به گزارش اکوایران، اندرو هیگینز، گزارشگر نیویورکتایمز که پیشتر در دهه 1980 بارها به چین سفر کرده بود، در اینجا گزارشی از مأموریت شش ماهه اخیر خود به چین و مشاهدات خود از وضعیت سرکوب سیاسی در این کشور را ارائه میدهد.
زندگی روزمره در چین: شگفتانگیز یا نگرانکننده؟
به نوشته نیویورکتایمز، خبرنگاری که پس از دههها دوری به چین بازمیگردد، با قطارهای تندرو، افقهای شهری خیرهکننده و دولتی نظارتی روبهرو میشود که بیش از هر زمان دیگری گرفتار بدگمانی و کنترل فراگیر است. روز خوشایندی بود؛ روزی که به بازدید از معابد و کارخانهها گذشت و روزنامه چاینا دیلی، تریبون انگلیسیزبان حزب کمونیست چین، آن را سازماندهی کرده بود؛ اما این روز با اتفاقی ناخوشایند به پایان رسید: به گروهی که همراهش در استان شانشی، در شمال چین، سفر میکردم، گروهی متشکل از عمدتاً اینفلوئنسرهای خارجی که در پی جذب دنبالکننده و دریافت هدایای رایگان از چین بودند، گفته شد پشت بنری طولانی در یک صف بایستند و در برابر دوربین شعار بدهند: «چین شگفتانگیز، شانشی شگفتانگیز.»
من از شرکت در این کار خودداری کردم و در سکوت، با چهرهای عبوس، ایستادم؛ اما وقتی به اتاقم در هتل شهر تاییوان، مرکز استان، برگشتم، احساس کردم شاید بیش از حد بدقلقی کردهام. واداشتن گروهی از خارجیها به اینکه به دستور دوربین درباره شگفتیهای چین شعار بدهند، اقدامی تبلیغاتی و آشکار بود، اما بیضرر به نظر میرسید.
راستش را بخواهید، معابد قرن یازدهمیای که از آنها بازدید کردیم و حتی بزرگراه نویی که ما را به آنجا رساند، واقعاً شگفتانگیز بودند. سپس پیامی در ویچت، یک اپلیکیشن پیامرسان چینی، از دوستی قدیمی در پکن دریافت کردم؛ وکیلی که درستکاری صادقانه و چهره شبیه ستارههای سینمایش همیشه مرا به یاد شخصیتهای «کادر خوب حزب» در فیلمهای تبلیغاتی میانداخت. بیش از ۳۰ سال بود که او را ندیده بودم و قصد داشتم روز بعد به دیدنش بروم. شوربختانه، در پیامش نوشته بود که نمیتواند قرارمان را حفظ کند، زیرا مأموران امنیت دولتی که به طریقی از برنامههای ما باخبر شده بودند، به در خانهاش رفته و به او دستور داده بودند قرار را لغو کند. چین ناگهان دیگر نه چندان شگفتانگیز، بلکه نگرانکننده به نظر رسید.
پس از دههها دوری از کشوری که در سالهای ۱۹۸۰ و ۱۹۸۱ در آن زبان چینی کلاسیک خوانده بودم و سپس از ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۱ بهعنوان روزنامهنگار در آن کار کرده بودم، سپتامبر سال گذشته برای مأموریتی ششماهه به چین بازگشتم. از اینکه این کشور تا چه اندازه تغییر کرده بود شگفتزده شدم و حیرت بازدیدکنندگانی را درک میکردم که برای نخستین بار به چین آمده بودند و از قطارهای تندرو، شهرهای مدرن خیرهکننده و استقبال پرشور این کشور از آینده به وجد میآمدند؛ اما پیام دوستم مرا از این رؤیای دلانگیز بیرون آورد:
او هشدار داده بود: «انگار هر بوته و هر درختی سرباز دشمن است.» او از یک اصطلاح رایج چینی استفاده میکرد تا بدگمانی دستگاه امنیتی را توصیف کند؛ دستگاهی که آن هم بهشدت تغییر کرده است. این دستگاه بزرگتر و مداخلهگرتر شده و به لطف فناوریهای پیشرفتهای مانند ویچت و دوربینهای نظارتی همهجا حاضر، توانایی بسیار بیشتری برای زیر نظر گرفتن تقریباً همه افراد پیدا کرده است.
