‌عام، با قتل دیگری توجیه نمی‌شود، به همان اندازه نیز رویکردی که تنها به یک قتل و یک قتل‌عام می‌نگرد و دیگری را نادیده می‌گیرد، در حالی که یک پیوند سببی (kausaler Nexus) محتمل است، کاملاً به بیراهه می‌رود.

 اگر این تاریخ در تمام هراس‌هایش… معنایی برای آیندگان داشته باشد، آن معنا باید در رهایی از استبداد تفکر جمع‌گرایانه (kollektivistischen Denkens) نهفته باشد. این باید به معنای روی آوردن قاطع به تمام قواعد یک نظم آزادی‌خواهانه باشد… نظمی که انتقاد از کنش‌ها، شیوه‌های فکری و سنت‌ها را مجاز می‌داند و تشویق می‌کند… اما انتقاد از «امور داده‌شده»ای را که افراد نمی‌توانند یا تنها با بزرگ‌ترین تلاش‌ها می‌توانند خود را از آن جدا کنند، باید با داغ «غیرمجاز بودن» مشخص کند: یعنی انتقاد از یهودیان، روس‌ها، آلمانی‌ها یا خرده‌بورژواها. تا آنجا که مواجهه با ناسیونال-سوسیالیسم دقیقاً با این تفکر جمع‌گرایانه مشخص شده است، باید سرانجام بر آن خط پایانی کشیده شود… یک مواجهه جامع‌تر… اگرچه گذشته‌ای را که در این موضوع از آن صحبت می‌شود، همان‌طور که شایسته هر گذشته‌ای است، به «سپری شدن» وامی‌دارد، اما دقیقاً از این طریق آن را از آنِ خود می‌کند.

پرانتز بسته؛ 

جدال مورخان

این مقاله از سوی کمپانی روشنفکری در غرب خاصّه در آلمان باعث شکل‌گیری یک جدال شد؛ اما این جدال چه بود؟ 

مقاله‌ای از نولته که سعی شد به فارسی در بالا آورده شود و امید که مقبول بیافتد، آغاز راه نولته در عرصه فکر و سپهر جهان اندیشه شد. او با این مقاله که قرار بود سخنرانی شود، نزاعی در آلمان به راه انداخت؛ نزاع  مورخان (“هیستوریکراشترایت”) بین سال‌های ۱۹۸۶-۱۹۸۷ در جهان اندیشه غرب به راه افتاد.  همانطور که مقاله نولته که بنا بود سخنرانی باشد احتمالا متوجه شده¬اید او قصد دارد که در مقاله‌اش این دیدگاه را مطرح کند که جنایات نازی‌ها تنها یک واکنش دفاعی در برابر جنایات شوروی‌ها بوده است. در زمانه¬ای که کل آوار تاریخ به روی هیلتر و عوان و انصارش ریخته بود، سیطره چپ جهان علوم انسانی را به مسلخ برده، این ادعا چیزی جز دفاع از نازیسم نمی¬توانست تلقی شود. اما هدف نولته سفید شویی از هیتلر نبود، یعنی بر خلاف آنچه مخالفان او طرح می¬کردند؛ بلکه او قصد تاباندن نور به جهان حقیقت را داشت.  نولته سده بیستم را عصر خشونت می¬دانست و جنایات نازی¬ها را یک فصل از آن می¬دانست و نه همه آن، او از نازی¬ها دفاع نمی¬کرد و عمل شنیع آن¬ها را محکوم هم می¬کرد اما از نوشته¬هایش این چنین می‌توان استدلال کرد که فقط در آلمان نازی در قرن بیستم جنایت رخ نداد؛ و قرن بیستم قرن خشونت است. برای اصول حرفه¬ای و البته فرار از اتهامات خوانندگان احتمالی، هر چند چند با نولته فقید همسو هستم، اما در ادامه سعی می‌کنم لحنی بی‌طرفانه به کار برم. 

ارنست نولته

در ادامه نزاع مورخان؛ با پایی در طهارت سیاست (بخوانید نزاکت سیاسی) 

از دید نولته، ناسیونال سوسیالیسم تنها در پاسخ به “نسل‌کشی طبقاتی” بلشویک‌ها پدید آمد. او به عنوان مثال، از ماکس اروین فون شوئبنر-ریشتر، یکی از نازی‌های اولیه یاد کرد که در جنگ جهانی اول کنسول آلمان در ارزروم ترکیه بود و از نسل‌کشی ارامنه وحشت‌زده شده بود. به نظر نولته، این واقعیت که شوئبنر-ریشتر بعدها یک نازی شد، نشان می‌دهد که چیزی باید ارزش‌های او را تغییر داده باشد؛ و به عقیده نولته، این انقلاب روسیه و اعمال ادعایی بلشویک‌ها مانند شکنجه “قفس موش” (که نویسندگان مهاجر روس می‌گفتند شکنجه مورد علاقه چینی‌ها در چکا در طول جنگ داخلی روسیه بوده است) بود که به این تغییر منجر شد. نولته به اظهارات هیتلر پس از نبرد استالینگراد اشاره کرد که فیلد مارشال فریدریش پاولوس به زودی به “قفس موش” در لوبیانکا فرستاده خواهد شد، به عنوان دلیلی بر این که هیتلر ترس خاص و شدیدی از شکنجه “قفس موش” داشته است. (ریچارد جی. ایوانز شواهد نولته را در مورد رایج بودن شکنجه “قفس موش” توسط بلشویک‌ها را مورد مناقشه قرار می‌دهد).

