در حافظه‌ی جمعیِ مدرن، الکساندر همیلتون قربانیِ دو روایتِ متضاد اما به یک اندازه گمراه‌کننده شده است. از یک سو، فرهنگِ عامه و تئاترهای برادوی او را به یک قهرمانِ موزیکال و مهاجری سخت‌کوش تقلیل داده‌اند که تنها گناهش جاه‌طلبی بود. از سوی دیگر، در دپارتمان‌های علوم سیاسی که هنوز زیرِ سایه‌ی سنگینِ مجسمه‌ی دموکراتیکِ توماس جفرسون نفس می‌کشند، همیلتون به عنوانِ نماینده‌ی اشرافیتِ ثروتمند، دوستدارِ سلطنت و دشمنِ «مردم» به حاشیه رانده شده است. فی‌الواقع جریان اصلی علوم سیاسی -مرادم آموزش علوم سیاسی است- از او سیمای یک فرد ضد دمکرات ساخته که در تقابل مدام علیه جفرسون است.

اما حقیقت، همچون همیشه، نه در سروده‌های حماسی و نه در جزوه‌های ایدئولوژیکِ چپ‌گرا نهفته است. وانگهی، حقیقت و راه کشف آن در سیاست در لایه‌های خاکستریِ «رئالیسمِ سیاسی» جای دارد. جان لمبرتون هارپر، مورخِ برجسته و تیزبین، در اثرِ درخشانِ خود «ماکیاولیِ آمریکایی» (American Machiavelli)، جسورانه گرد و غبارِ این افسانه‌ها را می‌تکاند و با این گردگیری چهره‌ای را عریان می‌کند که برایِ جهانِ امروزِ ما -که دوباره درگیرِ نزاعِ قدرت‌های بزرگ است- درس‌های حیاتی دارد.

همیلتون نه قدیس بود و نه آن دیو خفته در جزوات درسی چپ‌گرایان است؛ او تجسمِ مدرنِ «شهریار» بود. مردی که یک دهه پیش از بحرانِ ۱۷۹۸، در مقاله ۱۱ فدرالیست، مانیفستِ امپراتوریِ آمریکا را نوشته بود و در پایانِ قرن هجدهم، خیز برداشت تا آن کلمات را با شمشیر به واقعیت بدل کند، اما در نهایت توسطِ دموکراسی، بختِ بد (Fortuna) و کینه‌ی شخصیِ یک رئیس‌جمهور متوقف شد. شهریاری مدرنی که نخستین تلاش را برای ساختن یک امپراتوری مدرن در آمریکا انجام داد؛ هر چند که در زمان او به بار ننشست اما آیندگان خلف او این کار را انجام دادند. 

معماریِ قدرت در مقاله ۱۱ فدرالیست

برای فهمِ تراژدیِ سال‌های ۱۷۹۸ و ۱۷۹۹، نمی‌توانیم مستقیماً به سراغِ بحران در آن تاریخ‌های یاد شده برویم. برای فهم موضوع، باید به عقب برگردیم؛ به زمانی که همیلتونِ جوان، با قلمی آتشین، در حالِ ترسیمِ نقشه‌ی راهِ آینده بود. اگر «مقاله ۱۰» مدیسون را انجیلِ مدیریتِ نزاع‌های داخلی بدانیم، «مقاله ۱۱» همیلتون، توراتِ سیاستِ خارجی و قدرتِ ملی آمریکا است.

بسیاری از مفسرانِ لیبرال، با توجه به فهم متداول امروزی از لیبرالیسم که فروکاهیده به بازار آزاد است، مقاله ۱۱ را صرفاً دفاعیه‌ای برای «تجارتِ آزاد» می‌دانند. اما، این یک ساده‌سازیِ مبتذل است. هارپر و دیگر شارحانِ رئالیست به ما نشان می‌دهند که مقاله ۱۱، در واقع فریادِ یک میهن پرستِ تحقیرشده است که می‌خواهد ملتِ خود را از بردگیِ اروپا نجات دهد. همیلتون در این مقاله، مفهومی را صورتبندی می‌کند که بعدها زیربنایِ «طرحِ بزرگ» (Grand Plan)  یعنی «جمهوریِ تجاریِ مسلح» شد. 