پشت هر بوته و هر درختی چهبسا جاسوسی نشسته باشد
تحول اقتصادی چین طی چهار دهه گذشته خارقالعاده بوده است و مقامهای چینی را به خشم میآورد که رسانههای غربی، به باور آنها، «سوگیری ضدچینی» نشان میدهند. این عبارت در واقع اشارهای است به گزارشهایی که بر نگرانیهای اقتصادی، کند شدن رشد اقتصادی، هرچند اقتصاد همچنان در حال رشد است و هر موضوع دیگری تمرکز میکنند که با دستاوردها و جذابیتهای انکارناپذیر چین همخوانی ندارد. در طول اقامتم، تلاش میکردم واقعیت کشوری را که هرگز تا این اندازه ثروتمند نبوده و ظاهراً سرشار از فرصتهای آینده است، با واقعیتی موازی آشتی دهم: واقعیت ناامنی شکنندهای که در آن هر بوته و هر درختی ممکن است دشمنی بالقوه را پنهان کرده باشد.
آقای هیگینز در حال ورود به یک زیرگذر در خارج از هتل پکن، نزدیک میدان تیانآنمن/عکس از نیویورکتایمز
من که در شانگهای مستقر بودم، اغلب آخر هفتهها همراه همسرم به پارکی در منطقه هونگکوئو، در شمال شهر، میرفتیم؛ جایی که گروههایی از چینیهای سالخورده برای خواندن ترانههای دوران جوانیشان گرد هم میآمدند. ترانههای محبوبشان سرودهای میهنپرستانه بود، اما خوانندگان که اغلب مردی اویغور نیز در میانشان بود که لباس و آرایشش او را شبیه چارلی چاپلین کرده بود؛ با میل خودشان به آنجا میآمدند. رفاقت پرشور و غرور ملی آنها کاملاً واقعی به نظر میرسید؛ بااینحال، تابلوی رسمیای در نزدیکی پارک، آن فضای بیدغدغه را تیره میکرد. روی تابلو نوشته شده بود: «مقابله با خائنان و مراقبت در برابر جاسوسان از خود ما آغاز میشود» و شماره تلفنی نیز برای «گزارش فعالیتهای جاسوسی» درج شده بود.
از زمانی که شی جینپینگ در سال ۲۰۱۲ به قدرت رسید و محدود کردن جریان اطلاعات به داخل و خارج چین را آغاز کرد، کارزار جاسوسیابی بهشدت تشدید شده است. او همچنین دیوار آتش بزرگ چین را گسترش داد تا مانع دسترسی شهروندان چینی به بسیاری از وبگاههای خارجی شود. به نظر میرسد هیچ محدودیتی برای آنچه دولت میتواند ببیند و بشنود وجود ندارد و مردم عادی چین نیز خود را با این وضعیت وفق دادهاند؛ این مسئله بیش از همه در رفتار آنها با خود رهبر کشور مشهود است. شی همهجا حضور دارد: در تلویزیون، روی بیلبوردها و در صفحه نخست روزنامهها و وبگاهها؛ اما در تمام مدت اقامتم در چین، حتی یک نفر از صدها شهروند چینیای که با آنها صحبت کردم که بیشتر گفتوگوها خصوصی بود، نام او را با صدای بلند بر زبان نیاورد. حتی خارجیها نیز اغلب از بردن نامش پرهیز میکردند و وقتی میخواستند به رئیسجمهور چین اشاره کنند، به سقف اشاره میکردند.
چینیهایی که در سفرهایم با آنها روبهرو شدم، تقریباً همیشه از بحث سیاسی طفره میرفتند؛ مگر در موردی که هنگام بازدید از دازهای، یک کمون نمونه سابق مائوئیستی در منطقهای کوهستانی و دورافتاده در شانشی، با میهنپرستی پرشور مواجه شدم. او میان ستایش رهبری چین و تمسخر ایالات متحده و اروپا، فریاد میزد: «چین بهتر است یا آمریکا؟ راستش را بگو!»
