پس از برکناری لوئی شانزدهم، جمهوری فرانسه تأسیس شد و قدرت به دست مجلسی موسوم به «کنوانسیون» افتاد؛ حکومتی که بعدها مورخان آن را «جمهوری اول فرانسه» توصیف کردند.

فرانسه در قرن نوزدهم هرچند دولت بسیار مهمی بود، اما توانش به پایه‌ی امپراتوری بریتانیا نمی‌رسید. در ماجرای «جنگ جهانی» هفت‌ساله (از 1756 تا 1763) اغلب مستعمرات و پایگاه‌های خود در قاره‌ی آمریکا و شبه‌قاره‌ی هند را به بریتانیا واگذار کرده بود. به کین‌خواهی این شکست، چند سال بعد در ماجرای شورش 13 مستعمره‌ی آمریکای شمالی علیه حاکمیت بریتانیا، به یاری مستعمرات شتافت و در تشکیل کشور ایالات متحد آمریکا نقش ایفا کرد. مجسمه‌ی آزادی نیویورک یادگار همان ماجراست. این کین‌خواهی موفق اما بار مالی گزافی را به پادشاهی فرانسه تحمیل کرد و عملاً منجر به ورشکستگی آن شد. لوئی شانزدهم برای چاره‌اندیشی و دریافت مالیات بیشتر ناچار شد «سنت» نادیده‌گیری پارلمان (Estates-General) را که از دوره‌ی لوئی چهاردهم تشکیل نشده بود، کنار بگذارد و اشراف، روحانیون و تعدادی از بورژوازی را به پاریس فرا بخواند؛ عملی که ناخواسته هم باعث از دست رفتن سرش در ژانویه‌ی 1793 شد و هم فرایند یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ بشر را آغاز کرد. پس از برکناری لوئی شانزدهم، جمهوری فرانسه تأسیس شد و قدرت به دست مجلسی موسوم به «کنوانسیون» افتاد؛ حکومتی که بعدها مورخان آن را «جمهوری اول فرانسه» توصیف کردند.

جمهوری اول؛ جمهوری بدون رئیس‌جمهور

جمهوری اول فرانسه مقامی به نام رئیس‌جمهور نداشت. رئیس‌جمهور درواقع اختراعی آمریکایی بود. البته در دوران پیشا-مدرن نوع حکومت «جمهوری» را می‌شناختند؛ مثلاً جمهوری ونیز یکی از مشهورترین و بادوام‌ترین آن‌ها بود که 1100 سال (از 697 تا 1797) دوام آورد و جالب آنکه سرانجام مقهور فرانسه‌ی انقلابی در دوران ناپلئون بناپارت شد. رم هم در طول تاریخش، حتی در دوره‌ی امپراتوری، همواره عنوان جمهوری را یدک می‌کشید. اندیشمندانی همچون ماکیاولی، هابز، منتسکیو و روسو نیز پیرامون این نوع از حکومت بحث کرده‌اند. آیا در خارج از جهان غرب هم نمونه‌هایی از جمهوری یافت می‌شد؟ اگر منظورمان از اصطلاح جمهوری، توصیف شیوه‌ی خاصی از اداره‌ی «امر عمومی» (Res Publica) باشد، می‌توان به این پرسش پاسخ مثبت داد؛ ولو اینکه خود عنوان Republic، خاص تاریخ تمدن غرب باشد. 

جمهوری در دوران کهن و مدرن

بااین‌حال، جمهوری‌های پیشا-مدرن با آن تصور از نظام جمهوری که اکنون در جهان رایج است، تفاوت‌هایی اساسی داشتند. جمهوری، اداره‌ی امور مربوط به جمع (امر عمومی)، با مشورت تمام اعضای جمع بود؛ اما مگر می‌شود تمام اعضای یک سرزمین در اداره‌ی یک سرزمین نظر بدهند؟ مگر می‌شود مجلسی با چند میلیون عضو داشت؟

برای روشن شدن این موضوع، دو نکته را باید در نظر گرفت:

نخست اینکه دقیقاً به خاطر همین مشکل «فنی» بود که اندیشمندان کهن معمولاً جمهوری را خاص جوامع کوچک و دولت‌شهرها (مانند ونیز، هلند یا دولت‌شهرهای اتحادیه‌ی هانزیاتیک) می‌دانستند. وقتی قلمرو تحت حاکمیت یک دولت از حدی گسترده‌تر می‌شد، دیگر امکان اداره‌ی قلمرو به این شیوه وجود نداشت و پادشاهی گریزناپذیر می‌گردید. اندیشمندان در این مورد به‌ویژه به تاریخ رم و گذار آن از جمهوری به امپراتوری در زمان اکتاویان سزار و پس از یک دوره‌ی طولانی از گسترش قلمرو نظر داشتند. این جمهوری‌های کوچک معمولاً از بعد تجاری و اقتصادی بسیار ثروتمند می‌شدند و از بعد فکری و فرهنگی سطح بالاتری از رواداری را نسبت به استانداردهای زمان خود پیشه می‌کردند؛ اما از بعد نظامی توان مقابله با دولت‌های پادشاهی مهاجم را نداشتند. امپراتوری اسپانیا در دوران اولیه‌ی مدرن، استقلال شمار بسیار زیادی از جمهوری‌های شبه‌جزیره‌ی ایتالیا را از میان برد.

دومین نکته‌ای که در مورد جمهوری‌های پیشا-مدرن باید در نظر گرفت این است که در آن دوران تمام انسان‌های ساکن در یک سرزمین شهروند و دارای حقوق مستقل در نظر گرفته نمی‌شدند و در نتیجه مشارکتی در اداره‌ی «امر عمومی» نداشتند. در همان قدم اول، زن‌ها یعنی نیمی از جمعیت کنار گذارده می‌شدند. بردگان، اعضای گروه‌های مذهبی دگراندیش و مهاجران از سرزمین‌های دیگر نیز از حقوق سیاسی برخوردار نبودند. درواقع «حق» نه برای افراد بلکه برای خاندان‌ها مطرح می‌شد و بزرگ هر خاندانی در امر سیاسی مشارکت می‌جست. جهان کهن، جهان برابریِ دمکراتیک میان انسان‌ها و شناخت فرد به‌عنوان سوژه‌ی خودفرمان و برخوردار از حق نبود. وقتی این «فیلترها» را در نظر بگیریم، آن‌گاه روشن می‌گردد که چگونه در جمهوری‌های کهن، «همه» در اداره‌ی امر عمومی مشارکت داشتند.

انقلابات آمریکا و فرانسه اما در این زمینه به مشکلی بی‌سابقه برخوردند: آنان باید جمهوری را در سرزمینی وسیع و نسبت به معیارهای آن زمان پرجمعیت مستقر می‌کردند، آن هم در عصری که اکنون به عصر «انقلاب دمکراتیک» شناخته می‌شود. انقلابیون آمریکا موفق شدند بر این مشکل چیره شوند، اما انقلابیون فرانسه در این امر ناکام ماندند.

کلنی‌نشین‌های آمریکای شمالی حتی در دوران حاکمیت بریتانیا امور داخلی خود را به‌صورت جمهوری اداره می‌کردند و پادشاه بریتانیا کارکرد اتحاد سیاسی آنان را ایفا می‌کرد. فدرالیسم، این جمهوری‌ها را پس از استقلال با یکدیگر متحد می‌کرد و مقام ریاست‌جمهوری، جایگزین پادشاه در نظام جدید ایالات متحد آمریکا پس از استقلال شد.

فقدان نهادی و خشونت انقلابی

فرانسه در دوره‌ی اعلام جمهوری اول (1792) بیش از بیست میلیون نفر جمعیت داشت که بخش اعظم آن را روستاییان تشکیل می‌دادند. انقلاب صنعتی تازه در مناطقی از شمال سرزمین نمود پیدا کرده بود. مشارکت روستاییان در انقلاب بیشتر به حمله به قلعه‌های محلی و آتش زدن اسناد قیدهای قدیمی فئودالی خلاصه می‌شد. اعدام پادشاه و به‌ویژه حملات بعدی انقلابیون به کلیساها و تغییر کاربری آن‌ها به‌هیچ‌وجه رفتارهایی نبودند که بخش بزرگی از جمعیت فرانسه آن‌ها را تأیید و تحمل کنند. در چنین شرایطی «کنوانسیون» چگونه می‌توانست خود را نماینده‌ی «مردم فرانسه» بداند؟ این درواقع وضعیت متناقض انقلاب فرانسه و بعدها وضعیت متناقض بسیاری از انقلاباتی بود که در قرن‌های نوزدهم و بیستم در کشورهای جهان سوم اتفاق افتادند: انقلابیون، به قول خودشان، از سوی توده‌ی محروم و علیه استثمارگران آنان عمل می‌کردند، درحالی‌که همان توده به استثمارگران خویش عشق می‌ورزیدند و از انقلابیون «کافر» بیزار بودند.