در همین راستا، نولته استدلال کرد که هولوکاست، یا “نسل‌کشی نژادی” آن‌طور که نولته ترجیح می‌دهد آن را بنامد، واکنشی قابل فهم اما افراطی از سوی آدولف هیتلر در برابر تهدید شوروی بود. از دیدگاه نولته، کشتار جمعی شوروی “Vorbild” (مثالی که نازی‌ها را الهام بخشید) و “Schreckbild” (مدل وحشتناک) بود. نولته هولوکاست را “überschießende Reaktion” (واکنش افراطی) به جنایات بلشویک‌ها و اقدامات ادعایی یهودیان در حمایت از دشمنان آلمان نامید. در نهایت، نولته نتیجه گرفت که علاقه معاصر به هولوکاست بیش از حد است، زیرا این موضوع به منافع بازماندگان قربانیان نازیسم خدمت می‌کند و آن‌ها را در موقعیتی “برتر” قرار می‌دهد.

به عنوان مدرک این استدلال که هولوکاست یک واکنش دفاعی بود، نولته نامه‌ای را که حییم وایزمن، رئیس سازمان جهانی صهیونیست، در ۳ سپتامبر ۱۹۳۹ به نخست‌وزیر بریتانیا، نویل چمبرلین، نوشته بود و در آن حمایت کامل و بی‌قید و شرط از تلاش‌های جنگی بریتانیا را اعلام کرده بود، ارائه کرد. نولته نامه وایزمن به چمبرلین را “اعلام جنگ یهودیان علیه آلمان” نامیده است. دومین مدرکی که نولته ارائه کرد، کتابی بود که در سال ۱۹۴۰ توسط نویسنده آمریکایی، تئودور ان. کافمن، با عنوان “آلمان باید نابود شود!” نوشته شده بود و خواهان عقیم‌سازی همه مردان آلمانی بود؛ نولته این را دلیلی بر تمایل ادعایی یهودیان برای “نابود کردن” آلمانی‌ها قبل از هولوکاست می‌دانست. علاوه بر این، نولته به درخواستی که در اوت ۱۹۴۱ توسط گروهی از یهودیان شوروی به جهان ارسال شده بود و از حمایت کشورشان در مبارزه با آلمان درخواست می‌کرد، اشاره کرد، به عنوان دلیلی بر آنچه نولته “عزم یهودیان برای حمایت از دشمنان رایش” می‌داند. نولته استدلال کرد که نازی‌ها مجبور به انجام هولوکاست شدند زیرا هیتلر به این نتیجه رسید که کل جمعیت یهودی جهان علیه آلمان اعلام جنگ کرده‌اند. از دیدگاه نولته، هولوکاست نتیجه ترس آلمان از ژوزف استالین بود، کسی که نولته معتقد بود حمایت قابل توجهی از سوی یهودیان داشت. نولته استدلال کرده است که پس از حمله ژاپن به ایالات متحده در سال ۱۹۴۱، مقامات آمریکایی ژاپنی-آمریکایی‌ها را در اردوگاه‌ها بازداشت کردند، بنابراین با همین منطق، آلمانی‌ها حق داشتند جمعیت یهودی اروپا را در اردوگاه‌های کار اجباری “بازداشت” کنند.

نولته این دیدگاه‌ها را در کتاب سال ۱۹۸۷ خود با عنوان “جنگ داخلی اروپا، ۱۹۱۷-۱۹۴۵” بسط داد و در آن ادعا کرد که کل قرن بیستم عصر نسل‌کشی، تمامیت‌خواهی و استبداد بوده است، و هولوکاست تنها فصلی در عصر خشونت، ترور و جابه‌جایی جمعیت بوده است. نولته ادعا کرد که این عصر با نسل‌کشی ارامنه در جنگ جهانی اول آغاز شد و همچنین شامل ترور استالینیستی در اتحاد جماهیر شوروی، اخراج آلمانی‌های قومی از اروپای شرقی، ترور مائوئیستی در چین (مانند جهش بزرگ رو به جلو و انقلاب فرهنگی)، تبادلات اجباری جمعیت بین یونان و ترکیه در سال‌های ۱۹۲۲-۱۹۲۳، و نسل‌کشی خمرهای سرخ در کامبوج می‌شد.