«هوشیاری در برابر جاسوسان»
هیچکس مخالفت سیاسی خود را آشکارا ابراز نمیکرد، اما بسیاری از اقتصاد گلایه داشتند؛ بهویژه در مناطقی مانند جزیره هاینان که رونق افسارگسیخته بازار املاک در آن متوقف شده است. بازنشستهای از شاندونگ که تمام پساندازش را خرج کرده و برای خرید آپارتمانی در هاینان پول قرض گرفته بود، آپارتمانی که بعداً بیش از یکسوم ارزش خود را از دست داد، به من گفت همسر بسیار جوانترش، که همسر دوم او بود، تهدید کرده است به دلیل بدهی سنگینش او را ترک کند.
اندرو هیگینز در ماه ژانویه، هنگام عبور با خودرو از کنار میدان تیانآنمن. او در ژوئن ۱۹۸۹، زمانی که نیروهای نظامی به مردمی حمله کردند که علیه فساد، نابرابری و تورم اعتراض میکردند، در این میدان حضور داشت/عکس از نیویورکتایمز
نزدیکترین مورد به مخالفت آشکار با مقامها را در شانگهای دیدم؛ جایی که بیرون موزهای درباره انقلابیون اولیه با یکی از اعضای حزب که از شهری دیگر آمده بود و دخترش ملاقات کردم. وقتی آن مرد شروع به فیلمبرداری از ورودی موزه کرد، مأموران پلیس او را هل دادند و به او توهین کردند و گفتند فیلمبرداری ممنوع است. او از شدت خشم برافروخته شد و پلیسها را «اوباش یونیفورمپوش» خواند. وقتی از او پرسیدم مشکل چیست، با استفاده از شعاری متعلق به دوران مائو پاسخ داد که حزب و خدمتگزارانش «باید به مردم خدمت کنند، اما اغلب این موضوع را فراموش میکنند.»
دخترش که متوجه دوربینهای نظارتی نصبشده در خیابان باریک شده بود، به او گفت ساکت شود. در مسیر ۱۵۰ یاردی از آپارتمانم در شانگهای، واقع در برجی نوساز و درخشان با چشمانداز نهر سوژو، تا نزدیکترین ایستگاه مترو، بیش از ۳۰ دوربین شمردم که به سمت عابران پیاده نشانه رفته بودند. در ایستگاه نیز بازرسی امنیتی برقرار است و نگهبانانی که همیشه مؤدباند، کیف تمام مسافران را از دستگاه اسکن عبور میدهند. پشت سر آنها کمدی پر از باتومهای سیاه، کلاهخود و دیگر تجهیزات کنترل شورش قرار داشت. در کنار تبلیغ غذای گرانقیمت سگها، پوستری تبلیغاتی مردم را به هوشیاری در برابر تهدیدهای نامشخص فرامیخواند.
هوشیاری در برابر جاسوسان فرضی در چین، دهههاست که زندگی روزنامهنگاران خارجیِ جویای اطلاعات، هرقدر هم بیضرر و پیشپاافتاده، را دشوار کرده است. وقتی در دهه ۱۹۸۰ بهعنوان روزنامهنگار در چین کار میکردم، کمونیسم در کشور همسایه، اتحاد جماهیر شوروی، در حال فروپاشی بود و نارضایتی از فساد و حکومت تکحزبی به اعتراضات گسترده در میدان تیانآنمن انجامیده بود. روایت حزب از رویدادهای پس از سرکوب خونین، بهطور معمول روزنامهنگاران خارجی را متهم میکرد که «لیبرالیسم بورژوایی» را گسترش میدهند و به «آشوب ضدانقلابی» دامن میزنند. دو خبرنگار آمریکایی به اتهام «بهدست آوردن اسرار دولتی از راههای غیرقانونی» اخراج شدند.
جان برنز، خبرنگار باسابقه نیویورکتایمز که در ماه مارس درگذشت، در سال ۱۹۸۶ در چین بازداشت شد و پس از آنکه سفر طولانیای را با موتورسیکلت در مناطق دورافتاده آغاز کرد، به جاسوسی متهم شد. اتهامات بعداً کنار گذاشته شد و او را از کشور اخراج کردند. من نیز در سال ۱۹۹۱، پس از آنکه اسناد داخلی حزب کمونیست با درجه فوقمحرمانه را به دست آوردم، از چین اخراج شدم. این اسناد جزئیات سرکوب گروههایی را شرح میدادند که متهم شده بودند در میان مغولهای قومی منطقه مغولستان داخلی چین احساسات «تجزیهطلبانه»، اصطلاحی که حزب برای خودآگاهی فرهنگی به کار میبرد، را ترویج میکنند.