سقوط روپسپی‌یر در واقعه‌ی 9 ترمیدور

سقوط روبسپی‌یر در واقعه‌ی 9 ترمیدور

ویکتور هوگو در رمان «93» -واپسین رمان هوگو که آن را در دوران جمهوری‌خواهی خود نوشت- توصیفی زنده از این وضعیت و خشونت جنگ داخلی به‌دست می‌دهد. فرانسه پس از اعدام پادشاه و حملات به کلیساها جنگ داخلی بسیار خونینی را تجربه کرد. کار به جایی رسیده بود که ابزار گیوتین که خود از اختراعات انقلاب بود، دیگر به اندازه‌ی کافی برای کشتار طرف‌های درگیر سریع و کارآمد نبود. انقلابیون و ضدانقلابیون اسرای یکدیگر را به‌طرز فجیعی قتل‌عام می‌کردند و مواردی از تلاش برای استفاده از «گاز» برای کشتار جمعی مخالفان ثبت شده است. 

جمهوری اول فرانسه از جنبه‌ی رویه‌های نهادی هم بی‌ثبات بود و نتوانست یک روند مدون و مورد پذیرش عمومی برای تصمیم‌گیری‌ها را پایه‌گذاری کند. حکومت کنوانسیون در عمل حکومت نخبگان رادیکال ساکن پاریس بر فرانسه بود. تصمیم‌گیری‌ها به سادگی تحت تأثیر قدرت سخنوری اعضاء و فریادهای رادیکال در چند خیابان پاریس قرار می‌گرفتند. هوگو که خود در هنگام نوشتن «93» جمهوری‌خواه بود، توصیف می‌کند که گاهی سر بریده‌ی اعدامیان را بر روی نیزه به درون جلسه‌ی کنوانسیون می‌آوردند و می‌گرداندند، درحالی‌که خون بر کاغذهای روی پیشخوان چکه می‌کرد. در چنین شرایطی چگونه می‌شد با مسائل جمعی مواجهه‌ی عقلانی داشت؟ روبسپی‌یر اساساً با توان سخنوری بالایی که از آن برخوردار بود توانست خود را در حکومت انقلابی بالا بکشد و عملاً نقش «رهبر» را برعهده بگیرد. بر روی کاغذ او سمت مهمی نداشت و صرفاً عضوی از کمیته‌ی امنیت عمومی بود.

بااین‌حال دوران وحشت (ترور) کمتر از یک سال طول کشید و نهایتاً روبسپی‌یر و یاران «مخلص» او قربانی همان روندی شدند که خود جزء پایه‌گذاران اصلی‌اش بودند و سر بسیاری را در آن به زیر گیوتین بردند. حکومت دایرکتوری که پس از سقوط روبسپی‌یر بر سر کار آمد، از تندروی‌های انقلابی تا حدی فاصله گرفت و زندگی روزمره قدری به روال عادی بازگشت. از اعدام‌های گسترده‌ی دوره‌ی وحشت هم دیگر خبری نبود؛ هرچند ناپلئون – که در آن زمان به‌عنوان ژنرال انقلابی در خدمت حکومت بود – یک شورش سلطنت‌طلبانه در پاریس را به‌طرز خونینی سرکوب کرد. علی‌رغم این تعدیلات باز نقص نهادسازی برطرف نشد. حکومت دایرکتوری عملاً یک الیگارشی بی‌ثبات بود که منابع را میان «برندگان» انقلاب تقسیم می‌کرد. ناپلئون بناپارت از نردبان همین ساختار معیوب بالا رفت و سرانجام آن را به‌طور کامل برانداخت. ناپلئون خود را تجسم آرمان‌های انقلابی می‌دانست، اما با صعود او دوره‌ی جمهوری اول فرانسه به پایان رسید و دوران امپراتوری اول فرانسه آغاز شد. «امپراتوری»‌ای که تمام اروپا را وارد جنگ کرد.

 

ادامه دارد...