همیلتون در مقاله ۱۱ این هشدار را می‌دهد که:

«حقوقِ بی‌طرفی، تنها روی کاغذ محترم است، مگر آنکه با پشتوانه‌ نیروی دریایی و اراده‌ی ملی حمایت شود.»

او با نگاهی تحقیرآمیز به انزواطلبیِ کشاورزی و شاید بتوان گفت روستایی (که آرمانِ جفرسون بود) می‌نویسد که اگر آمریکا نیروی دریایی نداشته باشد، اروپا با او مانندِ یک مستعمره رفتار خواهد کرد؛ لنگرگاه‌هایش را می‌بندد و تجارتش را دیکته می‌کند. جالب است که در قرن هجدهم همیلتون به جایی فکر می‌کند که امروز در آمریکا به امری متدوال مبدل شده است. 

وانگهی، نکته‌ی کلیدیِ مقاله ۱۱ که کلیدِ فهمِ اقداماتِ بعدیِ اوست، جاه‌طلبیِ خیره‌کننده‌ی همیلتون برای تبدیلِ آمریکا به «حَکَمِ اروپا» (Arbiter of Europe) است. او می‌نویسد:

«بیایید بیاموزیم که با عزم و صلابتِ قاره‌ای فکر کنیم… ما می‌توانیم در رقابت‌های اروپایی، وزنه‌ تعادل باشیم.»

این جملات، انشایِ یک دانشجوی حقوق یا منشأت یک روشنفکر نیست؛ این‌ها طرحِ استراتژیکِ یک امپراتوری است. همیلتون در مقاله ۱۱ استدلال می‌کند که آمریکا باید چنان قدرتی (به‌ویژه در دریا) کسب کند که بتواند شرایطِ تجارت و سیاست را به قدرت‌های کهن دیکته کند. یک دهه بعد، زمانی که جنگِ فرانسه و بریتانیا جهان را به آتش کشید، همیلتون فرصت را مهیا دید تا تئوریِ مقاله ۱۱ را عملی کند؛ استفاده از بحران برای ساختنِ ارتشی که آمریکا را از یک تماشاچیِ ضعیف، از یک دولت بی‌کنش در مناسبات جهانی، به بازیگری تعیین‌کننده بدل سازد.

فضیلتِ ضرورت و اضطرابِ ژئوپلیتیک

با این پس‌زمینه فکری، به سال ۱۷۹۸ می‌رسیم. جایی که هارپر در کتابش، همیلتون را در آینه‌ی ماکیاولی بازخوانی می‌کند. هر دو «شهریارانِ نو»  (New Princes) بودند؛ مردانی که مشروعیتشان نه از خون و تبار، که از «فضیلت» (مهارتِ سیاسی) و توانایی‌شان در درکِ «ضرورت» (Necessità) ناشی می‌شد.

درست برعکس همیلتون، دار و دسته جفرسونی‌ها و روشنفکرانِ چپ‌گرایِ آن زمان، سرمستِ شعارهایِ آزادی‌خواهانه‌ی انقلابِ فرانسه بودند و از «جمهوریِ خواهر» دم می‌زدند، همیلتون لرزه‌ی واقعی را در ستون‌های ژئوپلیتیک حس می‌کرد. وحشتِ او ایدئولوژیک نبود؛ استراتژیک بود. او می‌دید که فرانسه پس از بلعیدنِ اروپا، اکنون به قاره‌ی آمریکا چشم دوخته است. ترسِ بزرگِ همیلتون، «سقوطِ بریتانیا» بود. او در حاشیه‌ی یادداشتی محرمانه نوشت: «سقوطِ انگلستان و تهاجمِ [فرانسه] به این کشور بسیار محتمل است.» او می‌فهمید که ناوگانِ سلطنتیِ بریتانیا، تنها دیوارِ حائل میانِ جمهوریِ نوپایِ آمریکا و ارتش‌ سرسخت ناپلئونی است. همیلتون هشدار داد که اگر فرانسه بر اسپانیا فشار بیاورد و لوئیزیانا و دهانه‌ی رودِ می‌سی‌سی‌پی را تصاحب کند، آمریکا در محاصره‌ای مرگبار قرار می‌گیرد.

