انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم و انقلاب روسیه در اوایل قرن بیستم، هیچ‌یک منتهی به استقرار نهادهای پاسدار آزادی نشدند. در مقابل انقلاب آمریکا موفق به انجام چنین کاری شد. یکی از کانونی‌ترین مباحث کتاب «انقلاب» نوشته هانا آرنت تبیین همین حقایق است.

عنوان فصل دوم کتاب انقلاب هانا آرنت، «مسئله‌ی اجتماعی» است. پیش از پرداختن به بحث نویسنده، لازم است اشاره شود که «مسئله‌ی اجتماعی» در قرن نوزدهم کم‌وبیش در تقابل با مسئله‌ی سیاسی و اقتصادی (یا اقتصاد سیاسی) مطرح شد. در آن زمان شمار رساله‌هایی که اصطلاح «اقتصاد سیاسی» در عنوان‌شان به چشم می‌خورد، قابل توجه بود و تعدادی از این آثار در ردیف آثار کلاسیک تاریخ نظریه‌ی اقتصادی قرار دارند. در مقابل، مسئله‌ی اجتماعی دلالت بر این داشت که گویی فراتر از مناسبات قدرت سیاسی و مبادله در بازار، ساحت مستقلی هم وجود دارد که پژوهشگران «اقتصاد سیاسی» آن را نادیده می‌گرفتند. مسئله‌ی اجتماعی به این معنا، مسئله‌ی «نابرابری» بود و اغلب از سوی سوسیالیست‌ها مطرح می‌شد.

اما بررسی پدیده‌ای همچون نابرابری بدون یک نظریه‌ی صحیح اقتصادی به بیراهه می‌رود؛ به‌ویژه که در این‌گونه بررسی‌ها معمولاً تمایز روشنی میان نابرابری حقوقی و نابرابری در توزیع ثروت گذارده نمی‌شود. یک نظریه‌ی اقتصادی صحیح، نابرابری در توزیع ثروتی را که ناشی از نابرابری حقوقی باشد، نه‌تنها نفی می‌کند، بلکه آن را عامل رکود اقتصادی و اخلال در تولید ثروت می‌داند؛ در مقابل نابرابری در توزیع ثروتی که در مناسبات آزاد و میان انسان‌های از جنبه‌ی حقوقی برابر شکل گرفته باشد، بخشی از منطق امور انسانی است و تلاش برای رفع مصنوعی آن، نه به کاهش فقر که به فقر همگانی می‌انجامد.

دوگانه‌ی معیشت و آزادی

انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم و انقلاب روسیه در اوایل قرن بیستم، هیچ‌یک منتهی به استقرار نهادهای پاسدار آزادی نشدند. در مقابل انقلاب آمریکا موفق به انجام چنین کاری شد. یکی از کانونی‌ترین مباحث کتاب تبیین همین حقایق است. 

آرنت در طول کتاب بحث می‌کند که نه‌تنها جنگ‌های استقلال آمریکا را باید «انقلاب» نامید، بلکه اگر به این نکته توجه کنیم که انقلاب به طغیان و رهایی از یوغ بندگی خلاصه نمی‌شود و در مرحله‌ی دوم باید آزادی را هم بنیان‌گذاری کند، می‌توان نتیجه گرفت که انقلاب واقعی همان است که در آمریکا اتفاق افتاد: «هیچ‌چیز بیهوده‌تر از رهایی و طغیانی نیست که در پی آن به استوار کردن بنیان آزادیِ تازه به‌دست آمده نپردازند.» (آرنت 1381، 200). جهت ادامه‌ی مطلب، اشاره‌ی پیشاپیش به این نکته ضرورت داشت، زیرا برای درک اینکه چرا آرنت از «پیروزی انقلاب» در آمریکا و «شکست انقلاب» در فرانسه سخن می‌گوید، لازم است که بدانیم او پیروزی یک انقلاب را صرفاً در واژگونی نظم پیشین نمی‌دید. درواقع اکثریت قریب به اتفاق انقلاب‌های قرن بیستمی با این معیار شکست‌خورده به‌شمار می‌آیند، چراکه پس از سرنگونی نظام پیشین نتوانستند مانند ایالت متحد به بنیان‌گذاری آزادی مبادرت ورزند.