از آنجا که از دیدگاه نولته “شوآ” (هولوکاست) یک جنایت منحصر به فرد نبود، دلیلی وجود ندارد که آلمانی‌ها را به خاطر هولوکاست به طور خاص مورد انتقاد قرار دهیم. به نظر نولته، رویداد تعیین‌کننده قرن بیستم انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ بود که کل اروپا را به یک جنگ داخلی طولانی‌مدت کشاند که تا سال ۱۹۴۵ ادامه یافت. به عقیده نولته، فاشیسم که دوقلوی کمونیسم بود، به عنوان پاسخی ناامیدانه از سوی طبقات متوسط در معرض تهدید اروپا به آنچه نولته اغلب “خطر بلشویکی” نامیده است، پدید آمد. در تغییری آشکار نسبت به دیدگاه‌های ابراز شده در “سه چهره فاشیسم” که در آن کمونیسم جریانی از “تعالی” بود، نولته اکنون کمونیسم را در کنار فاشیسم، هر دو را به عنوان جریان‌های رقیب “مقاومت در برابر تعالی” طبقه‌بندی کرد. “پدیده فراملیتی” کمونیسم، در یک دیالکتیک هگلی، به “پدیده فراملیتی” فاشیسم منجر شد که هم نسخه‌ای از مارکسیسم و هم سرسخت‌ترین مخالف آن بود. به عنوان مثالی از تز خود، نولته به مقاله‌ای اشاره کرد که در سال ۱۹۲۷ توسط کورت توخولسکی نوشته شده بود و خواستار گاز گرفتن آلمانی‌های طبقه متوسط بود؛ که از دیدگاه نولته بسیار نکوهیده‌تر از اظهارات جشن‌گونه برخی روزنامه‌های جناح راست درباره ترور والتر راتناو، وزیر خارجه آلمان، در سال ۱۹۲۲ بود (ریچارد ایوانز ادعا می‌کند که نولته اظهار طعنه‌آمیز توخولسکی درباره جنگ شیمیایی در آینده را از متن خارج کرده است).

این دیدگاه‌ها طوفانی از جنجال به پا کرد. بیشتر تاریخ‌نگاران در آلمان غربی و تقریباً همه تاریخ‌نگاران خارج از آلمان، تفسیر نولته را از نظر واقعیت نادرست و به طرز خطرناکی نزدیک به توجیه هولوکاست محکوم کردند. بسیاری از تاریخ‌نگاران مانند استیون تی. کاتز ادعا کردند که مفهوم “عصر نسل‌کشی” نولته، هولوکاست را با تقلیل آن به یکی از چندین نسل‌کشی قرن بیستم، “ناچیز” جلوه می‌دهد. یک خط انتقاد رایج این بود که جنایات نازی‌ها، بالاتر از همه هولوکاست، به طرز منحصر به فرد و یگانه‌ای شیطانی بودند و نمی‌توانستند با جنایات دیگران مقایسه شوند. برخی از تاریخ‌نگاران مانند هانس-اولریش وِلِر با قدرت استدلال کردند که رنج‌های “کولاک‌ها” که در طول کارزار “دکولاک‌سازی ” شوروی در اوایل دهه ۱۹۳۰ تبعید شدند، به هیچ وجه با رنج‌های یهودیانی که در طول “راه‌حل نهایی برای مسئله یهود” در اوایل دهه ۱۹۴۰ تبعید شدند، قابل قیاس نیست. بسیاری از توصیف نولته از هولوکاست با عنوان “…آنچه به اصطلاح نابودی یهودیان در رایش سوم نامیده می‌شود…” خشمگین شدند.