اینجاست که «رئالیسمِ همیلتونی» بر «ایدئالیسمِ انقلابی» غلبه می‌کند. همیلتون که در مقاله ۱۱ از استقلالِ تجاری سخن گفته بود، اکنون بر اساسِ «ضرورت»، به استراتژیِ همکاریِ دفاکتو با دشمنِ دیرینه (بریتانیا) روی می‌آورد. او به ما می‌آموزد که در سیاست، «دوست و دشمن» مفاهیمی ثابت نیستند؛ منافعِ ملی است که جهتِ قطب‌نما را تعیین می‌کند.

بازی با جاسوس؛ چگونه دو نشان را با یک تیر زد؟

اوجِ نبوغِ ماکیاولیاییِ همیلتون و تلاشش برای اجرایِ «طرحِ بزرگ»، در تعاملِ پیچیده‌اش با ژنرال جیمز ویلکینسون (فرماندهِ ارتش در مرزهای غربی) نمایان می‌شود. ویلکینسون، شخصیتی فاسد و مرموز بود که همیلتون به درستی حدس می‌زد «جاسوسِ حقوق‌بگیرِ اسپانیا» باشد. یک اخلاق‌گرایِ کانتی یا یک سیاستمدارِ پاک‌دست، بلافاصله او را عزل و محاکمه می‌کرد. اما همیلتون این کار را نکرد؛  او تصمیم گرفت از جاسوس استفاده کند. اینجا ردپای رئالیسم سیاسی پر واضح است. 

در آگوست ۱۷۹۹، آن‌ها دیداری محرمانه برای بررسیِ بهترین شیوه حمله به فلوریدا (در صورت بروز جنگ) داشتند. ویلکینسون طرحی ارائه داد که ظاهراً دفاعی بود؛  تمرکزِ نیروهای آمریکایی در مرزهای جنوبی (لوفتوس هایتس) برای بازدارندگی در برابرِ حمله احتمالی فرانسه از طریق نیواورلئان. اما همیلتون، با هوشی سرشار، دستِ او که جاسوس اسپانیا بود را خواند. طرحِ ویلکینسون دو ایرادِ استراتژیک داشت که دقیقاً به نفعِ اسپانیا بود. 

نخست؛ نیروهای آمریکایی را در باتلاق‌های جنوبی و در تیررسِ بیماری و دشمن قرار می‌داد؛ و دوم، با تجمع در مرز، اسپانیایی‌ها را هوشیار می‌کرد تا دفاعِ خود را تقویت کنند؛ درست،همان چیزی که کارفرمایانِ اسپانیاییِ ویلکینسون می‌خواستند. همیلتون با خونسردیِ یک استاد بزرگ شطرنج، طرحِ ویلکینسون را معکوس کرد. او دستور داد که هسته‌ی اصلیِ ارتش، به جای مرز، در شمال (کنتاکی و اوهایو) و در فاصله‌ای امن متمرکز شوند.

وانگهی، این آرایشِ نظامی، شاهکارِ استراتژیکِ همیلتون بود. اولاً، با دور نگه داشتنِ ارتش از مرز، حساسیتِ اسپانیا را کم می‌کرد و عنصرِ غافلگیری را حفظ می‌نمود. دوم آنکه، تمرکزِ نیروها در بالادستِ رودخانه، به همیلتون این امکان را می‌داد تا نیرویِ ضربتی (Strike Force) متشکل از ۳۰۰۰ سرباز و توپخانه را آماده کند که در لحظه‌ی فرمان، سوار بر قایق‌ها، با سرعتِ جریانِ آب به سمتِ نیواورلئان سرازیر شوند و قبل از اینکه اسپانیایی‌ها بفهمند چه شده، شهر را تصرف کنند.

همیلتون با این کار، هم ویلکینسون را از کانونِ توطئه (مرز) دور کرد و به اوهایو فرستاد، و هم ارتش را برایِ یک حمله‌ی امپریالیستیِ برق‌آسا آماده ساخت. او فقط منتظرِ یک بهانه بود؛ شاید یک تحریکِ مرزی، یا شاید اعلامِ رسمیِ انتقالِ لوئیزیانا به فرانسه. این همان لحظه‌ای بود که همیلتون می‌خواست نظریه‌ی «بسطِ قاره‌ای» مقاله ۱۱ را عملی کند.