نظارت همیشگی با منطق قدیمی و ابزار نو
آن زمان، مردانی مرموز که کیفهایی مجهز به دوربین حمل میکردند، خبرنگاران را تعقیب میکردند. مراقبان هنوز هم حضور دارند، اما حالا به دوربینهای تلفن همراه و عینکهای هوشمند مجهزند. در دازهای، کمون سابق مائوئیستی، یک عکاس و من در تمام مدت با پای پیاده و خودروهایی که از مردان بیحالت و بیچهره پر شده بودند، تعقیب میشدیم. در هاینان نیز مردی ما را از خیابان تا ساحل آفتابیای دنبال کرد که برای استراحت انتخاب کرده بودیم. او وانمود میکرد با تلفن همراهش صحبت میکند، اما هر جا که میرفتیم دوربین تلفنش را به سمت ما نگه میداشت.
چندین دوربین نظارتی روی یک تیر، مشرف به خیابانی پرتردد برای عابران پیاده در پکن/عکس از نیویورکتایمز
بااینحال، بخش عمده نظارت امروزی را سامانههای مبتنی بر هوش مصنوعی انجام میدهند؛ سامانههایی که درباره ارتباطات افرادِ مظنون به ایجاد دردسر، از جمله روزنامهنگاران خارجی، به نهادهای امنیتی هشدار میدهند. ویچت و دیگر اپلیکیشنهای در دسترس در چین وعده حفظ حریم خصوصی میدهند و بیشتر شهروندان چینی برای سهولت استفاده از آنها ارزش قائلاند؛ اما قوانین امنیت سایبری و قوانین دیگر، این اپلیکیشنها را ملزم میکنند دادههای کاربران را در اختیار مقامهای چینی قرار دهند. این الزام، امکان جاسوسی و نظارت را فراهم میکند؛ امری که دستکم از دید بسیاری از روزنامهنگاران خارجی، یادآور یک کابوس دیجیتال است.
خیلی زود متوجه شدم که هرگونه ارتباط از طریق ویچت ممکن است دوستان قدیمیام را در تیررس دستگاه امنیتی قرار دهد؛ بنابراین از تماس با آنها خودداری کردم؛ اما یکی از دوستانم، دختر یک مقام ارشد سابق که پس از سالها زندگی در خارج از کشور برای یک سفر کاری به چین بازگشته بود، خودش با من تماس گرفت. وقتی برای ناهار در شانگهای دیدار کردیم، خاطرات دهه ۱۹۸۰ و دوستان مشترکمان را مرور کردیم؛ تقریباً همه آن دوستان اکنون خارج از چین زندگی میکنند. او با شور و شوق از مجموعه تلویزیونی «شکوفههای شانگهای» تعریف کرد؛ سریالی پرزرقوبرق در ۳۰ قسمت که سرشار از حس نوستالژی نسبت به دهه پررونق ۱۹۹۰ چین است؛ دورهای از رشد اقتصادی انفجاری و گشایش نسبی که در آن حزب کمونیست، پس از کشتار میدان تیانآنمن در سال ۱۹۸۹، اندکی از فشار خفقانآوری که بر جامعه تحمیل کرده بود کاست.
ما کاملاً از شایعات و گفتوگوهای سیاسیای که پیشتر بخش ثابتی از مکالماتمان بود، پرهیز کردیم. غذا عالی بود. وقتی نخستین بار بهعنوان دانشجو به چین رفتم، در شهر جینان زندگی میکردم؛ مرکز صنایع سنگین دولتی در شرق چین که بوی زغالسنگ در آن پیچیده بود. این شهر هنوز در حال بهبود یافتن از انقلاب فرهنگی مائو بود؛ دههای از آشوب سیاسی که در سال ۱۹۷۶ پایان یافت. اقتصاد ویران بود. برنج، پارچه و حتی کبریت چنان کمیاب بودند که فقط با کوپنهای جیرهبندی میشد آنها را خرید. غذاخوری دانشگاه شاندونگ، جایی که در آن تحصیل میکردم، فقط حریرهای چرب با تکههایی از گوشت نامشخص و نانهای بخارپز سرو میکرد.