افزودن به این جنجال، اظهارات نولته در ژوئن ۱۹۸۷ بود که آدولف هیتلر “دولت اسرائیل را ایجاد کرد” و این که “…یهودیان در نهایت از هیتلر به عنوان فردی که بیش از هر کس دیگری به ایجاد دولت اسرائیل کمک کرد، قدردانی خواهند کرد.” در نتیجه این اظهارنظر، نولته از سمت خود به عنوان سردبیر اصلی نسخه آلمانی نامه‌های تئودور هرتسل توسط “جامعه پژوهشی آلمان” (Deutsche Forschungsgemeinschaft)، گروهی که مسئول تأمین مالی پروژه اسناد هرتسل بود، برکنار شد. ادعای جنجالی دیگر نولته این بود که کشتار اقلیت “فولکس‌دویچ ” در لهستان پس از حمله آلمان در سال ۱۹۳۹، عملی از نسل‌کشی توسط دولت لهستان بود و در نتیجه تجاوز آلمان را به عنوان بخشی از تلاش برای نجات اقلیت آلمانی توجیه می‌کرد. مجموعه دیگری از ادعاهای بحث‌برانگیز نولته، استدلال او بود که فیلم “شوآ” نشان می‌دهد “احتمالاً” اس‌اس‌ها نیز به اندازه یهودیان قربانی هولوکاست بودند، و قربانیان لهستانی آلمانی‌ها نیز به همان اندازه نازی‌ها یهودستیز بودند، و در نتیجه اثبات می‌کند که سرزنش کردن آلمانی‌ها به طور خاص ناعادلانه است. به همین ترتیب، نولته تلویحاً بیان کرده است که فجایعی که توسط آلمانی‌ها در لهستان و اتحاد جماهیر شوروی انجام شد، توسط فجایع قبلی لهستان و شوروی توجیه می‌شد. منتقدان نولته پاسخ دادند که اگرچه در سال ۱۹۳۹ کشتارهایی از آلمانی‌های قومی در لهستان رخ داد (۴۰۰۰ تا ۶۰۰۰ نفر پس از حمله آلمان کشته شدند)، اما این‌ها بخشی از برنامه نسل‌کشی از سوی ورشو نبودند، بلکه واکنش “موردی” نیروهای وحشت‌زده لهستانی به شایعات (گاهی موجه) درباره فعالیت‌های ستون پنجم از سوی “فولکس‌دویچ” بودند، و به هیچ وجه با وحشیگری سیستماتیک اشغالگران آلمانی نسبت به لهستانی‌ها، که باعث کاهش ۲۵ درصدی جمعیت لهستان در طول جنگ شد، قابل مقایسه نیستند.

بسیاری از جنجال‌ها حول استدلالی متمرکز بود که نولته در مقاله قبلی خود در سال ۱۹۸۵ با عنوان “بین اسطوره و تجدیدنظرطلبی” از کتاب “جنبه‌هایی از رایش سوم” مطرح کرده بود، که نخستین بار در آلمان با عنوان “منفی‌گرایی زنده رایش سوم” به عنوان مقاله‌ای در “فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ” در ۲۴ ژوئیه ۱۹۸۰ منتشر شد؛ این مقاله تا سال ۱۹۸۶ که یورگن هابرماس آن را در یک “فویله‌تون” مورد انتقاد قرار داد، توجه گسترده‌ای را به خود جلب نکرده بود. نولته در مقاله خود استدلال کرد که اگر سازمان آزادی‌بخش فلسطین (PLO) اسرائیل را نابود کند، آنگاه تاریخ بعدی که در دولت جدید فلسطینی نوشته می‌شود، دولت سابق اسرائیل را با تاریک‌ترین رنگ‌ها و بدون هیچ اشاره‌ای به ویژگی‌های مثبت آن دولت از بین رفته به تصویر خواهد کشید. به عقیده نولته، وضعیت مشابهی با تاریخی که تنها توسط پیروزمندان نوشته شده است، در مورد تاریخ آلمان نازی وجود دارد. بسیاری از تاریخ‌نگاران، مانند ریچارد جی. ایوانز، تاریخ‌نگار بریتانیایی، ادعا کرده‌اند که با طرح این استدلال، نولته در تلاش است تا ادعا کند تنها دلیل اینکه نازیسم شیطانی دیده می‌شود، به دلیل شکست آلمان در جنگ جهانی دوم است، نه به دلیل هولوکاست. جنجال دیگری از کتاب “جنگ داخلی اروپا” برخاست، که در آن نولته به نظر می‌رسید با انکار هولوکاست به عنوان یک استدلال تاریخی جدی، سرگرم می‌شود. در “جنگ داخلی اروپا”، نولته ادعا کرد برخی از ادعاهای منتقدان و منکران هولوکاست “به وضوح بی‌اساس نیستند”.