گروتسکِ اشتباهات در ترنتون

افسوس که تاریخ همواره بر پاشنه‌ی نقشه‌هایِ دقیقِ نوابغ نمی‌چرخد؛ گاهی «بخت» (Fortuna) و کینه‌های شخصیِ مردانِ کوچک‌تر، مسیرِ امپراتوری‌ها را تغییر می‌دهند. در اکتبر ۱۷۹۹، صحنه‌ی درام به شهرِ ترنتون (پایتخت موقت) منتقل شد. جان آدامز، رئیس‌جمهورِ وقت، که از جاه‌طلبی‌های همیلتون و «ارتشِ جدید» او بیزار بود، در وضعیتِ پارانوئید قرار داشت. آدامز می‌دانست که اگر جنگ شود، همیلتون به ناپلئونِ آمریکا بدل خواهد شد.

آدامز ابتدا قصد داشت مأموریتِ صلح با فرانسه را به تعویق بیندازد. اما یک اتفاقِ ساده همه چیز را تغییر داد؛ حضورِ ناگهانیِ همیلتون در ترنتون. همیلتون برای لابی سیاسی نیامده بود؛ او طبقِ قرارِ نظامی برای نهایی کردنِ آرایشِ ارتشِ غربی آمده بود. اما وقتی با آدامز دیدار کرد، با حرارتِ همیشگی‌اش از سقوطِ قریب‌الوقوعِ جمهوریِ فرانسه و بازگشتِ سلطنتِ بوربون‌ها سخن گفت (پیش‌بینی‌ای که غلط از آب درآمد).

آدامز که این حرارت را دید، دچارِ وحشت شد. او با خود گفت: «این مردِ کوچکِ حریص به دنبالِ جنگ است تا امپراتوریِ خود را بسازد.» نتیجه‌ی این دیدار، یکی از گروتسک‌های تلخِ تاریخ است؛ آدامز و همیلتون هر دو (با دلایل متفاوت) معتقد بودند که فعلاً نباید هیئت صلح را اعزام کرد. اما آدامز، صرفاً برایِ اینکه خلافِ میلِ همیلتون عمل کند و نقشه‌ی او را کور سازد، ناگهان و بدونِ مشورتِ جدی، دستورِ اعزامِ فوریِ هیئتِ صلح را صادر کرد. تصمیمِ آدامز شاید از نظرِ سیاسی هوشمندانه بود (چون فلسفه‌ی وجودیِ ارتشِ همیلتون را از بین می‌برد و شانسِ پیروزیِ جمهوری‌خواهان را بالا می‌برد)، اما از نظرِ استراتژیک، یک قمارِ خطرناک بود. صلح با فرانسه در آن مقطع، دستِ همیلتون را بست و رویایِ تصرفِ پیش‌دستانه‌ی لوئیزیانا و فلوریدا را بر باد داد. آدامز، ناخواسته، فرصتِ تبدیل شدنِ آمریکا به یک هژمونِ زودهنگام را قربانیِ رقابتِ داخلی کرد.

مرگِ «اِژیس» و پایانِ رویا

اگر تصمیمِ ترنتون، حکمِ توقفِ ماشینِ جنگیِ همیلتون بود، رخدادِ ۱۴ دسامبر ۱۷۹۹، حکمِ پایانِ حیاتِ سیاسیِ او را امضا کرد. جورج واشنگتن درگذشت. واشنگتن برای همیلتون تنها یک فرمانده نبود؛ او «اِژیس» (سپرِ محافظِ زئوس) بود. همیلتون می‌دانست که دشمنانش تنها به احترامِ واشنگتن، دندان بر جگر گذاشته‌اند. واکنشِ همیلتون به این خبر، آمیزه‌ای از دردِ عمیق و اعترافِ تلخ به شکست بود. او در نامه‌ای تکان‌دهنده نوشت:

«شاید هیچ‌کس در این جامعه به اندازه‌ی من دلیل برایِ سوگواریِ این فقدان نداشته باشد… او یک اِژیسِ بسیار حیاتی برای من بود.»