نویسنده تمایز میان انقلاب آمریکا و فرانسه را با «ضرورت فقر» توضیح می‌دهد؛ فقری که در «جهان نو»، دست‌کم در میان سفیدپوستان و با استانداردهای آن روزگار، وجود نداشت، درحالی‌که در «جهان کهن» واقعیتی تاریخی و چندهزار ساله بود: «پیروزی انقلاب در آمریکا و شکست آن در فرانسه به‌سبب مشکل فقر بود که به‌جز در آمریکا در همه‌ی نقاط دیگر دنیا وجود داشت» (آرنت، 94). ضرورت فقر رهبران انقلابات فرانسه و بعدها روسیه را بر آن داشت که نهادهای سیاسی را تنها برای از میان برداشتن فقر و نه برای استقرار آزادی تنظیم کنند و به کار بگیرند.

کاریکاتور توصیف انقلاب فرانسه

کاریکاتور بسیار مشهوری در توصیف انقلاب فرانسه: صنف سوم (Third Estate)، صنف دوم (روحانیت) و صنف نخست (اشرافیت) را بر دوش خود حمل می‌کند.

البته اگر معضل برده‌داری را در نظر بگیریم، می‌توان گفت که مسئله‌ی اجتماعی در آمریکا حتی بغرنج‌تر از اروپایی بود که از دوران فئودالیسم برده‌داری در آن بر افتاده بود؛ بااین‌حال، مشارکت‌کنندگان آمریکایی در انقلاب و حتی ناظران اروپایی آنان، تا اواسط قرن نوزدهم نسبت به معضل برده‌داری تا حد بسیار زیادی بی‌تفاوت بودند (آرنت، 98-99).

پس تفاوت انقلاب فرانسه با آمریکا در آن است که اولی در یک فقر توده‌گیر رخ داد؛ فقری که میان سفیدپوستان آمریکا وجود نداشت. مسئله‌ی آمریکایی‌ها نه اجتماعی که سیاسی بود. بنیان‌گذاران ایالات متحد آمریکا، دولت را جایگاهی برای قاعده‌مند ساختن رقابت‌ها و برتری‌جویی‌های انسان‌ها می‌دانستند و نه جایگاهی برای رفع فقر و محدودیت. اگر بخواهیم همین معنی را با ادبیات رایج جامعه‌ی خودمان در سال 1404 بیان کنیم، می‌توان گفت که بنیان‌گذاران ایالات متحد دولت را دستگاهی برای «توسعه» نمی‌دانستند، بلکه می‌خواستند به‌واسطه‌ی آن از آزادی پاسداری کنند.

لنین؛ دیکتاتور «توسعه‌گرا»

ولادیمیر لنین گفته‌ی مشهوری دارد که هدف انقلاب را «برق‌رسانی به اضافه‌ی شوراها» ذکر می‌کند (به نقل از آرنت، 90). نکته‌ی شگفت‌انگیز درباره‌ی این نقل‌قول، سادگی هدفی است که برای انقلاب ذکر می‌گردد. در عمل، قسمت «برق‌رسانی» این شعار یگانه قسمت باقی‌مانده شد و در مورد قسمت دیگرِ شعار، یعنی شوراها، حزب واحد جای آن را در تمام کشورهای سوسیالیستی گرفت. آرنت هرچند به این واقعیت اشاره می‌کند که لنین از جنبه‌ی نظری نیز باوری به آزادی نداشت، اما معتقد است که نهاد شوراها می‌توانست بستری برای بنای آزادی باشد. برای توضیح سخن آرنت در اینجا، یک نقل‌قول طولانی از او ضرورت دارد:

هنگامی‌که لنین بدین نتیجه رسید که تنها حزب بلشویک می‌تواند نیروی محرک برق‌رسانی و شوراها واقع شود، امکاناتی را که برای توسعه‌ی اقتصادی منطقی و معقول و غیرایدئولوژیک کشور و استعدادی را که در نهادهای جدید برای برقرار ساختن آزادی وجود داشت، رها کرد و بدینسان سابقه‌ای برای تحولات بعدی به وجود آورد که حزب و دستگاه حزبی صاحب قدرت مطلق بشود... وی ]لنین[ اعتقاد راسخ پیدا کرده بود که مردمی ناکارآمد در کشوری عقب‌افتاده نخواهند توانست با آزادی سیاسی بر فقر چیره شوند. (آرنت، 91)

پس مطابق این تحلیل، لنین آزادی و شورا را به‌نفع «برق‌رسانی» که در آن زمان هم‌ارز یا نماینده‌ی «رفع فقر» و تأمین معیشت تلقی می‌شد، کنار گذارد. آزادی را گرفت تا مشکلی فوری‌تر را حل کند و در آن زمان راهکار این مشکل را برنامه‌ریزی دولتی می‌دانستند.

دختران انقلاب

تابلوی «دختران انقلاب» (1932) اثر گرنت وود، نقاش نام‌آور آمریکایی

آرنت با تبیین این واقعیت که انقلاب با هدف رفع فقر و نابرابری، به استبداد و وحشت می‌انجامد و تنها انقلابی را می‌توان پیروز دانست که منتهی به ایجاد نهادهای پاسدار آزادی گردد، بینش بسیار ژرفی را به دست می‌دهد: «تاریخ انقلاب‌های گذشته بی‌هیچ شبهه ثابت می‌کند که هر کوششی که با وسایل سیاسی برای حل مسئله‌ی اجتماعی انجام گرفته به حکومت وحشت انجامیده...» (آرنت، 156) یا «امروز می‌توان گفت که هیچ فکری منسوخ‌تر و بی‌فایده‌تر و خطرناک‌تر از فکر استفاده از وسایل سیاسی برای رهانیدن بشر از چنگال فقر نیست.» (آرنت، 158).

بااین‌حال اغلب انقلاب‌های دوران جدید – البته نویسنده انقلاب مجارستان را به‌عنوان استثناء ذکر می‌کند (آرنت، 155) - در این زمینه از الگوی انقلاب فرانسه پیروی کرده‌اند و در مقابل انقلاب آمریکا رویدادی «محلی» باقی ماند. این انقلاب‌ها از فقر و نابرابری موجود در جامعه و خشم ناشی از آن به‌عنوان نیرویی برای واژگون‌سازی رژیم پیشین بهره‌برداری می‌کنند و ساختار استبدادی دیگری را جایگزین آن می‌گردانند که مشروعیت خود را از همین سازماندهی نیروها در راستای رفع فقر می‌گیرند.

دوگانه‌ی جعلی آزادی یا معیشت

علی‌رغم این درک عمیق آرنت، می‌توان گفت که بحث او بدون نظریه‌ی اقتصادی، دست‌کم ناتمام می‌ماند. می‌توان بحث را ادامه داد و اساس دوگانه‌ی آزادی یا معیشت را با ارجاع به حقایق مسلم اقتصادی به‌طور قاطع رد کرد. ایالات متحد نسبت به اغلب کشورها ثروتمندتر است، اما نه به این دلیل که منابع طبیعی آن بیشتر است، بلکه به این دلیل که مردمش نسبت به اغلب کشورها از آزادی بیشتری برخوردارند؛ به‌عبارت‌دیگر، فقر را تنها با استقرار نهادهای آزادی می‌توان به‌طور ریشه‌ای حل کرد.

انگیزه‌ی اصلی لنین برای از میان بردن آزادی و حاکم مطلق کردن حزب، برخلاف دیدگاه آرنت، اتفاقاً نه رفع فقر بلکه گرایش ذاتی رهبرانی همچون او به گسترش بی‌حدوحصر قدرت مطلق خود بود. کسی که دغدغه‌ی فقر دارد، میلیون‌ها انسان فقیر را با سیاست‌های خود و با تقدیس خشونت و وحشت به کشتن نمی‌دهد.

 

آرنت، هانا. 1381. انقلاب. ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند. تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی

انقلاب هانا آرنت