یورگن هابرماس، فیلسوف، در مقاله‌ای در روزنامه “دی سایت” در ۱۱ ژوئیه ۱۹۸۶ با عنوان “نوعی حل و فصل خسارات”، نولته را به همراه آندریاس هیل‌گروبر و میشائیل اشتورمر به شدت مورد انتقاد قرار داد، به دلیل درگیر شدن در آنچه هابرماس “تاریخ‌نگاری عذرخواهانه” در مورد دوران نازی‌ها نامید، و به دلیل تلاش برای “بستن گشودگی آلمان به سوی غرب” که از دیدگاه هابرماس از سال ۱۹۴۵ وجود داشته است. به ویژه، هابرماس نولته را به دلیل پیشنهاد هم‌ارزی اخلاقی بین هولوکاست و نسل‌کشی خمرهای سرخ مورد سرزنش قرار داد. به عقیده هابرماس، از آنجا که کامبوج یک کشور کشاورزی عقب‌مانده جهان سومی و آلمان یک کشور صنعتی مدرن جهان اول بود، هیچ مقایسه‌ای بین دو نسل‌کشی وجود نداشت. در پاسخ، فست، که یکی از مدافعان اصلی نولته بود، هابرماس را به دلیل پیشنهاد اینکه نسل‌کشی برای کامبوجی‌ها  “طبیعی” و برای آلمانی‌ها “غیرطبیعی” است، نژادپرست نامید. تاریخ‌نگارانی که دیدگاه‌های نولته را محکوم کردند شامل هانس مومسن، یورگن کوکا، دتلف پوی‌کرت، مارتین بروسات، هانس-اولریش وِلِر، میشائیل ولف‌زون، هاینریش آگوست وینکلر، ولفگانگ مومسن، کارل دیتریش براخر و اِبِرهارد یَکل بودند. نولته همچنین با انتقاد رودولف آوگشتاین، ناشر “اشپیگل”، مواجه شد که نوشته‌های نولته را “دروغ جدید آشویتس” نامید. بسیاری از انتقادات به نولته از سوی تاریخ‌نگارانی بود که از رویکردهای “راه ویژه” (Sonderweg) و/یا “کارکردگرایی در برابر قصدگرایی” در تفسیر تاریخ آلمان حمایت می‌کردند. از سوی حامیان رویکرد “راه ویژه” این انتقاد مطرح شد که دیدگاه‌های نولته، منشأ دیکتاتوری ناسیونال سوسیالیست را به طور کامل به دوره پس از ۱۹۱۷ خارجی کرده است، در حالی که از دیدگاه آن‌ها، ریشه‌های دیکتاتوری نازی را می‌توان به قرن نوزدهم و رایش دوم بازگرداند. استدلال شد که در درون جنبش به شدت یهودستیز “فولکیش” که نخستین بار در نیمه دوم قرن نوزدهم پدید آمد، بذرهای ایدئولوژیک “شوآ” از پیش کاشته شده بود. از سوی تاریخ‌نگاران کارکردگرا و قصدگرا نیز این انتقاد مطرح شد که انگیزه‌ها و شتاب برای “راه‌حل نهایی” عمدتاً از درون آلمان نشأت می‌گرفت، نه در نتیجه رویدادهای خارجی. قصدگرایان استدلال کردند که هیتلر برای داشتن ذهنیت نسل‌کشانه نیازی به انقلاب روسیه نداشت، در حالی که کارکردگرایان استدلال کردند که این ساختار قدرت ناپایدار و رقابت‌های بوروکراتیک رایش سوم بود که به نسل‌کشی یهودیان منجر شد.

خط انتقاد دیگر بر امتناع نولته از بیان دقیق زمان تصمیم‌گیری نازی‌ها برای نسل‌کشی متمرکز بود؛ نولته به طور متناوب تلویحاً بیان کرده بود که تصمیم برای نسل‌کشی در اوایل دهه ۱۹۲۰، اوایل دهه ۱۹۳۰ یا دهه ۱۹۴۰ گرفته شده است. اِبِرهارد یَکل استدلال کرد که نظریه نولته از نظر تاریخی نادرست است، به این دلیل که هیتلر اتحاد جماهیر شوروی را تحقیر می‌کرد و نمی‌توانست آن‌طور که نولته ادعا می‌کرد، احساس تهدید کند. یَکل بعدها روش‌های نولته را “بازی سردرگمی” توصیف کرد، که فرضیه‌ها را به صورت سؤال مطرح می‌کرد و سپس به منتقدانی که خواستار شواهد برای ادعاهای او بودند، حمله می‌کرد که گویا به دنبال جلوگیری از پرسیدن سؤال هستند. هانس مومسن، نولته را متهم به تلاش برای “نسبی‌سازی” جنایات نازی کرد، در حالی که برادرش ولفگانگ اتهام زد که نولته در تلاش برای سفیدشویی گذشته آلمان است. مارتین بروسات، نولته را فردی مزاحم و عجیب و غریب خواند. ریچارد لوونتال، نولته را به این دلیل مورد انتقاد قرار داد که اخبار مربوط به کارزار “دکولاک‌سازی” شوروی در اوایل دهه ۱۹۳۰ و “هولودومور ” تا سال ۱۹۴۱ به آلمان نرسید، که امکان تأثیرگذاری آن‌ها بر آلمانی‌ها را غیرممکن می‌سازد. هانس-اولریش وِلِر آنقدر از دیدگاه‌های نولته خشمگین شد که در سال ۱۹۸۸ کتابی با عنوان “برائت گذشته آلمان؟: مقاله‌ای جدلی درباره ‘نزاع مورخان” نوشت که به هر جنبه‌ای از دیدگاه‌های نولته حمله کرد. وِلِر “نزاع مورخان” را “مبارزه‌ای سیاسی” برای درک تاریخی گذشته آلمان بین “کارتیلی که به سرکوب و عذرخواهی” از خاطره سال‌های نازی اختصاص یافته بود، که نولته عضو اصلی آن بود، در برابر “نمایندگان سیاست لیبرال-دموکراتیک، یک موضع خودانتقادی و روشنفکرانه، یک عقلانیت انتقادی نسبت به ایدئولوژی” توصیف کرد. شاید شدیدترین واکنش به تز نولته در ۹ فوریه ۱۹۸۸ رخ داد، زمانی که خودروی او توسط گروهی از چپ‌گرایان افراطی در برلین به آتش کشیده شد. انتقادات از خارج از کشور از سوی ایان کرشاو، گوردون ای. کریگ، ریچارد جی. ایوانز، سائول فریدلندر، جان لوکاچ، میشائیل ماروس، و تیموتی میسون مطرح شد. الی ویزل، نولته را به همراه کلاوس هیل‌دبراند، آندریاس هیل‌گروبر و میشائیل اشتورمر، یکی از “چهار راهزن” تاریخ‌نگاری آلمان نامید.