و سپس جمله‌ای نوشت که گویی مرثیه‌ای برایِ جاه‌طلبی‌هایِ خودش بود، جمله‌ای که هارپر آن را به زیبایی برجسته می‌کند:

«اکنون مُهری بر شکوهِ او زده شده است. دیگر شکوهِ او در معرضِ خطرِ بی‌ثباتیِ بخت و اقبال نیست.»

این جمله، اوجِ حسرتِ یک شهریارِ ناکام است. همیلتون احتمالاً با خود می‌اندیشید که واشنگتن در اوجِ افتخار رفت، اما من ماندم؛ با ارتشی که منحل می‌شود، با نقشه‌ای که ناتمام ماند و با دشمنانی که اکنون بی‌رحمانه بر من خواهند تاخت. با مرگِ واشنگتن، همیلتون دیگر مشروعیتی برای فرماندهیِ ارتش نداشت. صلحِ آدامز با فرانسه، ارتشِ او را بی‌معنی کرد. و رویایِ «شهریارِ آمریکایی» برای ساختنِ یک امپراتوریِ مدرن در قرن هجدهم، در نطفه خفه شد.

میراثِ یک شکست

ماکیاولی در شهریار می‌نویسد که برای موفقیت، نیمی به «فضیلت» (مهارت و اراده) نیاز است و نیمی به «بخت» (شرایط و شانس). الکساندر همیلتون «فضیلت» را در حدِ کمال داشت؛ او قدرتِ تئوریک (مقاله ۱۱ فدرالیست) را با مهارتِ عملی (مدیریتِ ویلکینسون و سازماندهیِ ارتش) ترکیب کرده بود. اما «بخت» با او یار نبود. کینه‌ی شخصیِ جان آدامز و مرگِ نابهنگامِ جورج واشنگتن، دو تیغه‌ی قیچی بودند که بندِ نافِ قدرتِ او را بریدند. بند نافی که می‌توانست باعث تولد هژمونی جدید در قالب امپراتوری آمریکا در قرن هجدهم متولد شود؛ هژمونی که برپایی آن به خاطر قضاوت شخصی، قرنی به تعویق افتاد. کتابِ ماکیاولیِ آمریکایی به ما یادآوری می‌کند که بنیان‌گذارانِ واقعیِ تمدن‌ها، لزوماً در زمانِ حیاتشان پیروز نمی‌شوند. همیلتون در نبردِ ۱۷۹۹ شکست خورد، اما ایده‌ی او -آمریکایی که مسلح، صنعتی، مقتدر و «حَکَمِ جهان» باشد- یک قرن بعد پیروز شد. او به ما آموخت که در جهانِ بی‌رحمِ سیاست، حقانیت و حقوقِ بین‌الملل بدونِ «قدرت» و بدونِ «شمشیر»، تنها فضیلت‌هایی خصوصی هستند، نه استراتژی‌هایی برای بقایِ ملی. امروز که دوباره جهان در آستانه‌ی آشوب است، بازخوانیِ شکستِ همیلتون، شاید آموزنده‌تر از مطالعه‌ی پیروزی‌های دیگران باشد.

 

Harper, John Lamberton. American Machiavelli: Alexander Hamilton and the Origins of U.S. Foreign Policy. Cambridge University Press, 2004

به‌ویژه فصل‌های مربوط به بحران ۱۷۹۸ و ۱۷۹۹ و تحلیلِ رابطه با آدامز.

Hamilton, Alexander. The Federalist Papers, No. 11. 

برای مطالعه‌ی دیدگاه‌های همیلتون درباره‌ی نیروی دریایی، تجارت و توازنِ قوا.

Chernow, Ron. Alexander Hamilton . Penguin Books,. 2004               

برای درکِ جنبه‌های دراماتیکِ زندگی شخصی و واکنش به مرگِ واشنگتن. 

Kohn, Richard H. Eagle and Sword: The Federalists and the Creation of the Military Establishment in America, 1783-1802. 

منبعی کلاسیک برای بررسیِ جزئیاتِ ارتشِ همیلتون و مناقشاتِ پیرامونِ آن.