در آن دوران، مجله تایم بهتازگی دنگ شیائوپینگ، رهبر عالیرتبه وقت چین، را بهعنوان «شخصیت سال» انتخاب کرده بود و از «چشماندازهای او برای چینی نو» ستایش کرده بود. دنگ بهروشنی اعلام کرده بود که حزب همچنان کنترل را در دست خواهد داشت، اما مسیر پیشنهادی او برای آینده چین عمداً محتاطانه و انعطافپذیر بود. این رویکرد «عبور از رودخانه با لمس سنگها» نامیده میشد؛ اعترافی به وجود عدمقطعیت که بحثهای پرشوری را در دانشگاه من درباره چگونگی دستیابی به هدف نهایی برانگیخته بود: چینی «ثروتمند و قدرتمند».
شی جینپینگ نیز همین هدف را پذیرفته است، اما دعوت دنگ به «لمس سنگها» را با قطعیتی جزماندیشانه جایگزین کرده است. از کشور خواسته میشود «وفاداری تزلزلناپذیر» خود را به اندیشه شی جینپینگ نشان دهد؛ طرحی برای ورود به «عصر جدید» که جایی برای بحث و گفتوگو در آن وجود ندارد.
وقتی بالا و پایین شدن قدرت گیجکننده میشود
محوطه دانشگاه شاندونگ که در دوران دانشجویی من به روی عموم باز بود، اکنون مانند محوطه دانشگاههای دیگر چین، بهوسیله نگهبانان امنیتی بسته شده و با دوربینهای نظارتی پوشیده شده است. یکی از انگشتشمار ساختمانهای نزدیک دانشگاه که از دوران دانشجویی من هنوز پابرجاست، کلیسای بزرگ کاتولیک رومی است که آلمانیها ساخته بودند. این کلیسا به انبار و کارگاه تبدیل شده بود. اما پس از بازسازی پرهزینه و باشکوه، اکنون دوباره برای برگزاری مراسم مذهبی استفاده میشود؛ هرچند این مراسم به مسیحیانی محدود است که حاضرند ثبتنام کنند و گذرنامه یا کارت شناسایی خود را نشان دهند.
کلیسای جامع کاتولیک در جینان چین/عکس از نیویورکتایمز
وقتی نخستین بار با قطار از پکن به جینان سفر کردم، مسیر تمام شب طول میکشید. اکنون این سفر کمتر از دو ساعت زمان میبرد. ایستگاه اصلی راهآهن جینان، بنایی باشکوه به سبک آر نوو در مرکز شهر که آلمانیها در آغاز قرن بیستم ساخته بودند، تخریب شده و جای خود را به سازهای فوقمدرن در حومه شهر داده است. با یکی از همکلاسیهای سابقم برخورد کردم که او را فردی تا حدی ناسازگار و خلافآمد جریان به یاد داشتم. او اکنون تاجری در شانگهای است که هواپیماهای خصوصی میفروشد. از دورانی یاد کرد که تقریباً همهچیز، بهجز اقتدار حزب کمونیست، قابل بحث و گفتوگو بود. او گفت اینکه آدم دائماً مجبور باشد زبانش را نگه دارد و حرفش را فرو بخورد، بهایی نسبتاً ناچیز ــ هرچند تأسفبار ــ برای بسیاری از تغییرات مثبتی است که در چین رخ دادهاند.
در جینان، به دیدن قبر مردی رفتم که در دوران دانشجویی بارها برای آگاهی یافتن از گذشتهای که اکنون در چین به سکوت فرو رفته است، به سراغش میرفتم. او را با نام «لائو ون» میشناختم، اما نام واقعیاش جیمز ونریس بود؛ سرباز سابق آمریکاییای که پس از اسارت به دست نیروهای چینی در جریان جنگ کره، بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳، تصمیم گرفته بود نزد اسیرکنندگانش بماند و در جینان شغلی به دست آورده بود.