جوآخیم فست، و تاریخ‌نگاران کلاوس هیل‌دبراند، راینر سیتلمان، هاگن شولزه و ایمانول گایس به دفاع از نولته برخاستند. گایس در میان مدافعان نولته غیرعادی بود، زیرا او معمولاً به عضویت در جناح چپ شناخته می‌شد، در حالی که بقیه حامیان نولته یا راست‌گرا یا میانه‌رو محسوب می‌شدند. در پاسخ به کتاب وِلِر، گایس بعدها کتابی با عنوان “نزاع هیستریک. مقاله‌ای غیرجدلی” منتشر کرد که در آن از نولته در برابر انتقادات وِلِر دفاع کرد. هیل‌دبراند، نولته را به دلیل جرأت در گشودن سؤالات جدید برای تحقیق ستود. فست ادعا کرد که استدلال نولته مبنی بر عدم منحصر به فرد بودن جنایات نازی‌ها صحیح است. تاریخ‌نگار انگلیسی-آلمانی، اچ. دبلیو. کخ، استدلال نولته را پذیرفت که نامه وایزمن به چمبرلین در واقع “اعلام جنگ یهودیان” بود، با این مفهوم که از آنجا که همه یهودیان دشمن “رایش” بودند، آلمانی‌ها حق داشتند با یهودیان هر طور که می‌خواهند رفتار کنند. از خارج از کشور نیز نوربرتو سرسوله از او حمایت کرد.

نولته نیز به نوبه خود، شروع به نوشتن مجموعه‌ای از نامه‌ها به روزنامه‌های مختلف مانند “دی سایت” و “فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ” کرد و به منتقدانش حمله کرد. به عنوان مثال، در نامه‌ای به “دی سایت” در ۱ اوت ۱۹۸۶، نولته گلایه کرد که یورگن هابرماس در تلاش است دیدگاه‌های او را سانسور کند. یکی از نامه‌های نولته در اواخر سال ۱۹۸۷ جنجال دیگری به پا کرد، زمانی که اتو دوو کولکا، تاریخ‌نگار اسرائیلی، شکایت کرد که نامه‌ای که او به نولته نوشته و در آن دیدگاه‌های او را مورد انتقاد قرار داده بود، توسط نولته ویرایش شده تا او نسبت به استدلال‌های نولته نسبتاً همدل به نظر برسد، و سپس به مطبوعات منتشر شده است. در سال ۱۹۸۷، نولته کتاب کاملی در پاسخ به منتقدانش هم در آلمان و هم در خارج از کشور با عنوان “جرم گذشته: پاسخ به منتقدانم در به اصطلاح نزاع مورخان” نوشت که باز هم جنجال به پا کرد زیرا نولته نسخه ویرایش شده نامه‌های کولکا  را، علی‌رغم اعتراضات اخیر، دوباره منتشر کرد.

“نزاع مورخان” توجه زیادی را در رسانه‌های آلمان غربی به خود جلب کرد، و در نتیجه، هم نولته و هم مخالفانش مهمانان مکرر رادیو و تلویزیون آلمان غربی شدند. “نزاع مورخان” با لحن بسیار تند و زننده مشخص شد، که هم حامیان و هم مخالفان نولته اغلب به حملات شخصی روی آوردند. در خارج از کشور، “نزاع مورخان” درجه‌ای از شهرت را برای نولته به ارمغان آورد. در سال ۱۹۸۸، یک شماره کامل از “مطالعات یاد وشم”، نشریه مؤسسه یاد وشم در اورشلیم، به “نزاع مورخان” اختصاص یافت.

