نقش محمد عبده در تاریخ معاصر، نقشی پارادوکسیکال و در عین حال بنیادین است. او را می‌توان معمارِ نخستین خانه‌ نیمه‌کاره‌ تجدد در جهان اسلام دانست.

عبده با درکِ این واقعیت که اسلامِ سنتی با فرمتِ و ساختار قدیمی‌اش توانِ ایستادگی در برابر پیشرفت‌های علمی و سیاسیِ غرب را ندارد، و با چراغ این سنت مستغرق در قدیم نمی‌توان پاسخی برای دنیای جدید در آستین داشت، پروژه‌ای را کلید زد که هدفش نه حذف دین، بلکه «معاصر کردن» آن بود.

او می‌خواست این مسئله را  ثابت کند که اسلام نه تنها مانعِ تمدن در دوران جدید نیست، بلکه می‌­تواند شرایط امکانی ایجاد کند که محرکِ اصلی تمدن جدید در جهان اسلام شود؛ مشروط بر اینکه از پیله‌ی خرافات و تقلیدِ کورکورانه (جمود) خارج شود.

یکی از منتقدین محمد عبده، عابد الجابری متفکر مشهور عرب در جهان است؛ وقتی از محمد عابد الجابری حرف می‌زنیم، از مردی سخن می‌­گوییم که پروژه‌اش نه اصلاحِ سیاسی بود و نه نصیحتِ اخلاقی؛ او به دنبال «نقدِ ابزارِ اندیشیدن» در جهان و سنت اسلامی بود. الجابری معتقد بود که فاجعه‌ ما در «آنچه می‌اندیشیم» نیست، بلکه در «چگونه اندیشیدن» است.

او در چهارگانه‌ی سترگِ «نقد عقل عربی»، وقتی به ایستگاهِ محمد عبده می‌رسد، با لحنی گزنده اما مستدل، بر کلِ آنچه ما «عصر نهضت» (النهضه) می‌نامیم، خط بطلان می‌کشد.