اگر هنوز از هرج‌ومرجی که رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، در داخل و خارج از کشور ایجاد کرده شگفت‌زده می‌شوید، بعید می‌دانم که در هشت سال گذشته به‌اندازه کافی به  وقایع توجه کرده باشید. در این مرحله از زندگی طولانی و پرپیچ‌وخم او، کاملاً واضح است که تصورش از یک دنیای ایده‌آل، جهانی است که در آن مردان صاحب قدرت و ثروت (یعنی مردانی مانند خودش) بتوانند هر کاری که می‌خواهند انجام دهند، بدون اینکه مجبور باشند به هنجارها، قوانین یا تعهدات گسترده‌تر به منافع عمومی پایبند باشند. این طرز فکر در جریان کارزار انتخاباتی ۲۰۱۶ او به‌روشنی آشکار شد، زمانی که در یک فایل ضبط‌شده با افتخار گفت که زنان را هر جا که بخواهد، لمس می‌کند. قوانین؟ شرافت؟ خویشتن‌داری؟ خیر عمومی؟ این‌ها برای بازنده‌ها و ساده‌لوحان است.

با توجه به این باور بنیادین، جای تعجب نیست که رهبرانی که ترامپ تحسینشان می‌کند و در کنار آن‌ها احساس راحتی دارد، مستبدانی با قدرت‌های بی‌حدوحصر هستند. او ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، را به‌عنوان «رهبری قدرتمند» می‌ستاید و با شوق درباره روابط خوبش با مردانی چون شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، کیم جونگ اون، دیکتاتور کره شمالی، و محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، سخن می‌گوید. حتی رهبران منتخب دموکراتیکی که ترجیحشان می‌دهد، مانند ویکتور اوربان در مجارستان، نارندرا مودی در هند یا بنیامین نتانیاهو در اسرائیل، گرایش‌های اقتدارگرایانه یا غیردموکراتیک دارند. همچنین، بسیاری از این رهبران با سوءاستفاده از کنترل دولت، خود یا حامیانشان را ثروتمند کرده‌اند؛ فساد تقریباً در تمام نظام‌های استبدادی یک ویژگی مشترک است.

این طرز فکر رابطه ترامپ با ایلان ماسک و برخی دیگر از چهره‌های برجسته دنیای فناوری را توضیح می‌دهد؛ آن‌ها، مانند ترامپ، خواهان حذف هرگونه مقرراتی هستند که ممکن است مانع از به دست آوردن حداکثری ثروت از بقیه مردم شود. این نگرش کاملاً با علاقه او به زن‌ستیزان مشهوری مانند برادران تیت هم‌راستا است.

دونالد ترامپ

در مقابل، رهبرانی که ترامپ از آن‌ها بیزار است، کسانی هستند که تعهدی عمیق و واقعی به محدودیت قدرت دولت و نهادهای دموکراتیک دارند، از جمله آنگلا مرکل، صدراعظم پیشین آلمان، جاستین ترودو، نخست‌وزیر کانادا، تمام نخست‌وزیران اخیر بریتانیا به‌جز بوریس جانسون، و کلودیا شینبام، رئیس‌جمهور فعلی مکزیک. جای تعجب نیست که دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ با حمله‌ای گسترده به محدودیت‌های موجود بر قدرت اجرایی در ایالات متحده آغاز شده است، از جمله اشاره‌های صریح به اینکه خودش را در مقام یک پادشاه می‌بیند.

بر این اساس، چشم‌انداز ترامپ از نظم جهانی ایده‌آل، جهانی است که در آن مستبدان و سایر رهبران اقتدارگرا گرد هم می‌آیند و دنیا را میان خود تقسیم می‌کنند. گیدئون راخمن از فایننشال تایمز اخیراً از این رویکرد به‌عنوان «ایجاد دنیایی امن برای خودکامگان» یاد کرده است و سوزان رایس، مشاور امنیت ملی پیشین آمریکا، نیز به «محور مستبدان» اشاره کرده است. این وضعیت، یادآور نسخه‌ای مدرن از «کنسرت اروپا» به نظر می‌رسد؛ ترتیبی پس از ناپلئون که قدرت‌های بزرگ برای جلوگیری از حملات مجدد علیه نظام‌های سلطنتی، اقدامات خود را هماهنگ کرده و درگیری‌ها را محدود نگه می‌داشتند. شاید بتوان آن را «کنسرت پادشاهان قدرت» نامید.