یک سال پیش از آن، در سال ۱۹۸۷، نگرانی‌ها در مورد برخی از ادعاهای مطرح شده توسط هر دو طرف در “نزاع مورخان” منجر به برگزاری کنفرانسی در لندن شد که برخی از متخصصان برجسته بریتانیایی، آمریکایی، اسرائیلی و آلمانی در تاریخ شوروی و آلمان در آن شرکت کردند. از جمله حاضران می‌توان به سر رالف دارندورف، سر آیزایا برلین، لرد وایدنفلد، هارولد جیمز، کارول گلاک، لرد آنان، فریتز استرن، گوردون ای. کریگ، رابرت کانکست، ساموئل اتینگر، یورگن کوکا، سر نیکلاس هندرسون، اِبِرهارد یَکل، هانس مومسن، میشائیل اشتورمر، یواخیم فست، هاگن شولزه، کریستین مایر، ولفگانگ مومسن، هیو ترور-روپر، سائول فریدلندر، فلیکس گیلبرت، نورمن استون، جولیوس شوپس و چارلز مایر اشاره کرد. نولته به این کنفرانس دعوت شد، اما به دلیل تداخل برنامه‌ها از حضور خودداری کرد. مخالفان نولته به شدت با باور او به “جنگ” یهودیان علیه آلمان مخالفت کردند. آن‌ها استدلال می‌کنند که نامه وایزمن به چمبرلین در مقام رئیس سازمان جهانی صهیونیست نوشته شده بود، نه به نمایندگی از کل مردم یهود جهان، و این که دیدگاه‌های نولته بر اساس این ایده بی‌اساس است که همه یهودیان یک “ملیت” متمایز را تشکیل می‌دهند که از آن سازمان دستور می‌گیرند. هیچ مدرکی وجود ندارد که هیتلر از نامه وایزمن به چمبرلین مطلع بوده باشد.

در مورد کتاب کافمن، نازی‌ها قطعاً از آن آگاه بودند؛ در طول جنگ، “آلمان باید نابود شود!” به آلمانی ترجمه شد و به طور گسترده‌ای به عنوان نمونه‌ای از آنچه یهودیان درباره آلمانی‌ها فکر می‌کردند، تبلیغ شد. اما بیشتر تاریخ‌نگاران معتقد بودند که دیدگاه‌های رادیکال یک یهودی آمریکایی به هیچ وجه نمادی از تفکر یهودی-اروپایی نبود، و قرار دادن درخواست عقیم‌سازی اجباری آلمانی‌ها که هرگز به عنوان سیاست متفقین اجرا نشد، در یک رده با هولوکاست، نشان‌دهنده یک بی‌تفاوتی اخلاقی عمیق است. علاوه بر این، نشان داده شده است که هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که کتاب کافمن نقشی در فرایند تصمیم‌گیری منجر به هولوکاست ایفا کرده باشد. در نهایت، استدلال شده است که مقایسه نولته بین هولوکاست و بازداشت ژاپنی-آمریکایی‌ها نادرست است، زیرا یهودیان اروپا به اردوگاه‌های مرگ فرستاده شدند، نه اردوگاه‌های کار اجباری به معنای مشابه.

پایان یک اتهام زنی؛ نولته و فوره 

نزدیک به ده سال بعد، مکاتبه مهم دیگری صورت گرفت که آن نیز به «نزاع مورخان» ارجاع می‌داد و این بار ارنست نولته و مورخ فرانسوی، فرانسوا فوره (François Furet)، را در ارتباط با یکدیگر قرار داد. فوره در اثر جامع خود درباره ایده کمونیسم در قرن بیستم با عنوان «گذشته یک توهم » (۱۹۹۵)، در یک پانوشت به طرزی نامعمول طولانی، به بررسی تز «پیوند سببی» (kausalen Nexus) میان بلشویسم و ناسیونال-سوسیالیسم می¬پردازد؛  تزی که نولته حتی پس از فروکش کردن «نزاع مورخان» نیز همچنان با سرسختی از آن دفاع می‌کرد. فوره از یک سو این امتیاز را برای همکار آلمانی خود قائل شد که به زعم او — و به دلیل احتیاط سیاسی بیش از حد — ممنوعیت مقایسه میان بلشویسم و ناسیونال-سوسیالیسم را در هم شکسته بود، اما از سوی دیگر، از تلاش‌های نولته برای نسبت دادن نوعی عقلانیت حقوقی-بین‌المللی به یهودستیزی ناسیونال-سوسیالیستی، فاصله گرفت. در مکاتباتی که سال بعد میان این دو مورخ آغاز شد، فوره به وضوح نشان داد که با تز «پیوند سببی» نولته موافق نیست. به گفته فوره، گولاگ و آشویتس در یک «رابطه علت و معلولی» قرار ندارند. بدین ترتیب، این مکاتبات به فوره این امکان را داد که موضع خود را دقیق‌تر کرده و از نولته فاصله بگیرد. اما برای نولته، که در آن زمان دیگر اساساً خود را از حلقه مورخان تاریخ معاصرِ جدی به بیرون رانده بود، این امر نوعی رضایت‌خاطر دیرهنگام بود که یک مورخ متخصص با شهرت بین‌المللی مانند فرانسوا فوره — به طرزی عینی و با لحنی مؤدبانه — اساساً خود را درگیر آزمون‌های فکری غامض و بی‌معنای او کرده بود.