در دوران انقلاب فرهنگی، او را جاسوس آمریکا معرفی کردند، شغلش را در کارخانه از دست داد و مأمور شد گاری خیابانی بکشد. همسر چینیاش در آن زمان، دومین همسر از میان سه همسر او، تحت فشار از او طلاق گرفت. وقتی در سال ۱۹۸۰ با او آشنا شدم، بهتازگی اعاده حیثیت شده بود. همسر جدیدی داشت و در دانشگاه به تدریس زبان انگلیسی مشغول شده بود. او که مشتاق بود دوباره گرفتار دردسر نشود، آپارتمانش در محوطه دانشگاه را با تصاویر مائو و هوا گوفنگ، رئیس جدید حزب کمونیست پس از مرگ مائو، پوشانده بود. وقتی به او گفتم تصاویر هوا ناگهان از سالن سخنرانی من ناپدید شدهاند، نگران شد؛ زیرا این نشانهای قطعی بود که هوا نیز از قدرت کنار گذاشته شده است. با ناراحتی ناله کرد: «همهچیز لعنتی گیجکننده است.»
لائو ون در سال ۲۰۰۱ در جینان درگذشت. سنگ قبر مرمری او که هزینهاش را پسرش، پس از مهاجرت به آمریکا، پرداخت کرده بود، در گورستانی آرام و جدید در حومه جینان قرار دارد. روی سنگ قبر، به زبان انگلیسی و با حروف طلایی نوشته شده است که او نمرده، بلکه «فقط ناپدید شده است». در سوی دیگر، کتیبهای چینی او را چنین به یاد میآورد: «آمریکاییای که صلح را دوست داشت، زندگی را دوست داشت و مردم چین را دوست داشت.» از رنجها و مصیبتهای فراوانی که او از سر گذراند، هیچ سخنی گفته نمیشود.
آرامش قبرستانی
سکوتی که بخش بزرگی از گذشته چین را در بر گرفته است، در میدان تیانآنمن به اوجی شوم میرسد؛ میدانی که آخرین بار در شب سوم به چهارم ژوئن ۱۹۸۹ از آن بازدید کرده بودم، زمانی که سربازان در میان رگبار گلوله، آن را از دانشجویان معترض پس گرفتند. تا زمانی که در سال ۱۹۹۱ پکن را ترک کردم، تمام جادههای اطراف میدان تیانآنمن دوباره آسفالت شده بودند تا آثار بهجامانده از شنیهای تانکها از بین برود. میدان بار دیگر به فضای عمومیای تبدیل شده بود که مردم در آن بادبادک هوا میکردند و با فرزندانشان بازی میکردند.
سنگ قبر جیمز ونریس، سرباز آمریکایی که پس از جنگ کره تصمیم گرفت در چین بماند. او در سال ۲۰۰۱ در جینان درگذشت/عکس از نیویورکتایمز
امروزه میدان اصلی عمومی پایتخت چین دیگر مکانی برای استراحت و تفریح نیست؛ برخلاف میدان سرخ مسکو یا میدان ترافالگار لندن، اینجا منطقهای مرده است که فقط با وقت قبلی میتوان وارد آن شد. هوا کردن بادبادک بدون مجوز ممنوع است. همه بازدیدکنندگان، که بیشترشان چینیهایی هستند که از استانهای دیگر آمدهاند، بهدقت بازرسی میشوند.
پیش از آنکه من و همسرم بتوانیم در ماه ژانویه از میدان بازدید کنیم، مجبور شدیم از طریق ویچت درخواست مجوز بدهیم. پس از تأیید درخواست، دو ساعت در صف منتظر ماندیم و گذرنامهها و اعلان مجوز تولیدشده توسط رایانه را در سه ایست بازرسی جداگانه، با تدابیر امنیتی مشابه فرودگاهها، نشان دادیم. در آخرین مرحله بازرسی، یکی از نگهبانان به خودکاری که همسرم همراه داشت گیر داد و اصرار کرد که جوهر آن قرمز است؛ رنگی که به گفته او ممنوع بود. نگهبان توضیح نداد چرا، اما در جریان اعتراضات دانشجویی سال ۱۹۸۹، چند نفر رنگ قرمز به سوی پرتره مشهور مائو که رو به میدان قرار دارد، پرتاب کرده بودند. سرانجام، سرپرست نیروهای امنیتی خودکار را روی تکهای کاغذ امتحان کرد و وقتی دید رنگ جوهر قهوهای است، نه قرمز، اجازه داد عبور کنیم.
اکنون که از چین خارج شدهام، اغلب از خودم میپرسم: چگونه ممکن است یک قدرت جهانیِ مغرور و مجهز به سلاح هستهای، از جوهر قرمز بترسد؟