اما آیا این رویکرد جواب خواهد داد؟

در نگاه اول، ممکن است برای ایالات متحده وسوسه‌انگیز باشد که از شر نهادهای بین‌المللی پیچیده‌ای مانند سازمان ملل، گروه 20، گروه 7، اتحادیه اروپا و غیره خلاص شود و به جای آن، جلسات منظم با گروهی از قدرتمندان جهان برگزار کند. تعامل با دموکراسی‌ها می‌تواند آشفته باشد، زیرا باید در نظر گرفت که شهروندان آن کشورها چه می‌خواهند و آیا افکار عمومی از توافقاتی که نمایندگان منتخبشان انجام می‌دهند، حمایت خواهند کرد یا نه. آیا ساده‌تر نیست که مستقیماً با سایر دیکتاتورها معامله کرد و کار را تمام‌شده فرض کرد؟ حتی می‌توان استدلال کرد که ایالات متحده در میان این قدرت‌های مختلف موقعیت خوبی خواهد داشت، زیرا اقتصاد بزرگی دارد و از نظر جغرافیایی از اوراسیا جدا است. سایر خودکامگان همچنان با احتیاط به یکدیگر نگاه خواهند کرد و مشتاق جلب نظر واشنگتن خواهند بود، که این امر اهرم فشار بیشتری به آمریکا می‌دهد. علاوه بر این، اگر ایالات متحده آشکارا تعهد خود به دموکراسی، آزادی، حقوق بشر و سایر ارزش‌های لیبرال دست‌وپاگیر را کنار بگذارد، دیگر به ریاکاری متهم نخواهد شد و مجبور نخواهد بود بین آرمان‌های اعلام‌شده خود و رفتارهای کمتر از ایده‌آلش تعادل برقرار کند. شاید ترامپ درست می‌گوید: دموکراسی لیبرال متعلق به قرن گذشته است و بهتر است که مردان قدرتمند جهان کنترل امور را به دست بگیرند.

دونالد ترامپ

اما روی این ایده حساب نکنید.

در وهله اول، یک «کنسرت پادشاهان قدرت» به این معناست که مستبدان بدون محدودیت باید به یکدیگر اعتماد کنند و این فرض را در نظر بگیرند که منافع مشترکشان در بهره‌کشی یا سرکوب مردم خود، بر سایر اختلافاتشان غلبه خواهد کرد. اما حفظ اعتماد دشوار است، به‌ویژه زمانی که می‌دانید رهبران دیگر تقریباً اختیار کامل دارند تا هر طور که بخواهند عمل کنند، فارغ از هر توافقی که قبلاً امضا کرده‌اند. ترامپ تا به حال باید این را درک کرده باشد، چراکه حتی پس از آنکه کیم جونگ اون را تحسین کرد، او را متقاعد کرد و پرستیژ یک نشست شخصی با رئیس‌جمهور آمریکا را به او داد، نتوانست توافقی با پیونگ‌یانگ منعقد کند.

همچنین، توسط شی جین‌پینگ هم به بازی گرفته شد؛ رئیس‌جمهور چین وعده داده بود که به عنوان بخشی از توافق تجاری «زیبایی» که ترامپ آن را مذاکره کرده بود، ۲۰۰ میلیارد دلار از صادرات آمریکا را خریداری کند، اما هیچ‌گاه به این وعده عمل نکرد. آیا ترامپ واقعاً فکر می‌کند که تنها رهبر جهان است که قادر به فریب و نیرنگ است، یا بهترین مذاکره‌کننده در میان همه رهبران است؟ سوابق نشان می‌دهد که این‌گونه نیست.

متخصصان روابط بین‌الملل مدت‌هاست که دریافته‌اند دولت‌های دموکراتیک قابل‌اعتمادتر هستند و این ویژگی باعث می‌شود که به شرکای ارزشمندتری تبدیل شوند. به عنوان مثال، دموکراسی‌ها معمولاً شریک‌های تجاری بهتری هستند، زیرا تعهدات آن‌ها که بر اساس یک اجماع ملی گسترده و یک روند دموکراتیک تصویب شده، کمتر احتمال دارد که ناگهانی کنار گذاشته شوند. در طول تاریخ، اتحادهای میان دموکراسی‌ها نیز پایدارتر بوده است، زیرا این اتحادها معمولاً بازتاب منافع پایدارتر هستند و کمتر در معرض تغییرات ناشی از هوس‌های فردی یک رهبر قرار دارند.

نشست لندن

دوم، اداره جهان بر اساس یک الگوی کاملاً معامله‌محور و صرفاً از طریق مذاکرات با دیگر رهبران مقتدر، ذاتاً ناکارآمد است، به‌ویژه زمانی که شرکت‌کنندگان نمی‌توانند مطمئن باشند که توافقاتی که به آن دست می‌یابند، واقعاً رعایت خواهد شد. حتی در دنیایی که فاقد یک مرجع مرکزی است، دولت‌ها برای مدیریت تعاملات پیچیده‌ای که هر روز رخ می‌دهد، به قوانین و نهادها نیاز دارند. فقط تصور کنید که اگر هیچ قانون راهنمایی و رانندگی وجود نداشت و هر راننده‌ای مجبور بود هر روز مجموعه‌ای از قوانین را برای تعامل با سایر رانندگان از نو تنظیم کند، زندگی چقدر آشفته می‌شد. نتیجه قفل شدن ترافیک، تصادفات بی‌شمار و رانندگانی خشمگین خواهد بود.