«نزاع مورخان» آخرین مجادله بزرگ فکری-عمومی جمهوری فدرال قدیم بود. در این جدال، آن پرسش بنیادینِ فرهنگِ تاریخی (geschichtskulturelle Grundsatzfrage) که مدت‌ها بود در فضا وجود داشت اما در دهه‌های پیشین به دلیل ملاحظه حال معاصران، به ندرت به صورت علنی مورد بحث قرار گرفته بود، با تمام صراحت به بحث گذاشته شد: یادآوری نسل‌کشی یهودیان توسط ناسیونال-سوسیالیست‌ها چه نقشی در خودآگاهی تاریخی-سیاسی (historisch-politische Selbstverständnis) جمهوری فدرال ایفا می‌کند؟ برای هابرماس و رفقایش مسلم بود که هولوکاست، نقطه اتکای منفی و بی‌بدیلِ درکِ پسا-ملی و غربی از دموکراسی در جمهوری فدرال را تشکیل می‌دهد؛ نقطه‌ای که از منظر تاریخ‌نگاری نمی‌بایست در آن خللی وارد شود. اما مخالفان او در «نزاع مورخان»، در این موضع، ظهور «تابوسازی‌های» جدید در سیاستِ تاریخ و حمله‌ای به آزادی علم را می‌دیدند. در گیرودار حملات جدلی و نبردهای تدافعی سال‌های ۸۷-۱۹۸۶، تلاش‌هایی مانند آنچه میان مارتین بروزات و ساول فریدلندر صورت گرفت تا مرزها و همپوشانی‌های میان تاریخی‌سازی واقع‌بینانه و به‌یادسپاری قربانیان را متوازن سازند، به ندرت انجام شد. همچنین، آن رابطه پرتنش میان گفتمان تاریخ در رسانه‌های جمعی از یک سو و ارتباطات درون-آکادمیک از سوی دیگر، که به طور قابل توجهی به پویایی کل این بحث دامن زده بود، توسط خود طرفین درگیر به ندرت دیده شد.

بدین ترتیب، «نزاع مورخان» که تقریباً تمام نمایندگان سرشناس پژوهش‌های تاریخ معاصر و نیز روزنامه‌نگاری سیاسی جمهوری فدرال در آن شرکت داشتند، هم از منظر تجربی و هم از منظر تحلیلی-تأملی، در اساس بدون نتیجه باقی ماند. این جدالِ نسلی از مورخان بود که نقشی اساسی در شکل‌گیری تاریخ معاصر در جمهوری فدرال داشتند، اما دست‌کم پس از سال‌های ۱۹۶۸ در اهداف سیاسی و علمی خود دچار انشقاق شده بودند و اکنون، با توجه به بازگشت ناسیونال-سوسیالیسم به حساب‌وکتاب حافظه عمومی، دیگر خود را قادر نمی‌دیدند که مطالبات تفسیری گوناگون جامعه را در درون حلقه تخصصی خود میانجی‌گری کنند — شاید هم به این دلیل که در زندگی‌نامه خود این مورخان، لایه‌هایی از تجربه دوران ناسیونال-سوسیالیسم با الگوهای شغلی در جمهوری فدرال برهم‌نهاده شده بود. شاید منافع «تجدیدنظرطلبانه» محرک ارنست نولته بوده باشد، اما قطعاً چنین چیزی در مورد آندریاس هیلگروبر و کلاوس هیلدبراند صدق نمی‌کرد. با این حال، پرسش‌های تحریک‌آمیز نولته همچون خاری در چشم  مورخان (غربی-)آلمانی عمل کرد، به‌ویژه پس از سال ۱۹۹۰ که کارنامه ترور استالینیسم در تمام ابعادش آشکار شد. با این وجود، تز «پیوند سببی» نولته از دستور کار خارج شده است، و این نه به دلیل صواب‌دید سیاسی-تاریخی، بلکه به دلیل پژوهش‌های تجربی ساده است. هیتلر بی‌شک یک ضدبلشویک رادیکال بود، اما در کانون وسواس‌های او، یهودستیزی‌ای قرار داشت که هدفش نابودی بود؛ یهودستیزی‌ای که علیه کل یهودیان بود و نه فقط علیه بلشویک‌های در میان آن‌ها. از این رو،  از نگاه منتقد نولته این چنین می¬توان گفت که، هولوکاست پاسخی به انقلاب اکتبر نبود. «بلشویک‌ها پیشینیان ناسیونال-سوسیالیست‌ها نبودند. آن‌ها معاصران یکدیگر بودند. آن‌ها از یکدیگر آموختند، و آنجا که مانند سال‌های جنگ جهانی دوم به عنوان دشمن با یکدیگر رویارو شدند، زیاده‌روی‌ها دیگر هیچ مرزی نمی‌شناخت». 

 بدین صورت سعی کردم مودب و بدون جانبدارنه توضیحی درباب نزاع مورخان به چشم و ذهن خواننده دهم؛ امید که مقبول بیافتد و به سود که دلها شاد گردد.