هنجارها و نهادها همچنین راهی برای تشخیص نیات سایر دولت‌ها فراهم می‌کنند: دولت‌هایی که به قوانین پذیرفته‌شده پایبند هستند، در مقایسه با آن‌هایی که به‌طور مداوم این قوانین را زیر پا می‌گذارندT معمولاً کمتر تهدیدآمیزند. اما اگر همه قوانین را کنار بگذارید، دیگر نمی‌توانید قانون‌شکنان را از قانون‌مداران تشخیص دهید. ترامپ ممکن است فکر کند که می‌تواند نظم مبتنی بر قوانین، که البته بی‌نقص هم نیست، را کنار بگذارد و هر کاری که بخواهد انجام دهد، اما خیلی زود متوجه خواهد شد که دنیایی بدون هیچ قانونی، دنیایی فقیرتر، پرتنش‌تر، بسیار غیرقابل پیش‌بینی‌تر و سخت‌تر برای مدیریت خواهد بود.

علاوه بر این، دولت‌های خودکامه همواره کوهی از پروپاگاندا تولید می‌کنند که حاکم را به‌عنوان نابغه‌ای خطاناپذیر به تصویر می‌کشد، اما تاریخ نشان می‌دهد که رهبران با قدرت نامحدود مستعد اشتباهات فاجعه‌بار هستند. جوزف استالین و مائو تسه‌تونگ تصمیماتی گرفتند که باعث مرگ میلیون‌ها نفر شد. بنیتو موسولینی ایتالیا را وارد جنگ‌هایی فاجعه‌بار کرد، و اشتباهات استراتژیک و جاه‌طلبی بیمارگونه آدولف هیتلر به شکست آلمان در جنگ جهانی دوم انجامید. البته رهبران دموکراتیک هم اشتباه می‌کنند، اما جریان آزادتر اطلاعات و امکان جایگزینی رهبران ناکارآمد، به اصلاح سریع‌تر اشتباهات کمک می‌کند. این واقعیت توضیح می‌دهد که چرا دموکراسی‌ها در طول تاریخ از حکومت‌های استبدادی در بسیاری از شاخص‌ها، از جمله رشد اقتصادی، امید به زندگی، عملکرد آموزشی و حقوق اولیه بشر، عملکرد بهتری داشته‌اند. باور به اینکه جهان (یا خود ایالات متحده) تحت حاکمیت استبدادی وضعیت بهتری خواهد داشت، نادیده گرفتن یکی از مهم‌ترین درس‌های دو قرن گذشته است.

مشکل این نیست که ترامپ به دنبال برقراری ارتباط با روسیه و پایان دادن به جنگ در اوکراین است. اگر کامالا هریس معاون رئیس‌جمهور سابق، رئیس‌جمهور می‌شد، احتمالاً او هم تلاش می‌کرد که این جنگ را پایان دهد، اما به شیوه‌ای کاملاً متفاوت. مشکل این است که ترامپ در حال تغییر جهت ایالات متحده به سمت برخی از برجسته‌ترین دیکتاتوری‌های جهان است و هم‌زمان هر کاری که می‌تواند انجام می‌دهد تا دموکراسی‌هایی را که دهه‌ها متحدان اصلی آمریکا بوده‌اند، تضعیف، تحقیر و بی‌اعتبار کند. ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور سابق آمریکا، و هنری کیسینجر، مشاور امنیت ملی وقت، در دهه ۱۹۷۰ هنگام برقراری روابط با چین، به‌عنوان واقع‌گرایانی باهوش عمل کردند، اما در عین حال، ناتو را کنار نگذاشتند و با کانادا و مکزیک دعواهای بیهوده راه نینداختند.

این رویکرد چشم‌انداز بسیار کوتاه‌مدتی دارد. داشتن همسایگانی دوست در شمال و جنوب یک مزیت فوق‌العاده برای ایالات متحده بوده است، و قلدرمآبی ترامپ این خوش‌شانسی را به خطر می‌اندازد. داشتن شرکای باثبات و همفکر در اروپا و آسیا طی ۷۰ سال گذشته نیز مزایای فراوانی داشته است. دلایل موجهی برای ایالات متحده وجود داشت که بخواهد تقسیم وظایف جدیدی را با متحدان اروپایی خود دنبال کند، اما تغییر جهت به سمت روسیه و تبدیل اروپا به یک رقیب، به این معناست که دوستی با حدود ۴۵۰ میلیون نفر (با تولید ناخالص داخلی ۲۰ تریلیون دلاری) را با رابطه‌ای نامطمئن با رهبر یک قدرت رو به افول، با جمعیتی کمی بیش از ۱۴۰ میلیون نفر و اقتصادی به ارزش تنها ۲ تریلیون دلار، معامله کند.

شاید این استراتژی منطقی باشد اگر هدف اصلی ترامپ تضعیف دموکراسی در سراسر جهان و تحکیم قدرت خودش در داخل آمریکا باشد، اما ایالات متحده را امن‌تر، محبوب‌تر یا ثروتمندتر نخواهد کرد.

 

منبع: فارن‌پالسی